قصيده شماره ۲۵۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۵۱

۴۲ بازديد


آسايشت نبينم اي چرخ آسيائي
خود سوده مي‌نگردي ما را همي بسائي
ما را همي فريبد گشت دمادم تو
من در تو چون بپايم گر تو همي نپائي؟
بس بي‌وفا و مهري كز دوستان يكدل
نور جمال و رونق خوش خوش همي ربائي
هر كو هميت جويد تو زو همي گريزي
اين است رسم زشتي و آثار بي‌وفائي
بسيار گشت دورت تا مرد بي‌تفكر
گويد همي قديمي بي‌حد و منتهائي
ايام بر دو قسم است آينده و گذشته
وان را به وقت حاضر باشد ازين جدائي
پس تو به وقت حاضر نزديك مرد دانا
زان رفته انتهائي ز آينده ابتدائي
پس تو كه روزگارت با اول است و آخر
هرچند دير ماني ميرنده همچو مائي
وان را كه بي‌بصارت يافه همي در آيد
بر محدثيت بس باد از گشتنت گوائي
هرگز قديم باشد جنبدهٔ مكاني؟
زين قول مي‌بخندد شهري و روستائي
پرگرد باغ و بي‌بر شاخ و خلنده خاري
تاريك چاه و ناخوش زشت و درشت جائي
جز زاد ساختن را از بهر راه عقبي
هشيار و پيش بين را هرگز بكار نائي
آن را كه دست و رويت چون دوستان ببوسد
چون گرگ روي و دستش بشخاري و بخائي
صياد بي‌محابا هرگز چو تو نديدم
غدار گنده پيري پر مكر و با روائي
هركس پس تو آيد از مكر وز مرائي
گوئي كه من تو راام چونان كه تو مرائي
اي داده دل به دنيا، از پيش و پس نگه كن
بنديش تا چه كردي بنگر كه تا كجائي
از بس خطا و زلت ناخوب‌ها كه كردي
در چنگل عقابي در كام اژدهائي
گر هوش يار داري امروز بايدت جست
اي هوشيار مردم، زين اژدها رهائي
زين اژدهاي پيسه نتواندت رهاندن
اي پر خطا و زلت، جز رحمت خدائي
با خويشتن بينديش، اي دوست، تابداني
كز فعل خويش هر بد هر زشت را سزائي
رفتند همرهانت منشين بساز توشه
مر معدن بقا را زين منزل فنائي
جز خواب و خور نبينم كارت، مگر ستوري؟
بر سيرت ستوران گر مردمي چرائي؟
بس سالها برآمد تا تو همي بپوئي
زين پوي پوي حاصل پررنج و درد پائي
مر هر كه را بيني يا هر كجا نشيني
گاهي ز درد نالي گاهي ز بي‌نوائي
كشت خداي بودي اكنون تو زرد گشتي
گاه درودن آمد بيهوده چون درائي؟
گر تو ز بهر خدمت رفتن به پيش ميران
اندر غم قبائي تو از در قفائي
از بس كه بر تو بگذشت اين آسياي گيتي
چون مرد آسيابان پر گرد آسيائي
اكنون كه از تو بنهفت آن بت رخ زدوده
آن به كه مهر او را از دل فرو زدائي
ترسم به دل فروشد از سرت آن سياهي
وز دل به سر برآمد زان بيم روشنائي
ورنه به كار دنيا چون جلد و سخت كوشي
وانگه به كار دين در بي‌توش و سست رائي
چندين چرا خرامي آراسته بگشي
در جبهٔ بهائي گر نيستي بهائي؟
تن زير زيب و زينت جان بي‌جمال و رونق
با صورت رجالي بر سيرت نسائي
طاووس خواستندت مي‌آفريد از اول
طاووس مردمي تو ايدون همي نمائي
از دوستي دنيا بندهٔ امير و شاهي
وز آرزوي مركب خميده چون حنائي
كي بازگشت خواهي زي خالق، اي برادر
آنگه كه نيز خدمت مخلوق را نشائي؟
گر توبه كرد خواهي زان پيش بايد اين كار
كز تنت باز خواهند اين گوهر عطائي
چون نيز هيچ طاقت بر كردنت نماند
آنگاه كرد خواهي پرهيز و پارسائي
گر همت تو اين است، اي بي‌تميز، پس تو
با كردگار عالم در مكر و كيميائي
ور سوي تو صواب است اين كار سوي دانا
والله كه بر خطائي حقا كه بر خطائي
چون آشنات باشد ابليس مكر پيشه
با زرق و مكر يابي ناچاره آشنائي
نشگفت اگر نداند جز مكر خلق ايراك
چيزي نماند جز نام از دين مصطفائي
دجال را نبيني بر امت محمد
گسترده در خراسان سلطان و پادشائي؟
يارانش تشنه يكسر و ز دوستي‌ي رياست
هريك همي به حيلت دعوي كند سقائي
بازار زهد كاسد، سوق فسوق رايج
افگنده خوار دانش، گشته روان مرائي
تركان به پيش مردان زين پيش در خراسان
بودند خوار و عاجز همچون زنان سرائي
امروز شرم نايد آزاده زادگان را
كردن به پيش تركان پشت از طمع دوتائي
آب طمع ببرده‌است از خلق شرم يارب
ما را توي نگهبان زين آفت سمائي
تو شعرهاي حجت بر خويشتن به حجت
برخوان اگر كهن گشت آن گفتهٔ كسائي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد