بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شيرين

۳۷ بازديد


شفاعت كرد روزي شه به شاپور
كه تا كي باشم از دلدار خود دور
بيار آن ماه را يك شب درين برج
كه پنهان دارمش چون لعل در درج
من از بهر صلاح دولت خويش
نيارم رغبتي كردن به دو بيش
كه ترسم مريم از بس ناشكيبي
چو عيسي بركشد خود را صليبي
همان بهتر كه با آن ماه دلدار
نهفته دوستي ورزم پري‌وار
اگر چه سوخته پايم ز راهش
چو دست سوخته دارم نگاهش
گر اين شوخ آن پريرخ را ببيند
شود ديوي و بر ديوي نشيند
پذيرفتار فرمان گشت نقاش
كه بندم نقش چين را در تو خوش باش
به قصر آمد چو دريائي پر از جوش
كه باشد موج آن دريا همه نوش
حكايت كرد با شيرين سرآغاز
كه وقت آمد كه بر دولت كني ناز
ملك را در شكارت رخش تند است
وليك از مريمش شمشير كند است
از آن او را چنين آزرم دارد
كه از پيمان قيصر شرم دارد
بيا تا يك سواره برنشينيم
ره مشگوي خسرو بر گزينيم
طرب مي‌ساز با خسرو نهاني
سر آيد خصم را دولت چو داني
بت تنها نشين ماه تهي رو
تهي از خويشتن تنها ز خسرو
به تندي بر زد آوازي به شاپور
كه از خود شرم داراي از خدا دور
مگو چندين كه مغزم را برفتي
كفايت كن تمام است آنچه گفتي
نه هر گوهر كه پيش آيد توان سفت
نه هرچ آن بر زبان آيد توان گفت
نه هر آبي كه پيش آيد توان خورد
نه هرچ از دست برخيزد توان كرد
نيايد هيچ از انصاف تو يادم
به بي‌انصافيت انصاف دادم
از اين صنعت خدا دوري دهادت
خرد ز اين كار دستوري دهادت
بر آوردي مرا از شهرياري
كنون خواهي كه از جانم بر آري
من از بي‌دانشي در غم فتادم
شدم خشك از غم اندر نم فتادم
در آنجان گر ز من بودي يكي سوز
به گيسو رفتمي راهش شب و روز
خر از دكان پالان گر گريزد
چو بيند جو فروش از جاي خيزد
كسادي چون كشم گوهر نژادم
نخوانده چون روم آخر نه بادم
چو ز آب حوض تر گشتست زينم
خطا باشد كه در دريا نشينم
چه فرمائي دلي با اين خرابي
كنم با اژدهائي هم نقابي
چو آن درگاه را در خور نيفتم
به زور آن به كه از در درنيفتم
ببين تا چند بار اينجا فتادم
به غمخواري و خواري دل نهادم
نيفتاد آن رفيق بي‌وفا را
كه بفرستد سلامي خشك ما را
به يك گز مقنعه تا چند كوشم
سليح مردمي تا چند پوشم
روانبود كه چون من زن شماري
كله‌داري كند با تاجداري
قضاي بد نگر كامد مرا پيش
خسك بر خستگي و خار بر ريش
به گل چيدن بدم در خار ماندم
به كاري مي‌شدم دربار ماندم
چو خود بد كردم از كس چون خروشم
خطاي خود ز چشم بد چه پوشم
يكي را گفتم اين جان و جهانست
جهان بستد كنون دربند جانست
نه هركس كه آتشي گويد زبانش
بسوزاند تف آتش دهانش
ترازو را دو سر باشد نه يكسر
يكي جو در حساب آرد يكي زر
ترازوئي كه ما را داد خسرو
يكي سر دارد آن هم نيز پر جو
دلم زان جو كه خرباري ندارد
به غير از خوردنش كاري ندارد
نمانم جز عروسي را در اين سنگ
كه از گچ كرده باشندش به نيرنگ
عروس گچ شبستان را نشايد
ترنج موم ريحان را نشايد
بسي كردم شگرفيها كه شايد
كه گويم وز توام شرمي نيايد
چه كرد آن رهزن خونخواره من
جز آتش پاره‌اي درباره من
من اينك زنده او با يار ديگر
ز مهر انگيخته بازار ديگر
اگر خود روي من روئيست از سنگ
در او بيند فرو ريزد ازين ننگ
گرفتم سگ صفت كردندم آخر
به شير سگ نپروردندم آخر
سگ از من به بود گر تا توانم
فريبش را چو سگ از در نرانم
شوم پيش سگ اندازم دلي را
كه خواهد سگ دل بي‌حاصلي را
دل آن به كو بدان كس وا نبيند
كه در سگ بيند و در ما نه بيند
مرا خود كاشكي مادر نزادي
و گر زادي بخورد سگ بدادي
بيا تا كژ نشينم راست گويم
چه خواريها كز او نامد برويم
هزاران پرده بستم راست در كار
هنوزم پرده كژ مي‌دهد يار
شد آبم و او به موئي تر نيامد
چنان كابي به آبي بر نيامد
چگونه راست آيد رهزني را
كه ريزد آبروي چون مني را
فرس با من چنان در جنگ راند است
كه جاي آشتي رنگي نماند است
چو ما را نيست پشمي در كلاهش
كشيدم پشم در خيل و سپاهش
ز بس سر زير او بردن خميدم
ز بس تار غمش خود را نديدم
دلم كورست و بينائي گزيند
چه كوري دل چه آن كس كو نه بيند
سرم مي‌خارد و پروا ندارم
كه در عشقش سر خود را بخارم
زبانم خود چنين پر زخم از آنست
كه هرچ او مي‌دهد زخم زبانست
سزد گر با من او همدم نباشد
ز كس بختم نبد زو هم نباشد
بدين بختم چنو همخوابه بايد
كز او سرسام را گرمابه پايد
دلم مي‌جست و دانستم كز ايام
زياني ديد خواهم كام و ناكام
بلي هست آزموده در نشانها
كه هر كش دل جهد بيند زيانها
كنونم مي‌جهد چشم گهربار
چه خواهم ديد بسم‌الله دگربار
مرا زين قصر بيرون گر بهشت است
نبايد رفت اگر چه سرنبشت است
گر آيد دختر قيصر نه شاپور
ازين قصرش به رسوائي كنم دور
به دستان مي‌فريبندم نه مستم
نيارند از ره دستان به دستم
اگر هوش مرا در دل ندانند
من آن دانم كه در بابل ندانند
سر اينجا به بود سركش نه آنجا
كه نعل اينجاست در آتش نه آنجا
اگر خسرو نه كيخسرو بود شاه
نبايد كردنش سر پنجه با ماه
به ار پهلو كند زين نرگس مست
نهد پيشم چو سوسن دست بر دست
و گر با جوش گرمم بر ستيزد
چنان جوشم كز او جوشن بريزد
فرستم زلف را تا يك فن آرد
شكيبش را رسن در گردن آرد
بگويم غمزه را تا وقت شبگير
سمندش را به رقص آرد به يك تير
ز گيسو مشك بر آش فشانم
چو عودش بر سر آتش نشانم
ز تاب زلف خويش آرم به تابش
فرو بندم به سحر غمزه خوابش
خيالم را بفرمايم كه در خواب
بدين خاكش دواند تيز چون آب
مرا بگذار تا گريم بدين روز
تو مادر مرده را شيون مياموز
منم كز ياد او پيوسته شادم
كه او در عمرها نارد به يادم
ز مهرم گرد او بوئي نگردد
غم من بر دلش موئي نگردد
گر آن نامهربان از مهر سير است
زمانه بر چنين بازي دلير است
شكيبائي كنم چندان كه يك روز
درآيداز در مهر آن دل‌افروز
كمند دل در آن سركش چه پيچم
رسن در گردن آتش چه پيچم
زمينم من به قدر او آسمان‌وار
زمين را كي بود با آسمان كار
كند با جنس خود هر جنس پرواز
كبوتر با كبوتر باز با باز
نشايد باد را در خاك بستن
نه باهم آب و آتش را نشستن
چو وصلش نيست از هجران چه ترسم
تني نازنده از زندان چه ترسم
بود سرمايه‌داران را غم بار
تهيدست ايمن است از دزد و طرار
نه آن مرغم كه بر من كس نهد قيد
نه هر بازي تواند كردنم صيد
گر آيد خسرو از بتخانه چين
ز شورستان نيابد شهد شيرين
اگر شبديز توسن را تكي هست
ز تيزي نيز گلگون را رگي هست
و گر مريم درخت قند كشته است
رطب‌هاي مرا مريم سرشته است
گر او را دعوي صاحب كلاهي است
مرا نيز از قصب سربند شاهي است
نخواهم كردن اين تلخي فراموش
كه جان شيرين كند مريم كند نوش
يكي درجست و دريا در كمين يافت
يكي سركه طلب كرد انگبين يافت
همه ساله نباشد سينه بر دست
به هرجا گرد راني گردني هست
نبودم عاشق ار بودم به تقدير
پشيمانم خطا كردم چه تدبير
مزاحي كردم او درخواست پنداشت
دروغي گفتم او خود راست پنداشت
دل من هست از اين بازار بي‌زار
قسم خواهي به دادار و به ديدار
سخن را رشته بس باريك رشتم
و گرچه در شب تاريك رشتم
چنين تا كي چو موم افسرده باشم
برافروزم و گر نه مرده باشم
به نفرينش نگويم خير و شر هيچ
خداوندا تو مي‌داني دگر هيچ
لب آنكس را دهم كو را نياز است
نه دستي راست حلواكان دراز است؟
بهاري را كه بر خاكش فشاني
از آن به كش برد باد خزاني
گرفتار سگان گشتن به نخجير
به از افسوس شيران زبون گير
بيا گو گر منت بايد چو مردان
به پاي خود كسي رنجه مگردان
هژبراني كه شيران شكارند
به پاي خود پيام خود گذارند
چو دولت پاي بست اوست پايم
به پاي ديگران خواندن نيايم
به دوش ديگران زنبيل سايند؟
به دندان كسان زنجير خايند؟
چه تدبير از پي تدبير كردن
نخواهم خويشتن را پير كردن
به پيري مي‌خورم؟ بادم قدح خرد
كه هنگام رحيل آخور زند كرد
به ناداني در افتادم بدين دام
به دانائي برون آيم سرانجام
مگر نشنيدي از جادوي جوزن
كه داند دود هر كس راه روزن
مرا اين رنج و اين تيمار ديدن
ز دل بايد نه از دلدار ديدن
همه جا دزد از بيگانه خيزد
مرا بنگر كه دزد از خانه خيزد
به افسون از دل خود رست نتوان
كه دزد خانه را دربست نتوان
چو كوران گر نه لعل از سنگ پرسم
چرا ده بينم و فرسنگ پرسم
دل من در حق من راي بدزد
به دست خود تبر بر پاي خود زد
دلي دارم كز او حاصل ندارم
مرا آن به كه دل با دل ندارم
دلم ظالم شد و يارم ستمكار
ازين دل بي‌دلم زين يار بي‌يار
شدم دلشاد روزي با دل‌افروز
از آن روز اوفتادستم بدين روز
غم روزي خورد هركس به تقدير
چو من غم روزي اوفتادم چه تدبير
نهان تا كي كنم سوزي به سوزي
به سر تا كي برم روزي به روزي
مرا كز صبر كردن تلخ شد كام
سزد گر لعبت صبرم نهي نام
اگر دورم ز گنج و كشور خويش
نه آخر هستم آزاد سر خويش
نشايد حكم كردن بر دو بنياد
يكي بر بي‌طمع ديگر بر آزاد
وزان پس مهر لولو بر شكر زد
به عناب و طبرزد بانگ بر زد
كه گر شه گويد او را دوست دارم
بگو كاين عشوه نايد در شمارم
و گر گويد بدان صبحم نياز است
بگو بيدار منشين شب دراز است
و گر گويد به شيرين كي رسم باز
بگو با روزه مريم همي ساز
و گر گويد بدان حلوا كشم دست؟
بگو رغبت به حلوا كم كند مست
و گر گويد كشم تنگش در آغوش
بگو كاين آرزو بادت فراموش
و گر گويد كنم زان لب شكرريز
بگو دور از لبت دندان مكن تيز
و گر گويد بگيرم زلف و خالش
بگو تا هانگيري هاممالش
و گر گويد نهم رخ بر رخ ماه
بگو با رخ برابر چون شود شاه
و گر گويد ربايم زان زنخ گوي
بگو چوگان خوري زان زلف بر روي
و گر گويد به خايم لعل خندان
بگو از دور مي‌خور آب دندان
گر از فرمان من سر برگرايد
بگو فرمان فراقت راست شايد
فراقش گر كند گستاخ بيني
بگو برخيزمت يا مي نشيني
وصالش گر بگويد زان اويم
بگو خاموش باشي تا نگويم
فرو مي‌خواند ازين مشتي فسانه
در او تهديدهاي مادگانه
عتابش گرچه مي‌زد شيشه بر سنگ
عقيقش نرخ مي‌بريد در جنگ
چو بر شاپور تندي زد خمارش
ز رنج دل سبك‌تر گشت بارش
به نرمي گفت كاي مرد سخنگوي
سخن در مغز تو چون آب در جوي
اگر وقتي كني بر شه سلامي
بدان حضرت رسان از من پيامي
كه شيرين گويد اي بدمهر بدعهد
كجا آن صحبت شيرين‌تر از شهد
مرا ظن بود كز من برنگردي
خريدار بتي ديگر نگردي
كنون در خود خطا كردي ظنم را
كه در دل جاي كردي دشمنم را
ازين بيداد دل در داد بادت
ز آه تلخ شيرين ياد بادت
چو بخت خفته ياري را نشائي
چو دوران سازگاري را نشاني
بدين خواري مجويم گر عزيزم
خط آزاديم ده گر كنيزم
ترا من همسرم در هم نشيني
به چشم زير دستانم چه بيني
چنين در پايه زيرم مكن جاي
وگرنه بر درت بالا نهم پاي
به پلپل دانه‌هاي اشك جوشان
دوانم بر در خويشت خروشان
نداري جز مراد خويشتن كار
نبايد بود ازينسان خويشتن‌دار
چو تو دل بر مراد خويش داري
مراد ديگران كي پيش داري
مرا تا خار در ره مي‌شكستي
كمان در كار ده ده مي‌شكستي
بخار تلخ شيرين بود گستاخ
چو شيرين شد رطب خار است بر شاخ
به باغ افكندت پالود خونم
چو بر بگرفت باغ از در برونم
نگشتم ز آتشت گرم اي دل‌افروز
به دودت كور مي‌كردم شب و روز
جفا زين بيش؟ كه اندامم شكستي
چو نام‌آور شدي نامم شكستي
عمل‌داران چو خود را ساز بينند
به معزولان ازين به باز بينند
به معزولي به چشمم در نشستي
چو عامل گشتي از من چشم بستي
به آب ديده كشتي چند رانم
وصالت را به ياري چند خوانم
چو بي‌يار آمدي من بودمت يار
چو در كاري نباشد با منت كار
چو كارم را به رسوائي فكندي
سپر بر آب رعنائي فكندي
برات كشتنم را ساز دادي
به آسيب فراقم باز دادي
نماند از جان من جز رشته تائي
مكش كين رشته سر دارد به جائي
مزن شمشير بر شيرين مظلوم
ترا آن بس كه راندي نيزه بر روم
چو نقش كارگاه روميت هست
ز رومي كار ارمن دور كن دست
ز باغ روم گل داري به خرمن
مكن تاراج تخت و تاج ارمن
مكن كز گرمي آتش زود خيزد
وز آتش ترسم آنگه دود خيزد
هزار از بهر مي خوردن بود يار
يكي از بهر غم خوردن نگهدار
مرا در كار خود رنجور داري
كشي در دام و دامن دور داري
خسك بر دامن دوران ميفشان
نمك بر جان مهجوران ميفشان
ترا در بزم شاهان خوش برد خواب
ز بنگاه غريبان روي بر تاب
رها كن تا در اين محنت كه هستم
خداي خويشتن را مي‌پرستم
به دام آورده گير اين مرغ را باز
ديگر باره به صحرا كرده پرواز
مشو راهي كه خر در گل بماند
ز كارت بي‌دلان را دل بماند
مزن آتش در اين جان ستمكش
رها كن خانه‌اي از بهر آتش
در اين آتش كه عشق افروخت بر من
دريغا عشق خواهد سوخت خرمن
غمت بر هر رگم پيچيد ماري
شكستم در بن هر موي خاري
نه شب خبسم نه روز آسايشم هست
نه از تو ذره‌اي بخشايشم هست
صبوري چون كنم عمري چنين تنگ
به منزل چون رسم پائي چنين لنگ
ز اشك و آه من در هر شماري
بود دريا نمي دوزخ شراري
در اين دريا كم آتش گشت كشتي
مرا هم دوزخي خوان هم بهشتي
وگرنه بر در دوزخ نهاني
چرا مي‌جويم آب زندگاني
مرا چون بد نباشد حال بي تو؟
كه بودم با تو پار امسال بي تو
ترا خاكي است خاك از در گذشته
مرا آبي است آب از سر گذشته
بر آب ديده كشتي چند رانم
وصالت را به ياري چند خوانم
همه كارم كه بي تو ناتمام است
چنين خام از تمناهاي خام است
نه بيني هر كه ميرد تا نميرد
اميد از زندگاني برنگيرد
خرد ما را به دانش رهنمون است
حساب عشق ازين دفتر برون است
بر اين ابلق كسي چابك سوار است
كه در ميدان عشق آشفته كار است
مفرح ساختن فرزانگان راست
چو شد پرداخته ديوانگان راست
به عشق اندر صبوري خام كاري است
بناي عاشقي بر بي‌قراري است
صبوري از طريق عشق دور است
نباشد عاشق آنكس كو صبور است
بدينسان گرچه شيرين است رنجور
ز خسرو باد دايم رنج و غم دور
چو بر شاپور خواند اين داستان را
سبك بوسيد شاپور آستان را
كه از تدبير ما راي تو بيش است
همه گفتار تو بر جاي خويش است
وزان پس گر دلش انديشه سفتي
سخن با او نسنجيده نگفتي
سخن بايد بدانش درج كردن
چو زر سنجيدان آنگه خرج كردن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد