بخش ۴۷ - نشستن شيرين به پادشاهي بر جاي مهين بانو

۳۷ بازديد


چون بر شيرين مقرر گشت شاهي
فروغ ملك بر مه شد ز ماهي
به انصافش رعيت شاد گشتند
همه زندانيان آزاد گشتند
ز مظلومان عالم جور برداشت
همه آيين جور از دور برداشت
زهر دروازه‌اي برداشت باجي
نجست از هيچ دهقاني خراجي
مسلم كرد شهر و روستا را
كه بهتر داشت از دنيا دعا را
ز عدلش باز با تيهو شده خويش
به يك جا آب خورده گرگ با ميش
رعيت هر چه بود از دور و پيوند
بدين و داد او خوردند سوگند
فراخي در جهان چندان اثر كرد
كه يك دانه غله صد بيشتر كرد
نيت چون نيك باشد پادشا را
گهر خيزد به جاي گل گيا را
درخت بد نيت خوشيده شاخست
شه نيكو نيت را پي فراخست
فراخيها و تنگي‌هاي اطراف
ز راي پادشاه خود زند لاف
ز چشم پادشاه افتاد رائي
كه بد رائي كند در پادشائي
چو شيرين از شهنشه بي خبر بود
در آن شاهي دلش زير و زبر بود
اگر چه دولت كيخسروي داشت
چو مدهوشان سر صحرا روي داشت
خبر پرسيد از هر كارواني
مگر كارندش از خسرو نشاني
چو آگه شد كه شاه مشتري بخت
رسانيد از زمين بر آسمان تخت
ز گنج افشاني و گوهر نثاري
بجاي آورد رسم دوستداري
وليك از كار مريم تنگدل بود
كه مريم در تعصب سنگدل بود
ملك را داده بد در روم سوگند
كه با كس در نسازد مهر و پيوند
چو شيرين از چنين تلخي خبر يافت
نفس را زين حكايت تلخ‌تر يافت
ز دل كوري به كار دل فرو ماند
در آن محنت چو خر در گل فرو ماند
در آن يكسال كو فرماندهي كرد
نه مرغي بلكه موري را نيازرد
دلش چون چشم شوخش خفتگي داشت
همه كارش چو زلف آشفتگي داشت
همي ترسيد كز شوريده رائي
كند ناموس عدلش بي‌وفائي
جز آن چاره نديد آن سرو چالاك
كز آن دعوي كند ديوان خود پاك
كند تنها روي در كار خسرو
به تنهائي خورد تيمار خسرو
نبود از راي سستش پاي بر جاي
كه بيدل بود و بيدل هست بيراي
به مولائي سپرد آن پادشاهي
دلش سير آمد از صاحب كلاهي
به گلگون رونده رخت بر بست
زده شاپور بر فتراك او دست
وزان خوبان چو در ره پاي بفشرد
كنيزي چند را با خويشتن برد
كه در هر جاي با او يار بودند
به رنج و راحتش غمخوار بودند
بسي برداشت از ديبا و دينار
ز جنس چارپايان نيز بسيار
ز گاو و گوسفند و اسب و اشتر
چو دريا كرده كوه و دشت را پر
وز آنجا سوي قصر آمد به تعجيل
پس او چارپايان ميل در ميل
دگر ره در صدف شد لولوتر
به سنگ خويش تن در داد گوهر
به هور هندوان آمد خزينه
به سنگستان غم رفت آبگينه
از آن در خوشاب آن سنگ سوزان
چو آتش گاه موبد شد فروزان
ز روي او كه بد خرم بهاري
شد آن آتشكده چون لاله‌زاري
ثز گرمي كان هوا در كار او بود
هوا گفتي كه گرمي دار او بود
ملك دانست كامد يار نزديك
بديد اميد را در كار نزديك
ز مريم بود در خاطر هراسش
كه مريم روز و شب مي‌داشت پاسش
به مهد آوردنش رخصت نمي‌يافت
به رفتن نيز هم فرصت نمي‌يافت
به پيغامي قناعت كرد از آن ماه
به بادي دل نهاد از خاك آن راه
نبودي يك زمان بي‌ياد دلدار
وز آن انديشه مي‌پيچيد چون مار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد