بخش ۲۲ - نمودن شاپور صورت خسرو را بار سوم

۳۳ بازديد


شباهنگام كاين عنقاي فرتوت
شكم پر كرد ازين يك دانه ياقوت
به دشت انجرك آرام كردند
بنوشانوش مي‌در جام كردند
در آن صحرا فرو خفتند سرمست
رياحين زير پاي و باده بر دست
چو روز از دامن شب سر برآورد
زمانه تاج زرين بر سر آورد
بر آن پيروزه تخت آن تاجداران
رها كردند مي بر جرعه خواران
وز آنجا تا در دير پري سوز
پريدند آن پريرويان به يك روز
در آن مينوي ميناگون چميدند
فلك را رشته در مينا كشيدند
بساطي سبز چون جان خردمند
هوائي معتدل چون مهر فرزند
نسيمي خوشتر از باد بهشتي
زمين را در به دريا گل به كشتي
شقايق سنگ را بتخانه كرده
صبا جعد چمن را شانه كرده
مسلسل گشته بر گلهاي حمري
نواي بلبل و آواز قمري
پرنده مرغكان گستاخ گستاخ
شمايل بر شمايل شاخ بر شاخ
بهر گوشه دو مرغك گوش بر گوش
زده بر گل صلاي نوش بر نوش
بدان گلشن رسيد آن نقش پرداز
همان نقش نخستين كرد آغاز
پري پيكر چو ديد آن سبزه خوش
به مي بنشست با جمعي پريوش
دگر ره ديد چشم مهربانش
در آن صورت كه بود آرام جانش
شگفتي ماند از آن نيرنگ سازي
گذشت انديشه كارش ز بازي
دل سرگشته را دنبال برداشت
به پاي خود شد آن تمثال برداشت
در آن آيينه ديد از خود نشاني
چو خود را يافت بي‌خود شد زماني
چنان شد در سخن ناساز گفتن
كزان گفتن نشايد باز گفتن
لعاب عنكبوتان مگس گير
همائي را نگر چون كرد نخجير
در آن چشمه كه ديوان خانه كردند
پري را بين كه چون ديوانه كردند
به چاره هر كجا تدبير سازند
نه مردم ديو را نخجير سازند
چو آن گل برگ رويان بر سر خاك
گل صد برگ را ديدند غمناك
بدانستند كان كار پري نيست
عجب كاريست كاري سرسري نيست
از آن پيشه پشيماني گرفتند
بر آن صورت ثناخواني گرفتند
كه سر بازي كنيم و جان فشانيم
مگر كاحوال صورت باز دانيم
چو شيرين ديد كه ايشان راستگويند
به چاره راست كردن چاره جويند
به ياري خواستن بنمود زاري
كه ياران را ز يارانست ياري
ترا از يار نگريزد بهر كار
خداي است آنكه بي مثل است و بي يار
بسا كارا كه از ياري برآيد
به بايد يار تا كاري برآيد
بدان بت پيكران گفت آن دلارام
كز اين پيكر شدم بي‌صبر و آرام
بيا تا اين حديث از كس نپوشيم
بدين تمثال نوشين باده نوشيم
دگر باره نشاط آغاز كردند
مي‌آوردند و عشرت ساز كردند
پياپي شد غزلهاي فراقي
بر آمد بانك نوشا نوش ساقي
بت شيرين نبيد تلخ در دست
از آن تلخي و شيريني جهان مست
بهر نوبت كه مي‌بر لب نهادي
زمين را پيش صورت بوسه دادي
چو مستي عاشقي را تنگ‌تر كرد
صبوري در زمان آهنگ در كرد
يكي را زان بتان بنشاند در راه
كه هر كس را كه بيني بر گذرگاه
نظر كن تا درين سامان چو پويد
وزين صورت به پرسش تا چه گويد
بسي پرسيده شد پنهان و پيدا
نمي‌شد سر آن صورت هويدا
تن شيرين گرفت از رنج سستي
كز آن صورت ندادش كس درستي
در آن اندوه مي‌پيچيد چون مار
فشاند از جزعها لولوي شهوار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد