من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۶ - ستايش سخن و حكمت و اندرز

۳۳ بازديد


آنچه او هم نوست و هم كهن است
سخن است و در اين سخن سخن است
ز آفرينش نزاد مادر كن
هيچ فرزند خوبتر ز سخن
تا نگوئي سخنوران مردند
سر به آب سخن فرو بردند
چون بري نام هر كرا خواهي
سر برآرد ز آب چون ماهي
سخني كو چو روح بي‌عيب است
خازن گنج خانه غيب است
قصه ناشينده او داند
نامه نانبشته او خواند
بنگر از هرچه آفريد خداي
تا ازو جز سخن چه ماند به جاي
يادگاري كز آدميزاد است
سخن است آن دگر همه باد است
جهد كن كز نباتي و كاني
تا به عقلي و تا به حيواني
باز داني كه در وجود آن چيست
كابدالدهر مي‌تواند زيست
هر كه خود را چنانكه بود شناخت
تا ابد سر به زندگي افراخت
فاني آن شد كه نقش خويش نخواند
هركه اين نقش خواند باقي ماند
چون تو خود را شناختي بدرست
نگذري گرچه بگذري ز نخست
وانكسان كز وجود بي خبرند
زين درآيند وزان دگر گذرند
روزنه بي‌غبار و در بي‌دود
كس نبيند در آفتاب چه سود
هست خشنود هر كس از دل خويش
نكند كس عمارت گل خويش
هركسي در بهانه تيز هش است
كس نگويد كه دوغ من ترش است
بالغاني كه بلغه كارند
سر به جذر اصم فرو نارند
صاحب مايه دوربين باشد
مايه چون كم بود چنين باشد
مرد با مايه را گر آگاهست
شحنه بايد كه دزد در راهست
خواجه چين كه نافه‌بار كند
مشگر از انگژه حصار كند
پر هدهد به زير پر عقاب
گوي برد از پرندگان به شتاب
ز آفت ايمن نيند ناموران
بي خطر هست كار بي‌خطران
مرغ زيرك به جستجوي طعام
به دو پاي اوفتد همي در دام
هركجا چون زمين شكم خواريست
از زمين خورد او شكم‌واريست
با همه خورد و برد ازين انبار
كم نيايد جوي به آخر كار
جو به جو هرچه زوستاني باز
يك به يك هم بدو رساني باز
شمع وارت چو تاج زر بايد
گريه از خنده بيشتر بايد
آن مفرح كه لعل دارد و در
خنده كم شد است و گريه پر
هر كسي را نهفته ياري هست
دوستي هست و دوستداري هست
خرد است آن كز او رسد ياري
همه داري اگر خرد داري
هركه داد خرد نداند داد
آدمي صورتست و ديو نهاد
وان فرشته كه آدمي لقب است
زيركانند و زيركي عجب است
در ازل بود آنچه بايد بود
جهد امروز ما ندارد سود
كار كن زانكه به بود به سرشت
كار و دوزخ ز كاهلي و بهشت
هركه در بند كار خود باشد
با تو گر نيك نيست بد باشد
با تن مرد بد كند خويشي
در حق ديگران بدانديشي
همتي را كه هست نيك انديش
نيكوئي پيشه نيكي آرد پيش
آنچنان زي كه گر رسد خاري
نخوري طعن دشمنان باري
اين نگويد سرآمد آفاتش
وان نخندد كه هان مكافاتش
گرچه دست تو خود نگيرد كس
پاي بر تو فرو نكوبد بس
آنكه رفق تواش به ياد بود
به از آن كز غم تو شاد بود
نان مخور پيش ناشتا منشان
ور خوري جمله را به خوان بنشان
پيش مفلس زر زياده مسنج
تا نه پيچد چو اژدها بر گنج
گر بود باد باد نوروزي
به كه پيشش چراغ نفروزي
آدمي نز پي علف خواريست
از پي زيركي و هشياريست
سگ بر آن آدمي شرف دارد
كه چو خر ديده بر علف دارد
كوش تا خلق را به كار آئي
تا به خلقت جهان بيارائي
چون گل آنبه كه خوي خوشداري
تا در آفاق بوي خوش داري
نشنيدي كه آن حكيم چه گفت
خواب خوش ديد هركه او خوش خفت
هركه بدخو بود گه زادن
هم برآن خوست وقت جان دادن
وانكه زاده بود به خوش خوئي
مردنش هست هم به خوش‌روئي
سخت‌گيري مكن كه خاك درشت
چون تو صد را ز بهر ناني كشت
خاك پيراستن چه كار بود
حامل خاك خاكسار بود
گر كسي پرسدت كه دانش پاك
ز آدمي خيزد آدمي از خاك
گو گلاب از گل و گل از خارست
نوش در مهره مهره در مارست
با جهان كوش تا دغا نزني
خيمه در كام اژدها نزني
دوستي ز اژدها نشايد جست
كاژدها آدمي خورد به درست
گر سگي خود بود مرقع‌پوش
سگ دلي را كجا كند فرموش
دوستاني كه با نفاق افتند
دشمنان را هم اتفاق افتند
چون مگس بر سيه سپيد خزند
هردو را رنگ برخلاف رزند
به كز اين ره زنان كناره كني
برخود اين چار بند پاره كني
در چنين دور كاهل دين پستند
يوسفان گرگ و زاهدان مستند
نتوان برد جان مگر به دو چيز
به بدي و به بد پسندي نيز
حاش لله كه بندگان خداي
اين چنين بند بر نهند به پاي
از پي دوزخ آتش انگيزند
نفط جويند و طلق را ريزند
خيز تا فتنه زير پاي آريم
شرط فرمانبري به جاي آريم
به جوي زر نيازمندي چند
هفت قفلي و چاربندي چند
لاله را بين كه باد رخت ربود
از پي يك دو قلب خون‌آلود
چو درمنه درم ندارد هيچ
باد در پيكرش نيارد هيچ
گنج بر سر مشو چو ابر سفيد
پاي بر گنج باش چون خورشيد
تا زميني كز ابر تر گردد
از زمين بوش تو به زر گردد
كيسه زر بر آفتاب فشان
سنگ در لعل آفتاب نشان
تو به زر چشم روشني و به دست
چشم روشن كن جهان خردست
زر دو حرفست هردو بي‌پيوند
زين پراكنده چند لافي چند
دل مكن چون زمين زر آگنده
تا نگردي چو زر پراگنده
هر نگاري كه زر بود بدنش
لاجوردي رزند پيرهنش
هر ترازو كه گرد زر گردد
سنگسار هزار در گردد
كرده گيرت به هم به بانگي چند
از حلال و حرام دانگي چند
آمده لااباليي برده
سيم كش زنده سيم كش مرده
زر به خوردن مفرح طربست
چون نهي رنج و بيم را سبب‌ست
آنكه خود را ز رنج و بيم كشي
زر پرستي بود نه سيم كشي
ابلهي بين كه از پي سنگي
دوست با دوست مي‌كند جنگي
به كه دل زان خزانه برداري
كه ازو رنج و بيم برداري
تشنه را كي نشاط راه افتد
كي زيد گر در آب چاه افتد
آنچ زو بگذرد و بگذاري
چند بندي و چند برداري
خانه ديو شد جهان بشتاب
تا نگردي چو ديو خانه خراب
خانه ديو ديو خانه بود
گر خود ايوان خسروانه بود
چند حمالي جهان كردن
در زمين حمل زر نهان كردن
گر سه حمال كارگر داري
چار حمال خانه برداري
خاك و بادي كه با تو مختلف‌ست
خاك بي‌الف و باد بي‌الف‌ست
خار كز نخل دور شد تاجش
به كه سازند سيخ تتماجش
آري آنرا كه در شكم دهلست
برگ تتماج به ز برگ گلست
به كه دندان كني ز خوردن پر
تا گرامي شوي چو دانه در
شانه كو را هزار دندانست
دست در ريش هر كسي زانست
تا رسيدن به نوشداروي دهر
خورد بايد هزار شربت زهر
بر در اين دكان قصابي
بي جگر كم نواله‌اي يابي
صد جگر پار شده به هر سوئي
تا در آمد پهي به پهلوئي
گردن صد هزار سر بشكست
تا يكي گر دران ز گردن رست
آن يكي پا نهاده بر سر گنج
وين ز بهر يكي قراضه برنج
نيست چون كار بر مرادكسي
بي‌مرادي به از مراد بسي
هر مرادي كه دير يابد مرد
مژده باشد به عمر دير نورد
دير زي به كه دير يابد كام
كز تماميست كار عمر تمام
لعل كو دير زاد دير بقاست
لاله كامد سبك سبك برخاست
چند چون شمع مجلس افروزي
جلوه‌سازي و خويشتن‌سوزي
پاي بگشاي ازين بهيمي سم
سر برون آر ازين سفالين خم
از سر اين شاخ هفت بيخ بزن
وز سم اين نعل چار ميخ بكن
بر چنين چاره بوريا بر سر
مرده چون سنگ و بوريا مگذر
زنده چون برق مير تاخندي
جان خدائي به از تنومندي
گر مريدي چنانك رانندت
بر رهي رو كه پير خوانندت
از مريدان بي‌مراد مباش
در توكل كم اعتقاد مباش
من كه مشكل گشاي صد گرهم
دهخداي ده و برون دهم
گر درآيد ز راه مهماني
كيست كو در ميان نهد خواني
عقل داند كه من چه مي‌گويم
زين اشارت كه شد چه مي‌جويم
نيست از نيستي شكست مرا
گله زانكس كه هست هست مرا
تركيم را در اين حبش نخرند
لاجرم دو غباي خوش نخورند
تا در اين كوره طبيعت پز
خاميي داشتم چو ميوه رز
روزگارم به حصر مي مي‌خورد
تو تياهاي حصر مي مي‌كرد
چون رسيدم به حد انگوري
مي‌خورم نيشهاي زنبوري
مي كه جز جرعه زمين نبود
قدر انگور بيش ازين نبود
بر طريقي روم كه رانندم
لاجرم آب خفته خوانندم
آب گويند چون شود در خواب
چشمه زر بود نه چشمه آب
غلطند آب خفته باشد سيم
يخ گواهي دهد بر اين تسليم
سيم را كي بود مثابت زر
فرق باشد ز شمس تا به قمر
سيم بي يا ز مس نمونه بود
خاصه آنگه كه باژگونه بود
آهن من كه زرنگار آمد
در سخن بين كه نقره كار آمد
مرد آهن فروش زر پوشد
كاهني را به نقره بفروشد
واي بر زرگري كه وقت شمار
زرش از نقره كم بود به عيار
از جهان اين جنايتم سخت است
كز هنر نيست دولت از بخت است
آن مبصر كه هست نقدشناس
نيم جو نيستش ز روي قياس
وآنكه او پنبه از كتا نشناخت
آسمان را ز ريسمان نشناخت
پر كتان و قصب شد انبارش
زر به صندوق و خز به خروارش
چون چنين است كار گوهر و سيم
از فراغت چه برد بايد بيم
چند تيمار ازين خرابه كشيم
آفتابي در آفتابه كشيم
آيد آواز هر كس از دهليز
روزي آواز ما برآيد نيز
چون من اين قصه چند كس گفتند
هم در آن قصه عاقبت خفتند
واجب آن شد كه كار دريابم
گر نگيرد چو ديگران خوابم
راه رو را بسيچ ره شرطست
تيز راندن ز بيمگه شرطست
مي‌روم من خرم نمي‌آيد
خود شدن باورم نمي‌آيد
آنگه از رفتنم خبر باشد
كاشيانم برون در باشد
چند گوياي بي خبر بودن
ديده در بسته در بر آمودن
يك ره از ديدها فرامش باش
محرم راز باش و خامش باش
تا بداني كه هر چه مي‌داني
غلطي يا غلط همي‌خواني
پيل بفكن كه سيل ره كندست
پيلكيهاي چرخ بين چندست
خاك را پيل چرخ كرده مغاك
به چنين پيل گل ندارد باك؟
بنگر اول كه آمدي ز نخست
زآنچه داري چه داشتي به درست
آن بري زين دو پيل ناوردي
كاولين روز با خود آوردي
وام دريا و كوه در گردن
با فلك رقص چون توان كردن
كوش تا وام جمله باز دهي
تا تو ماني و يك ستور تهي
چون ز بار جهان نداري جو
در جهان هركجا كه خواهي رو
پيش ازانت فكند بايد رخت
كافسرت را فرو كشند از تخت
روز باشد كه صد شكوفه پاك
از غبار حسد فتد بر خاك
من كه چون گل سلاح ريخته‌ام
هم ز خار حسد گريخته‌ام
تا مگر دلق پوشي جسدم
طلق ريزد بر آتش حسدم
ره در اين بيمگاه تا مردن
اين چنين مي‌توان به سر بردن
چون گذشتم ازين رباط كهن
گو فلك را هرآنچه خواهي كن
چند باشي نظاميا دربند
خيز و آوازه‌اي برآر بلند
جان درافكن به حضرت احدي
تا بيابي سعادت ابدي
گوش پيچيدگان مكتب كن
چون در آموختند لوح سخن
علم را خازن عمل كردند
مشكل كاينات حل كردند
هركسي راه خوابگاهي رفت
چون كه هنگام خوابش آمد خفت


بخش ۵ - دعاي پادشاه سعيد علاء الدين كرپ ارسلان

۳۳ بازديد


اي دل از اين خيال سازي چند
به خيالي خيال بازي چند
از سر اين خيال درگذرم
دور به ز اين خيالها نظرم
آنچه مقصود شد در اين پرگار
چار فصل است به ز فصل بهار
اولين فصل آفرين خداي
كافرينش به فضل اوست به پاي
واندگر فصل خطبه نبوي
كين كهن سكه زو گرفت نوي
فصل ديگر دعاي شاه جهان
كان دعا در برآورد ز دهان
فصل آخر نصيحت آموزي
پادشه را به فتح و فيروزي
پادشاهي كه ملك هفت اقليم
دخل دولت بدو كند تسليم
حجت مملكت به قول و به قهر
آيتي در خدا يگاني دهر
خسرو تاج بخش تخت نشان
بر سر تاج و تخت گنج فشان
عمده مملكت علاء الدين
حافظ و ناصر زمان و زمين
نام او رتبت علا دارد
گر گذشت از فلك روا دارد
فلك بي علا چه باشد پست
در علا بي فلك بلندي هست
شاه كرپ ارسلان كشور گير
به ز آلپ ارسلان به تاج و سرير
مهديي كافتاب اين مهد است
دولتش ختم آخرين عهد است
رستمي كز فلك سواري رخش
هم بزرگ است و هم بزرگي بخش
همسر آسمان و هم كف ابر
هم به تن شير و هم به نام هژبر
قفل هستي چو در كليد آمد
عالم از جوهري پديد آمد
اوست آن عالمي كه از كف خويش
هردم آرد هزار جوهر بيش
صحف گردون ز شرح او ورقي
عرق دريا ز فيض او عرقي
بحر و بر هردو زير فرمانش
بري و بحري آفرين خوانش
سربلندي چنان بلند سرير
كز بلنديش خرد گشت ضمير
در بزرگي برابر ملك است
وز بلندي برادر فلك است
بر تن دشمنان برقع دوز
برق شمشير اوست برقع سوز
نسل اقسنقري مؤيد ازو
اب وجد با كمال ابجد ازو
فتح بر خاك پاي او زده فرق
فتنه در آب تيغ او شده غرق
آب او آتش از اثير انگيز
خاك او باد را عبير آميز
در نبردش كه شير خارد دم
اسب دشمن به سر شود نه به سم
در صبوحش كه خون رز ريزد
زاب يخ بسته آتش انگيزد
حربه را چون به حرب تيز كند
روز را روز رستخيز كند
چون در كان جود بگشايد
گنج بخشد گناه بخشايد
شه چو درياست بي‌دروغ و دريغ
جزر و مدش به تازيانه و تيغ
هرچه آرد به زخم تيغ فراز
به سر تازيانه بخشد باز
مشتري‌وار بر سپهر بلند
گور كيوان كند به سم سمند
گر نديدي بر اژدها شيري
وافتابي كشيده شمشيري
شاه را بين كه در مصاف و شكار
اژدها صورتست و شير سوار
ناچخش زير اژدهاي علم
اژدها را چو مار كرده قلم
تنگي مطرحش به تير دو شاخ
كرده بر شير شرزه گور فراخ
نوك تيرش به هر كجا كه بتافت
گه جگر دوخت گناه موي شكافت
بازي خرس برده از شمشير
خرس بازي در آوريده به شير
شيرگيري وليك نز مستي
شيرگيري به اژدها دستي
گرگ درنده را به كوه سهند
دست و پائي به يك دو شاخ افكند
شه چو از گرگ دست و پا برده
شير با او به دست و پا مرده
تيرش از دست گرگ و پاي پلنگ
برسم گور كرده صحرا تنگ
صيدگاهش ز خون دريا جوش
گاه گرگينه گه پلنگي پوش
بر گرازي كه تيغ راند تيز
گيرد از زخم او گراز گريز
چون به چرم كمان درآرد زور
چرم را بر گوزن سازد گور
كند ارپاي در نهد به مصاف
سنگ را چون عقيق زهره شكاف
آن نمايد به تيغ زهراندود
كاسمان از زمين برآرد دود
اوست در بزم ورزم يافته نام
جان ده و جان ستان به تيغ و به جام
خاك تيره ز روشنائي او
چشم روشن به آشنائي او
ناف خلقش چو كلك رسامان
مشك در جيب و لعل در دامان
گشته از مشك و لعل او همه جاي
مملكت عقد بند و غاليه‌ساي
از قباي چنو كله‌داري
ز آسمان تا زمين كله‌واري
وز كمان چنو جهان‌گيري
چرخ نه قبضه كمترين تيري
زان بزرگي كه در سگالش اوست
چار گوهر چهار بالش اوست
دشمنش چون درخت بيخ زده
بر در او به چار ميخ زده
ز آفتاب جلال اوست چو ماه
روي ما سرخ و روي خصم سياه
چه عجب كافتاب زرين نعل
كوه را سنگ داد و كانرا لعل
گوهر كان حرم دريده اوست
كان گوهر درم خريده اوست
داد جرعش به كوه و دريا قوت
نام اين در نشان آن ياقوت
پاس دار دو حكم در دو سراي
ضابط حكم خلق و حكم خداي
مي‌پذيرد ز فيض يزدان ساز
مي‌رساند به بندگانش باز
چون جهان زو گرفت پيروزي
فرخي بادش از جهان روزي
همه روزش خجسته باد به فال
پادشاهيش را مباد زوال
نظم اولاد او به سعد نجوم
در بدر باد تا ابد منظوم
از فروغ دو صبح زيبا چهر
باد روشن چو آفتاب سپهر
دو ملك زاده بلند سرير
اين جهان‌جوي و آن ولايت‌گير
اين فريدون صفت به دانش وراي
وان به كيخسروي ركيب گشاي
نقش اين بر طراز افسروگاه
نصرت‌الدين ملك محمد شاه
نام آن بر فلك ز راه رصد
گشته من بعدي اسمه احمد
دايم اين را ز نصرتست كليد
وان ز فتح فلك شدست پديد
نصرت اين را به تربيت كاري
فلك آنرا به تقويت داري
اين ز نصرت زده سه پايه بخت
فلك آنرا چهار پايه تخت
چشم شه زير چرخ مينائي
باد روشن بدين دو بينائي
دور ملكش بدين دو قطب جلال
منتظم باد بر جنوب و شمال
دولتش صيد و صيد فربه باد
روزش از روز و شب به باد
باد محجوبه نقاب شبش
نور صبح محمدي نسبش
اين چو آبادي چرخ باد بجود
وان شده ختم امهات وجود
نام اين خضر جاوداني باد
حكم آن آب زندگاني باد
در حفاظ خط سليماني
عرش بلقيس باد نوراني
سايه شه كه هست چشمه نور
زان گل و گلستان مبادا دور
ازلي شد جهان پناهي او
ابدي باد پادشاهي او
اي كمر بسته كلاه تو بخت
زنده‌دار جهان به تاج و به تخت
شب به پاس تو هندويست سياه
بسته بر گرد خود جلاجل ماه
صبح مفرد رو حمايل كش
در ركابت نفس برآرد خوش
شام ديلم گله كه چاكر تست
مشكبو از كيائي در تست
روز رومي چو شب شود زنگي
گر برونش كني ز سرهنگي
در همه سفره كاسمان دارد
اجري مملكت دو نان دارد
كمتر اجري خور ترا به قياس
قوت هفت اختر است جرعه كاس
خاتم نصرت الهي را
ختم بر تست پادشاهي را
آسمان كافتاب ازو اثريست
بر ميان تو كمترين كمريست
مه كه از چرخ تخت زر كرده است
با سرير تو سر به سر كرده است
آب باران كه اصل پاكي شد
با تو چون چشم شور خاكي شد
لعل با تيغ تو خزف رنگي
كوه با حلم تو سبك سنگي
پادشاهان كه در جهان هستند
هر يك ابري به دست بر بستند
جز يك ابر تو كابر نيسانيست
آن ديگر ابرها زمستانيست
خوان نهند آنگهي كه خون بخورند
نان دهند آنگهي كه جان ببرند
تو بر آن كس كه سايه‌اندازي
دير خواني و زود بنوازي
قدر اهل هنر كسي داند
كه هنر نامه‌ها بسي خواند
آنكه عيب از هنر نداند باز
زو هنرمند كي پذيرد ساز
ملك را ز آفرينشت شرفست
وآفرين‌نامه‌اي به هر طرفست
در يزك داري ولايت جود
دولت تست پاسدار وجود
رونقي كز تو ديد دولت و دين
باغ ناديده ز ابر فروردين
گر كيان را به طالع فرخ
هفت خوان بود با دوازده رخ
آسمان با بروج او به درست
هفت خوان و دوازده رخ تست
همه عالم تنست و ايران دل
نيست گوينده زين قياس خجل
چونكه ايران دل زمين باشد
دل ز تن به بود يقين باشد
زان ولايت كه مهتران دارند
بهترين جاي بهتران دارند
دل توئي وين مثل حكايت تست
كه دل مملكت ولايت تست
اي به خضر و سكندري مشهور
مملكت را ز علم و عدل تو نور
ز آهني گر سكندر آينه ساخت
خضر اگر سوي آب حيوان تاخت
گوهر آينه است سينه تو
آب حيوان در آبگينه تو
هر ولايت كه چون تو شه دارد
ايزد از هر بدش نگه دارد
زان سعادت كه در سرت دانند
مقبل هفت كشورت خوانند
پنجمين كشور از تو آبادان
وز تو شش كشور ديگر شادان
همه مرزي ز مهرباني تو
به تمناي مرزباني تو
چار شه داشتند چار طراز
پنجمين شان توئي به عمر دراز
داشت اسكندر ارسطاطاليس
كز وي آموخت علمهاي نفيس
بزم نوشيروان سپهري بود
كز جهانش بزرگمهري بود
بود پرويز را چه باربدي
كه نوا صد نه صدهزار زدي
وان ملك را كه بد ملكشه نام
بود دين‌پروري چو خواجه نظام
تو كز ايشان به افسري داري
چون نظامي سخنوري داري
اي نظامي بلند نام از تو
يافته كار او نظام از تو
خسروان ديگر زكان گزاف
مي‌زنند از خزينه بخشي لاف
دانه در خاك شور مي‌ريزند
سرمه در چشم كور مي‌بيزند
در گل شوره دانه افشاني
بر نيارد مگر پشيماني
در زميني درخت بايد كشت
كاورد ميوه‌اي چو باغ بهشت
باده چون خاك را دهد ساقي
نام دهقان كجا بود باقي
جز تو كز داد و دانشت حرميست
كيست كو را به جاي خود كرميست
من كه الحق شناختم به قياس
كاهل فرهنگ را تو داري پاس
نخري زرق كيمياسازان
نپذيري فريب طنازان
نقش اين كارنامه ابدي
در تو بستم به طالع رصدي
مقبل آن كس كه دخل دانه او
بر چنين آورد به خانه او
كابد الدهر تا بود بر جاي
باشد از نام او صحيفه گشاي
نه چنان كز پس قراني چند
قلمش دركشد سپهر بلند
چونكه پختم به دور هفت هزار
ديگ پختي چنين به هفت افزار
نوشش از بهر جان فروزي تست
نوش بادت بخور كه روزي تست
چاشني گيريش به جان كردم
وانگهي بر تو جانفشان كردم
اي فلكها به خويش تو بلند
هم فلك زاد و هم فلك پيوند
بر فلك چون پرم كه من زميم
كي رسم در فرشته كادميم
خواستم تا به نيشكر قلمي
سبزه رويانم از سواد زمي
از شكر توشه‌هاي راه كنم
تا شكر ريز بزم شاه كنم
گز نيم محرم شكر ريزي
پاس دار شهم به شب خيزي
آفتابست شاه عالمتاب
ديده من شده برابرش آب
آفتاب ار توان بر آب زدن
آب نتوان بر آفتاب زدن
چشم با چشمه‌گر نمي‌سازد
با خيالش خيال مي‌بازد
چيست كان نيست در خزينه شاه
به جز اين نقد نو رسيده ز راه
دستگاهيش ده به سم سمند
تا شود پايگاهش از تو بلند
كشته كوه كابر ساقي اوست
خوردن آب چه ندارد دوست
من كه محتاج آب آن دستم
از دگر آبها دهان بستم
نقص در باشد اربها كنمش
هم به تسليم شه رها كنمش
گر نيوشي چو زهره راه نوم
كني انگشت كش چو ماه نوم
ورنه بيني كه نقش بس خردست
باد ازين گونه گل بسي بردست
عمر بادت كه داد و دين داري
آن دهادت خدا كه اين داري
هرچه نيك اوفتد ز دولت تست
عهد آن چيز باد بر تو درست
وآنچه دور افتد از عنايت تو
دور باد از تو و ولايت تو
باد تا بر سپهر تابد هور
دوستت دوستكام و دشمن كور
دشمنانت چنان كه با دل تنگ
سنگ بر سر زنند و سر بر سنگ
بيشيت هست بيش داني باد
وز همه بيش زندگاني باد
از حد دولت تو دست زوال
دور و مهجور باد در همه حال


بخش ۸ - آغاز داستان بهرام

۳۳ بازديد


گوهر آماي گنج خانه راز
گنج گوهر چنين گشايد باز
كاسمان را ترازوي دو سرست
در يكي سنگ و در يكي گهرست
از ترازوي او جهان دو رنگ
گه گهر بر سر آورد گه سنگ
صلب شاهان همين اثر دارد
بچه يا سنگ يا گهر دارد
گاهي آيد ز گوهري سنگي
گاه لعلي ز كهربا رنگي
گوهر و سنگ شد به نسبت و نام
نسبت يزدگرد با بهرام
آن زد و اين نواخت اين عجبست
سنگ با لعل و خار با رطبست
هركه را اين شكسته پائي داد
آن لطف كرد و موميائي داد
روز اول كه صبح بهرامي
از شب تيره برد بدنامي
كوره تابان كيمياي سپهر
كاگهي بودشان ز ماه و ز مهر
در ترازوي آسمان سنجي
باز جستند سيم ده پنجي
خود زر ده دهي به چنگ آمد
در ز دريا گهر ز سنگ آمد
يافتند از طريق پيروزي
در بزرگي و عالم افروزي
طالعش حوت و مشتري در حوت
زهره با او چو لعل با ياقوت
ماه در ثور و تير در جوزا
اوج مريخ در اسد پيدا
زحل از دلو با قوي رائي
خصم را داده باد پيمائي
ذنب آورده روي در زحلش
وآفتاب اوفتاده در حملش
داده هر كوكبي شهادت خويش
همچو برجيس بر سعادت خويش
با چنين طالعي كه بردم نام
چون به اقبال زاده شد بهرام
پدرش يزدگرد خام انديش
پختگي كرد و ديد طالع خويش
كانچه او مي‌پزد همه خامست
تخم بيداد بد سرانجامست
پيش از آن حالتش به سالي بيست
چند فرزند بود و هيچ نزيست
حكم كردند راصدان سپهر
كان خلف را كه بود زيبا چهر
از عجم سوي تازيان تازد
پرورشگاه در عرب سازد
مگر اقبال از آن طرف يابد
هركس از بقعه‌اي شرف يابد
آرد آن بقعه دولتش به مثل
گرچه گفتند للبقاع دول
پدر از مهر زندگاني او
دور شد زو ز مهرباني او
چون سهيل از ديار خويشتنش
تخت زد در ولايت يمنش
كس فرستاد و خواند نعمان را
لاله لعل داد بستان را
تا چو نعمان كند گل افشاني
گردد آن برگ لاله نعماني
آلت خسرويش بر دوزد
ادب شاهيش درآموزد
برد نعمانش از عماري شاه
كرد آغوش خود عماري ماه
چشمه‌اي را ز بحر نامي‌تر
داشت از چشم خود گرامي‌تر
چون برآمد چهار سال برين
گور عيار گشت شير عرين
شاه نعمان نمود با فرزند
كاي پسر هست خاطرم دربند
كاين هوا خشك وين زمين گرمست
وين ملك‌زاده نازك و نرمست
پرورشگاه او چنان بايد
كز زمين سر به آسمان سايد
تا در آن اوج بركشد پرو بال
پرورش يابد از نسيم شمال
در هواي لطيف جاي كند
خواب و آرام جان‌فزاي كند
گوهر فطرتش بماند پاك
از بخار زمين و خشگي خاك


بخش ۷ - در نصيحت فرزند خويش محمد

۳۲ بازديد


اي پسر هان و هان ترا گفتم
كه تو بيدار شو كه من خفتم
چون گل باغ سرمدي داري
مهر نام محمدي داري
چون محمد شدي ز مسعودي
بانك برزن به كوس محمودي
سكه بر نقش نيكنامي بند
كز بلندي رسي به چرخ بلند
تا من آنجا كه شهر بند شوم
از بلنديت سر بلند شوم
صحبتي جوي كز نكونامي
در تو آرد نكو سرانجامي
همنشيني كه نافه بوي بود
خوبتر زانكه يافه گوي بود
عيب يك همنشست باشد و بس
كافكند نام زشت بر صد كس
از در افتادن شكاري خام
صد ديگر در اوفتند به دام
زر فرو بردن يكي محتاج
صد شكم را دريد در ره حاج
در چنين ره مخسب چون پيران
گرد كن دامن از زبون گيران
تا بدين كاخ باژگونه نورد
نفريبي چو زن كه مردي مرد
رقص مركب مبين كه رهوارست
راه بين تا چگونه دشوارست
گر بر اين ره پري چو باز سپيد
ديده بر راه دار چون خورشيد
خاصه كاين راه راه نخچير است
آسمان با كمان و با تير است
آهنت گرچه آهنيست نفيس
راه سنگست و سنگ مغناطيس
بار چندان بر اين ستور آويز
كه نماند بر اين گريوه تيز
چون رسد تنگيئي ز دور دو رنگ
راه بر دل فراخ دار نه تنگ
بس گره كو كليد پنهانيست
پس درشتي كه دروي آسانيست
اي بسا خواب كو بود دلگير
واصل آن دل خوشيست در تعبير
گرچه پيكان غم جگر دوزست
درع صبر از براي اين روزست
عهد خود با خداي محكم‌دار
دل ز ديگر علاقه بي‌غم دار
چون تو عهد خداي نشكستي
عهده بر من كز اين و آن رستي
گوهر نيك را ز عقد مريز
وآنكه بد گوهرست ازو بگريز
بدگهر با كسي وفا نكند
اصل بد در خطا خطا نكند
اصل بد با تو چون شود معطي
آن نخواندي كه اصل لايخطي
كژدم از راه آنكه بدگهرست
ماندنش عيب و كشتنش هنرست
هنرآموز كز هنرمندي
در گشائي كني نه در بندي
هركه ز آموختن ندارد ننگ
در برآرد ز آب و لعل از سنگ
وانكه دانش نباشدش روزي
ننگ دارد ز دانش‌آموزي
اي بسا تيز طبع كاهل كوش
كه شد از كاهلي سفال فروش
واي بسا كور دل كه از تعليم
گشت قاضي‌القضات هفت اقليم
نيم خورد سگان صيد سگال
جز به تعليم علم نيست حلال
سگ به دانش چو راست رشته شود
آدمي شايد ار فرشته شود
خويشتن را چو خضر بازشناس
تا خوري آب زندگاني به قياس
آب حيوان نه آب حيوانست
جان با عقل و عقل با جانست
جان چراغست و عقل روغن او
عقل جانست و جان ما تن او
عقل با جان عطيه احديست
جان با عقل زنده ابديست
حاصل اين دو جز يكي نبود
كان دو داري در اين شكي نبود
تا از ين دو به آن يكي نرسي
هيچكس را مگو كه هيچ كسي
كان يكي يافتي دو را كم زن
پاي بر تارك دو عالم زن
از سه بگذر كه محملي نه قويست
از دو هم در گذر كه آن ثنويست
سر يك رشته گير چون مردان
دو رها كن سه را يكي گردان
تا ز ثالث ثلثه جان نبري
گوي وحدت بر آسمان نبري
زين دو چون كم شدي فسانه مگوي
چون يكي يافتي بهانه مجوي
تا بدين پايه دسترس باشد
هرچ ازين بگذرد هوس باشد
تا جواني و تندرستي هست
آيد اسباب هر مراد به دست
در سهي سرو چون شكست آيد
موميائي كجا به دست آيد
تو كه سرسبزي جهان داري
ره كنون رو كه پاي آن داري
در ره دين چوني كمر بربند
تا سرآمد شوي چو سرو بلند
من كه سرسبزيم نماند چو بيد
لاله زرد و بنفشه گشت سپيد
باز ماندم ز نا تنومندي
از كله‌داري و كمر بندي
خدمتي مردوار مي‌كردم
راستي را كنون نه آن مردم
روزگارم گرفت و بست چنين
عادت روزگار هست چنين
نافتاده شكسته بودم بال
چون فتادم چگونه باشد حال
احمدك را كه رخ نمونه بود
آبله بر دمد چگونه بود
گرچه طبعم ز سايه بر خطرست
سايبانم شمايل هنرست
سايه‌اي در جهان ندارد كس
كو بره نيست پيش و گرگ از پس
هيچكس ننگرم ز من تأمن
كه نشد پيش دوست و پس دشمن
چون قفا دوستند مشتي خام
روي خود در كه آورم به سلام
گرچه برنائي از ميان برخاست
چه كنم حرص همچنان برجاست
تا تن سالخورده پير ترست
آز او آرزوپذير ترست
گوئي اين سكه نقد ما دارد
يا همه كس خود اين بلا دارد
بازدار اي دوا كن دل من
از زمين بوس هر كسي گل من
تيرگي چند روشنائي ده
چون شكستيم موميائي ده
آنچه زو خاطرم پريشانست
بكن آسان كه بر تو آسانست
گردني دارم از رسن رسته
مكنم زير بار خس خسته
من كه قانع شدم به دانه خويش
سرورم چون صدف به خانه خويش
سروري به كه يار من باشد
سرپرستي چه كار من باشد
شير از آن پايه بزرگي يافت
كه سر از طوق سرپرستي تافت
ناني از خوان خود دهي به كسان
به كه حلوا خوري ز خوان خسان
صبح چون بركشيد دشنه تيز
چند خسبي نظاميا برخيز
كان نو كن زرنج خويش مرنج
باز كن بر جهانيان در گنج


بخش ۱۰ - صفت خورنق و ناپيدا شدن نعمان

۳۳ بازديد


چون خورنق به فر بهرامي
روضه‌اي شد بدان دلارامي
كاسمان قبله زمين خواندش
وافرينش بهار چين خواندش
آمدند از خبر شنيدن او
صدهزار آدمي به ديدن او
هركه مي‌ديدش آفرين مي‌گفت
آستانش به آستين مي‌رفت
بر سدير خورنق از هر باب
بيتهائي روانه گشت چو آب
تا يمن تاب شد سهيل سپهر
آن پرستش نه ماه ديد و نه مهر
عدني بود در درافشاني
يمني پر سهيل نوراني
يمن از نقش او كه نامي شد
در جهان چون ارم گرامي شد
شد چو برج حمل جهان آراي
خاصه بهرام كرده بودش جاي
چونكه بر شد به بام او بهرام
زهره برداشت بر نشاطش جام
كوشگي ديد كرده چون گردون
آفتابش درون و ماه برون
آفتاب از درون به جلوه‌گري
مه ز بيرون چراغ رهگذري
بر سر او هميشه باد وزان
دور از آن باد كوست باد خزان
چون فرو ديد چار گوشه كاخ
ساحتي ديد چون بهشت فراخ
از يكي سو رونده آب فرات
به گوارندگي چو آب حيات
وز ديگر سوي سدره جوي سدير
دهي انباشته به روغن و شير
باديه پيش و مرغزار از پس
بادش از نافه برگشاده نفس
بود نعمان بر آن كياني بام
به تماشا نشسته با بهرام
گرد بر گرد آن رواق بهشت
سرخي لاله ديد و سبزي كشت
همه صحرا بساط شوشتري
جايگاه تذرو و كبك دري
گفت از اين خوبتر چه شايد بود
به چنين جاي شاد بايد بود
بود دستورش آن زمان بر دست
دادگر پيشه‌اي مسيح پرست
گفت كايزد شناختن به درست
خوشتر از هرچه در ولايت تست
گر تو زان معرفت خبرداري
دل از اين رنگ و بوي برداري
زآتش‌انگيز آن شراره گرم
شد دل سخت كوش نعمان نرم
تا فلك بركشيده هفت حصار
منجنيقي چنين نشد بر كار
چونكه نعمان شد از رواق به زير
در بيابان نهاد روي چو شير
از سر گنج و مملكت برخاست
دين و دنيا بهم نيايد راست
رخت بربست از آن سليماني
چون پري شد ز خلق پنهاني
كس نديدش ديگر به خانه خويش
اينت كيخسرو زمانه خويش
گرچه منذر بسي نمود شتاب
هاتف دولتش نداد جواب
داشت سوكي چنانك بايد داشت
روزكي چند را به غم بگذاشت
غم بسي خورد و جاي غم بودش
كه سيه گشت خانه زان دودش
چون نبود از سرير و تاج گزير
باز مشغول شد به تاج و سرير
جور بس كرد و داد پيش آورد
ملك را برقرار خويش آورد
بر سپهداريش به ملك و سپاه
خلعت و دلخوشي رسيد ز شاه
داشت بهرام را چو جان عزيز
چون پدر بلكه زو نكوتر نيز
پسري خوب داشت نعمان نام
شير يك دايه خورده با بهرام
از سر همدمي و همسالي
نشدي يك زمان ازو خالي
از يكي تخته حرف خواندندي
در يكي بزم در فشاندندي
هيچ روزي چو آفتاب از نور
اين از آن آن ازين نگشتي دور
شاهزاده در آن حصار بلند
پرورش مي‌گرفت سالي چند
جز به آموختن نبودش راي
بود عقلش به علم راهنماي
تازي و پارسي و يوناني
ياد دادش مغ دبستاني
منذر آن شاه با مهارت و مهر
آيتي بود در شمار سپهر
بود هفت اختر و دوازده برج
پيش او سرگشاده درج به درج
به خط هندسي عمل كرده
چون مجسطي هزار حل كرده
راصد چرخ آبگون بوده
قطره تا قطره قطر پيموده
از نهانخانهاي دورانديش
باز داده خبر به خاطر خويش
چون كه شهزاده را به عقل و براي
دانش آموز ديد و رمز گشاي
تخت و ميلش نهاد پيش به مهر
دروي آموخت رازهاي سپهر
هر ضميري كه آن نهاني بود
گر زميني گر آسماني بود
همه را يك به يك بهم بردوخت
چون بهم جمله شد درو آموخت
تا چنان بهره‌مند شد بهرام
كاصل هر علم را شناخت تمام
در نمودار زيچ و اصطرلاب
دركشيدي ز روي غيب نقاب
باز چون تخت و ميل بنهادي
گره از كار چرخ بگشادي
چون هنرمند شد بگفت و شنيد
هنرآموزي سلاح گزيد
در سلاح و سواري و تك و تاز
گوي برد از سپهر چوگان باز
چون از آن پايه نيز گشت بزرگ
پنجه شير كند و گردن گرگ
تيغ صبح از سنان گزاري او
سپر افكند با سواري او
آنچنان دوخت سنگ خاره به تير
كه ندوزند پرنيان و حرير
تير اگر بر نشانه‌اي راندي
جعبه را برنشانه بنشاندي
تيغ اگر برزدي به تارك سنگ
آب گشتي و ليك آتش رنگ
پيش نيزه‌ش گر ارزني بودي
به سنانش چو حلقه بربودي
نيزه‌ش از حلق شير حلقه‌رباي
تيغش از قفل گنج حلقه گشاي
در نظرگاه راست اندازي
يغلقش را به موي شد بازي
هرچه ديدي و گرچه بودي دور
زدي ار سايه بود آن گر نور
وآنچه او هم نديد در پرتاب
دولتش زد بر آنچه ديد صواب
شير پاسان پاسگاه رمه
لاف شيي ازو زدند همه
گاه بر ببر تركتازي كرد
گاه با شير شرزه بازي كرد
در يمن هر كجا سخن راندند
همه نجم اليمانيش خواندند


بخش ۹ - صفت سمنار و ساختن قصر خورنق

۳۷ بازديد


رفت منذر به اتفاق پدر
بر چنين جستجوي بست كمر
جست جائي فراخ و ساز بلند
ايمن از گرمي و گداز و گزند
كانچنان دز در آن ديار نبود
وآنچه بد جز همان به كار نبود
اوستادان كار مي‌جستند
جاي آن كارگاه مي‌شستند
هركه بر شغل آن غرض برخاست
آن نمودار ازو نيامد راست
تا به نعمان خبر رسيد درست
كانچنان پيشه‌ور كه در خور تست
هست نام‌آوري ز كشور روم
زيركي كو ز سنگ سازد موم
چابكي چرب دست و شيرين كار
سام دستي و نام او سمنار
دستبردش همه جهان ديده
به همه ديده‌اي پسنديده
كرده چندين بنا به مصر و به شام
هر يكي در نهاد خويش تمام
روميان هندوان پيشه او
چينيان ريزه‌چين تيشه او
گرچه بناست وين سخن فاشست
او ستاد هزار نقاشست
هست بيرون ازين به رأي و قياس
رصدانگيز و ارتفاع‌شناس
نظرش بر فلك تنيده لعاب
از دم عنكبوت اصطرلاب
چون بليناس روم صاحب راي
هم رصد بند و هم طلسم گشاي
آگه از روي بستگان سپهر
از شبيخون ماه و كينه مهر
ساز اين شغل ازو تواني يافت
كاين چنين كسوت او تواند بافت
طاقي از گل چنان برآرايد
كز ستاره چراغ بربايد
چون كه نعمان بدين طلبكاري
گرم دل شد ز نار سمناري
كس فرستاد و خواند زان بومش
هم برومي فريفت از رومش
چونكه سمنار سوي نعمان رفت
رغبت كار شد يكي در هفت
آنچه مقصود بود از او درخواست
وانگهي كرد كار او را راست
آلتي كان رواق را شايست
ساختند آنچنان كه مي‌بايست
پنجه كارگر شد آهن سنج
بر بنا كرد كار سالي پنج
تا هم آخر به دست زرين چنگ
كرد سيمين رواقي ازگل و سنگ
كوشكي برج بركشيده به ماه
قبله گاه همه سپيد و سياه
كارگاهي به زيب و زركاري
رنگ ناري و نقش سمناري
فلكي پاي گرد كرده به ناز
نه فلك را به گرد او پرواز
قطبي از پيكر جنوب و شمال
تنگلوشاي صدهزار خيال
مانده را ديدنش مقابل خواب
تشنه را نقش او برابر آب
آفتاب ار بر او فكندي نور
ديده را در عصابه بستي حور
چون بهشتش درون پر آسايش
چون سپهرش برون پر آرايش
صقلش از مالش سريشم و شير
گشته آيينه‌وار عكس پذير
در شبانروزي از شتاب و درنگ
چون عروسان برآمدي به سه رنگ
يافتي از سه رنگ ناوردي
ازرقي و سپيدي و زردي
صبحدم ز آسمان ازرق پوش
چون هوا بستي ازرقي بر دوش
كافتاب آمدي برون زنورد
چهره چون آفتاب كردي زرد
چون زدي ابر كله بر خورشيد
از لطافت شدي چو ابر سفيد
با هوا در نقاب يك رنگي
گاه رومي نمود و گه زنگي
چونكه سمنار از آن عمل پرداخت
خوبتر زانكه خواستند به ساخت
ز آسمان برگذشت رونق او
خور به رونق شد از خورنق او
داد نعمان به نعمتيش نويد
كه به يك نيمه زان نداشت اميد
از شتر بارهاي پر زر خشك
وز گرانمايه‌هاي گوهر و مشك
بيشتر زانكه در شمار آيد
تا دگر وقت‌ها به كار آيد
چوب اگر بازداري از آتش
خام ماند كباب سختي كش
دست بخشنده كافت درمست
حاجب الباب درگه كرمست
مرد بنا كه آن نوازش ديد
وعده‌هاي اميدوار شنيد
گفت اگر زان چه وعده دادم شاه
پيش از اين شغل بودمي آگاه
نقش اين كارگاه چيني كار
بهترك بستمي در اين پرگار
بيشتر بردمي در اينجا رنج
تا به من شاه بيش دادي گنج
كردمي كوشكي كه تا بودي
روزش از روز رونق افزودي
گفت نعمان چو بيش يابي چيز
به از اين ساختن تواني نيز؟
گفت اگر بايدت به وقت بسيچ
آن كنم كين برش نباشد هيچ
اين سه رنگ است آن بود صد رنگ
آن زياقوت باشد اين از سنگ
اين به يك گنبدي نمايد چهر
آن بود هفت گنبدي چو سپهر
روي نعمان ازين سخن بفروخت
خرمن مهر و مردمي را سوخت
پادشاه آتشي‌ست كز نورش
ايمن آن شد كه ديد از دورش
واتش او گلي است گوهربار
در برابر گل است و در بر خار
پادشه همچو تاك انگورست
در نپيچد دران كز او دورست
وانكه پيچد در او به صد ياري
بيخ و بارش كند به صد خواري
گفت اگر مانمش به زور و به زر
به ازيني كند به جاي دگر
نام و صيت مرا تباه كند
نامه خويش را سياه كند
كارداران خويش را فرمود
تا برند از دز افكنندش زود
كارگر بين كه خاك خونخوارش
چون فكند از نشانه كارش
كرد قصري به چند سال بلند
به زمانيش ازو زمانه فكند
آتش انگيخت خود به دود افتاد
دير بر بام رفت و زود افتاد
بي‌خبر بود از اوفتادن خويش
كان بنا بركشيد صد گز بيش
گر ز گور خودش خبر بودي
يك به دست از سه گز نيفزودي
تخت پايه چنان توان بر برد
كه چو افتي ازو نگردي خرد
نام نعمان بدان بناي بلند
از بلندي به مه رساند كمند
خاك جادوي مطلقش مي‌خواند
خلق رب‌الخورنقش مي‌خواند


بخش ۱۲ - كشتن بهرام اژدها را و گنج يافتن

۳۸ بازديد


روزي از روضه بهشتي خويش
كرد بر مي روانه كشتي خويش
باده‌اي چند خورد سردستي
سوي صحرا شد از سرمستي
به شكار افكني گشاد كمند
از پي گور كند گوري چند
از بسي گور كو به زور گرفت
همه دشت استخوان گور گرفت
آخرالامر ماديان گوري
آمد افكند در جهان شوري
پيكري چون خيال روحاني
تازه‌روئي گشاده پيشاني
پشت ماليده‌اي چو شوشه زر
شكم اندوده‌اي به شير و شكر
خط مشكين كشيده سر تا دم
خال بر خال از سر بن تا سم
دركشيده به جاي زناري
برقعي از پرند گلناري
گوي برده زهم تكان طللش
برده گوي از همه تنش كفلش
آتشي كرده با گياخويشي
گلرخي در پلاس درويشي
ساق چون تير غازيان به قياس
گوش خنجر كشيده چون الماس
سينه‌اي فارغ از گريوه‌اي دوش
گردني ايمن از كناره گوش
سيرم پشتش از اديم سياه
مانده زين كوهه را ميان دو راه
عطف كيمختش از سواد اديم
يافت آنچ از سواد يابد سيم
پهلو از پيه و گردن از خون پر
اين برنج از عقيق و آن از در
خز حمري تنيده بر تن او
خون او در دوال گردن او
رگ آن خون بر او دوال انداز
راست چون زنگي دوالك باز
كفلي با دمش به دم‌سازي
گردني با سمش به سربازي
گور بهرام ديد و جست به زور
رفت بهرام گور از پي گور
گوري الحق دونده بود و جوان
گور گيران پسش چو شير دوان
ز اول روز تا به گاه زوال
گور مي‌رفت و شير در دنبال
شاه از آن گور بر نتافت ستور
چون توان تافتن عنان از گور
گور از پيش و گورخان از پس
گور و بهرام گور و ديگر كس
تا به غاري رسيد دور از دشت
كه برو پاي آدمي نگذشت
چون درآمد شكار زن به شكار
اژدها خفته ديد بر در غار
كوهي از قير پيچ پيچ شده
بر شكار افكني بسيچ شده
آتشي چون سياه دود به رنگ
كاورد سر برون ز دود آهنگ
چون درختي در او نه بار و نه برگ
مالك دوزخ و ميانجي مرگ
دهني چون دهانه غاري
جز هلاكش نه در جهان كاري
بچه گور خورده سير شده
به شكار افكني دلير شده
شه چو بر رهگذر بلا را ديد
اژدها شد كه اژدها را ديد
غم گور از نشاط گورش برد
دست برران نهاد و پاي فشرد
در تعجب كه اين چه نخجير است
و ايدر آوردنم چه تدبير است
شد يقينش كه گور غمديده
هست ازان اژدها ستمديده
خواند شه را كه دادگر داند
كز ستمگاره داد بستاند
گفت اگر گويم اژدهاست نه گور
زين خيانت خجل شوم در گور
من و انصاف گور و دادن داد
باك جان نيست هرچه بادا باد
از ميان دو شاخهاي خدنگ
جست مقراضه فراخ آهنگ
در كمان سپيد توز نهاد
بر سياه اژدها كمين گشاد
اژدها ديده باز كرده فراخ
كآمد از شست شاه تير دو شاخ
هردو چشمه در آن دو چشم نشست
راه بينش برآفرينش بست
بدو نوك سنان سفته شاه
سفته شد چشم اژدهاي سياه
چونكه ميدان بر اژدها شد تنگ
شه درآمد به اژدها چو نهنگ
ناچخي راند بر گلوش دلير
چون بر اندام گور پنجه شير
اژدها را دريد كام و گلو
ناچخ هشت مشت شش پهلو
بانگي از اژدها برآمد سخت
در سر افتاد چون ستون درخت
شه نترسيد از آن شكنج و شكوه
ابركي ترسد از گريوه كوه
سر به آهن بريد از اهريمن
كشته و سر بريده به دشمن
از دمش برشكافت تا به دمش
بچه گور يافت در شكمش
بيگمان شد كه گور كين انديش
خواندش از بهر كينه خواهي خويش
چنبري كرد پيش يزدان پشت
كاژدها كشت و اژدهاش نكشت
خواست تا پاي بر ستور آرد
رخش در صيدگاه گور آرد
گور چون شاه را نديد قرار
آمد از دور و در خزيد به غار
شه دگرباره در گرفتن گور
شد در آن غار تنگناي به زور
چون قدر مايه شد به سختي و رنج
يافت گنجي و بر فروخت چو گنج
خسرواني نهاده چندين خم
چون پري روي بسته از مردم
گورخان را چو گور در خم كرد
رفت از آن گورخانه پي گم كرد
شه چو بر قفل گنج يافت كليد
و اژدها را ز گنج خانه بريد
آمد از تنگناي غار برون
گشت جوياي راه و راهنمون
ساعتي بود و خاصگان سپاه
به طلب آمدند از پي شاه
چون يكايك به شاه پيوستند
گرد بر گرد شاه صف بستند
شاه فرمود تا كمر بندان
هم دليران و هم تنومندان
راه در گنجدان غار كنند
گنج بيرون برند و بار كنند
سيصد اشتر ز بختيان جوان
شد روانه به زير گنج روان
شه كه با خود حساب گور كند
و اژدها را اسير گوركند
لاجرم عاقبت به پا رنجش
هم سلامت دهند و هم گنجش
چون به قصر خورنق آمد باز
گنج پرداز شد بنوش و بناز
ده شتر بار از آن به حضرت شاه
ارمغاني روانه كرد به راه
ده ديگر به منذر و پسرش
داد با آن طرايف دگرش
صرف كرد آن همه به بي خوفي
فارغ از مشرفان و مستوفي
وين چنين چند گنج خانه گشاد
به عزيزي ستد به خواري داد
گفت منذر كه نقش‌بند آيد
باز نقشي ز نوبر آرايد
نقش بند آمد و قلم برداشت
صورت شاه و اژدها بنگاشت
هرچه كردي بدين صفت بهرام
بر خورنق نگاشتي رسام


بخش ۱۱ - شكار كردن بهرام و داغ كردن گوران

۳۸ بازديد


چون سهيل جمال بهرامي
از اديم يمن ستد خامي
روي منذر از آن نشاط و نعيم
يافت آنچ از سهيل يافت اديم
گشت نعمان و منذر از هنرش
اين به شفقت برادر آن پدرش
پدري و برادري بگذار
آن رهي وين غلام در همه كار
اين رقيبش به دانش آموزي
وان رفيقش به مجلس افروزي
اين به علم استواريش داده
وان نشاط سواريش داده
تا چنان شد بزرگي بهرام
كز زمينش برآسمان شد نام
كارش الا مي و شكار نبود
با دگر كارهاش كار نبود
مرده گور بود در نخچير
مرده را كي بود ز گور گزير
هر كجا تيرش از كمان بشتافت
گور چشمي ز چشم گوري يافت
اشقري باد پاي بودش چست
به تك آسوده و به گام درست
پر برآورده پاي از اندامش
دست پركن شكسته از گامش
ره‌نوردي كه چون نبشتي راه
گوي بردي ز مهر و قرصه ز ماه
كرده با جنبش فلك خويشي
باد را داده منزلي پيشي
پيچ صد مار داده بود دمش
گور صد گور كنده بودسمش
شه برو تاختي به وقت شكار
با دگر مركبش نبودي كار
اشقر گور سم چو زين كردي
گور برگردش آفرين كردي
باز ماندي به تك ستوران را
سفتي از سم سرين گوران را
وقت وقتي كه از ملالت كار
زين برو كردي آن هژير سوار
گشتي از نعل او شكارستان
نقش بر نقش چون نگارستان
بيشتر زانكه سنگ دارد وزن
پشته‌ها ريختي ز گور و گوزن
روي صحرا به زير سم ستور
گور گشتي ز بس گريوه گور
شه بر آن اشقر گريوه نورد
كز شتابش نديد گردون گرد
چون كمند شكار بگرفتي
گور زنده هزار بگرفتي
بيشتر گور كاوريد به بند
يا به بازو فكند يا به كمند
گور اگر صد گرفت پشتاپشت
كمتر از چار ساله هيچ نكشت
خون آن گور كرده بود حرام
كه نبودش چهار سال تمام
نام خود داغ كرد بر رانش
داد سرهنگي بيابانش
هركه زان گور داغدار يكي
زنده بگرفتي از هزار يكي
چون كه داغ ملك بر او ديدي
گرد آزار او نگرديدي
بوسه بر داغگاه او دادي
بنديي را ز بند بگشادي
ما كه با داغ نام سلطانيم
ختلي آن به كه خوش ترك رانيم
آنچنان گورخان به كوه و به راغ
گور كه داغ ديد رست ز داغ
در چنين گورخانه موري نيست
كه برو داغ دست زوري نيست
روزي اندر شكارگاه يمن
با دليران آن ديار و دمن
شه كه بهرام گور شد نامش
گوي برد از سپهر و بهرامش
مي‌زد از نزهت شكار نفس
منذرش پيش بود و نعمان پس
هر يكي در شكوه پيكر او
مانده حيران از پاي تا سر او
گردي از دور ناگهان برخاست
كاسمان با زمين يكي شد راست
اشقر انگيخت شهريار جوان
سوي آن گرد شد چو باد روان
ديد شيري كشيده پنجه زور
در نشسته به پشت و گردن گور
تا ز بالا در آردش به زمين
شه كمان برگرفت و كرد كمين
تيري از جعبه سفته پيكان جست
در زه آورد و دركشيد درست
سفته بر سفت شير و گور نشست
سفت و از هردو سفت بيرون جست
تا بسوفار در زمين شد غرق
پيش تيري چنان چه درع و چه درق
شير و گور اوفتاد و گشت هلاك
تير تا پر نشست در دل خاك
شاه كان تير برگشاد ز شست
ايستاد و كمان گرفت به دست
چون عرب زخمي آنچنان ديدند
در عجم شاهيش پسنديدند
هركه ديده بر آن شكار زدي
بوسه بر دست شهريار زدي
بعد از آن شير زور خواندندش
شاه بهرام گور خواندندش
چون رسيدند سوي شهر فراز
قصه شير و گور گشت دراز
گفت منذر به كار فرمايان
تا به پرگار صورت آرايان
در خورنق نگاشتند به زر
صورت گور زير و شير زبر
شه زده تير و جسته ز اندو شكار
در زمين غرق گشته تا سوفار
چون نگارنده اين رقم بنگاشت
هركه آن ديد جانور پنداشت
گفت بر دست شهريار جهان
آفرينهاي كردگار جهان


بخش ۱۵ - لشگر كشيدن بهرام به ايران

۳۸ بازديد


بس كن اي جادوي سخن پيوند
سخن رفته چند گوئي چند
چون گل از كام خود برار نفس
كام تو عطرسازي كام تو بس
آنچنان رفت عهد من ز نخست
باكه؟ با آنكه عهد اوست درست
كانچه گوينده دگر گفتست
ما به مي خوردنيم و او خفتنست
بازش انديشه مال خود نكنم
بد بود بد خصال خود نكنم
تا توانم چو باد نوروزي
نكنم دعوي كهن دوزي
گرچه در شيوه گهر سفتن
شرط من نيست گفته واگفتن
ليك چون ره به گنج خانه يكيست
تيرها گر دو شد نشانه يكيست
چون نباشد ز باز گفت گزير
دانم انگيخت از پلاس حرير
دو مطرز به كيمياي سخن
تازه كردند نقدهاي كهن
آن ز مس كرد نقره نقره خاص
وين كند نقره را به زر خلاص
مس چو ديدي كه نقره شد به عيار
نقره گر زر شود شگفت مدار
عقد پيوند اين سرير بلند
اين چنين داد عقد را پيوند
كه چو بهرام‌گور گشت آگاه
زانچ بيگانه‌اي ربود كلاه
بر طلب كردن كلاه كيان
كينه را در گشاد و بست ميان
داد نعمان منذرش ياري
در طلب كردن جهانداري
گنج از آن بيشتر كه شايد گفت
گوهر افزون از آنكه شايد سفت
لشگر انگيخت بيش از اندازه
كينه‌ور تيز گشت و كين تازه
از يمن تا عدن ز روي شمار
در هم افتاد صدهزار سوار
همه پولاد پوش و آهن خاي
كين كش و ديو بند و قلعه گشاي
هر يكي در نورد خود شيري
قايم كشوري به شمشيري
در روارو فتاد موكب شاه
نم به ماهي رسيد و گرد به ماه
ناله كرناي و روئين خم
در جگر كرده زهره‌ها را گم
كوس روئين بلند كرد آواز
زخمه بر كاسه ريخت كاسه‌نواز
كوه و صحرا ز بس نفير و خروش
بر طبقهاي آسمان زد جوش
لشگري بيشتر ز مور و ملخ
گرم كينه چو آتش دوزخ
پايگه جوي تخت شاه شدند
وز يمن سوي تختگاه شدند
آگهي يافت تخت گير جهان
كاژدهائي دگر گشاد دهان
بر زمين آمد آسمان را ميل
وز يمن سر برآوريد سهيل
شير نر پنجه برگشاد به زور
تا كند خصم را چو گور به گور
تخت گيرد كلاه بستاند
بنشيند غبار بنشاند
نامداران و موبدان سپاه
همه گرد آمدند بر در شاه
انجمن ساختند و راي زدند
سركشي را به پشت پاي زدند
راي ايشان بدان كشيد انجام
كه نويسند نامه بر بهرام
هرچه فرمود عقل بنوشتند
پوست ناكنده دانه را كشتند
كاتب نامه سخن پرداز
در سخن داد شرح حال دراز
نامه چون شد نبشته پيچيدند
رفتن راه را بسيچيدند
چون رسيدند و آمدند فرود
شاه نو را زمانه داد درود
حاجيان دل به كارشان دادند
بار جستند و بارشان دادند
داد بهرام شاه دستوري
تا فراتر شوند ازان دوري
پيش رفتند با هزار هراس
سجده بردند و داشتند سپاس
آن كزان جمله گوي دانش برد
بر سر نامه بوسه داد و سپرد
نامه را مهر برگشاد دبير
خواند بر شهريار كشور گير


بخش ۱۴ - آگاهي بهرام از وفات پدر

۳۴ بازديد


چون ز بهرام گور با پدرش
باز گفتند منهيان خبرش
كه به سر پنجه شير گير شداست
شير برنا و گرگ پير شداست
شير با او چو سگ بود به نبرد
كو همي ز اژدها برآرد گرد
ديو بندد به خم خام كند
كوه سايد به زير سم سمند
ز آهن الماس او حرير كند
واهنش سنگ را خمير كند
پدر از آتش جواني او
مرگ خود ديد زندگاني او
كرد از آن شير آتشين بيشه
همچو شيران ز آتش انديشه
از نظرگاه خويش ماندش دور
گرچه ناقص بود نظر بي نور
بود بهرام روز و شب به شكار
گاه بر باد و گاه باده گسار
به شكار و به مي شتابنده
در يمن چون سهيل تابنده
كرد شاه يمن ز غايت مهر
حكم او را روان چو حكم سپهر
از سر دانش و كفايت خويش
حاكمش كرد بر ولايت خويش
دادش از چند گونه گوهر و تيغ
جان اگر خواست هم نداشت دريغ
هرچه بايستش از جواهر و گنج
بود و يك جو نبودش انده و رنج
زان عنايت كه بود در سفرش
ياد نامد ولايت پدرش
دور چون در نبشت روزي چند
بازيي نو نمود چرخ بلند
يزدگرد از سرير سير آمد
كار بالا گرفته زير آمد
تاج و تختي كه يافت از پدران
كرد با او همان كه با دگران
چون تهي شد سر سرير ز شاه
انجمن ساختند شهر و سپاه
كز نژادش كسي رها نكنند
خدمت مار و اژدها نكنند
گرچه بهرام سربلندي داشت
دانش و تيغ و زورمندي داشت
از جنايت كشيدن پدرش
ديده كس نديد در هنرش
گفت هر كس در او نظر نكنيم
وز پدر مردنش خبر نكنيم
كان بياباني عرب پرورد
كار ملك عجم نداند كرد
تازيان را دهد ولايت و گنج
پارسي‌زادگان رسند به رنج
كس نمي‌خواست كو شود بر گاه
چون خدا خواست بر نهاد كلاه
پيري از بخردان گزين كردند
نام او داور زمين كردند
گرچه نز جنس تاجداران بود
هم به گوهر ز شهرياران بود
تاج بر فرق سر نهادندش
كمر هفت چشمه دادندش
چونكه بهرام‌گور يافت خبر
كاسمان دور خويش برد به سر
دوري از سر نمود ديگر بار
برخلاف گذشته آمد كار
از سر تخت و تاج شد پدرش
كس نبد تخت گير و تاجورش
پاي بيگانه در ميان آمد
شورشي تازه در جهان آمد
اول آيين سوگواري داشت
نقش پيروزه بر عقيق نگاشت
وانگه آورد عزم آنكه چو شير
بركشد بر مخالفان شمشير
تيغ بر دشمنان دراز كند
در پيكار و كينه باز كند
باز گفتا چرا ددي سازم
اول آن به كه بخردي سازم
گرچه ايرانيان خطا كردند
كز دل آزرم ما رها كردند
در دل سختشان نخواهم ديد
نرمي آرم كه نرميست كليد
با همه سگدلي شكار منند
گوسپندان مرغزار منند
گرچه در پشم خويشتن خسبند
همه در پنبه‌زار من خسبند
به كه بد عهد و سنگدل باشند
تا ز من عاقبت خجل باشند
از خيانت رسد خجالت مرد
وز خجالت دريغ باشد و درد
به جز آن هرچه بيني از خواري
باشد آن نوعي از ستمگاري
بي‌خردوار اگر شدند ز دست
به خروشان كنم خديو پرست
مرد كز صيد ناصبور افتد
تير او از نشانه دور افتد