قصيده شماره ۹۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۹۴

۳۴ بازديد


بركن زخواب غفلت پورا سر
واندر جهان به چشم خرد بنگر
كار خر است خواب و خور اي نادان
با خر به خواب و خور چه شدي در خور؟
ايزد خرد ز بهر چه داده‌ستت؟
تا خوش بخسپي و بخوري چون خر؟
بر نه به سر كلاه خرد وانگه
بر كن به شب يكي سوي گردون سر
گوئي كه سبز دريا موجي زد
وز قعر برفگند به سر گوهر
تيره شب و ستاره درو، گوئي
در ظلمت است لشكر اسكندر
پروين چو هفت خواهر چون دايم
بنشسته‌اند پهلوي يك ديگر؟
چون است زهره چون رخ ترسنده
مريخ همچو ديدهٔ شير نر؟
شعري چو سيم خود شد، يا خود شد
عيوق چون عقيق چنان احمر؟
بر مبرم كبود چنين هر شب
چندين هزار چون شكفد عبهر؟
گوئي كه در زدند هزاران جاي
آتش به گرد خرمن نيلوفر
گر آتش است چون كه در اين خرمن
هرگز فزون نگشت و نشد كمتر؟
بي‌روغن و فتيله و بي‌هيزم
هرگز نداد نورو فروغ آذر
گر آتش آن بود كه خورش خواهد
آتش نباشد آنكه نخواهد خور
بنگر كه از بلور برون آيد
آتش همي به نور و شعاع خور
خورشيد صانع است مر آتش را
بشناس از آتش اي پسر آتش‌گر
ور لشكري است اين كه همي بيني
سالار و مير كيست بر اين لشكر؟
سقراط هفت مير نهاد اين را
تدبير ساز و كاركن و رهبر
سبز است ماه و گفت كزو رويد
در خاك ملح و، سيم به سنگ اندر
مريخ زايد آهن بد خو را
وز آفتاب گفت كه زايد زر
برجيس گفت مادر ارزيز است
مس را هميشه زهره بود مادر
سيماب دختر است عطارد را
كيوان چو مادر است و سرب دختر
اين هفت گوهران گدازان را
سقراط باز بست به هفت اختر
گر قول اين حكيم درست آيد
با او مرا بس است خرد داور
زيرا كه جمله پيشه‌وران باشند
اينها به كار خويش درون مضطر
سالار كيست پس چو از اين هفتان
هر يك موكل است به كاري بر؟
سالار پيشه‌ور نبود هرگز
بل پيشه‌ور رهي بود و چاكر
آن است پادشا كه پديد آورد
اين اختران و اين فلك اخضر
واندر هوا به امر وي استاده است
بي‌دار و بند پايهٔ بحر و بر
وايدون به امر او شد و تقديرش
با خاك خشك ساخته آب تر
چندين همي به قدرت او گردد
اين آسياي تيز رو بي در
وين خاك خشك زشت بدو گيرد
چندين هزار زينت و زيب و فر
وين هر چهار خواهر زاينده
با بچگان بي‌عدد و بي مر
تسبيح مي‌كنندش پيوسته
در زير اين كبود و تنك چادر
تسبيح هفت چرخ شنوده‌ستي
گر نيست گشته گوش ضميرت كر
دست خداي اگر نگرفته‌ستي
حسرت خوري بسي و بري كيفر
چشميت مي‌ببايد و گوشي نو
از بهر ديدن ملك اكبر
آنجا به پيش خود ندهد بارت
گر چشم و گوش تو نبري زايدر
ايزد بر آسمانت همي خواند
تو خويشتن چرا فگني در جر؟
از بهر بر شدن سوي عليين
از علم پاي ساز و، ز طاعت پر
اي كوفته مفازهٔ بي‌باكي
فربه شده به جسم و، به جان لاغر
در گردن جهان فريبنده
كرده دو دست و بازوي خود چنبر
ايدون گمان بري كه گرفته‌ستي
دربر به مهر، خوب يكي دلبر
واگاه نيستي كه يكي افعي
داري گرفته تنگ و خوش اندر بر
گر خويشتن كشي ز جهان، ورني
بر تو به كينه او بكشد خنجر
زين بي‌وفا، وفا چه طمع داري؟
چون در دمي به بيخته خاكستر؟
چون تو بسي به بحر درافگنده است
اين صعب ديو جاهل بدمحضر
وز خلق چون تو غرقه بسي كرده‌است
اين بحر بي‌كرانهٔ بي‌معبر
گريست اين جهان به مثل، زيرا
بس ناخوش است و، خوش بخارد گر
با طبع ساز باشد، پنداري
شيري است تازه، پخته و پر شكر
ليكن چو كرد قصد جفا، پيشش
خاقان خطر ندارد و نه قيصر
گاهي عروس‌وارت پيش آيد
با گوشوار و ياره و با افسر
باصد كرشمه بسترد از رويت
با شرم گرد باستي و معجر
گاهي هزبروار برون آيد
با خشم عمرو و با شغب عنتر
ديوانه‌وار راست كند ناگه
خنجر به سوي سينه‌ت و، زي حنجر
در حرب اين زمانهٔ ديوانه
از صبر ساز تيغ و، ز دين مغفر
وز شاخ دين شكوفهٔ دانش چن
وز دشت علم سنبل طاعت چر
كاين نيست مستقر خردمندان
بلك اين گذرگهي است، برو بگذر
شاخي كه بار او نبود ما را
آن شاخ پس چه بي‌برو چه برور
دنيا خطر ندارد يك ذره
سوي خداي داور بي‌ياور
نزديك او اگر خطرش هستي
يك شربت آب كي خوردي كافر
الفنج گاه توست جهان، زينجا
برگير زود زاد ره محشر
بل دفتري است اين كه همي بيني
خط خداي خويش بر اين دفتر
منكر مشو اشارت حجت را
زيرا هگرز حق نبود منكر
خط خداي زود بياموزي
گر در شوي به خانهٔ پيغمبر
گر درشوي به خانه‌ش، بر خاكت
شمشاد و لاله رويد و سيسنبر
ندهد خداي عرش در اين خانه
راهت مگر به راهبري حيدر
حيدر، كه زو رسيد و ز فخر او
از قيروان به چين خبر خيبر
شيران ز بيم خنجر او حيران
دريا به پيش خاطر او فرغر
قولش مقر و مايهٔ نور دل
تيغش مكان و معدن شور و شر
ايزد عطاش داد محمد را
نامش علي شناس و لقب كوثر
گرت آرزوست صورت او ديدن
وان منظر مبارك و آن مخبر
بشتاب سوي حضرت مستنصر
ره را ز فخر جز به مژه مسپر
آنجاست دين و دنيا را قبله
وانجاست عز و دولت را مشعر
خورشيد پيش طلعت او تيره
گردون بجاي حضرت او كردر
اي يافته به تيغ و بيان تو
زيب و جمال معركه و منبر
بي‌صورت مبارك تو، دنيا
مجهول بود و بي‌سلب و زيور
معروف شد به علم تو دين، زيرا
دين عود بود و خاطر تو مجمر
اي حجت زمين خراسان، زه!
مدح رسول و آل چنين گستر
اي گشته نوك كلك سخن گويت
در ديدهٔ مخالف دين نشتر
ديبا همي بديع برون آري
اندر ضمير توست مگر ششتر
بر شعر زهد گفتن و بر طاعت
اين روزگار مانده‌ت را بشمر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد