قصيده شماره ۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۷

۳۴ بازديد


اي روي داده صحبت دنيا را
شادان و برفراشته آوا را
قدت چو سرو و رويت چون ديبا
واراسته به ديبا دنيا را
شادي بدين بهار چو مي‌بيني
چون بوستان خسرو صحرا را
برنا كند صبا به فسون اكنون
اين پير گشته صورت دنيا را
تا تو بدين فسونش به بر گيري
اين گنده پير جادوي رعنا را
وز تو به مكر و افسون بربايد
اين فر و زيب و زينت و سيما را
چون كودكان به خيره همي خري
زين گنده پير لابه و شفرا را
ليكن وفا نيابي ازو فردا
امروز ديد بايد فردا را
دنيا به جملگي همه امروز است
فردا شمرد بايد عقبا را
فردات را ببين به دل و امروز
بگشاي تيز ديدهٔ بينا را
عالم قديم نيست سوي دانا
مشنو محال دهري شيدا را
چندين هزار بوي و مزه و صورت
بردهريان بس است گوا ما را
رنگين كه كرد و شيرين در خرما
خاك درشت ناخوش غبرا را؟
خرماگري ز خاك كه آمخته است
اين نغز پيشه دانهٔ خرما را؟
خط خط كه كرد جزع يماني را؟
بوي از كجاست عنبر سارا را؟
بنگر به چشم خاطر و چشم سر
تركيب خويش و گنبد گردا را
گر گشته‌اي دبير فرو خواني
اين خطهاي خوب معما را
بررس كه كردگار چرا كرده‌است
اين گنبد مدور خضرا را
ويران همي ز بهر چه خواهد كرد
باز اين بزرگ صنع مهيا را؟
چون بند كرد در تن پيدائي
اين جان كار جوي نه پيدا را؟
وين جان كجا شود چو مجرد شد
وين جا گذاشت اين تن رسوا را؟
چون است كار از پس چندان حرب
امروز مر سكندرو دارا را؟
بهمن كجا شده‌است و كجا قارن
زان پس كه قهر كردند اعدا را؟
رستم چرا نخواند به روز مرگ
آن تيز پر و چنگل عنقا را؟
آنها كجا شدند و كجا اينها؟
زين بازپرس يكسره دانا را
غره مشو به زور و توانائي
كاخر ضعيفي است توانا را
برنا رسيدن از چه و چند و چون
عار است نورسيده و برنا را
نشنوده‌اي كه چند بپرسيده‌است
پيغمبر خداي بحيرا را؟
والا نگشت هيچ كس و عالم
ناديده مر معلم والا را
شيرين و سرخ گشت چنان خرما
چون برگرفت سختي گرمارا
بررس به كارها به شكيبائي
زيرا كه نصرت است شكيبا را
صبر است كيمياي بزرگي‌ها
نستود هيچ دانا صفرا را
باران به صبر پست كند، گرچه
نرم است، روزي آن كه خارا را
از صبر نردبانت بايد كرد
گر زير خويش خواهي جوزا را
ياري ز صبر خواه كه ياري نيست
بهتر ز صبر مر تن تنها را
«صبر از مراد نفس و هوا بايد»
اين بود قول عيسي شعيا را
بندهٔ مراد دل نبود مردي
مردي مگوي مرد همانا را
در كار صبر بند تو چون مردان
هم چشم و گوش را و هم اعضا را
تا زين جهان به صبر برون نائي
چون يابي آن جهان مصفا را؟
آنجات سلسبيل دهند آنگه
كاينجا پليد داني صهبا را
صبر است عقل را به جهان همتا
بر جان نه اين بزرگ دو همتا را
فضل تو چيست، بنگر، برترسا؟
از سر هوس برون كن و سودا را
تو مؤمني گرفته محمد را
او كافر است گرفته مسيحا را
ايشان پيمبران و رفيقانند
چون دشمني تو بيهده ترسا را؟
بشناس امام و مسخره را آنگه
قسيس را نكوه و چليپا را
حجت به عقل گوي و مكن در دل
با خلق خيره جنگ و معادا را
در عقل واجب است يكي كلي
اين نفس‌هاي خردهٔ اجزا را
او را بحق بندهٔ باري دان
مرجع بدوست جمله مر اينها را
او را اگر شناخته‌اي بي‌شك
دانسته‌اي ز مولي مولا را
توحيد تو تمام بدو گردد
مر كردگار واحد يكتا را
رازي است اين كه راه ندانسته‌اند
اينجا در اين بهايم غوغا را
آن را بدو بهل كه همي گويد
«من ديده‌ام فقيه بخارا را»
كان كوردل نيارد پذرفتن
پند سوار دلدل شهبا را
حجت ز بهر شيعت حيدر گفت
اين خوب و خوش قصيده غرا را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد