بخش ۹۱ - اندرز شيرين خسرو را در داد و دانش

۳۶ بازديد


به نزهت بود روزي با دل‌افروز
سخن در داد و دانش مي‌شد آن روز
زمين بوسيد شيرين كاي خداوند
ز رامش سوي دانش كوش يك چند
بسي كوشيده‌اي در كامراني
بسي ديگر به كام دل براني
جهان را كرده‌اي از نعمت آباد
خرابش چون توان كردن به بيداد
چو آن گاوي كه ازوي شير خيزد
لگد در شير گيرد تا بريزد
حذر كن زانكه ناگه در كميني
دعاي بد كند خلوت‌نشيني
زني پير از نفسهاي جوانه
زند تيري سحرگه بر نشانه
ندارد سودت آنگه بانگ و فرياد
كه نفرين داده باشد ملك بر باد
بسا آيينه كاندر دست شاهان
سيه گشت از نفير داد خواهان
چو دولت روي برگرداند از راه
همه كاري نه بر موقع كند شاه
چو برگ باغ گيرد ناتواني
خبر پيشين برد باد خزاني
چو دور از حاضران ميرد چراغي
كشندش پيش از آن در ديده داغي
چو سيلي ريختن خواهد به انبوه
بغرد كوهه ابر از سر كوه
تگرگي كو زند گشنيز بر خاك
رسد خود بوي گشنيزش بر افلاك
درختي كاول از پيوند كژ خاست
نشايد جز به آتش كردنش راست
جهانسوزي بد است و جور سازي
ترا به گر رعيت را نوازي
از آن ترسم كه گرد اين مثل راست
كه آن شه گفت كو را كس نمي‌خواست
كهن دولت چو باشد دير پيوند
رعيت را نباشد هيچ در بند
ز مثل خود جهان را طاق بيند
جهان خود را به استحقاق بيند
ز مغروري كه در سر ناز گيرد
مراعات از رعيت باز گيرد
نو اقبالي بر آرد دست ناگاه
كند دست دراز از خلق كوتاه
خلايق را چو نيكو خواه گردد
باجماع خلايق شاه گردد
خردمندي و شاهي هر دو داري
سپيدي و سياهي هر دو داري
نجات آخرت را چاره‌گر باش
در اين منزل ز رفتن با خبر باش
كسي كو سيم و زر تركيب سازد
قيامت را كجا ترتيب سازد
ببين دور از تو شاهاني كه مردند
ز مال و ملك و شاهي هيچ بردند؟
بماني، مال بد خواه تو باشد
ببخشي، شحنه راه تو باشد
فرو خوان قصه دارا و جمشيد
كه با هر يك چه بازي كرد خورشيد
در اين نه پرده آهنگ آنچنان ساز
كه داني پردهٔ پوشيده را راز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد