قصيده شماره ۱۹۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۹۲

۳۵ بازديد


اين گنبد پيروزهٔ بي‌روزن گردان
چون است چو بستان گه و گاهي چو بيابان؟
من خانه نه ديدم نه شنيدم بجز اين نيز
يك نيمه بيابان و دگر نيمه گلستان
ناگاه گلستانش پديد آرد گلها
چون گشت بيابانش ز ديدار تو پنهان
اين گوي سيه را به ميان خانه كه آويخت
نه بسته طنابي نه ستوني زده زين‌سان؟
اين گوي گران را به هوا بر كه نهاده است؟
تا كي به شگفتي بوي از تخت سليمان؟
اين گوي به كردار يكي خوان عظيم است
بنهاده در ايوان پر از نعمت الوان
اين خوان در ايوان چو نمودندت بنديش
تا كيست سزاوار بدين خانه و اين خوان
زين خوان و از اين خانه سوي تو خبري هست؟
اي گشته بر اين گوي تو را پشت چو چوگان!
تاچند در اين گوي بخواهد نگرستن
اين چرخ بدين چشم فروزندهٔ رخشان؟
چشم فلك است اين كه بدو تيره زمين را
همواره همي بيند اين گنبد گردان
كاني است در اين گوي پر از گوهر و دانه
زين چشم بر اين گوهر مانده است در اين كان
جويندهٔ اين جوهر را دست چهار است
از تير و زمستان و ز نيسان و حزيران
اين گوهر از اين كان چو به يك پايه برآيد
كاني دگرش سازند آنگاه ز اركان
آن كان نخستينت نمودم كه زمين است
وين كان دوم نيست مگر هيكل انسان
اي گوهر بي‌رنگ، بدين كان دوم در
رنگي شو و سنگي و ممان عاجز و حيران
چون قيمت ياقوت به آب است تو داني
كابت سخن است، اي سره ياقوت سخن‌دان
هيكل به تو گشته‌است گرانمايه ازيراك
هيكل صدف توست و درو جان تو مرجان
مرجان تو مرجان خداي است ازيراك
از حكمت و علم آمد مرجان تو را جان
زنهار كه مر جان را بي‌جان نگذاري
زيرا كه به بيجان نرسد رحمت رحمان
روزي بشكافند مر اين تيره صدف را
هان تا نبوي غافل و خفته نروي هان
زنهار چنان كامده‌اي اول، از اينجا
خيره نروي گرسنه و تشنه و عريان
جز سخته و پيموده مخر چيز كه نيكوست
كردن ستد و داد به پيمانه و ميزان
چيزي به گران هيچ خردمند نخرد
هر گه كه بيابد به از آن چيز به ارزان
بستان خداي است، چنان دان كه، شريعت
پر غله و پر كشته درختان فراوان
بسيار در اين بستان هر گونه درخت است
هم كشتهٔ رحمان و هم از كشتهٔ شيطان
اي ره‌گذري مرد، گرت رغبت باشد
در نعمت و در ميوهٔ اين نادره بستان
دهقانش يكي فاضل و معروف بزرگ است
در باغ مشو جز كه به دستوري دهقان
گر ميوه‌ت بايد به سوي سيو و بهي شو
منگر سوي بي‌ميوه و پر خار مغيلان
چون نخل بلند است سپيدار وليكن
بسيار فزون دارد در بار برين آن
مرغ است همان طوطي و هم جغد وليكن
اين از در قصر آمد و آن از در ويران
چون ابر بلند است سيه دود وليكن
از دود جدا گشت سيه ابر به باران
هرچند كه در قرطه بود هردو به يك جا
از دامن برتر بود، اي پور، گريبان
هر كس كه پدر نام نهد نوح مر او را
كشتيش نباشد كه رود بر سر طوفان
چونان كه خرد را به ميان دو محمد
فرق است به پيغمبري و وحي به فرقان
دهقان و خداوندهٔ اين خانه رسول است
سرهنگ بني آدم و پيغمبر يزدان
هرچند ستمگاران بسيار شده‌ستند
فرزند رسول است بر اين باغ نگهبان
گرچه نبود ميوهٔ خوش بي‌پشه و كرم
دهقان ندهد باغ به پشه نه به كرمان
هرچند كه در خانهٔ تو خانه كند موش
خانه نسپاري تو همي خيره به موشان
در خانهٔ تو موش به سوراخ درون است
او را چه بكار آيد كاشانه و ايوان؟
گر موش ندارد خبر از گنبد و ايوان
نادان چه خبر دارد از دين و ز ايمان؟
هرچند كه بر منبر نادان بنشيند
هرگز نشود همبر با دانا نادان
گر زاغ سيه باغ ز بلبل بستاند
دستان نتواند زدن و ناورد الحان
از مرد پديد آيد حكمت نه ز منبر
خورشيد كند عالم پر نور نه سرطان
ميدان خداي است قران، هر كه سوار است
گو خيز و فراز آي و برون آي به ميدان
تا كيست كه بر پشتهٔ حرف متشابه
آورد كند اسپش با پويه و جولان
دشوار طلب كردن تاويل كتاب است
كاري است فرو خواندن اين نامه بس آسان
با كاه مخور دانه چنين گر نه ستوري
با بوذر گفت اين كه تو را گفتم سلمان
آن گوز كه با پوست خوردندش نبود نفع
با پوست مخور گوز و تن خويش مرنجان
معني‌ي سخن ايزد پيغمبر داند
بهتان بود ار تو بجز اين گوئي، بهتان
بر مشكل اين معجزه جز آل نبي را
كس را نبود قوت و نه قدرت و سلطان
چونان كه عصا هرگز از آن سان كه شنودي
ثعبان نشدي جز به كف موسي عمران
هرچند سخن گويد طوطي نشناسد
آن را كه همي گويد هرگز سر و سامان
اي خوانده به صد حيلت و تقليد قران را
مانندهٔ مرغي كه بياموزد دستان
همچو سخن مرغ است اين خواندن ناراست
بي‌حاصل و بي‌معني و بي‌حجت و برهان
از خواندن چيزي كه بخوانيش و نداني
هرگز نشود حاصل چيزيت جز افغان
تشنه‌ت نشود هرگز تا آب نخوردي
هرچند كه آب آب همي گوئي هزمان
چون باز نگردي بسوي موسي و هارون
يك‌ره نشوي سير ز فرعون و ز هامان
گويند كه پيغمبر ما امت و دين را
چون رفت ز عالم به فلان داد و به بهمان
پيغمبري اي بي‌خردان ملك الهي است
از ملكت قيصر به و از ملكت خاقان
هرگز ملكي ملك به بيگانه نداده است
شو نامهٔ شاهان جهان پاك فروخوان
با دختر و داماد و نبيره به جهان در
ميراث به همسايه دهد هيچ مسلمان؟
يا سوي شما كار نكرده‌است پيمبر
بر قول خداوند جهان داور سبحان!
از بهر چه گوئيد چنين خام سخن‌ها؟
اي مغز شما دود زده ز آتش عصيان!
آنگاه شويد آگه از اين بيهده گفتار
كز حسرت و غم سنگ بخائيد به دندان
آن روز پشيماني و حسرت نكند سود
آن را كه نشد بر بدي امروز پشيمان
حسرت نكند كودك را سود به پيري
هر گه كه به خردي بگريزد ز دبستان
هر كس كه به تابستان در سايه بخسبد
خوابش نبرد گرسنه شب‌هاي زمستان
سودي نكند حسرت و تيمار چو افتاد
بيمار به سامره و درمان به بدخشان
از دزد فرومايه نه سلطان و نه حاكم
توبه نپذيرند چو افتاد به زندان
فرزند نبي جاي جد خويش گرفته است
وز فخر رسانيده سر تاج به كيوان
آن است گزيده، كه خدايش بگزيند
بيهوده چه گوئي سخن بي‌سر و سامان؟
آنجا كه به فرمانش پيمبر بنشستي
فرزند وي امروز نشسته است به فرمان
آن را كه گزيدي تو خدايش نگزيده‌است
در خلق، نداني تو به از خالق ديان
اي پير، خداوند سگي را نپذيرد
هرچند كه فريبش كني، از تو به قربان
قربان تو فرزند رسول است، ره خويش
از حكمت او جوي سوي روضهٔ رضوان
زي درگه او شو كه سليمان زمان است
تا باز رهد جان تو از محنت ديوان
اي بار خداي همه ذريت آدم
با ملك سليماني و با حكمت لقمان
آني كه پديد آمد در باغ شريعت
از عدل تو آذار و ز احسان تو نيسان
دين از تو مزين شد و دنيا به تو زيبا
حكمت به تو تازه شد و بدعت به تو خلقان
چون خطبه به نام تو رسانم به سخن بر
از بركت و اقبال تو گل رويد و ريحان
چون بنده‌ت «مستنصر بالله» بگويد
پر مشتري و زهره شود بقعت يمگان
از نام تو بگدازد بدخواه تو، گوئي
ماه است مگر نامت و بدخواه تو كتان
گر جمله يكي نامه شود عدل و سعادت
آن نامه نيابد مگر از دست تو عنوان
مر بنده‌ت را دشمن و بدگوي بسي هست
زان بيش كجا هست به درگاه تو مهمان
اي حجت بنشسته به يمگان و سخنهات
در جان و دل ناصبيان گشته چو پيكان
گر خاك خراسانت نپذيرفت مخور غم
خشنودي ايزدت به از خاك خراسان
بر حكمت و بر مدحت اولاد پيمبر
اشعار همي گوي به هر وقت چو حسان
پژمرد بدين شعر تو آن شعر كسائي
«اين گنبد گردان كه بر آورد بدين سان؟»
بر بحر هزج گفتي و تقطيعش كردي
مفعول مفاعيل مفاعيل فعولان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد