بخش ۸۹ - آوردن خسرو شيرين را از قصر به مدائن

۳۴ بازديد


به پيروزي چو بر پيروزه گون تخت
عروس صبح را پيروز شد بخت
جهان رست از مرقع پاره كردن
عروس عالم از زر ياره كردن
شه از بهر عروس آرايشي ساخت
كه خور از شرم آن آرايش انداخت
هزار اشتر سيه چشم و جوان سال
سراسر سرخ موي و زرد خلخال
هزار اسب مرصع گوش تا دم
همه زرين ستام و آهنين سم
هزاره استر ستاره چشم و شبرنگ
كه دوران بود با رفتارشان لنگ
هزاران لعبتان نار پستان
به رخ هر يك چراغ بت‌پرستان
هزاران ماهرويان قصب‌پوش
همه در در كلاه و حلقه در گوش
ز صندوق و خزينه چند خروار
همه آكنده از لولوي شهوار
ز مفرشها كه پرديبا و زر بود
ز صد بگذر كه پانصد بيشتر بود
همه پر زر و ديباهاي چيني
كز آنسان در جهان اكنون نه بيني
چو طاوسان زرين ده عماري
به هر طاوس در كبكي بهاري
يكي مهدي به زر تركيب كرده
ز بهر خاص او ترتيب كرده
ز حد بيستون تا طاق گرا
جنيبتها روان با طوق و هرا
زمين را عرض نيزه تنگ داده
هوا را موج بيرق رنگ داده
همه ره موكب خوبان چون شهد
عماري در عماري مهد در مهد
شكرريزان عروسان بر سر راه
قصبهاي شكرگون بسته بر ماه
پريچهره بتان شوخ دلبند
ز خال و لب سرشته مشك با قند
بگرد فرق هر سرو بلندي
عراقي‌وار بسته فرق‌بندي
به پشت زين بر اسبان روانه
ز گيسو كرده مشگين تازيانه
به گيسو در نهاده لولو زر
زده بر لولو زر لولو تر
بدين رونق بدين آيين بدين نور
چنين آرايشي زو چشم بد دور
يكايك در نشاط و ناز رفتند
به استقبال شيرين باز رفتند
بجاي فندق افشان بود بر سر
درافشان هر دري چون فندق تر
بجاي پره گل نافه مشك
مرصع لولوتر با زر خشك
همه ره گنج ريز و گوهرانداز
بياوردند شيرين را به صد ناز
چو آمد مهد شيرين در مداين
غني شد دامن خاك از خزائن
به هر گامي كه شد چون نوبهاري
شهنشه ريخت در پايش نثاري
چنان كز بس درم‌ريزان شاهي
درم رويد هنوز از پشت ماهي
فرود آمد به دولت گاه جمشيد
چو در برج حمل تابنده خورشيد
ملك فرمود خواندن موبدان را
همان كار آگهان و بخردان را
ز شيرين قصه‌اي بر انجمن راند
كه هر كس جان شيرين به روي افشاند
كه شيرين شد مرا هم جفت و هم يار
بهر مهرش كه بنوازم سزاوار
ز من پاكست با اين مهرباني
كه داند كرد ازينسان زندگاني
گر او را جفت سازم جاي آن هست
بدو گردن فرازم راي آن هست
مي آن بهتر كه با گل جام گيرد
كه هر مرغي به جفت آرام گيرد
چو بر گردن نباشد گاو را جفت
به گاوآهن كه داند خاك را سفت
همه گرد از جبينها برگفتند
بر آن شغل آفرينها برگرفتند
گرفت آنگاه خسرو دست شيرين
بر خود خواند موبد را كه بنشين
سخن را نقش بر آيين او بست
به رسم موبدان كاوين او بست
چو مهدش را به مجلس خاصگي داد
درون پرده خاصش فرستاد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد