من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳۶ - كشتن بهرام وزير ظالم را

۳۶ بازديد


چون زمين از گليم گرد آلود
سايه گل بر آفتاب اندود
شه درين خشت خانهٔ خاكي
خشت نمناك شد ز غمناكي
راه مي‌جست بر مصالح كار
تا ز گل چون برد درشتي خار
درجفاي جهان نظاره كنان
مصلحت را به عدل چاره كنان
چون ز كار وزيرش آمد ياد
دست از انديشه بر شقيقه نهاد
تا سحر گه نخفت ازان خجلي
ديده برهم نزد ز تنگ دلي
چون درين كوزه سفال سرشت
چشمه آفتاب ريحان كشت
شه چو باران رسيده ريحاني
كرد بر تشنگان گل افشاني
داد فرمان كه تخت بار زنند
بر در بارگاه دار زنند
عام را بار داد و خود بنشست
خاصگاه ايستاده تيغ بدست
سربلندان ملك را بنشاند
عدل را ناقه بر بلندي راند
جمع كرد از خلايق انبوهي
بركشيد از نظارگاه كوهي
آن جفا پيشه را كه بود وزير
پاي تا سر كشيده در زنجير
زنده بردار كرد و باك نبرد
تا چو دزدان به شرمساري مرد
گفت هر ك آن‌چنان سرافرازد
روزگارش چنين سراندازد
از خيانتگريست بدنامي
وز بدي هست بد سرانجامي
ظالمي كانچنان نمايد شور
عادلانش چنين كنند به گور
تا نگوئي كه عدل بي يار است
آسمان و زمين بدين كار است
هر كه ميخ و كدينه پيش نهاد
كنده بر دست و پاي خويش نهاد
پس از اين داوري نماي بزرگ
ياد كرد از سگ و شبانه و گرگ
و آن شبان را بخواند و شاهي داد
نيك بختي و نيك خواهي داد
سختي از كار مملكت برداشت
بركسي زوردست كس نگذاشت
تا نه بس دير از چنان تدبير
آهنش زر شد و پلاس حرير
لشگر و گنج شد بر او انبوه
اين ز دريا گذشت و آن از كوه
چون به خاقان رسيده شد خبرش
باز پس شد نداد درد سرش
كس فرستاد و عذر خواست بسي
بر نزد بي رضاي او نفسي
گفت كان كشتني كه شاهش كشت
آفتي بود فتنه را هم پشت
سوي ما نامه كرد و ما را خواند
فصلهائي به دلفريبي راند
تا بدان عشوه‌هاي طبع فريب
ازمن ساده طبع برد شكيب
گفت كان پر ز راست و ره خالي
كاين بخواني شتاب كن حالي
شه ز مستي بدان نپردازد
كابي از دست بر رخ اندازد
من كمر بسته‌ام به دمسازي
از تو تيغ و ز من سراندازي
چون خبرهاي شاه بشنيدم
كارها بر خلاف آن ديدم
شه به هنگام آشتي و نبرد
كارهائي كند كه شايد كرد
من همان سفته گوش حلقه كشم
با خود از چين و با تو از حبشم
دخترم خود كنيز خانه تست
تاج من خاك آستانه تست
وانچه آن خائن خرابي خواه
به شكايت نبشته بود ز شاه
همه طومارها بهم در پيخت
داد تا پيك پيش خسرو ريخت
شه چو برخواند نامهاي وزير
تيز شد چون قلم به دست دبير
بر هلاكش سپاسداري كرد
كار ازان پس به استواري كرد
پيكر عدل چون به ديدهٔ شاه
عبرت انگيخت از سپيد و سياه
شاه كرد از جمال منظر او
هفت پيكر فداي پيكر او
بيخ ديگر خيالها بركند
دل درو بست و شد بدو خرسند


بخش ۳۵ - شكايت كردن هفت مظلوم

۳۳ بازديد


اولين شخص گفت با بهرام
كاي شده دشمن تو دشمن كام
راست روشن به زخمهاي درشت
در شكنجه برادرم را كشت
وانچه بود از معاش و مركب و چيز
همه بستد حيات و حشمت نيز
هركس از خوبي و جواني او
سوخت بر غبن زندگاني او
چون من انگيختم خروش و نفير
زان جنايت مرا گرفت وزير
كو هواخواه دشمنان بود است
تو چنيني و او چنان بود است
غوريي تند را اشارت كرد
تا مرا نيز خانه غارت كرد
بند بر پاي من نهاد به زور
كرد بر من سراي را چون گور
آن برادر به جور جان برده
وين برادر به دست وپا مرده
كرده زندانيم كنون ساليست
روي شاهم خجسته‌تر فاليست
شاه را چون ز گفت آن مظلوم
آنچه دستور كرد شد معلوم
هر چه دستور ازو به غارت برد
جمله با خونبها بدو بسپرد
كردش آزاد و دلخوشي دادش
بر سر شغل خود فرستادش
كرد شخص دوم دعاي دراز
در زمين بوس شاه بنده نواز
گفت باغيم در كيائي بود
كاشنائيش روشنائي بود
چون بساط بهشت سبز و فراخ
كله بر كله ميوه‌ها بر شاخ
در خزان داده نوبهار مرا
وز پدر مانده يادگار مرا
روزي از راه آتشين داغي
سوي باغ من آمد آن باغي
ميهمان كردمش به ميوه و مي
ميهماني سزاي خدمت وي
هر چه در باغ بود و در خانه
پيش او ريختم به شكرانه
خورد و خنديد و خفت و آراميد
وز شراب آنچه خواست آشاميد
چون زماني به گرد باغ بگشت
خواست كز عشق باغ گيرد دشت
گفت بر من فروش باغت را
تا دهم روشني چراغت را
گفتم اين باغ را كه جان منست
چون فروشم كه عيشدان منست
هركسي را در آتشي داغيست
من بي چاره را همين باغيست
باغ پندار كان تست مدام
من ترا باغبان نه بلكه غلام
هر گهي كافتدت به باغ شتاب
ميوه خور باده نوش بر لب آب
و آنچه خيزد ز مطبخ چو مني
پيشت آرم به دست سيم تني
گفت ازين در گذر بهانه مساز
باغ بفروش و رخت وا پرداز
جهد بسيار شد به شور و به شر
باغ نفروختم به زور و به زر
عاقبت چون ز كينه شد سرمست
تهمتي از دروغ بر من بست
تا بدان جرم از جنايت خويش
باغ را بستد از من درويش
وز پي آن كه در تظلم گاه
اين تظلم نياورم بر شاه
كرد زندانيم به رنج وبال
وين سخن را كمينه رفت دو سال
شه بدو باغ دادو گشت آباد
خانه و باغ داد چون بغداد
گفت زنداني سوم با شاه
كاي ترا سوي هرچه خواهي راه
بنده بازارگان دريا بود
روزيم زان سفر مهيا بود
رفتمي گه گهي به دريا بار
سودها ديدمي در آن بسيار
چون شناسا شدم به دانائي
در بدو نيك در دريائي
لؤلؤئي چندم اوفتاد به چنگ
شب چراغ سحر به رونق و رنگ
آمدم سوي شهر حوصله پر
چشم روشن بدان علاقه در
خواستم كان علاقه بفروشم
وزبها گه خورم گهي پوشم
چون وزير ملك خبر بشنيد
كان من بود عقد مرواريد
خواند و از من خريد با صد شرم
در بها داشتم بسي آزرم
چونكه وقت بها رسيد فراز
گونه گونه بهانه كرد آغاز
من بها خواستم به غصه و درد
او نياورد جز بهانه سرد
روزكي چندم از سياه و سپيد
عشوه بر عشوه داد و من به اميد
واخر الامر خواند پنهانم
كرد با خونيان به زندانم
بر گناهم يكي بهانه شمرد
كان بها را بدان بهانه ببرد
عوض عقد من كه برد از دست
دست و پايم به عقده‌ها در بست
او ز من گوهر آوريده به چنگ
من ازو در شكنجه مانده چو سنگ
او درآورده در شكنج كلاه
من صدف‌وار مانده در بن چاه
شد سه سال اين زمان كه در بندم
روي شه ديده ديد و خرسندم
شه ز گنج وزير بد گوهر
گوهرش باز داد و زر بر سر
چهارمين شخص با هزار هراس
گفت كاي درخور هزار سپاس
مطربي عاشقم غريب و جوان
بربطي خوش زنم چو آب روان
مهربان داشتم نوآييني
چينيي بلكه درد بر چيني
مهرش از ماه روشني برده
روز چون شب برابرش مرده
هيچ را نام كرده كين دهنست
نوش در خنده كين شكر شكنست
خوبيش از بهار زيبا روي
خانه و باغ برده روياروي
گله گيلي كشان به دامانش
سرو را لوح در دبستانش
در ولايت درم خريده من
وز ولينعمتان ديده من
برده رونق به تيز بازاري
تار زلفش ز مشك تاتاري
از من آموخته ترنم ساز
زدنش دلفريب و روح نواز
هر دو با يكديگر به يك خانه
گرم صحبت چو شمع و پروانه
من بدو زنده دل چو شب به چراغ
او به من شادمان چو سبزه به باغ
روشن و راست همچو شمع از نور
راست روشن ز بنده كردش دور
شمع را در سراي خويش افروخت
دل پروانه را به آتش سوخت
چون بر آشفتم از جدائي او
راه جستم به روشنائي او
بند بر من نهاد خنداخند
يعني آشفته را ببايد بند
او عروس مرا گرفته به ناز
من به زندان به صد هزار نياز
چار سالست كز ستمگاري
داردم بي‌گنه بدين خواري
شاه حالي بدو سپرد كنيز
نه تهي بلكه با فراوان چيز
بر عروسيش داد شير بها
با عروسش ز بند كرد رها
شخص پنجم به شاه انجم گفت
كاي فلك با چهار طاق تو جفت
من رئيس فلان رصد گاهم
كز مطيعان دولت شاهم
شده شغلم به كشور آرائي
حلقه در گوش من به مولائي
داده بود ايزدم به دولت شاه
نعمت و حشمتي ز مال و ز جاه
از پي جان درازي شه شرق
كردم آفاق را به شادي غرق
از دعا زاد راه مي‌كردم
خيري از بهر شاه مي‌كردم
خرم و تازه شهر و كوي به من
اهل دانش نهاده روي به من
دادم از مملكت فروزي خويش
هر كسي را برات روزي خويش
تنگدستان ز من فراخ درم
بيوگان سير و بيوه زادان هم
هر كه زر خواست زرپذير شدم
و آنكه افتاد دستگير شدم
هيچ درمانده در نماند به بند
تا رهائي ندادمش ز گزند
هر چه آمد ز دخل دهقانان
صرف مي‌شد به خرج مهمانان
دخل و خرجي چنانكه بايد بود
خلق راضي ز من خدا خشنود
چون وزير اين سخن به گوش آورد
ديگ بيداد را به جوش آورد
كد خدائيم را ز دست گشاد
دست بر مال و ملك بنده نهاد
گفت كين مال دست رنج تو نيست
بخشش تو به قدر گنج تو نيست
يا به اكسير كوره تافته‌اي
يا به خروار گنج يافته‌اي
قسمت من چنانكه بايد داد
بده ارنه سرت دهم بر باد
هر معيشت كه بنده داشت تمام
همه بستد بدين بهانهٔ خام
و آخر كار دردمندم كرد
بندهٔ خود بدم به بندم كرد
پنج سال است تا در اين زندان
دورم از خانمان و فرزندان
شاه فرمود تا به نعمت و ناز
بر سر ملك خويشتن شد باز
چون به شخص ششم رسيد شمار
در سر بخت خود شكست خمار
كرد بر شه دعاي پيروزي
كاي ز خلق تو خلق را روزي
من يكي كرد زاده لشگريم
كز نياگان خويش گوهريم
بنده هست از سپاهيان سپاه
پدرم بود نيز بنده شاه
خدمت شاه مي‌كنم به درست
پدرم نيز كرده بود نخست
از پي دشمنان شه پيوست
مي‌دوم جان و تيغ بر كف دست
شاه نان پاره‌اي به منت خويش
بنده را داده بد ز نعمت خويش
بنده آن نان به عافيت مي‌خورد
بر در شاه بندگي مي‌كرد
خاص كردش وزير جافي راي
با جفا هيچكس ندارد پاي
بنده صاحب عيال و مال نداشت
بجز آن مزرعه منال نداشت
چند ره پيش او شدم به نفير
كز براي خداي دستم گير
تا عياري به عدل بنمايد
بر عيالان من ببخشايد
يا چو اطلاقيان بي‌نانم
روزيي نو كند ز ديوانم
بانگ برزد به من كه خامش باش
رنگ خويش از خدنگ خويش تراش
شاه را نيست با كس آزاري
تا كند وحشتي و پيكاري
دشمني بر درش نيامد تنگ
تا به لشگر نياز باشد و جنگ
پيشهٔ كاهلان مگير بدست
كار گل كن كه تندرستي هست
توشه گر نيست بر زياده مكوش
اسب و زين و سلاح را بفروش
گفتم از طبع ديو راي بترس
عجز من بين و از خداي بترس
منماي از كمي و كم رختي
من سختي رسيده را سختي
تو همه شب كشيده پاي به ناز
من به شمشير كرده دست دراز
گر تو در ملك مي‌زني قلمي
من به شمشير مي‌زنم قدمي
تو قلم مي‌زني به خون سپاه
من زنم تيغ با مخالف شاه
مستان از من آنچه شه فرمود
گرنه فتراك شه بگيرم زود
گرم شد كز من اين خطاب شنيد
بر من بي قلم دوات كشيد
گفت كز ابلهي و ناداني
چون كلوخم به آب ترساني
گه به زرقم همي كني تقليد
گه به شاهم همي دهي تهديد
شاه را من نشانده‌ام بر گاه
نيست بي خط من سپيد و سياه
سر شاهان به زير پاي منست
همه را زندگي براي منست
گر تولا به من نكردندي
كركسان مغزشان بخوردندي
اين بگفت و دوات بر من زد
اسب و ساز و سليح من بستد
پس به دژخيم خونيان دادم
سوي زندان خود فرستادم
قرب شش سال هست بلكه فزون
تا دلم پر غمست و جان پر خون
شاه بنواختش به خلعت و ساز
جاودان باد شاه بنده نواز
چون لبش را به لطف خندان كرد
رسم اقطاع او دو چندان كرد
هفتمين شخص چون رسيد فراز
بر لب از شكر شه كشيد طراز
گفت منك از جهان كشيدم دست
زاهدي رهروم خداي پرست
تنگدستي فراخ ديده چو شمع
خويشتن سوخته برابر جمع
عاقبت را جريده بر خوانده
دست بر شغل گيتي افشانده
از همه خورد و خواب بي بهرم
قائم الليل و صائم الدهرم
روز ناخورده كاب و نانم نيست
شب نخفته كه خان و مانم نيست
در پرستش گهي گرفته قرار
نيستم جز خداپرستي كار
هر كه را بنگرم رضا جويم
هر كه ياد آرمش دعا گويم
كس فرستاد سوي من دستور
خواند و رفتم مرا نشاند از دور
گفت بر تو مرا گمان بدست
گر عذابت كنم بجاي خودست
گفتم اي سيدي گمان تو چيست
تا به ترتيب تو توانم زيست
گفت مي‌ترسم از دعاي بدت
مرگ مي‌خواهم از خداي خودت
كز سر كين وري و بدخوئي
در حق من دعاي بد گوئي
زان دعاي شبانه شبگيري
ترسم افتد بدين هدف تيري
پيشتر زان كز آتش كينت
در من افتد شرار نفرينت
دست تو بندم از دعا كردن
دست تنها نه دست با گردن
زير بندم كشيد و باك نداشت
غم اين جان دردناك نداشت
هفت سالم درين خراس افكند
در دو پايم كليد و داس افكند
بند بر دست من كمند زده
من بر افلاك دست بند زده
او فرو بسته از دعا دستم
من بر او دست مملكت بستم
او مرا در حصار كرده به فن
من بر ايوان او حصار شكن
چون خدايم به رفق شاه رساند
خوشدلي را دگر بهانه نماند
شاه در بر گرفت زاهد را
شير كافر كش مجاهد را
گفت جز نكته‌اي كه ترس خداست
راست روشن نگفت چيزي راست
ليك دفع دعا چنان نكنند
حكم زاهد چو رهزنان نكنند
آن‌كه آن بد به جاي خود مي‌كرد
خويشتن را دعاي بد مي‌كرد
تا دعاي بدش به آخر كار
هم سر از تن ربود و هم دستار
از تر و خشك هر چه داشت وزير
گفت با زاهد آن تست بگير
زاهد آن فرش داده را بنوشت
زد يكي چرخ و چرخ‌وار به گشت
گفت از اين نقدها كه آزادم
بهترم ده كه بهترت دادم
رقص برداشت بي مقطع ساز
آن‌چنان‌شد كه كس نديدش باز
رهروان آنگه آنچنان بودند
كز زمين سر بر آسمان سودند
اين گروه ار چه آدمي نسبند
همه ديوان آدمي لقبند
تا مي‌پخته يافتن در جام
ديد بايد هزار غوره خام
پخته آنست كز چنين خامان
بركشد جيب و دركشد دامان


زندگينامه نظامي

۳۵ بازديد

"براي جستجو در اشعار خسرو و شيرين اثر نظامي كليك كنيد"

نظامي

حكيم ابو محمد بن يوسف بن زكي ابن مؤيد نظامي شاعر معروف ايراني در قرن ششم هجري قمري است . وي بين سال هاي 530 تا 540 هجري قمري در شهر گنجه واقع در جمهوري آذربايجان كنوني متولد شد اما اصليت عراقي داشته است . وي از فنون حكمت و علوم عقلي و نقلي و طب و رياضي و موسيقي بهره اي كامل داشته و از علماي فلسفه و حكمت به شمار مي آمده است . مهم ترين اثر وي پنج گنج يا خمسه است . ديوان اشعار او مشتمل بر قصايد ، غزليات ، قطعات و رباعيات است . وي بين سال هاي 599 تا 602 هجري قمري وفات يافت .

  اشعار خسرو و شيرين نظامي


بخش ۳۸ - در ختم كتاب و دعاي علاء الدين كرپ ارسلان

۳۵ بازديد


چون فروزنده شد به عكس و عيار
نقد اين گنجه خيز رومي كار
نام شاهنشهي برو بستم
كاب گيرد ز نقش او دستم
شاه رومي قباي چيني تاج
جزيتش داده چين و روم خراج
يافته از ره اصول و فروع
بخت ايشوع و راي بختيشوع
بر زمين بوسش آسمان بر پاي
و آفرينش ز جاه او بر جاي
در نظامي كه آسمان دارد
اجري مملكت دو نان دارد
زان مروت كه بوي مشك دهد
لؤلؤتر چو خاك خشك دهد
از زمين تا اثير درد و كفست
صافي او شد كه مايه شرفست
در ذهب دادنش به سائل خويش
زر مصري ز ريگ مكي بيش
تيغش آن كرده در صلابت سنگ
كاتش تيز با تراش خدنگ
بيد برگش به نوك موي شكاف
نافه كوه را فكنده ز ناف
درعش از دست صبح نيزه گشاي
نيزش از درع ماه حلقه رباي
شش جهت بر قباي او زرهي
هفت چرخ از كمند او گرهي
اي نظامي اميدوار به تو
نظم دوران روزگار به تو
زمي از قدرت آسمان داند
و آسمانت هم آسمان خواند
دور و نزديگ چون در آب سپهر
تيز و آهسته چون در آينه مهر
قائم عهد عالمي به درست
قائم نامده فكندهٔ تست
با همه چون ملك بر آمده‌اي
وز همه چون فلك سر آمده‌اي
اين چنين نامه بر تو شايد بست
كز تو جاي بلند نامي هست
چونكه شد لعل بسته بر تاجش
بر تو بستم ز بيم تاراجش
گر به سمع تو دلپسند شود
چون سرير تو سربلند شود
خار كان انگبين بر او رانند
زيركانش ترانگبين خوانند
ميوه‌اي دادمت ز باغ ضمير
چرب و شيرين چو انگبين در شير
ذوق انجير داده دانهٔ او
مغز بادام در ميانهٔ او
پيش بيرونيان برونش نغز
وز درونش درونيان را مغز
حقه‌اي بسته پر ز در دارد
وز عبارت كليد پر دارد
در دران رشته سر گراي بود
كه كليدش گره گشاي بود
هر چه در نظم او ز نيك و بدست
همه رمز و اشارت خردست
هر يك افسانه‌اي جداگانه
خانهٔ گنج شد نه افسانه
آنچه كوتاه جامه شد جسدش
كردم از نظم خود دراز قدش
وآنچه بودش درازي از حد بيش
كوتهي دادمش به صنعت خويش
كردم اين تحفه را گزارش نغز
اينت چرب استخوان شيرين مغز
تا دراري به حسن او نظري
جلوه‌اي دادمش به هر هنري
لطف بسيار دخل اندك خرج
كرده در هر دقيقه درجي درج
دست ناكرده دلستاني چند
بكر چون روي غنچه زير پرند
مصرعي زر و مصرعي از در
تهي از دعوي و ز معني پر
تا بدانند كز ضمير شگرف
هر چه خواهم دراورم به دو حرف
وانچه بر هفت كنج خانهٔ راز
بستم آرايشي فراخ و دراز
غرض آن شد كه چشم از آرايش
در فراخي پذيرد آسايش
آنچه بيني كه بر بساط فراخ
كرده‌ام چشم و گوش را گستاخ
تنگ چشمان معنيم هستند
كه رخ از چشم تنگ بربستند
هر عروسي چو گنج سر بسته
زير زلفش كليد زر بسته
هر كه اين كان گشاد زر بايد
بلكه در يابد آن كه دريابد
من كه نقاش نيشكر قلمم
رطب افشان نخل اين حرمم
ني كلكم ز كشتزار هنر
به عطارد رساند سنبل تر
سنبله كرد سنبلم را خاص
گرچه القاص لايحب القاص
چون من از قلعه قناعت خويش
شاه را گنج زر كشيدم پيش
در ادا كردن زر جايز
وامدار منست روئين دز
وامداري نه كز تهي شكمي
دز روئين بود ز بي در مي
كاهن تيز آن گريوهٔ سنگ
لعل و الماس ريخت صد فرسنگ
لعل بر دست دوستان به قياس
وز پي پاي دشمنان الماس
آن نه دز كعبه مسلمانيست
مقدس رهروان روحانيست
ميخ زرين و مركز زمي است
نام رويين دزش ز محكمي است
يافت دريافت نارسيده او
زهره را هم زره دريده او
جبل الرحمه زان حريم دريست
بو قبيس از كلاه او كمريست
ابدي باد خط اين پرگار
زان بلند آفتاب نقطه قرار
در دزي چون حصار پيوندند
نامه‌اي بر كبوتري بندند
تا برد نامه را كبوتر شاد
بر آنكس كه او رسد فرياد
من كه در شهر بند كشور خويش
بسته دارم گريز گه پس و پيش
نامه در مرغ نامه بربستم
كو رساند به شاه من رستم
اي فلك بر در تو حلقه به گوش
هم خطا پوش و هم خطائي پوش
چون مرا دولت تو ياري كرد
طبع بين تا چه سحركاري كرد
از پس پانصد و نود سه بران
گفتم اين نامه را چو ناموران
روز بر چارده ز ماه صيام
چار ساعت ز روز رفته تمام
باد بر تو مبارك اين پيوند
تا نشيني بر اين سرير بلند
نوشي آب حيات ازين ابيات
زنده ماني چو خضر از آب حيات
اي كه در ملك جاودان بادي
ملك با عمر و عمر با شادي
گر نرنجي ز راه معذوري
گويمت نكته‌اي به دستوري
بزمهاي تو گرچه رنگينست
آنچه بزم مخلد است اينست
هر چه هست از حساب گوهر و گنج
راحت اينست و آن دگر همه رنج
آن اگر صد كشد به پانصد سال
دير زي تو كه هم رسد به زوال
وين خزينه كه خاص درگاهست
ابدالدهر با تو همراهست
اين سخن را كه شد خرد پرورد
بر دعاي تو ختم خواهي كرد
دولتي باش هر كجا باشي
در ركابت فلك به فراشي
دولتت را كه بر زيارت باد
خاتم كار بر سعادت باد


بخش ۲ - در توحيد باري

۳۶ بازديد


به نام آنكه هستي نام ازو يافت
فلك جنبش زمين آرام ازو يافت
خدائي كافرينش در سجودش
گواهي مطلق آمد بر وجودش
تعالي الله يكي بي مثل و مانند
كه خوانندش خداوندان خداوند
فلك بر پاي دارو انجم افروز
خرد را بي‌ميانجي حكمت آموز
جواهر بخش فكرتهاي باريك
به روز آرنده شب‌هاي تاريك
غم و شادي نگار و بيم و اميد
شب و روز آفرين و ماه و خورشيد
نگه دارنده بالا و پستي
گوا بر هستي او جمله هستي
وجودش بر همه موجود قاهر
نشانش بر همه بيننده ظاهر
كواكب را به قدرت كارفرماي
طبايع را به صنعت گوهر آراي
مراد ديده باريك بينان
انيس خاطر خلوت نشينان
خداوندي كه چون نامش بخواني
نيابي در جوابش لن تراني
نيايد پادشاهي زوت بهتر
ورا كن بندگي هم اوت بهتر
وراي هر چه در گيتي اساسيست
برون از هر چه در فكرت قياسيست
به جستجوي او بر بام افلاك
دريده وهم را نعلين ادراك
خرد در جستنش هشيار برخاست
چو دانستش نمي‌داند چپ از راست
شناسائيش بر كس نيست دشوار
وليكن هم به حيرت مي‌كشد كار
نظر ديدش چو نقش خويش برداشت
پس انگاهي حجاب از پيش برداشت
مبرا حكمش از زودي و ديري
منزه ذاتش از بالا و زيري
حروف كاينات ار بازجوئي
همه در تست و تو در لوح اوئي
چو گل صدپاره كن خود را درين باغ
كه نتوان تندرست آمد بدين داغ
تو زانجا آمدي كاين جا دويدي
ازين جا در گذر كانجا رسيدي
ترازوي همه ايزدشناسي
چه باشد جز دليلي يا قياسي
قياس عقل تا آنجاست بر كار
كه صانع را دليل آيد پديدار
مده انديشه را زين پيشتر راه
كه يا كوه آيدت در پيش يا چاه
چو دانستي كه معبودي ترا هست
بدار از جستجوي چون و چه دست
زهر شمعي كه جوئي روشنائي
به وحدانيتش يابي گوائي
گه از خاكي چو گل رنگي برآرد
گه از آبي چو ما نقشي نگارد
خرد بخشيد تا او را شناسيم
بصارت داد تا هم زو هراسيم
فكند از هيئت نه حرف افلاك
رقوم هندسي بر تخته خاك
نبات روح را آب از جگر داد
چراغ عقل را پيه از بصر داد
جهت را شش گريبان در سر افكند
زمين را چار گوهر در برافكند
چنان كرد آفرينش را به آغاز
كه پي بردن نداند كس بدان راز
چنانش در نورد آرد سرانجام
كه نتواند زدن فكرت در آن گام
نشايد باز جست از خود خدائي
خدائي برتر است از كدخدائي
بفرسايد همه فرسودنيها
همو قادر بود بر بودنيها
چو بخشاينده و بخشندهٔ جود
نخستين مايه‌ها را كرد موجود
بهر مايه نشاني از اخلاص
كه او را در عمل كاري بود خاص
يكي را داد بخشش تا رساند
يكي را كرد ممسك تا ستاند
نه بخشنده خبر دارد ز دادن
نه آنكس كو پذيرفت از نهادن
نه آتش را خبر كو هست سوزان
نه آب آگه كه هست از جان فروزان
خداونديش با كس مشترك نيست
همه حمال فرمانند و شك نيست
كرا زهره ز حمالان راهش
كه تخليطي كند در بارگاهش
بسنجد خاك و موئي بر ندارد
بيارد باد و بوئي بر ندارد
زهي قدرت كه در حيرت فزودن
چنين ترتيب‌ها داند نمودن


بخش ۱ - سرآغاز

۳۳ بازديد


خداوندا در توفيق بگشاي
نظامي را ره تحقيق بنماي
دلي ده كو يقينت را بشايد
زباني كافرينت را سرايد
مده ناخوب را بر خاطرم راه
بدار از ناپسندم دست كوتاه
درونم را به نور خود برافروز
زبانم را ثناي خود در آموز
به داودي دلم را تازه گردان
زبورم را بلند آوازه گردان
عروسي را كه پروردم به جانش
مبارك روي گردان در جهانش
چنان كز خواندنش فرخ شود راي
ز مشك افشاندش خلخ شود جاي
سوادش ديده را پر نور دارد
سماعش مغز را معمور دارد
مفرح نامهٔ دلهاش خوانند
كليد بند مشكل هاش دانند
معاني را بدو ده سربلندي
سعادت را بدو كن نقش‌بندي
به چشم شاه شيرين كن جمالش
كه خود بر نام شيرينست فالش
نسيمي از عنايت يار او كن
ز فيضت قطره‌اي در كار او كن
چو فياض عنايت كرد ياري
بياراي كان معني تا چه داري


بخش ۵ - در نعت رسول اكرم صلي الله عليه وسلم

۴۰ بازديد


محمد كافرينش هست خاكش
هزاران آفرين بر جان پاكش
چراغ افروز چشم اهل بينش
طراز كار گاه آفرينش
سرو سرهنگ ميدان وفا را
سپه سالار و سر خيل انبيا را
مرقع بر كش نر ماده‌اي چند
شفاعت خواه كار افتاده‌اي چند
رياحين بخش باغ صبحگاهي
كليد مخزن گنج الهي
يتيمان را نوازش در نسيمش
از آنجا نام شد در يتيمش
به معني كيمياي خاك آدم
به صورت توتياي چشم عالم
سراي شرع را چون چار حد بست
بنا بر چار ديوار ابد بست
ز شرع خود نبوت را نوي داد
خرد را در پناهش پيروي داد
اساس شرع او ختم جهانست
شريعت‌ها بدو منسوخ از آنست
جوانمردي رحيم و تند چون شير
زبانش گه كليد و گاه شمشير
ايازي خاص و از خاصان گزيده
ز مسعودي به محمودي رسيده
خدايش تيغ نصرت داده در چنگ
كز آهن نقش داند بست بر سنگ
به معجز بدگمانان را خجل كرد
جهاني سنگدل را تنگ دل كرد
چو گل بر آبروي دوستان شاد
چو سرو از آبخورد عالم آزاد
فلك را داده سروش سبز پوشي
عمامش باد را عنبر فروشي
زده در موكب سلطان سوارش
به نوبت پنج نوبت چار يارش
سرير عرش را نعلين او تاج
امين وحي و صاحب سر معراج
ز چاهي برده مهدي را به انجم
ز خاكي كرده ديوي را به مردم
خليل از خيل تاشان سپاهش
كليم از چاوشان بارگاهش
برنج و راحتش در كوه و غاري
حرم ماري و محرم سوسماري
گهي دندان بدست سنگ داده
گهي لب بر سر سنگي نهاده
لب و دندانش از آن در سنگ زد چنگ
كه دارد لعل و گوهر جاي در سنگ
سر دندان كنش را زير چنبر
فلك دندان كنان آورده بر در
بصر در خواب و دل در استقامت
زبانش امتي گو تا قيامت
من آن تشنه لب غمناك اويم
كه او آب من و من خاك اويم
به خدمت كرده‌ام بسيار تقصير
چه تدبير اي نبي‌الله چه تدبير
كنم درخواستي زان روضه پاك
كه يك خواهش كني در كار اين خاك
برآري دست از آن برديماني
نمائي دست برد آنگه كه داني
كالهي بر نظامي كار بگشاي
ز نفس كافرش زنار بگشاي
دلش در مخزن آسايش آور
بر آن بخشودني بخشايش آور
اگر چه جرم او كوه گران است
ترا درياي رحمت بيكرانست
بيامرزش روان آمرزي آخر
خداي رايگان آمرزي آخر


بخش ۴ - آمرزش خواستن

۳۳ بازديد


خدايا چون گل ما را سرشتي
وثيقت نامه‌اي بر ما نوشتي
به ما بر خدمت خود عرض كردي
جزاي آن به خود بر فرض كردي
چو ما با ضعف خود دربند آنيم
كه بگزاريم خدمت تا توانيم
تو با چندان عنايت‌ها كه داري
ضعيفان را كجا ضايع گذاري
بدين اميدهاي شاخ در شاخ
كرم‌هاي تو ما را كرد گستاخ
و گرنه ما كدامين خاك باشيم
كه از ديوار تو رنگي تراشيم
خلاصي ده كه روي از خود بتابيم
به خدمت كردنت توفيق يابيم
ز ما خود خدمتي شايسته نايد
كه شادروان عزت را بشايد
ولي چون بندگيمان گوشه گير است
ز خدمت بندگان را ناگزير است
اگر خواهي به ما خط در كشيدن
ز فرمانت كه يارد سر كشيدن
و گر گردي ز مشتي خاك خشنود
ترا نبود زيان ما را بود سود
در آن ساعت كه مامانيم و هوئي
ز بخشايش فرو مگذار موئي
بيامرز از عطاي خويش ما را
كرامت كن لقاي خويش ما را
من آن خاكم كه مغزم دانه تست
بدين شمعي دلم پروانه تست
توئي كاول ز خاكم آفريدي
به فضلم زافرينش بر گزيدي
چو روي افروختي چشمم برافروز
چو نعمت داديم شكرم در آموز
به سختي صبر ده تا پاي دارم
در آساني مكن فرموش كارم
شناسا كن به حكمتهاي خويشم
برافكن برقع غفلت ز پيشم
هدايت را ز من پرواز مستان
چو اول دادي آخر باز مستان
به تقصيري كه از حد بيش كردم
خجالت را شفيع خويش كردم
بهر سهوي كه در گفتارم افتد
قلم در كش كزين بسيارم افتد
رهي دارم بهفتاد و دو هنجار
از آن يكره گل و هفتاد و دوخار
عقيدم را در آن ره كش عماري
كه هست آن راه راه رستگاري
تو را جويم ز هر نقشي كه دانم
تو مقصودي ز هر حرفي كه خوانم
ز سرگرداني تست اينكه پيوست
بهر نااهل و اهلي مي‌زنم دست
بعزم خدمتت برداشتم پاي
گر از ره ياوه گشتم راه بنماي
نيت بر كعبه آورد است جانم
اگر در باديه ميرم ندانم
بهر نيك و بدي كاندر ميانه است
كرم بر تست و انديگر بهانه است
يكي را پاي بشكستي و خواندي
يكي را بال و پردادي و راندي
ندانم تا من مسكين كدامم
ز محرومان و مقبولان چه نامم
اگر دين دارم و گر بت پرستم
بيامرزم بهر نوعي كه هستم
به فضل خويش كن فضلي مرا يار
به عدل خود مكن با فعل من كار
ندارد فعل من آن زور بازو
كه با عدل تو باشد هم ترازو
بلي از فعل من فضل تو نيش است
اگر بنوازيم بر جاي خويش است
به خدمت خاص كن خرسنديم را
بكس مگذار حاجت منديم را
چنان دارم كه در نابود و در بود
چنان باشم كزو باشي تو خشنود
فراغم ده ز كار اين جهاني
چو افتد كار با تو خود تو داني
منه بيش از كشش تيمار بر من
بقدر زور من نه بار بر من
چراغم را ز فيض خويش ده نور
سرم را زاستان خود مكن دور
دل مست مرا هشيار گردان
ز خواب غفلتم بيدار گردان
چنان خسبان چو آيد وقت خوابم
كه گر ريزد گلم ماند گلابم
زبانم را چنان ران بر شهادت
كه باشد ختم كارم بر سعادت
تنم را در قناعت زنده دل دار
مزاجم را بطاعت معتدل دار
چو حكمي راند خواهي يا قضائي
به تسليم آفرين در من رضائي
دماغ دردمندم را دوا كن
دواش از خاك پاي مصطفي كن


بخش ۳ - در استدلال نظر و توفيق شناخت

۳۷ بازديد


خبر داري كه سياحان افلاك
چرا گردند گرد مركز خاك
در اين محرابگه معبودشان كيست
وزين آمد شدن مقصودشان چيست
چه مي‌خواهند ازين محمل كشيدن
چه مي‌جويند ازين منزل بريدن
چرا اين ثابت است آن منقلب نام
كه گفت اين را به جنب آن را بيارام
قبا بسته چو گل در تازه روئي
پرستش را كمر بستند گوئي
مرا حيرت بر آن آورد صدبار
كه بندم در چنين بتخانه زنار
ولي چون كردحيرت تيزگامي
عنايت بانگ بر زد كاي نظامي
مشو فتنه برين بتها كه هستند
كه اين بتها نه خود را مي‌پرستند
همه هستند سرگردان چو پرگار
پديد آرنده خود را طلبكار
تو نيز آخر هم از دست بلندي
چرا بتخانه‌اي را در نبندي
چو ابراهيم بابت عشق ميباز
ولي بتخانه را از بت بپرداز
نظر بر بت نهي صورت پرستي
قدم بر بت نهي رفتي و رستي
نموداري كه از مه تا به ماهيست
طلسمي بر سر گنج الهيست
طلسم بسته را با رنج‌يابي
چو بگشائي بزيرش گنج يابي
طبايع را يكايك ميل در كش
بدين خوبي خرد را نيل در كش
مبين در نقش گردون كان خيالست
گشودن بند اين مشكل محالست
مرا بر سر گردون رهبري نيست
جز آن كاين نقش دانم سرسري نيست
اگر دانستني بودي خود اين راز
يكي زين نقش‌ها در دادي آواز
ازين گردنده گنبدهاي پرنور
بجز گردش چه شايد ديدن از دور
درست آن شد كه اين گردش به كاريست
درين گردندگي هم اختياريست
بلي در طبع هر داننده‌اي هست
كه با گردنده گرداننده‌اي هست
از آن چرخه كه گرداند زن پير
قياس چرخ گردنده همان گير
اگر چه از خلل يابي درستش
نگردد تا نگرداني نخستش
چو گرداند ورا دست خردمند
بدان گردش بماند ساعتي چند
هميدون دور گردون زين قياسست
شناسد هر كه او گردون شناسست
اگر نارد نمودار خدائي
در اصطرلاب فكرت روشنائي
نه ز ابرو جستن آيد نامه نو
نه از آثار ناخن جامه تو
بدو جوئي بيابي از شبه نور
نيابي چون نه زو جوئي ز مه نور
ز هر نقشي كه بنمود او جمالي
گرفتند اختران زان نقش فالي
يكي ده دانه جو محراب كرده
يكي سنگي دو اصطرلاب كرده
ز گردشهاي اين چرخ سبك رو
همان آيد كزان سنگ و از آن جو
مگو ز اركان پديد آيند مردم
چنان كار كان پديد آيند از انجم
كه قدرت را حوالت كرده باشي
حوالت را به آلت كرده باشي
اگر تكوين به آلت شد حوالت
چه آلت بود در تكوين آلت
اگر چه آب و خاك و باد و آتش
كنند آمد شدي با يكديگر خوش
همي تا زو خط فرمان نيايد
به شخص هيچ پيكر جان نيايد
نه هرك ايزدپرست ايزد پرستد
چو خود را قبله سازد خود پرستد
ز خود برگشتن است ايزد پرستي
ندارد روز با شب هم نشستي
خدا از عابدان آن را گزيند
كه در راه خدا خود را نبيند
نظامي جام وصل آنگه كني نوش
كه بر يادش كني خود را فراموش


بخش ۷ - در ستايش طغرل ارسلان

۳۴ بازديد


چون سلطان جوان شاه جوانبخت
كه برخوردار باد از تاج و از تخت
سرير افروز اقليم معاني
ولايت گير ملك زندگاني
پناه ملك شاهنشاه طغرل
خداوند جهان سلطان عادل
ملك طغرل كه داراي وجود است
سپهر دولت و درياي جود است
به سلطاني به تاج و تخت پيوست
به جاي ارسلان بر تخت بنشست
من اين گنجينه را در مي‌گشادم
بناي اين عمارت مي‌نهادم
مبارك بود طالع نقش بستم
فلك گفتا مبارك باد و هستم
بدين طالع كه هست اين نقش را فال
مرا چون نقش خود نيكو كند حال
چو نقش از طالع سلطان نمايد
چو سلطان گر جهان گيرست شايد
ازين پيكر كه معشوق دل آمد
به كم مدت فراغت حاصل آمد
درنگ از بهر آن افتاد در راه
كه تا از شغلها فارغ شود شاه
حبش را زلف بر طمغاج بندد
طراز شوشتر در چاج بندد
به باز چتر عنقا را بگيرد
به تاج زر ثريا را بگيرد
شكوهش چتر بر گردون رساند
سمندش كوه از جيحون جهاند
به فتح هفت كشور سر برآرد
سر نه چرخ را در چنبر آرد
گهش خاقان خراج چين فرستد
گهش قيصر گزيت دين فرستد
بحمدالله كه با قدر بلندش
كمالي در نيابد جز سپندش
من از شفقت سپند مادرانه
بدود صبحدم كردم روانه
به شرط آنكه گر بوئي دهد خوش
نهد بر نام من نعلي بر آتش
بدان لفظ بلند گوهر افشان
كه جان عالمست و عالم جان
اتابك را بگويد كاي جهانگير
نظامي وانگهي صدگونه تقصير
نيامد وقت آن كاو را نوازيم؟
ز كار افتاده‌اي را كار سازيم؟
به چشمي چشم اين غمگين گشائيم؟
به ابروئيش از ابروچين گشائيم؟
ز ملك ما كه دولت راست بنياد
چه باشد گر خرابي گردد آباد
چنين گوينده‌اي در گوشه تا كي
سخنداني چنين بي‌توشه تا كي
از آن شد خانه خورشيد معمور
كه تاريكان عالم را دهد نور
سخاي ابر از آن آمد جهانگير
كه در طفلي گياهي را دهد شير
كنون عمريست كين مرغ سخنسنج
به شكر نعمت ما مي‌برد رنج
نخورده جامي از ميخانه ما
كند از شكرها شكرانه ما
شفيعي چون من و چون او غلامي
چو تو كيخسروي كمتر ز جامي
نظامي چيست اين گستاخ روئي
كه با دولت كني گستاخ گوئي
خداوندي كه چون خاقان و فغفور
به صد حاجت دري بوسندش از دور
چه عذر آري تو اي خاكي‌تر از خاك
كو گويائي درين خط خطرناك
يكي عذر است كو در پادشاهي
صفت دارد ز درگاه الهي
بدان در هر كه بالاتر فروتر
كسي كافكنده‌تر گستاخ روتر
نه بيني برق كاهن را بسوزد
چراغ پيره زن چون برفروزد
همان دريا كه موجش سهمناكست
گلي را باغ و باغي را هلاكست
سليمانست شه با او درين راه
گهي ماهي سخن گويد گهي ماه
دبيران را به آتش گاه سباك
گهي زر در حساب آيد گهي خاك
خدايا تا جهان را آب و رنگست
فلك را دور و گيتي را درنگست
جهان را خاص اين صاحبقران كن
فلك را يار اين گيتي ستان كن
ممتع دارش از بخت و جواني
ز هر چيزش فزون ده زندگاني
مبادا دولت از نزديك او دور
مبادا تاج را بي‌فرق او نور
فراخي باد از اقبالش جهان را
ز چترش سربلندي آسمان را
مقيم جاوداني باد جانش
حريم زندگاني آستانش