قصيده شماره ۸۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۸۶

۳۴ بازديد


ز بند آز بجز عاقلان نرسته‌ستند
دگر به تيغ طمع حلق خويش خسته‌ستند
طمع ببر تو ز بيشي كه جمله بي طمعان
ز دست بند ستمگاره دهر جسته‌ستند
گوزن و گور كه استام زر نمي‌جويند
زقيد و بند و غل و برنشست رسته‌ستند
و گر بر اسپ ستام است، لاجرم گردنش
چو بندگان ذليل و حقير بسته‌ستند
پراپرند زطمع بازو، جغدكان بي‌رنج
نشسته‌اند ازيشان طمع گسسته‌ستند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد