قصيده شماره ۱۱۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۱۱

۳۴ بازديد


برآمد سپاه بخار از بحار
سوارانش پر در كرده كنار
رخ سبز صحرا بخنديد خوش
چو بر وي سياه ابر بگريست زار
گل سرخ بر سر نهاد و ببست
عقيقين كلاه و پرندين ازار
بدريد بر تن سلب مشك بيد
زجور زمستان به پيش بهار
به بازوي پر خون درون بيد سرخ
بزد دشنه زين غم هزاران هزار
ز بس سرد گفتارهاي شمال
بريده شد از گل دل جويبار
نبيني كه هر شب سحرگه هنوز
دواج سمور است بر كوهسار؟
صبا آيد اكنون به عذر شمال
سحرگاه تازان سوي لاله‌زار
بشويدش عارض به لولوي تر
بيالايدش رخ به مشكين عذار
بيارد سوي بوستان خلعتي
كه لولوش پود است و پيروزه تار
سوي گلبن زرد استام زر
سوي لالهٔ سرخ جام عقار
سوي مادر سوسن تازه تاج
سوي دختر نسترن گوشوار
به سر بر نهد نرگس نو به باغ
به ارديبهشت افسر شاهوار
نوان و خرامان شود شاخ بيد
سحرگاه چون مركب راهوار
دهد دست و سر بوس گل را سمن
چو گيرد سمن را گل اندر كنار
شگفتي نگه كن به كار جهان
وزو گير بر كار خويش اعتبار
كه تا شادمانه نگردد زمين
نپوشد هوا جامهٔ سوكوار
چو نسرين بخندد شود چشم گل
به خون سرخ چون چشم اسفنديار
چو نرگس شود باز چون چشم باز
شود پاي بط بر چنار آشكار
پر از چين شود روي شاهسپرم
چو تازه شود عارض گلنار
نگه كن به لاله و به ابر و ببين
جدا نار از دود، وز دود نار
سوي شاخ بادام شو بامداد
اگر ديد خواهي همي قندهار
و گر انده از برف بودت مجوي
ز مشكين صبا بهتر انده گسار
نگه كن بدين بي‌فساران خلق
تو نيز از سر خود فرو كن فسار
اگر نيست سوي تو داري دگر
همه هوش و دل سوي اين دار دار
وگر نيستت طمع باغ بهشت
چو خر خوش بغلت اندر اين مرغزار
نگه دار اندر زيان آن خويش
چنانكه‌ت بگفته‌است بسيار خوار
به نسيه مده نقد اگر چند نيز
به خرما بود وعده و نقد خار
كرا معده خوش گردد از خار و خس
شود كامش از شير و روغن فگار
چه بايد تو را سلسبيل و رحيق
چو خرسند گشتي به سركه و شخار؟
جهان ره گذار است، اگر عاقلي
نبايد نشستنت بر ره گذار
ستور است مردم در اين ره چنانك
بريده نگردد قطار از قطار
شتابنده جمله كه يك دم زدن
نپايد كسي را برادر نه يار
ره تو كدام است از اين هر دو راه؟
بينديش و برگير نيكو شمار
اگر سازوار است و خوش مر تو را
بت رود ساز و مي خوشگوار
وز اين حالها تو به كردار خواب
نگردي همي سرد زين روزگار
وز اين ايستادن به درگاه شاه
وز اين خواستن سوي دهدار بار
وز اين بند و بگشاي و بستان و ده
وز اين هان و هين و از اين گير و دار
وز اين در كشيدن به بيني خويش
ز بهر طمع اين و آن را مهار
گماني مبر كاين ره مردم است
بر اين كار نيكو خرد برگمار
همي خويشتن شهره خواهي به شهر
كه من چاكر شاهم و شهريار
شكار يكي گشتي از بهر آنك
مگر ديگري را بگيري شكار
بدان تا به من برنهي بار خويش
يكي ديگرت كرد سر زير بار
ستوري تو سوي من از بهر آنك
همي باز نشناسي از فخر عار
تو را ننگ بايد همي داشتن
بخيره همي چون كني افتخار؟
ستور از كسي به كه بر مردمي
بعمدا ستوري كند اختيار
ز مردم درختي نه‌اي بارور
بلندي و بي‌بر چو بيد و چنار
اگر ميوه داري نشد هيچ بيد
به دانش تو باري بشو ميوه‌دار
دريغ اين قد و قامت مردمي
بدين راستي بر تو، اي نابكار
اگر باز گردي ز راه ستور
شود بيد تو عود ناچار و چار
وگر همچنين خود بماني چو ديو
دل از جهل پر دود و سر پرخمار
كسي برتو نتواند، از جهل،بست
يكي حرف دانش به سيصد نوار
تو را صورت مردمي داده‌اند
مكن خيره مر خويشتن را حمار
بكن جهد آن تا شوي مردمي
مكن با خداي جهان كارزار
تو را روي خوب است ليكن بسي است
به ديوار گرمابه‌ها بر نگار
به دانش تو صورت‌گر خويش باش
برون آي از اين ژرف چه مردوار
خرد ورز ازيرا سوي هوشمند
زجاهل بسي به بود موش و مار
چو مر خويشتن را بداني به حق
در اين ژرف زندان نگيري قرار
ز كردار بد باز گردي به عذر
چو هشيار مردان سوي كردگار
مر اين گوهر ايزدي را به علم
بشوئي ز زنگار عيب و عوار
ازيرا كه آتش، چو شد زر پاك،
برو كرد نتواند از اصل كار
ز حجت شنو حجت اي منطقي
ز هر عيب صافي چو زر عيار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد