بخش ۵۴ - زاري كردن فرهاد از عشق شيرين

۳۵ بازديد


چو دل در مهر شيرين بست فرهاد
برآورد از وجودش عشق فرياد
به سختي مي‌گذشتش روزگاري
نمي‌آمد ز دستش هيچ كاري
نه صبر آنكه دارد برك دوري
نه برك آنكه سازد با صبوري
فرو رفته دلش را پاي در گل
ز دست دل نهاده دست بر دل
زبان از كار و كار از آب رفته
ز تن نيرو ز ديده خواب رفته
چو ديو از زحمت مردم گريزان
فتان خيزان‌تر از بيمار خيزان
گرفته كوه و دشت از بيقراري
وزو در كوه و دشت افتاده زاري
سهي سروش چو شاخ گل خميده
چو گل صد جاي پيراهن دريده
ز گريه بلبله وز ناله بلبل
گره بر دل زده چون غنچه دل
غمش را در جهان غمخواره‌اي نه
ز يارش هيچگونه چاره‌اي نه
دو تازان شد كه از ره خار مي‌كند
چو خار از پاي خود مسمار مي‌كند
نه از خارش غم دامن دريدن
نه از تيغش هراس سر بريدن
ز دوري گشته سودائي به يكبار
شده دور از شكيبائي به يكبار
ز خون هر ساعت افشاندي نثاري
پديد آوردي از رخ لاله زاري
ز ناله بر هوا چون كله بستي
فلك‌ها را طبق در هم شكستي
چو طفلي تشنه كابش بايد از جام
نداند آب را و دايه را نام
ز گرمي برده عشق آرام او را
به جوش آورده هفت اندام او را
رسيده آتش دل در دماغش
ز گرمي سوخته همچون چراغش
ز مجروحي دلش صد جاي سوراخ
روانش برهلاك خويش گستاخ
بلا و رنج را آماج گشته
بلا ز اندازه رنج از حد گذشته
چنان از عشق شيرين تلخ بگريست
كه شد آواز گريش بيست در بيست
دلش رفته قرار و بخت مرده
پي دل مي‌دويد آن رخت برده
چنان در مي‌رميد از دوست و دشمن
كه جادواز سپندو ديو از آهن
غمش دامن گرفته و او به غم شاد
چو گنجي كز خرابي گردد آباد
ز غم ترسان به هشياري و مستي
چو مار از سنگ و گرگ از چوب دستي
دلش نالان و چشمش زار و گريان
جگر از آش غم گشته بريان
علاج درد بي‌درمان ندانست
غم خود را سر و سامان ندانست
فرو مانده چنين تنها و رنجور
ز ياران منقطع وز دوستان دور
گرفته عشق شيرينش در آغوش
شده پيوند فرهادش فراموش
نه رخصت كز غمش جامي فرستد
نه كس محرم كه پيغامي فرستد
گر از درگاه او گردي رسيدي
بجاي سرمه در چشمش كشيدي
و گر در راه او ديدي گيائي
به بوسيدي و بر خواندي ثنائي
به صد تلخي رخ از مردم نهفتي
سخن شيرين جز از شيرين نگفتي
چنان پنداشت آن دلداه مست
كه سوزد هر كه را چون او دلي هست
كسي كش آتشي در دل فروزد
جهان يكسر چنان داند كه سوزد
چو بردي نام آن معشوق چالاك
زدي بر ياد او صد بوسه بر خاك
چو سوي قصر او نظاره كردي
به جاي جامه جان را پاره كردي
چو وحشي توسن از هر سو شتابان
گرفته انس با وحش بيابان
ز معروفان اين دام زبون گير
برو گرد آمده يك دشت نخجير
يكي بالين گهش رفتي يكي جاي
يكي دامنش بوسيدي يكي پاي
گهي با آهوان خلوت گزيدي
گهي در موكب گوران دويدي
گهي اشك گوزنان دانه كردي
گهي دنبال شيران شانه كردي
به روزش آهوان دمساز بودند
گوزنانش به شب همراز بودند
نمدي روز و شب چون چرخ ناورد
نخوردي و نياشاميدي از درد
بدان هنجار كاول راه رفتي
اگر ره يافتي يك ماه رفتي
اگر بوديش صد ديوار در پيش
نديدي تا نكردي روي او ريش
و گر تيري به چشمش در نشستي
ز مدهوشي مژه بر هم نبستي
و گر پيش آمدي چاهيش در راه
ز بي پرهيزي افتادي در آن چاه
دل از جان بر گفته وز جهان سير
بلا همراه در بالا و در زير
شبي و صد دريغ و ناله تا روز
دلي و صد هزاران حسرت و سوز
ره ار در كوي و گر در كاخ كردي
نفيرش سنگ را سوراخ كردي
نشاطي كز غم يارش جدا كرد
به صد قهر آن نشاط از دل رها كرد
غمي كان با دلش دمساز مي‌شد
دو اسبه پيش آن غم باز مي‌شد
اديم رخ به خون ديده مي‌شست
سهيل خويش را در ديده مي‌جست
نخفت ار چند خوابش ببايست
كه در بر دوستان بستن نشايست
دل از رخت خودي بيگانه بودش
كه رخت ديگري در خانه بودش
از آن بدنقش او شوريده پيوست
كه نقش ديگري بر خويشتن بست
نياسود از دويدن صبح تا شام
مگر كز خويشتن بيرون نهد گام
ز تن مي‌خواست تا دوري گزيند
مگر با دوست در يك تن نشيند
نبود آگه كه مرغش در قفس نيست
به ميدان شد ملك در خانه كس نيست
چنان با اختيار يار در ساخت
كه از خود يار خود را باز نشناخت
اگر در نور و گر در نار ديدي
نشان هجر و وصل يار ديدي
ز هر نقشي كه او را آمدي پيش
به نيك اختر زدي فال دل خويش
كسي در عشق فال بد نگيرد
و گر گيرد براي خود نگيرد
هر آن نقشي كه آيد زشت يا خوب
كند بر كام خويش آن نقش منسوب
به هر هفته شدي مهمان آن حور
به ديداري قناعت كردي از دور
دگر ره راه صحرا برگرفتي
غم آن دلستان از سر گرفتي
شبانگاه آمدي مانند نخجير
وزان حوضه بخوردي شربتي شير
جز آن شير از جهان خوردي نبودش
برون زان حوض ناوردي نبودش
به شب زان حوض پايه هيچ نگذشت
همه شب گرد پاي حوض مي‌گشت
در آفاق اين سخن شد داستاني
فتاد اين داستان در هر زباني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد