قصيده شماره ۱۰۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۰۹

۳۵ بازديد


اي يار سرود و آب انگور
نه يار مني به حق والطور
معزول شده است جان ز هرچه
داده است بر آنت دهر منشور
مي گوي محال ز آنكه خفته
باشد به محال و هزل معذور
نگشايد نيز چشم و گوشم
رنگ قدح و ترنگ طنبور
پرنده زمان همي خوردمان
انگور شديم و دهر زنبور
پخته شدم و چو گشت پخته
زنبور سزاتر است به انگور
تيره است و مناره مي‌نبيند
آن چشم كه موي ديدي از دور
بسترد نگار دست ايام
زين خانهٔ پرنگار معمور
در سور جهان شدم وليكن
بس لاغر بازگشتم از سور
زين سور بسي ز من بتر رفت
اسكندر و اردشير و شاپور
گر تو سوي سور مي‌روي رو
روزت خوش باد و سعي مشكور
داني كه چگونه گشت خواهي؟
اندر پدرت نگه كن، اي پور
اندوده رخش زمان به زر آب
آلوده سرش به گرد كافور
زنهار كه با زمان نكوشي
كاين بد خو دشمني است منصور
بي‌لشكر عقل و دين نگردد
از مرد سپاه دهر مقهور
از علم و خرد سپر كن و خود
وز فضل و ادب دبوس و ساطور
ور زي تو جهان به طاعت آيد
زنهار بدان مباش مغرور
زيرا كه به زير نوش و خزش
نيش است نهان و زهر مستور
اين ناكس را من آزمودم
فعلش همه مكر ديدم و زور
جادوست به فعل زشت زنهار
غره نشوي به صورت حور
گيتي به مثل سراي كار است
تا روز قيام و نفخت صور
جز كار كني به دين ازينجا
بيرون نشود عزيز و مستور
گر كار كني عزيز باشي
فردا كه دهند مزد مزدور
ور ديو ز كار باز داردت
رنجور بوي و خوار و مدحور
امروز تو مير شهر خويشي
كه‌ت پنج رعيت مامور
بي كار چنين چرا نشيني
با كاركنان شهر پر نور؟
هرگز نشود خسيس و كاهل
اندر دو جهان بخيره مشهور
بنگر كه اگر جهان نكردي
ايزد نشدي به فضل مذكور
دل خانهٔ توست گنج گردانش
از حكمت‌ها به در منثور
اي جاهل مفلس ار بكوشي
گنجور شوي ز علم گنجور
گر حكمت منت در خور آيد
گنجور شدي و گشت ماجور
از سر بفگن خمار ازيرا
نپذيرد پند مغز مخمور


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد