بخش ۸۸ - بيرون آمدن شيرين از خرگاه

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸۸ - بيرون آمدن شيرين از خرگاه

۳۶ بازديد


حكايت بر گرفته شاه و شاپور
جهان ديدند يكسر نور در نور
پري پيكر برون آمد ز خرگاه
چنان كز زير ابر آيد برون ماه
چو عياران سرمست از سر مهر
به پاي شه در افتاد آن پري چهر
چو شه معشوق را مولاي خود ديد
سر مه را به زير پاي خود ديد
ز شادي ساختنش بر فرق خود جاي
كه شه را تاج بر سر به كه در پاي
در آن خدمت كه يارش ساز مي‌كرد
مكافاتش يكي ده باز مي‌كرد
چو كار از پاي بوسي برتر آمد
تقاضاي دهن بوسي بر آمد
از آن آتش كه بر خاطر گذر كرد
ترش روئي به شيرين در اثر كرد
ملك حيران شده كان روي گلرنگ
چرا شد شاد و چون شد باز دلتنگ
نهان در گوش خسرو گفت شاپور
كه گر مه شد گرفته هست معذور
براي آنكه خود را تا به امروز
بنام نيك پرورد آن دل‌افروز
كنون ترسد كه مطلق دستي شاه
نهد خال خجالت بر رخ ماه
چو شه دانست كان تخم برومند
بدو سر در نيارد جز به پيوند
بسي سوگند خورد و عهدها بست
كه بي كاوين نيارد سوي او دست
بزرگان جهان را جمع سازد
به كاوين كردنش گردن فرازد
ولي بايد كه مي در جام ريزد
كه از دست اين زمان آن برنخيزد
يك امشب شادمان با هم نشينيم
به روي يكديگر عالم به بينيم
چو عهد شاه را بشنيد شيرين
به خنده برگشاد از ماه پروين
لبش با در به غواصي در آمد
سر زلفش به رقاصي بر آمد
خروش زيور زر تاب داده
دماغ مطربان را خواب داده
لبش از مي قدح بر دست كرده
به جرعه ساقيان را مست كرده
ز شادي چون تواند ماند باقي
كه مه مطرب بود خورشيد ساقي
دل از مستي چنان مخمور مانده
كز اسباب غرضها دور مانده
دماغ از چاشنيهاي دگر نوش
ز لذت كرده شهوت را فراموش
بخور عطر و آنگه روي زيبا
دل از شادي كجا باشد شكيبا
فرو مانده ز بازيهاي دلكش
در آب و آتش اندر آب و آتش
كششهائي بدان رغبت كه بايد
چو مغناطيس كاهن را ربايد
وليكن بود صحبت زينهاري
نكردند از وفا زنهار خواري
چو آمد در كف خسرو دل دوست
برون آمد ز شادي چون گل از پوست
دل خود را چو شمع از ديده پالود
پرند ماه را پروين بر آمود
به مژگان ديده را در ماه مي‌دوخت
مگر بر مجمر مه عود مي‌سوخت
گهي ميسود نرگس بر پرندش
گهي مي‌بست سنبل بر كمندش
گهي بر نار سيمينش زدي دست
گهي لرزيد چون سيماب پيوست
گهي مرغول جعدش باز كردي
ز شب بر ماه مشك‌انداز كردي
كه از فرق سرش معجر گشادي
غلامانه كلاهش بر نهادي
كه از گيسوش بستي بر ميان بند
كه از لعلش نهادي در دهان قند
گهي سودي عقيقش را به انگشت
گه آوردي زنخ چون سيب در مشت
گهي دستينه از دستش ربودي
به بازو بنديش بازو نمودي
گهي خلخالهاش از پاي كندي
بجاي طوق در گردن فكندي
گه آوردي فروزان شمع در پيش
درو ديدي و در حال دل خويش
گهي گفتي تنم را جان توئي تو
گهي گفت اين منم من آن توئي تو؟
دلش در بند آن پاكيزه دلبند
به شاهد بازي آن شب گشت خرسند
نشاط هر دو در شهوت پرستي
به شير مست ماند از شير مستي
صدف مي‌داشت درج خويش را پاس
كه تا بر در نيفتد نوك الماس
ز بانك بوسهاي خوشتر از نوش
زمانه ارغنون كرده فراموش
دهل‌زن چون دهل را ساز مي‌كرد
هنوز اين لابه و آن ناز مي‌كرد
بدينسان هفته‌اي دمساز بودند
گهي با عذر و گه با ناز بودند
به روز آهنگ عشرت داشتندي
دمي بيخوشدلي نگذاشتندي
به شب نرد قناعت باختندي
به بوسه كعبتين انداختندي
شب هفتم كه كار از دست مي‌شد
غرض ديوانه شهوت مست مي‌شد
ملك فرمود تا هم در شب آن ماه
به برج خويشتن روشن كند راه
سپاهي چون كواكب در ركابش
كه از پري خدا داند حسابش
نشيند تا به صد تمكينش آرند
چو مه در محمل زرينش آرند
چنان كايد به برج خويشتن ماه
به قصر خويشتن آمد ز خرگاه
چو رفت آن نقد سيمين باز در سنگ
ز نقد سيم شد دست جهان تنگ
فلك بر كرد زرين بادباني
نماند از سيم كشتيها نشاني
شهنشه كوچ كرد از منزل خويش
گرفته راه دارالملك در پيش
به شهر آمد طرب را كار فرمود
برآسود و ز مي خوردن نياسود
به فيض ابروي سيما درخشي
جهان را تازه كرد از تاج بخشي
درآمد مرد را بخشنده دارد
زمين تا در نيارد بر نيارد
نه ريزد ابر بي توفير دريا
نه بي‌باران شود دريا مهيا
نه بر مرد تهي رو هست باجي
نه از ويرانه كس خواهد خراجي
شبي فرمود تا اختر شناسان
كنند انديشه دشوار و آسان
بجويند از شب تاريك تارك
به روشن خاطري روزي مبارك
كه شايد مهد آن ماه دلفروز
به برج آفتاب آوردن آن روز
رصدبندان بر او مشكل گشادند
طرب را طالعي ميمون نهادند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد