بخش ۴۸ - آگهي خسرو از مرگ بهرام چوبين

۳۳ بازديد


چو شاهنشاه صبح آمد بر اورنگ
سپاه روم زد بر لشگر زنگ
بر آمد يوسفي نارنج در دست
ترنج مه زليخا وار بشكست
شد از چشم فلك نيرنگ سازي
گشاد ابرويها در دلنوازي
در پيروزه گون گنبد گشادند
به پيروزي جهان را مژده دادند
زمانه ايمن از غوغا و فرياد
زمين آسوده از تشنيع و بيداد
به فال فرخ و پيرايه نو
نهاده خسرواني تخت خسرو
سراپرده به سدره سر كشيده
سماطيني به گردون بر كشيده
ستاده قيصر و خاقان و فغفور
يك آماج از بساط پيشكه دور
به هر گوشه مهيا كرده جائي
برو زانو زده كشور خدائي
طرفداران كه صف در صف كشيدند
ز هيبت پشت پاي خويش ديدند
كسي كش در دل آمد سر بريدن
نيارست از سياست باز ديدن
ز بس گوهر كمرهاي شب‌افروز
در گستاخ بيني بسته بر روز
قبا بسته كمرداران چون پيل
كمربندي زده مقدار ده ميل
در آن صف كاتش از بيم آب گشتي
سخن گر زر بدي سيماب گشتي
نشسته خسرو پرويز بر تخت
جوان فرو جوان طبع و جوان بخت
در رويه كرد تخت پادشائيش
كشيده صف غلامان سرائيش
ز خاموشي در آن زرينه پرگار
شده نقش غلامان نقش ديوار
زمين را زير تخت آرام داده
به رسم خاص بار عام داده
به فتح‌الباب دولت بامدادان
ز در پيكي در آمد سخت شادان
زمين بوسيد و گفتا شادمان باش
هميشه در جهان شاه جهان باش
تو زرين بهره باش از تخت زرين
كه چوبين بهره شد بهرام چوبين
نشاط از خانه چوبين برون تاخت
كه چوبين خانه از دشمن به پرداخت
شهنشاه از دل سنگين ايام
مثل زد بر تن چوبين بهرام
كه تا بر ما زمانه چوب زن بود
فلك چوبك‌زن چوبينه تن بود
چو چوب دولت ما شد برآور
مه چوبينه چوبين شد به خاور
نه اين بهرام اگر بهرام گور است
سرانجام از جهانش بهره گور است
اگر بهرام گوري رفت ازين دام
بيا تا بنگري صد گور بهرام
اگر بهرام گوري رفت ازين دام
بيا تا بنگري صد گور بهرام
جهان تا در جهان ياريش مي‌كرد
تمناي جهانداريش مي‌كرد
كجا آن شير كز شمشير گيري
چو مستان كرد با ما شير گيري
كجا آن تيغ كاتش در جهان زد
تپانچه بر درفش كاويان زد
بسا فرزانه را كو شيرزاد است
فريب خاكيان بر باد داد است
بسا گرگ جوان كز روبه پير
به افسون بسته شد در دام نخجير
از آن بر گرگ روبه راست شاهي
كه روبه دام بيند گرگ ماهي
بسا شه كز فريب يافه گويان
خصومت را شود بي‌وقت جويان
سرانجام از شتاب خام تدبير
به جاي پرنيان بر دل نهد تير
ز مغروري كلاه از سر شود دور
مبادا كس به زور خويش مغرور
چراغ ارچه ز روغن نور گيرد
بسا باشد كه از روغن بميرد
خورش‌ها را نمك رو تازه دارد
نمك بايد كه نيز اندازه دارد
مخور چندان كه خرما خار گردد
گوارش در دهن مردار گردد
چنان خور كز ضرورتهاي حالت
حرام ديگران باشد حلالت
مقيمي را كه اين دروازه بايد
غم و شاديش را اندازه بايد
مجو بالاتر از دوران خود جاي
مكش بيش از گليم خويشتن پاي
چو دريا بر مزن موجي كه داري
مپر بالاتر از اوجي كه داري
به قدر شغل خود بايد زدن لاف
كه زر دوزي نداند بوريا باف
چه نيكو داستاني زد هنرمند
هليله با هليله قند با قند
نه فرخ شد نهاد نو نهادن
ره و رسم كهن بر باد دادن
به قنديل قديمان در زدن سنگ
به كالاي يتيمان بر زدن چنگ
هر آنكو كشت تخمي كشته بر داد
نه من گفتم كه دانه زو خبر داد
نه هر تخمي درختي راست رويد
نه هر رودي سرودي راست گويد
به سرهنگي حمايل كردن تيغ
بسا مه را كه پوشد چهره در ميغ
تو خونريزي مبين كو شير گيرد
كه خونش گيرد ارچه دير گيرد
از اين ابلق سوار نيم زنگي
كه در زير ابلقي دارد دو رنگي
مباش ايمن كه باخوي پلنگ است
كجا يكدل شود آخر دو رنگ است
ستم در مذهب دولت روا نيست
كه دولت با ستمگار آشنا نيست
خري در كاهدان افتاد ناگاه
نگويم واي بر خر واي بر كاه
مگس بر خوان حلوا كي كند پشت
به انجيري غرابي چون توان كشت
به سيم ديگران زرين مكن كاخ
كزين دين رخنه گردد كيسه سوراخ
نگه دار اندرين آشفته بازار
كدين گازر از نارج عطار
مشو خامش چو كار افتد به زاري
كه باشد خامشي نوعي ز خواري
شنيدستم كه در زنجير عامان
يكي بود است ازين آشفته نامان
چو با او سختي نابالغي جنگ
به بالغ‌تر كسي برداشتي سنگ
بپرسيدند كز طفلان خوري خار
ز پيران كين كشي چون باشد اين كار
بخنده گفت اگر پيران نخندند
كجا طفلان ستمكاري پسندند
چو دست از پاي ناخشنود باشد
به جرم پاي سر مأخوذ باشد
به جباري مبين در هيچ درويش
كه او هم محتشم باشد بر خويش
ز عيب نيك مردم ديده بر دوز
هنر ديدن ز چشم بد مياموز
هنر بيند چو عيب اين چشم جاسوس
تو چشم زاغ بين نه پاي طاوس
ترا حرفي به صد تزوير در مشت
منه بر حرف كس بيهوده انگشت
به عيب خويش يك ديده نمائي؟
به عيب ديگران صد صد گشائي ؟
نه كم ز آيينه‌اي در عيب جوئي
به آيينه رها كن سخت روئي
حفاظ آينه اين يك هنر بس
كه پيش كس نگويد غيبت كس
چو سايه رو سياه آنكس نشيند
كه واپس گويد آنچ از پيش بيند
نشايد ديد خصم خويش را خرد
كه نرد از خام دستان كم توان برد
مشو غره بر آن خرگوش زرفام
كه بر خنجر نگارد مرد رسام
كه چون شيران بدان خنجر ستيزند
بدو خون بسي خرگوش ريزند
در آب نرم رو منگر به خواري
كه تند آيد گه زنهار خواري
بر آتش دل منه كو رخ فروزد
كه وقت آيد كه صد خرمن بسوزد
به گستاخي مبين در خنده شير
كه نه دندان نمايد بلكه شمشير
هر آنكس كو زند لاف دليري
ز جنگ شير يابد نام شيري
چو كين خواهي ز خسرو كرد بهرام
ز كين خسروان خسرو شدش نام
به ارباكم ز خود خود را نسنجي
كز افكندن وز افتادن برنجي
ستيزه با بزرگان به توان برد
كه از همدستي خردان شوي خرد
نهنگ آن به كه در دريا ستيزد
كز آب خرد ماهي خرد خيزد
چو خسرو گفت بسياري درين باب
بزرگان ريختند از ديدگان آب
فرود آمد ز تخت آن روز دلتنگ
روان كرده ز نرگس آب گلرنگ
سه روز اندوه خورد از بهر بهرام
نه با تخت آشنا مي‌شد و نه با جام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد