قصيده شماره ۱۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۴

۴۳ بازديد


اي كرده قال و قيل تو را شيدا
هيچ از خبر شدت به عيان پيدا؟
تا غره گشته‌اي به سخن‌هائي
كاينها خبر دهند همي زانها!
تا گوش و چشم يافته‌اي بنگر
تا بر شنوده هست گوا بينا
چون دو گوا گذشت بر آن دعوي
آنگاه راست گوي بود گويا
گر زي تو قول ترسا مجهول است
معروف نيست قول تو زي ترسا
او بر دوشنبه و تو بر آدينه
تو ليل قدر داري و او يلدا
بر روز فضل روز به اعراض است
از نور و ظلمت و تبش و سرما
روز و شب تو از شب و روز او
بهتر به چيست؟ خيره مكن صفرا
موسي به قول عام چهل رش بود
وز ما فزون نبود رسول ما
پس فضل فاضلان نه به اعراض است
اي مرد، نه مگر به قد و بالا
بفزاي قامت خرد و حكمت
مفزاي طول پيرهن و پهنا
بويات نفس بايد چون عنبر
شايدت اگر جسد نبود بويا
تنها يكي سپاه بود دانا
نادانت با سپاه بود تنها
غره مشو بدانچه همي گويد
بهمان بن فلان ز فلان دانا
كز ديده بر شنوده گوا بايد
ورني هميت رنجه كند سودا
گويند عالمي است خوش و خرم
بي حد و منتهاست در و نعما
صحراش باغ و زير نهفتش در
بر تختهاش تكيه‌گه حورا
آن است بي‌زوال سراي ما
والا و خوب و پر نعم و آلا
وين قول را گواست در اين عالم
تابنده همچو مشتري از جوزا
زيرا كه خاك تيره به فروردين
بر روي مي نقاب كند ديبا
وز چوب خشك در فرو بارد
دري كه مشك بوي كند صحرا
وين چهره‌هاي خوب كه در نورش
خورشيد بي نوا شود و شيدا
داني كه نيست حاضر و نه حاصل
در خاك و باد و آتش و آب اينها
بي شكي از بهشت همي آيد
اين دل پذير و نادره معني‌ها
وانچ او ز دور مرده كند زنده
پس زنده و طري بود و زيبا
پس جاي چون بود، چو بود زنده؟
بل بر مجاز گفته شود كانجا
برگفتهٔ خداي ز كردارش
چندين گواهيت بدهند آنا
بر قول ار به جمله گوا يابي
در امهات و زاتش و در آبا
وانچ از قرانش نيست گوا عالم
رازي خدائي است نهان ز اعدا
تاويلش از خزانهٔ آن يابي
كز خلق نيست هيچ كسش همتا
فردي كه نيست جز كه به جد او
اميد مر تو را و مرا فردا
چون و چرا ز حجت او يابد
برهان ز كل عالم، وز اجزا
چون و چراي عقل پديد آيد
بي‌عقل نيست چون و نه نيز ايرا
اي بي‌خرد، چو خر زچرا هرگز
پرسيدنت ازين نبود يارا
چون و چرا عدوي تؤست ايرا
چون و چرا همي كندت رسوا
چون طوطيان شنوده همي گوئي
تو بربطي به گفتن بي‌معنا
ور بر رسم ز قولي، گوئي كاين
از خواجه امام گفت يكي برنا
پيغمبري وليك نمي‌بينم
چيزيت معجزات مگر غوغا
نظمي است هر نظام پذيري را
گر خوانده‌اي در اول موسيقا
چون از نظام عالم ننديشي
تا چيست انتهاش و چه بد مبدا؟
خوش بوي هست آنكه همي از وي
خاك سياه مشك شود سارا
وان چيز خوش بود به مزه كايدون
شيرين ازو شده‌است چنان خرما
وز مشك خاك بوي چرا گيرد؟
وز آتش آب از چه گرد گرما؟
دانش بجوي اگرت نبرد از راه
اين گنده پير شوي كش رعنا
وز بابهاي علم نكو بر رس
مشتاب بي‌دليل سوي دريا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد