قصيده شماره ۱۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۰

۳۴ بازديد


اي گشته جهان و ديده دامش را
صد بار خريده مر دلامش را
بر لفظ زمانه هر شبانروزي
بسيار شنوده‌اي كلامش را
گفته‌است تو را كه «بي مقامم من»
تا چند كني طلب مقامش را؟
بارنده به دوستان و ياران بر
نم نيست غم است مر غمامش را
چون داد نويد رنج و دشواري
آراسته باش مر خرامش را
بر يخ بنويس چون كند وعده
گفتار محال و قول خامش را
جز كشتن يار خويش و فرزندان
كاري مشناس مر حسامش را
چون چاشت كند ز خويش و پيوندت
تو ساخته باش كار شامش را
گر بر تو سلام خوش كند روزي
دشنام شمار مر سلامش را
كس را به نظام ديده‌اي حالي
كو رخنه نكرد مر نظامش را؟
وز باب و ز مام خويش نربودش
يا زو نر بود باب و مامش را
پرهيز كن از جهان بي‌حاصل
اي خورده جهان و ديده دامش را
و آگاه كن، اي برادر، از غدرش
دور و نزديك و خاص و عامش را
آن را كه همي ازو طمع دارد
گو «ساخته باش انتقامش را»
گر بر فلك است بام كاشانه‌ش
چون دشت شمار پست بامش را
من كز همه حال و كارش آگاهم
هرگز طلبم مراد و كامش را؟
وين دل كه حلال او نمي‌جويد
چون خواهد جست مر حرامش را؟
آن را طلب، اي جهان، كه جويايست
اين بي‌مزه ناز و عز و رامش را
واشفته بدو سپاري و بركه
شاهنشه ري كني غلامش را
وز مشتري و قمر بيارائي
مرقبقب زين و اوستامش را
آخر بدهي به ننگ و رسوائي
بي شك يك روز لاف و لامش را
هرچند كه شاه نامور باشد
نابوده كني نشان و نامش را
واشفته كني به دست بيدادي
احوال به نظم و نغز و رامش را
بشنو پدرانه، اي پسر، پندي
آن پند كه داد نوح سامش را
پرهيز كن از كسي كه نشناسد
دنيي و نعيم بي‌قوامش را
وز دل به چراغ دين و علم حق
نتواند برد مر ظلامش را
زو دست بشوي و جز به خاموشي
پاسخ مده، اي پسر، پيامش را
بگذارش تا به دين همي خرد
دنياي مزور و حطامش را
منگر به مثل جز از ره عبرت
رخسارهٔ خشك چون رخامش را
بل تا بكشد به مكر زي دوزخ
ديو از پس خويشتن لگامش را
بر راه امام خود همي نازد
او را مپذير و مه امامش را
ديوي است حريص و كام او حرصش
بشناس به هوش ديو و كامش را
چون صورت و راه ديو او ديدي
بگذار طريقت نغامش را
وانكه بگزار شكر ايزد را
وين منت و نعمت تمامش را
وامي است بزرگ شكر او بر تو
بگزار به جهد و جد وامش را
شكري بگزار علم و دينش را
زان به كه شراب يا طعامش را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد