قصيده شماره ۱۸۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۸۹

۳۷ بازديد


تا كي كني گله كه نه خوب است كار من
وز تير ماه تيره‌تر آمد بهار من؟
چون بنگري كه شست بدادي به طمع شش
نوحه كني كه واي گل و واي خار من
چون من ز بهر مال دهم روزگار خويش
آيد به مال باز به من روزگار من؟
هرگز نيامد و بنيايد گذشته باز
بر قول من گوا بس پيرار و پار من
در من نگر كه منت بسم روشن آينه
يكسر نگار خويش ببين و در نگار من
غره مشو به عارض عنبر نبات خويش
واندر نگر به عارض كافور بار من
مويم چنين سپيد ز گرد سپاه شد
كامد سپاه دهر سوي كارزار من
جانم به جنگ دهر خرد چون حصار كرد
يابد هگرز دهر ظفر بر حصار من؟
اندر حصار من نرسد دست روزگار
چشم زمانه خيره شد اندر غبار من
كردم كناره از طرب و بي‌نصيب ماند
اين صد هزار ساله عروس از كنار من
آن غمگسار دينه مرا غم‌فزاي گشت
وان غم‌فزاي هست كنون غمگسار من
آزاد شد ز بار همه خلق گردنم
امروز چون ز خلق بيفتاد بار من
دانا مرا بجست و من او را بخواستم
من خوستار او شدم او خواستار من
راز آشكاره كرد و دل من شكار كرد
تا آشكاره اهل خرد شد شكار من
سوي قوي نهان من از چشم دل نگر
غره مشو به پشت ضعيف و نزار من
گر زي فلك برآرد سر نار خاطرم
خورشيد نور خويش بسوزد به نار من
تيره است زهره پيش ضمير منير من
خوار است تير زي قلم تيره‌خوار من
از من نثار شكر و جواب مفصل است
آن را كه او سؤال طرازد نثار من
چون من گره زنم به سخن بر كجا نهد
سقراط دست بر گره استوار من؟
وان بندها كه بست فلاطون پيش بين
خوهل است و سست پيش كهين پيشكار من
اين پايگه مرا زين بهين خلايق است
اين پايگه نداشت كس اندر تبار من
بر چرخ ماه رفتم از اين چاه ژرف زشت
هرگز كسي نديد عجب‌تر ز كار من
خرما بني بديدم شاخش در آسمان
بر وي نثار كرده خرد كردگار من
با بيم و نااميد به سختي زي او شدم
زو بختيار گشتم و شد بخت يار من
گفتم به راه جهل همي توشه بايدم
گفتا تو را بس است يكي شاخسار من
جنبيد نرم نرم و بباريد بر دلم
باري كزو رميده نشد كاروبار من
بي‌بر چنار بودم خرما بني شدم
خرماست بار بنده كنون بر چنار من
تا بار آن درخت مبارك بخورده‌ام
گشته است با قرار دل بي‌قرار من
گر تخم و بار من نبريدي، به رغم ديو
خرمابنان شده‌ستي يكسر ديار من
فرزند ديو را رطبم زهرمار گشت
من زهر مار او شدم او زهر مار من
وين طرفه‌تر كه روز و شبان مي طلب كنم
من زندگي ايشان و ايشان دمار من
اي مردمي به صورت جسم و به دل ستور
بر گردن تو يوغ من است و سپار من
من مرد ذوالفقارم و تو مرد دره‌اي
دره كجا بس آيد با ذوالفقار من؟
زي ذوالفقارم آمد سيصد هزار تو
زي دره نامده‌است يكي از هزار من
عفريت دوستدار تو و دستيار توست
جبريل دستيار من و دوستدار من
تو اسپ بي‌فسار و فسار است عهد تو
قيمت فزايدت چو ببيني فسار من
بي‌زيب و زينت است هران گوش و گردني
كو نيست زير طوق من و گوشوار من
عهد و بيان بس است تو را طوق و گوشوار
اين هر دو يافتي چو شدي گوش‌دار من
آبي است نزد من كه خمار تو بشكند
پيش آرمت چو گوئي «بشكن خمار من»
شعرم بخوان و فخر مدان مر مرا به شعر
دين دان نه شعر فخر من و هم شعار من
اي آنكه كردگار ز بهر تو جفت كرد
با جان هوشيارم شخص نزار من
چون من دوازده است تو را اسپ و بارگير
ليكن زخلق نيست جز از تو سوار من


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد