روزي از صبح فتح نوراني
آسمان بر گشاده پيشاني
فرخ و روشن و جهان افروز
خنك آن روز ياد باد آن روز
شه به خوبي چو روي دلبندان
مجلسي ساخت با خردمندان
روز خانه نه روز بستان بود
كاولين روزي از زمستان بود
شمع و قنديل باغها مرده
رخت و بنگاه باغبان برده
بانگ دزديده بلبلان را زاغ
بانگ دزدي در آوريده به باغ
زاغ جز هندوي نسب نبود
دزدي از هندوان عجب نبود
زاغ مانده به باغ بيبلبل
خار مانده به يادگار از گل
داده نقاش باد شبگيري
آب را حلقهاي زنجيري
تاب سرما كه برد از آتش تاب
آب را تيغ و تيغ را كرد آب
دمه پيكان آبدار به دست
چشم را سفت و چشمه را ميبست
شير در جوش چون پنير شده
خون در اندام زمهرير شده
كوه قاقم زمين حواصل پوش
چرخ سنجاب دركشيده به دوش
بر بهائم ددان كمين كرده
پوست كنده به پوستين كرده
رستني در كشيده سر به زمين
ناميه گشته اعتكاف نشين
كيميا كاري جهان دو رنگ
لعل آتش نهفته در دل سنگ
گل ز حكمت به كوزهاي پوده
گل حكمت به سر بر اندوه
زيبقيهاي آبگينه آب
تخته بر تخته گشته نقره ناب
در چنين فصل تابخانه شاه
داشته طبع چار فصل نگاه
ار بسي بويهاي عطرآميز
معتدل گشته باد برف انگيز
ميوهها و شرابهاي چو نوش
مغز را خواب داده دل را هوش
آتش انگيخته ز صندل و عود
دود گردش چو هندوان به سجود
آتشي زو نشاط را پشتي
كان گوگرد سرخ زردشتي
خوني از جوش منعقد گشته
پرنياني به خون در آغشته
فندقي رنگ داده عنابش
گشته شنگرف سوده سيمايش
سرخ سيبي دل از ميان كنده
به دلش ناردانه آكنده
كهربائي ز قير كرده خضاب
آفتابي ز مشك بسته نقاب
ظلمتي كشته از نواله نور
لالهاي رسته از كلاله حور
تركي از اصل روميان نسبش
قرهالعين هندوان لقبش
مشعل يونس و چراغ كليم
بزم عيسي و باغ ابراهيم
شوشهاي ز كال مشگين رنگ
گرد آتش چو گرد آينه زنگ
آن سيه رنگ و اين عقيق صفات
كان ياقوت بود در ظلمات
گوهرش داده ديدها را قوت
زرد و سرخ و كبود چون ياقوت
نو عروسي شراره زيور او
عنبرينه ز كال در بر او
حجله و بزمهاي به زر كاري
حجله عودي و بزمه گلناري
گرد آن بزمه پرند زده
كبك و دراج دست بند زده
بر سر آتش از سر خاصي
فاخته پر فشان به رقاصي
زردي شعله در بخار گياه
گنج زر بود زير مار سياه
دوزخي و بهشتيش مشهور
دوزخ از گرمي و بهشت از نور
دوزخ اهل كاروان كنشت
روضه راه رهروان بهشت
زند زردشت نغمه ساز بر او
مغ چو پروانه خرقهباز بر او
آب افسرده را گشاده مسام
اي دريغا چرا شد آتش نام
خانه سرسبزتر ز سايه سرو
باده گلرنگتر از خون تذرو
ريخته آسمان فاخته گون
از هوا فاخته ز فاخته خون
باده در جام آبگينه گهر
راست چون آب خشك و آتش تر
گور چشمان شراب ميخوردند
ران گوران كباب ميكردند
شاه بهرام گور با ياران
باده ميخورد چون جهان داران
مي و نقل و سماع و ياري چند
ميگساري و غمگساري چند
راح گلگون چو گلشكر خنده
پخته گشته در آتش زنده
مغزها در سماع گرم شده
دل ز گرمي چو موم نرم شده
زيركان راه عيش ميرفتند
نكتههاي لطيف ميگفتند
هر گرانمايهاي ز مايه خويش
گفت حرفي به قدر پايه خويش
چون سخن در سخن مسلسل گشت
بر زبان سخنوري بگذشت
كين درج كاسمان شه دارد
وين دقيقه كه او نگه دارد
هيچكس را ز خسروان جهان
كس نديداست آشكار و نهان
هست ما را ز فر تارك او
همه چيز از پي مبارك او
ايمني هست و تندرستي هست
تنگي دشمن و فراخي دست
تندرستي و ايمني و كفاف
اين سه مايهست و آن ديگر همه لاف
تن چو پوشيده گشت و حوصله پر
در جهان گونه لعل باش و نه در
ما كه مثل تو پادشا داريم
همه داريم چون ترا داريم
كاشكي چارهاي در آن بودي
كه ز ما چشم بدنهان بودي
گردش اختر و پيام سپهر
هم بدين فرخي نمودي چهر
طالع خوشدلي زره نشدي
عيش بر خوشدلان تبه نشدي
تا همه ساله شاه بودي شاد
خرمن عيش را نبردي باد
شادمان جان شاه ميبايد
جان ما گر فدا شود شايد
چون سخن گو سخن به پايان برد
هر كسي دل بدان سخن بسپرد
دور كرد آن دم از در آن دمه را
دلپسند آمد آن سخن همه را
در ميان بود مردي آزاده
مهتر آئين و محتشم زاده
شيده نامي به روشني چون شيد
نقش پيراي هر سياه و سپيد
اوستادي به شغل رسامي
در مساحت مهندسي نامي
از طبيعي و هندسي و نجوم
همه در دست او چو مهره موم
خرده كاري به كار بنائي
نقشبندي به صورت آرائي
كز لطافت چو كلك و تيشه گشاد
جان زماني ستد دل از فرهاد
كرده شاگردي خرد به درست
بوده سمنارش اوستاد نخست
در خورنق ز نغز كاريها
داده با اوستاد ياريها
چون در آن بزم شاه را خوش ديد
در زبان آب و در دل آتش ديد
زد زمين بوس و گشت شاهپرست
چون زمين بوسه داد باز نشست
گفت اگر باشدم ز شه دستور
چشم بد دارم از ديارش دور
كاسمان سنجم و ستارهشناس
آگه از كار اختران به قياس
در نگارندگي و گلكاري
وحي صنعت مراست پنداري
نسبتي گيرم از سپهر بلند
كه نيارد به روي شاه گزند
تا بود در نشاط خانه خاك
ز اختران فلك ندارد باك
جاي در حرزگاه جان دارد
بر زمين حكم آسمان دارد
وان چنانست كز گزارش كار
هفت پيكر كنم چو هفت حصار
رنگ هر گنبدي جداگانه
خوشتر از رنگ صد صنم خانه
شاه را هفت نازنين صنمست
هريكي را ز كشوري علمست
هست هر كشوري به ركن و اساس
در شمار ستارهاي به قياس
هفته را بيصداع گفت و شنيد
روزهاي ستاره هست پديد
در چنان روزهاي بزم افروز
عيش سازد به گنبدي هر روز
جامه همرنگ خانه در پوشد
با دلارام خانه مينوشد
گر برين گفته شاه كار كند
خويشتن را بزرگوار كند
تا بود عمر بر نشانه كار
باشد از عمر خويش برخوردار
شاه گفتا گرفتم اين كردم
خانه زرين در آهنين كردم
عاقبت چون همي ببايد مرد
اينهمه رنجها چه بايد برد
وانچه گفتي كه گنبد آرايم
خانه را همچنان به پيرايم
اينهمه خانههاي گام و هواست
خانه خانه آفرين به كجاست؟
در همه گرچه آفرين گويم
آفريننده را كجا جويم
باز گفت اين سخن خطا گفتم
جاي جاي آفرين چرا گفتم
آنكه در جا نشايدش ديدن
همه جايش توان پرستيدن
اين سخن گفت شاه و گشت خموش
زان هوس در دماغش آمد جوش
زانكه در كارنامه سمنار
ديد در شرح هفت پيكر كار
كان پري پيكران هفت اقليم
داشت در درج خود چو در يتيم
در گرفت اين سخن به شاه جهان
كاگهي داشت از حساب نهان
در جواب سخن نكرد شتاب
روزكي چند را نداد جواب
چون برين گفته رفت روزي چند
شبده را خواند شاه شيدا بند
آنچه پذرفته بود ازو درخواست
كرد كارش چنانكه بايد راست
گنجي آماده كرد و برگ سپرد
تا برد رنج اگر تواند برد
روزي از بهر شغل رسامي
بهرهمند از بقاي بهرامي
مرد اخترشناس طالع بين
كرد بر طالعي خجسته گزين
شيده بر طالعي خجسته نهاد
كرد گنبد سراي را بنياد
تا دو سال آنچنان بهشتي ساخت
كه كسش از بهشت وا نشناخت
چون چنان هفت گنبد گهري
كرد گنبدگري چنان هنري
هريكي را به طبع و طالع خويش
شرط اول نگاهداشت به پيش
چون شه آمد بديد هفت سپهر
به يكي جاي دست داده به مهر
ديد كافسانه شد به جمله ديار
آنچنان نعمان نمود با سمنار
ناپسند آمد اهل بينش را
كشتن آن صنع آفرينش را
تا شود شاد شيده از بهرام
شهر بابك به شيده داد تمام
گفت نعمان اگر خطائي كرد
كان عقوبت بر آشنائي كرد
عدل من عذر خواه آن ستمست
آن نه از بخل و اين نه از كرمست
كار عالم چنين تواند بود
زو يكي را زيان يكي را سود
ياري از تشنگي كباب شود
يار ديگر غريق آب شود
همه در كار خويش حيرانند
چاره جز خامشي نميدانند
چونكه بهرام كيقباد كلاه
تاج كيخسروي رساند به ماه
بيستوني ز ناف ملك انگيخت
كانچه فرهاد كرد ازو بگريخت
در چنان بيستون هفت ستون
هتف گنبد كشيد بر گردون
شد در آن باره فلك پيوند
بارهاي ديد بر سپهر بلند
هفت گنبد درون آن باره
كرده بر طبع هفت سياره
رنگ هر گنبدي ستارهشناس
بر مزاج ستاره كرده قياس
گنبدي كو ز قسم كيوان بود
در سياهي چو مشك پنهان بود
وانكه بودش ز مشتري مايه
صندلي داشت رنگ و پيرايه
وانكه مريخ بست پرگارش
گوهر سرخ بود در كارش
وانكه از آفتاب داشتش خبر
زرد بود از چه؟ از حمايل زر
وانكه از زيب زهره يافت اميد
بود رويش چو روي زهره سپيد
وانكه بود از عطاردش روزي
بود پيروزهگون ز پيروزي
وانكه مه كرده سوي برجش راه
داشت سرسبزيي ز طلعت شاه
بركشيده بر اين صفت پيكر
هفت گنبد به طبع هفت اختر
هفت كشور تمام در عهدش
دختر هفت شاه در مهدش
كرده هر دختري به رنگ و به راي
گنبدي را ز هفت گنبد جاي
وز نمودار خانه تا بفريش
كرده همرنگ روي گنبد خويش
روز تا روز شاه فرخ بخت
در سراي دگر نهادي رخت
شنبه آنجا كه قسم شنبه بود
وآن دگرها چنان كز آن به بود
چون به نيروي رأي فرزانه
مجلس آراستي به هر خانه
هركجا جام باده نوشيدي
جامه همرنگ خانه پوشيدي
بانوي خانه پيش بنشستي
جلوه برداشتي ز هر دستي
تا دل شاه را چگونه برد
شاه حلواي او چگونه خورد
گفتي افسانهاي مهرانگيز
كه كند گرم شهوتان را تيز
گرچه زينگونه بركشيد حصار
جان نبرد از اجل به آخر كار
اي نظامي ز گلشني بگريز
كه گلش خار گشت و خارش تيز
با چنين ملك ازين دو روزه مقام
عاقبت بين چگونه شد بهرام
شه به ناز و نشاط شد مشغول
كز ده و گير گشته بود ملول
كار هريك چنانكه بود به ساخت
پس به تدبير كار خود پرداخت
به فراغت به كام دل بنشست
دشمنان زير پاي و مي در دست
يادش آمد حديث آن استاد
كان صفت كرده بود پيشين ياد
وان سراچه كه هفت پيكر بود
بلكه ار تنگ هفت كشور بود
مهر آن دختران حور سرشت
در دلش تخم مهرباني كشت
كورش آنگه ز هفت جوش نشست
كامد آن هفت كيمياش به دست
اولين دختر از نژاد كيان
بود ليكن پدر شده ز ميان
خواستش با هزار خواسته بيش
گوهري يافت هم ز گوهر خويش
پس به خاقان روانه كرد بريد
برخي از مهر و برخي از تهديد
دخترش خواست با خزانه و تاج
بر سر هردو هفت ساله خراج
داد خاقان خراج و دختر و چيز
حمل دينار و گنج گوهر نيز
وانگهي تركتاز كرد به روم
در فكند آتشي دران بر و بوم
قيصر از بيم بر نزد نفسي
دخترش داد و عذر خواست بسي
كس فرستاد سوي مغرب شاه
با زر مغربي و افسر و گاه
دخت او نيز در كنار آورد
زيركي بين كه چو به كار آورد
چون سهي سرو برد ازان بستان
رفت از آنجا به ملك هندستان
دختر راي را به عقل و به راي
خواست و آورد كام خويش به جاي
قاصدش رفت و خواست از خوارزم
دختر خوب روي در خور بزم
همچنان نامه كرد بر سقلاب
خواست زيبا رخي چو قطره آب
چون ز كشور خداي هفت اقليم
هفت لعبت ستد چو در يتيم
از جهان دل به شادماني داد
داد عيش خوش و جواني داد
چو گريبان كوه و دامن دشت
از ترازوي صبح پر زر گشت
روز يكشنبه آن چراغ جهان
زير زر شد چو آفتاب نهان
جام زر بر گرفت چون جمشيد
تاج زر برنهاد چون خورشيد
بست چون زرد گل به رعنائي
كهربا بر نگين صفرائي
زر فشانان به زرد گنبد شد
تا يكي خوشدليش در صد شد
خرمي را در او نهاد بنا
به نشاط مي و نواي غنا
چون شب آمد نه شب كه حجله ناز
پرده عاشقان خلوت ساز
شه بدان شمع شكر افشان گفت
تا كند لعل بر طبرزد جفت
خواست تا سازد از غنا سازي
در چنان گنبدي خوش آوازي
چون ز فرمان شه گزير نبود
عذر يا ناز دل پذير نبود
گفت رومي عروس چيني ناز
كي خداوند روم و چين و طراز
تو شدي زندهدار جان ملوك
عز نصره خدايگان ملوك
هركه جز بندگيت راي كند
سر خود را سبيل پاي كند
چون دعا را گزارشي سره كرد
دم خود را بخور مجمره كرد
گفت شهري ز شهرهاي عراق
داشت شاهي ز شهرياران طاق
آفتابي به عالم افروزي
خوب چون نوبهار نوروزي
از هنر هرچه در شمار آيد
وان هنرمند را به كار آيد
داشت با آن همه هنرمندي
دل نهاد از جهان به خرسندي
خوانده بود از حساب طالع خويش
تا نه بيند بلا و درد سري
همچنان مدتي به تنهائي
ساخت با يك تني و يكتائي
چاره آن شد كه چار و ناچارش
مهرباني بود سزاوارش
چندگونه كنيز خوب خريد
خدمت كس سزاي خويش نديد
هريكي تا به هفته كم و بيش
پاي بيرون نهادي از حد خويش
سر برافراختي به خاتوني
خواستي گنجهاي قاروني
بود در خانه كوژپشتي پير
زني از ابلهان ابله گير
هر كنيزي كه شه خريدي زود
پيرهزن در گزاف ديدي سود
خواندي آن نو خريده را از ناز
بانوي روم و نازنين طراز
چون كنيز آن غرور ديدي پيش
باز ماندي ز رسم خدمت خويش
اي بسا بوالفضول كز ياران
آورد كبر در پرستاران
منجنيقي بود به زيور و زيب
خانه ويران كن عيال فريب
شاه چندان كه جهد بيش نمود
يك كنيزك به جاي خويش نبود
هركه را جامهاي ز مهر بدوخت
چونكه بد مهر ديد باز فروخت
شاه بس كز كنيزكان شد دور
به كنيزك فروش شد مشهور
از برون هر كسي حسابي ساخت
كس درون حساب را نشناخت
شه ز بس جستجوي تافته شد
بيمرادي كه باز يافته شد
نه ز بيطالعي به زن بشتافت
نه كنيزي چنانكه بايد يافت
دست از آلوده دامنان ميشست
پاك دامن جميلهاي ميشست
تا يكي روز مرد برده فروش
برده خر شاه را رساند به گوش
كامد است از بهار خانه چين
خواجهاي با هزار حورالعين
دست ناكرده چندگونه كنيز
خلخي دارد و ختائي نيز
هريكي از چهره عالم افروزي
مهر سازي و مهربان سوزي
در ميانه كنيزكي چو پري
برده نور از ستاره سحري
سفته گوشي چو در ناسفته
در فروشش بها به جان گفته
لب چو مرجان وليك لؤلؤبند
تلخ پاسخ وليك شيرين خند
چون شكر ريز خنده بگشايد
خاك تا سالها شكر خايد
گرچه خوانش نواله شكرست
خلق را زو نواله جگرست
من كه اين شغل را پذيره شدم
زان رخ و زلف و خال خيره شدم
گر تو نيز آن جمال و دلبندي
بنگري فارغم كه بپسندي
شاه فرمود كاورد نخاس
بردگان را به شاه بردهشناس
رفت و آورد و شاه در همه ديد
با فروشنده كرد گفت و شنيد
گرچه هريك به چهره ماهي بود
آنكه نخاس گفت شاهي بود
زانچه گوينده داده بود خبر
خوبتر بود در پسند نظر
با فروشنده گفت شاه بگوي
كاين كنيزك چگونه دارد خوي
گر بدو رغبتي كند رايم
هرچه خواهي بها بيفزايم
خواجه چين گشاده كرد زبان
گفت كين نوشبخش نوش لبان
جز يكي خوي زشت و آن نه نكوست
كارزو خواه را ندارد دوست
هرچه بايد ز دلبري و جمال
همه دارد چنانكه بيني حال
هركه از من خرد به صد نازش
بامدادان به من دهد بازش
كاورد وقت آرزو خواهي
آرزو خواه را به جان كاهي
وانكه با او مكاس بيش كند
زود قصد هلاك خويش كند
بد پسند آمدست خوي كنيز
تو شنيدم كه بد پسندي نيز
او چنين و تو آنچنان بگذار
سازگاري كجا بود در كار
از من او را خريده گير به ناز
داده گيرم چو ديگرانش باز
به كه از بيع او بداري دست
بيني آن ديگران كه لايق هست
هركه طبعت بدو شود خشنود
بيبها در حرم فرستش زود
شاه در هركه ديد ازان پريان
نامدش رغبتي چو مشتريان
جز پريچهره آن كنيز نخست
در دلش هيچ نقش مهر نرست
ماند حيران در آنكه چون سازد
نرد با خام دست چون بازد
نه دلش ميشد از كنيزك سير
نه ز عيبش هميخريد دلير
عاقبت عشق سر گرائي كرد
خاك در چشم كدخدائي كرد
سيم در پاي سيم ساق كشيد
گنبد سيم را به سيم خريد
در يك آرزو به خود در بست
كشت ماري وز اژدهائي رست
وان پري رو به زير پرده شاه
خدمت اهل پرده داشت نگاه
بود چون غنچه مهربان در پوست
آشكارا ستيز و پنهان دوست
جز در خفت و خيز كان دربست
هيچ خدمت رها نكرد از دست
خانهداري و اعتماد سراي
يكيك آورد مشفقانه به جاي
گرچه شاهش چو سرو بالا داد
او چو سايه به زير پاي افتاد
آمد آن پيرهزن به دم دادن
خامه خام را به خم دادن
بانگ بر زد بر آن عجوزه خام
كز كنيزيش نگذراند نام
شاه از آن احتراز كو ميساخت
غور ديگر كنيزكان بشناخت
پيرزن را ز خانه بيرون كرد
به افسونگر نگر چه فسون كرد
تا چنان شد به چشم شاه عزيز
كه شد از دوستي غلام كنيز
گرچه زان ترك ديد عياري
همچنان كرد خويشتنداري
تا شبي فرصت آنچنان افتاد
كاتشي در دو مهربان افتاد
پاي شه در كنار آن دلبند
در خزيده ميان خز و پرند
قلعه آن در آب كرده حصار
وآتش منجنيق اين بر كار
شاه چون گرم گشت از آتش تيز
گفت با آن گل گلاب انگيز
كاري رطب دانه رسيده من
ديده جان و جان ديده من
سرو با قامتت گياه فشي
طشت مه با تو آفتابه كشي
از تو يك نكته ميكنم درخواست
كانچه پرسم مرا بگوئي راست
گر بود پاسخ تو راست عيار
راست گردد مرا چو قد تو كار
وانگه از بهر اين دلانگيزي
كرد بر تازه گل شكرريزي
گفت وقتي چو زهره در تسديس
با سليمان نشسته بد بلقيس
بودشان از جهان يكي فرزند
دست و پايش گشاده از پيوند
گفت بلقيس كاي رسول خداي
من و تو تندرست سر تا پاي
چيست فرزند ما چنين رنجور
دست و پائي ز تندرستي دور
درد او را دوا شناختنيست
چونشناسي علاج ساختنيست
جبرئيلت چو آورد پيغام
اين حكايت بدو بگوي تمام
تا چو از حضرت تو گردد باز
لوح محفوظ را بجويد راز
چارهاي كو علاج را شايد
به تو آن چاره ساز بنمايد
مگر اين طفل رستگار شود
به سلامت اميدوار شود
شد سليمان بدان سخن خوشنود
روزكي چند منتظر ميبود
چونكه جبريل گشت هم نفسش
باز گفت آنچه بود در هوسش
رفت و آورد جبرئيل درود
از كه؟ از كردگار چرخ كبود
گفت كاين را دوا دو چيز آمد
وان دو اندر جهان عزيز آمد
آنكه چون پيش تو نشيند جفت
هردو را راستي ببايد گفت
آنچنان دان كزان حكايت راست
رنج اين طفل بر تواند خاست
خواند بلقيس را سليمان زود
گفته جبرئيل باز نمود
گشت بلقيس ازين سخن شادان
كز خلف خانه ميشد آبادان
گفت برگوي تا چه خواهي راست
تا بگويم چنانكه عهد خداست
باز پرسيدش آن چراغ وجود
كي جمال تو ديده را مقصود
هرگز اندر جهان ز روي هوس
جز به من رغبت تو بود به كس؟
گفت بلقيس چشم بد ز تو دور
زانكه روشنتري ز چشمه نور
جز جواني و خوبيت كاين هست
بر همه پايگه تو داري دست
خوي خوش روي خوش نوازش خوش
بزم تو روضه و تو رضوان فش
ملك تو جمله آشكار و نهان
مهر پيغمبريت حرز جهان
با همه خوبي و جواني تو
پادشاهي و كامراني تو
چون ببينم يكي جوان منظور
از تمناي بد نباشم دور
طفل بيدست چون شنيد اين راز
دستها سوي او كشيد دراز
گفت ماما درست شد دستم
چون گل از دست ديگران رستم
چون پري ديد در پريزاده
ديد دستي به راستي داده
گفت كاي پيشواي ديو و پري
چون هنر خوب و چون خرد هنري
بر سر طفل نكتهاي بگشاي
تا ز من دست و از تو يابد پاي
يك سخن پرسم ارنداري رنج
كز جهان با چنين خزينه و گنج
هيچ بر طبع ره زند هوست
كه تمنا بود به مال كست
گفت پيغمبر خداي پرست
كانچه كس را نبود ما را هست
ملك و مال خزينه شاهي
همه دارم ز ماه تا ماهي
با چنين نعمتي فراخ و تمام
هركه آيد به نزد من به سلام
سوي دستش كنم نهفته نگاه
تا چه آرد مرا به تحفه زراه
طفل كاين قصه گفته آمد راست
پاي بگشاد و از زمين برخاست
گفت بابا روانه شد پايم
كرد راي تو عالم آرايم
راست گفتن چو در حريم خداي
آفت از دست برد و رنج از پاي
به كه ما نيز راستي سازيم
تير بر صيد راست اندازيم
بازگو اي ز مهربانان فرد
كز چه معني شدست مهر تو سرد
من گرفتم كه ميخورم جگري
در تو از دور ميكنم نظري
تو بدين خوبي و پريچهري
خو چرا كردهاي به بد مهري
سرو نازنده پيش چشمه آب
به هنر از راسنتي نديد جواب
گفت در نسل ناستوده ما
هست يك خصلت آزموده ما
كز زنان هر كه دل به مرد سپرد
چون زه زادن رسيد زاد و بمرد
مرد چون هر زني كه از ما زاد
دل چگونه به مرگ شايد داد
در سر كام جان نشايد كرد
زهر در انگبين نشايد خورد
بر من اين جان از آن عزيزترست
كه سپارم بدانچه زو خطرست
من كه جان دوستم نه جانان دوست
با تو از عيبه برگشادم پوست
چون ز خوان اوفتاد سرپوشم
خواه بگذار و خواه بفروشم
ليك من چون ضمير ننهفتم
با تو احوال خويشتن گفتم
چشم دارم كه شهريار جهان
نكند نيز حال خويش نهان
كز كنيزان آفتاب جمال
زود سيري چرا كند همه سال
ندهد دل به هيچ دلخواهي
نبرد با كسي به سر ماهي
هركه را چون چراغ بنوازد
باز چون شمع سر بيندازد
بر كشد بر فلك به نعمت و ناز
بفكند در زمين به خواري باز
شاه گفت از براي آنكه كسي
با من از مهر بر نزد نفسي
همه در بند كار خود بودند
نيك پيش آمدند و بد بودند
دل چو با راحت آشنا كردند
رنج خدمت گري رها كردند
هر كسي را به قدر خود قدميست
نان ميده نه قوت هر شكميست
شكمي بايد آهنين چون سنگ
كاسياش از خورش نيايد تنگ
زن چو مرد گشاده رو بيند
هم بدو هم به خود فرو بيند
بر زن ايمن مباش زن كاهست
بردش باد هر كجا راهست
زن چو زر ديد چون ترازوي زر
به جوي با جوي در آرد سر
نار كز نار دانه گردد پر
پخته لعل و نپخته باشد در
زن چو انگور و طفل بي گنهست
خام سرسبز و پخته روسيهست
مادگان در كده كدو نامند
خامشان پخته پختهشان خامند
عصمت زن جمال شوي بود
شب چو مه يافت ماهروي بود
از پرستندگان من در كس
جز خود آراستن نديدم و بس
در تو ديدم به شرط خدمت خويش
كه زمان تا زمان نمودي بيش
لاجرم گرچه از تو بي كامم
بي تو يك چشم زد نيارامم
شاه از اين چند نكتههاي شگفت
كرد بر كار و هيچ در نگرفت
شوخ چشم از سر بهانه نرفت
تير بر چشمه نشانه نرفت
همچنان زير بار دلتنگي
ميبريد آن گريوه سنگي
كرد با تشنگي برابر آب
او صبوري و روزگار شتاب
پيرزن كان بت همايونش
كرده بود از سراي بيرونش
آگهي يافت از صبوري شاه
كه بدان آرزو نيابد راه
عاجزش كرده نو رسيده زني
از تني اوفتاده تهمتني
گفت وقتست اگر به چارهگري
رقص ديوان برآورم به پري
رخنه در مهد آفتاب كنم
قلعه ماه را خراب كنم
تا دگر زخم هيچ تير زني
نرسد بر كمان پيرزني
با شه افسونگرانه خلوت خواست
رفت و كرد آن فسون كه بايد راست
در مكافات آن جهان افروز
خواند بر شه فسون پيرآموز
گفت اگر بايدت كه كره خام
زير زين تو زود گردد رام
كره رام كرده را دو سهبار
پيش او زين كن و به رفق بحار
رايضاني كه كره رام كنند
توسنان را چنين لگام كنند
شاه را اين فريب چست آمد
خشت اين قالبش درست آمد
شوخ و رعنا خريد نوش لبي
مهره بازي كني و بوالعجبي
برده پرور رياضتش داده
او خود از اصل نرم سم زاده
باشه از چابكي و دمسازي
صد معلق زدي به هر بازي
شاه با او تكلفي در ساخت
به تكلف گرفتهاي ميباخت
وقت بازي در آن فكندي شست
وقت حاجت بدين كشيدي دست
ناز با آن نمود و با اين خفت
جگر آنجا و گوهر اينجا سفت
رغبت آمد زرشك آن خفتن
در ناسفته را به در سفتن
گرچه از راه رشك داده شاه
گرد غيرت نشست بر رخ ماه
از ره و رسم بندگي نگذشت
يك سر موي از آنچه بود نگشت
در گمان آمدش كه اين چه فنست
اصل طوفان تنور پيرزنست
ساكني پيشه كرد و صبر نمود
صبر در عاشقي ندارد سود
تا شبي خلوت آن همايون چهر
فرصتي يافت با شه از سر مهر
گفت كايخسرو فرشته نهاد
داور مملكت به دين و به داد
چون شدي راستگوي و راستنظر
بامن از راه راستي مگذر
گرچه هر روز كان گشايد كام
اولش صبح باشد آخر شام
تو كه روز ترا زوال مباد
شب تو جز شب وصال مباد
صبحوارم چو دادي اول نوش
از چه گشتي چو شام سركه فروش
گيرم از من نخورده گشتي سير
به چه انداختيم در دم شير
داشتي تا ز غصه جان نبرم
اژدهائي برابر نظرم
كشتنم را چه در خورد ماري
گر كشي هم به تيغ خود باري
به چنين ره كه رهنمون بودت
وين چنين بازيي كه فرمودت
خبرم ده كه بيخبر شدهام
تا نپرم كه تيز پر شدهام
به خدا و به جان تو سوگند
كه ازين قفل اگر گشائي بند
قفل گنج گهر بيندازم
با به افتاد شاه در سازم
شاه از آنجا كه بود دربندش
چون كه ديد اعتماد سوگندش
حال از آن ماه مهربان ننهفت
گفتني و نگفتني همه گفت
كارزوي تو بر فروخت مرا
آتشي درفكند و سوخت مرا
سخت شد دردم از شكيبائي
وز تنم دور شد توانائي
تا همان پيرزن دوا بشناخت
پيرزن وارم از دوا بنواخت
به دروغم مزوري فرمود
داشت ناخورده آن مزور سود
آتش انگيختن به گرمي تو
سختيي بد براي نرمي تو
نشود آب جز به آتش گرم
جز به آتش نگردد آهن نرم
گر نه ز آنجا كه با تو راي منست
درد تو بهترين دواي منست
آتش از تو بود در دل من
پيرزن در ميانه دودافكن
چون شدي شمعوار با من راست
دود دودافكن از ميان برخاست
كافتاب من از حمل شد شاد
كي ز بردالعجوزم آيد ياد
چند ازين داستان طبع نواز
گفت و آن نازنين شنيد به ناز
چون چنان ديد ترك توسن خوي
راه دادش به سرو سوسن بوي
بلبلي بر سرير غنچه نشست
غنچه بشكفت و گشت بلبل مست
طوطيي ديد پر شكر خواني
بيمگس كرد شكر افشاني
ماهيي را در آبگير افكند
رطبي در ميان شير افكند
بود شيرين و چربيي عجبش
كرد شيرين حوالت رطبش
شه چو آن نقش راپرند گشاد
قفل زرين ز درج قند گشاد
ديد گنجينهاي به زر درخورد
كردش از زيبهاي زرين زرد
زرديست آنكه شادماني ازوست
ذوق حلواي زعفراني ازوست
آن چه بيني كه زعفران زردست
خنده بين زانكه زعفران خوردست
نور شمع از نقاب زردي تافت
گاو موسي بها به زردي يافت
زر كه زردست مايه طربست
طين اصفر عزيز ازين سببست
شه چو اين داستان شنيد تمام
در كنارش گرفت و خفت به كام
روزي از روزهاي ديماهي
چون شب تير مه به كوتاهي
از دگر روز هفته آن به بود
ناف هفته مگر سهشنبه بود
روز بهرام و رنگ بهرامي
شاه با هردو كرده هم نامي
سرخ در سرخ زيوري بر ساخت
صبحگه سوي سرخ گنبد تاخت
بانوي سرخ روي سقلابي
آن به رنگ آتشي به لطف آبي
به پرستاريش ميان در بست
خوش بود ماه آفتابپرست
شب چو منجوق بركشيد بلند
طاق خورشيد را دريد پرند
شاه از آن سرخ سيب شهدآميز
خواست افسانهاي نشاطانگيز
نازنين سر نتافت از رايش
در فشاند از عقيق در پايش
كاي فلك آستان درگه تو
قرص خورشيد ماه خرگه تو
برتر از هر دري كه بتوان سفت
بهتر از هر سخن كه بتوان گفت
كس به گردت رسيد نتواند
كور باد آنكه ديد نتواند
چون دعائي چنين به پايان برد
لعل كان را به كان لعل سپرد
گفت كز جمله ولايت روس
بود شهري به نيكوي چو عروس
پادشاهي درو عمارت ساز
دختري داشت پروريده به ناز
دلفريبي به غمزه جادو بند
گلرخي قامتش چو سرو بلند
رخ به خوبي ز ماه دلكشتر
لب به شيريني از شكر خوشتر
زهرهاي دل ز مشتري برده
شكر و شمع پيش او مرده
تنگ شكر ز تنگي شكرش
تنگدلتر ز حلقه كمرش
مشك با زلف او جگرخواري
گل ز ريحان باغ او خاري
قدي افراخته چو سرو به باغ
روئي افروخته چو شمع و چراغ
تازه روئيش تازهتر ز بهار
خوب رنگيش خوبتر ز نگار
خواب نرگس خمار ديده او
ناز نسرين درم خريده او
آب گل خاك ره پرستانش
گل كمر بند زير دستانش
به جز از خوبي و شكر خندي
داشت پيرايه هنرمندي
دانش آموخته ز هر نسقي
در نبشته ز هر فني ورقي
خوانده نيرنگ نامهاي جهان
جادوئيها و چيزهاي نهان
دركشيده نقاب زلف بروي
سركشيده ز بارنامه شوي
آنكه در دور خويش طاق بود
سوي جفتش كي اتفاق بود
چون شد آوازه در جهان مشهور
كامداست از بهشت رضوان حور
ماه و خورشيد بچهاي زادست
زهره شير عطاردش دادست
رغبت هركسي بدو شد گرم
آمد از هر سوئي شفاعت نرم
اين به زور آن به زر هميكوشيد
و او زر خود به زور ميپوشيد
پدر از جستجوي ناموران
كان صنم را رضا نديد در آن
گشت عاجز كه چاره چون سازد
نرد با صد حريف چون بازد
دختر خوبروي خلوت ساز
دست خواهندگان چو ديد دراز
جست كوهي در آن ديار بلند
دور چون دور آسمان ز گزند
داد كردن بر او حصاري چست
گفتي از مغز كوه كوهي رست
پوزش انگيخت وز پدر درخواست
تا كند برگ راه رفتن راست
پدر مهربان از آن دوري
گرچه رنجيد داد دستوري
تا چو شهدش ز خانه گردد دور
در نيايد ز بام و در زنبور
نيز چون در حصار باشد گنج
پاسبان را ز دزد نايد رنج
وان عروس حصاري از سر ناز
كرد كار حصار خويش بساز
چون بدان محكمي حصاري بست
رفت و چون گنج در حصار نشست
گنج او چون در استواري شد
نام او بانوي حصاري شد
دزد گنج از حصار او عاجز
كاهنين قلعه بد چو رويين دز
او در آن دز چو بانوي سقلاب
هيچ دز بانو آن نديده به خواب
راه بربسته راه داران را
دوخته كام كامگاران را
در همه كاري آن هنر پيشه
چارهگر بود و چابك انديشه
انجم چرخ را مزاج شناس
طبعها را بهم گرفته قياس
بر طبايع تمام يافته دست
راز روحاني آوريده به شست
كه ز هر خشك و تر چه شايد كرد
چون شود آب گرم و آتش سرد
مردمان را چه ميكند مردم
وانجمن را چه ميدهد انجم
هرچه فرهنگ را به كار آيد
وآديمزاد را بيارايد
همه آورده بود زير نورد
آن بصورت زن و به معني مرد
چون شكيبنده شد در آنباره
دل ز مردم بريد يكباره
كرد در راه آن حصار بلند
از سر زيركي طلسمي چند
پيكر هر طلسم از آهن و سنگ
هر يكي دهرهاي گرفته به چنگ
هركه رفتي بدان گذرگه بيم
گشتي از زخم تيغها به دو نيم
جز يكي كو رقيب آن دز بود
هركه آن راه رفت عاجز بود
و آن رقيبي كه بود محرم كار
ره نرفتي مگر به گام شمار
گر يكي پيغلط شدي ز صدش
اوفتادي سرش ز كالبدش
از طلسمي بدو رسيدي تيغ
ماه عمرش نهان شدي در ميغ
در آنباره كاسماني بود
چون در آسمان نهاني بود
گر دويدي مهندسي يك ماه
بر درش چون فلك نبردي راه
آن پري پيكر حصارنشين
بود نقاش كارخانه چين
چون قلم را به نقش پيوستي
آب را چون صدف گره بستي
از سواد قلم چو طره حور
سايه را نقش برزدي بر نور
چون در آن برج شهربندي يافت
برج از آن ماه بهرهمندي يافت
خامه برداشت پاي تا سر خويش
بر پرندي نگاشت پيكر خويش
بر سر صورت پرند سرشت
به خطي هرچه خوبتر بنوشت
كز جهان هر كرا هواي منست
با چنين قلعهاي كه جاي منست
گو چو پروانه در نظاره نور
پاي در نه سخن مگوي از دور
بر چنين قلعه مرد بايد بار
نيست نامرد را درين دز كار
هركرا اين نگار ميبايد
نه يكي جان هزار ميبايد
همتش سوي راه بايد داشت
چار شرطش نگاه بايد داشت
شرط اول درين زناشوئي
نيكنامي شدست و نيكوئي
دومين شرط آن كه از سر راي
گردد اين راه را طلسم گشاي
سومين شرس آنكه از پيوند
چون گشايد طلسمها را بند
در ين در نشان دهد كه كدام
تا ز در جفت من شود نه ز بام
چارمين شرط اگر به جاي آرد
ره سوي شهر زيرپاي آرد
تا من آيم به بارگاه پدر
پرسم از وي حديثهاي هنر
گر جوابم دهد چنانكه سزاست
خواهم او را چنانكه شرط وفاست
شوي من باشد آن گرامي مرد
كانچه گفتم تمام داند كرد
وانكه زين شرط بگذرد تن او
خون بيشرط او به گردن او
هركه اين شرط را نكو دارد
كيمياي سعادت او دارد
وانكه پي بر سخن نداند برد
گر بزرگست زود گردد خرد
چون ز ترتيب اين ورق پرداخت
پيش آنكس كه اهل بود انداخت
گفت برخيز و اين ورق بردار
وين طبق پوش ازين طبق بردار
بر در شهر شو به جاي بلند
اين ورق را به تاج در دربند
تا ز شهري و لشگري هركس
كافتدش بر چو من عروس هوس
به چنين شرط راه برگيرد
يا شود مير قلعه يا ميرد
شد پرستنده وان ورق برداشت
پيچ بر پيچ راه را بگذاشت
بر در شهر بست پيكر ماه
تا درو عاشقان كنند نگاه
هركه را رغبت اوفتد خيزد
خون خود را به دست خود ريزد
چون به هر تخت گير و تاجوري
زين حكايت رسيده شد خبري
بر تمناي آن حديث گزاف
سر نهادند مرم از اطراف
هركس از گرمي جواني خويش
داد بر باد زندگاني خويش
هركه در راه او نهادي گام
گشتي از زخم تيغ دشمن كام
هيچ كوشندهاي به چاره و راي
نشد آن قلعه را طلسم گشاي
وانكه لختي نمود چارهگري
هم فسونش ز چاره شد سپري
گرچه بگشاد از آن طلسمي چند
بر دگرها نگشت نيرومند
از سر بيخودي و بيرائي
در سر كار شد به رسوائي
بيمرادي كزو ميسر شد
چند برناي خوب در سر شد
كس از آن ره خلاص ديده نبود
همه ره جز سر بريده نبود
هر سري كز سران بريدندي
به در شهر بركشيدندي
تا ز بس سر كه شد بريده به قهر
كله بر كله بسته شد در شهر
گرد گيتي چو بنگري همه جاي
نبود جز به سور شهر آراي
وان پريرخ كه شد ستيزه حور
شهري آراسته به سر نه به سور
نارسيده به سايه در او
اي بسا سر كه رفت در سر او
از بزرگان پادشا زاده
بود زيبا جواني آزاده
زيرك و زورمند و خوب و دلير
صيد شمشير او چه گور و چه شير
روزي از شهر شد به سوي شكار
تا شكفته شود چو تازه بهار
ديد يك نوش نامه بر در شهر
گرد او صد هزار شيشه زهر
پيكري بسته بر سواد پرند
پيكري دلفريب و ديده پسند
صورتي كز جمال و زيبائي
برد ازو در زمان شكيبائي
آفرين گفت بر چنان قلمي
كايد از نوكش آنچنان رقمي
گرد آن صورت جهان آراي
صد سر آويخته ز سر تا پاي
گفت ازين گوهر نهنگ آويز
چون گريزم كه نيست جاي گريز
زين هوسنامه گر به دارم دست
آورد در تنم شكيب شكست
گر دلم زين هوس به در نشود
سر شود وين هوس ز سر نشود
بر پرند ارچه صورتي زيباست
مار در حلقه خار در ديباست
اين همه سر بريده شد باري
هيچكس را به سر نشد كاري
سر من نيز رفته گير چه سود
خاكيي كشته گير خاك آلود
گر نه زين رشته باز دارم دست
سر برين رشته باز بايد بست
گر دليري كنم به جان سفتن
چون توانم به ترك جان گفتن
باز گفت اين پرند را پريان
بستهاند از براي مشتريان
پيش افسون آنچنان پريي
نتوان رفت بيفسون گريي
تا زبان بند آن پري نكنم
سر درين كار سرسري نكنم
چارهاي بايدم نه خرد بزرگ
تا رهد گوسفندم از دم گرگ
هركه در كار سخت گير شود
نظم كارش خللپذير شود
در تصرف مباش خردانديش
تازياني بزرگ نايد پيش
ساز بر پرده جهان ميساز
سست ميگير و سخت ميانداز
دلم از خاطرم خرابترست
جگرم از دلم كبابترست
به چنين دل چگونه باشم شاد
وز چنين خاطري چه آرم ياد
اين سخن گفت و لختي انده خورد
وز نفس بركشيد بادي سرد
آب در ديده زآن نظاره گذشت
نطع با تيغ ديد و سر با طشت
اين هوس را چنانكه بود نهفت
با كس انديشهاي كه داشت نگفت
روز و شب بود با دلي پر سوز
نه شبش شب بد و نه روزش روز
هر سحرگه به آرزوي تمام
تا در شهر برگرفتي گام
ديد آن پيكر نوآيين را
گور فرهاد و قصر شيرين را
آن گره را به صد هزار كليد
جست و سررشتهاي نگشت پديد
رشتهاي ديد صدهزارش سر
وز سر رشته كس نداد خبر
گرچه بسيار تاخت از پس و پيش
نگشاد آن گره ز رشته خويش
كبر ازآن كار بر كناره نهاد
روي در جستجوي چاره نهاد
چارهسازي هر طرف ميجست
كه ازو بند سخت گردد سست
تا خبر يافت از خردمندي
ديو بندي فرشته پيوندي
در همه توسني كشيده لگام
به همه دانشي رسيده تمام
همه همدستي اوفتاده او
همه در بستهاي گشاده او
چون جوانمرد ازان جهان هنر
از جهان ديدگان شنيد خبر
پيش سيمرغ آفتاب شكوه
شد چو مرغ پرنده كوه به كوه
يافتش چون شكفته گلزاري
در كجا؟ در خرابتر غاري
زد به فتراك او چو سوسن دست
خدمتش را چو گل ميان در بست
از سر فرخي و فيروزي
كرد از آن خضر دانشآموزي
چون از آن چشمه بهره يافت بسي
برزد از راز خويشتن نفسي
زان پريروي و آن حصار بلند
وانكه زو خلق را رسيد گزند
وان طلسمي كه بست بر ره خويش
وان فكندن هزار سر در پيش
جمله در پيش فيلسوف كهن
گفت و پنهان نداشت هيچ سخن
فيلسوف از حسابهاي نهفت
هرچه در خورد بود با او گفت
چون شد آن چارهجوي چارهشناس
باز پس گشت با هزار سپاس
روزكي چند چون گرفت قرار
كرد با خويشتن سگالش كار
زالت راه آن گريوه تنگ
هرچه بايستش آوريد به چنگ
نسبتي باز جست روحاني
كارد از سختيش به آساني
آنچنان كز قياس او برخاست
كرد ترتيب هر طلسمي راست
اول از بهر آن طلبكاري
خواست از تيز همتان ياري
جامه را سرخ كرد كاين خونست
وين تظلم ز جور گردونست
چون به درياي خون درآمد زود
جامه چون ديده كرد خونآلود
آرزوي خود از ميان برداشت
بانگ تشنيع از جهان برداشت
گفت رنج از براي خود نبرم
بلكه خونخواه صدهزار سرم
يا ز سرها گشايم اين چنبر
يا سر خويشتن كنم در سر
چون بدين شغل جامه در خون زد
تيغ برداشت خيمه بيرون زد
هركه زين شغل يافت آگاهي
كامد آن شيردل به خونخواهي
همت كارگر دران در بست
كو بدان كار زود يابد دست
همت خلق وراي روشن او
درع پولاد گشت بر تن او
وانگهي بر طريق معذوري
خواست از شاه شهر دستوري
پس ره آن حصار پيش گرفت
پي تدبير كار خويش گرفت
چون به نزديك آن طلسم رسيد
رخنهاي كرد و رقيهاي بدميد
همه نيرنگ آن طلسم بكند
برگشاد آن طلسم را پيوند
هر طلسمي كه ديد بر سر راه
همه را چنبر او فكند به چاه
چون ز كوه آن طلسمها برداشت
تيغها را به تيغ كوه گذاشت
بر در حصار شد در حال
دهلي را كشيد زير دوال
وان صدا را به گرد بارو جست
كند چون جاي كنده بود درست
چون صدا رخنه را كليد آمد
از سر رخنه در پديد آمد
زين حكايت چو يافت آگاهي
كس فرستاد ماه خرگاهي
گفت كاي رخنه بنده راه گشاي
دولتت بر مراد راهنماي
چون گشادي طلسم را ز نخست
در گنجينه يافتي به درست
سر سوي شهر كن چو آب روان
صابري كن دو روز اگر بتوان
تا من آيم به بارگاه پدر
آزمايش كنم ترا به هنر
پرسم از تو چهار چيز نهفت
گر نهفته جواب داني گفت
با توام دوستي يگانه شود
شغل و پيوند بيبهانه شود
مرد چون ديد كامگاري خويش
روي پس كرد و ره گرفت به پيش
چون به شهر آمد از حصار بلند
از در شهر بركشيد پرند
در نوشت و به چاكري بسپرد
آفرين زنده گشت و آفت مرد
جمله سرها كه بود بر در شهر
از رسنها فرو گرفت به قهر
داد تا بر وي آفرين كردند
با تن كشتگان دفين كردند
شد سوي خانه با هزار درود
مطرب آورد و بركشيد سرود
شهريان بر سرش نثار افشان
همه بام و درش نگار افشان
همه خوردند يك به يك سوگند
كه اگر شه نخواهد اين پيوند
شاه را در زمان تباه كنيم
بر خود او را امير و شاه كنيم
كان سرما بريد و سردي كرد
وين سرما رهاند و مردي كرد
وز دگر سو عروس زيباروي
شادمان شد به خواستاري شوي
چون شب از نافههاي مشك سياه
غاليه سود بر عماري ماه
در عماري نشست با دل خوش
ماه در موكبش عماري كش
سوي كاخ آمد ز گريوه كوه
كاخ ازو يافت چون شكوفه شكوه
پدر از ديدنش چو گل به شكفت
دختر احوال خويش ازو ننهفت
هرچه پيش آمدش ز نيك و ز بد
كرد با او همه حكايت خود
زان سواران كزو پياده شدند
چاه كندند و درفتاده شدند
زان هزبران كه نام او بردند
وز سر عجز پيش او مردند
تا بدانجا كه آن ملك زاده
بود يكباره دل بدو داده
وانكه آمد چو كوهپاي فشرد
كرد يكيك طلسمها را خرد
وانكه بر قلعه كامگاري يافت
وز سر شرط رفته روي نتافت
چون سه شرط از چهار شرط نمود
تا چهارم چگونه خواهد بود
شاه گفتا كه شرط چارم چيست
پرسم از وي به رهنموني بخت
گر بدو مشكلم گشاده شود
تاج بر تاركش نهاده شود
ور درين ره خرش فروماند
خرگه آنجا زند كه او داند
واجب آن شد كه بامداد پگاه
بر سر تخت خود نشيند شاه
خواند او را به شرط مهماني
من شوم زير پرده پنهاني
پرسم او را سؤال سربسته
تا جوابم فرستد آهسته
شاه گفتا چنين كنيم رواست
هرچه آن كردهاي تو كرده ماست
بيشتر زين سخن نيفزودند
در شبستان شدند و آسودند
بامدادان كه چرخ مينا رنگ
گرد ياقوت بردميد به سنگ
مجلس آراست شه به رسم كيان
بست بر بندگيش بخت ميان
انجمن ساخت نامداران را
راستگويان و رستگاران را
خواند شهزاده را به مهماني
بر سرش كرد گوهرافشاني
خوان زرين نهاده شد در كاخ
تنگ شد بارگه ز برگ فراخ
از بسي آرزو كه بر خوان بود
آن نه خوان بود كارزودان بود
از خورشها كه بود بر چپ و راست
هركس آب خورد كارزو درخواست
چون خورش خورده شد به اندازه
شد طبيعت به پرورش تازه
شاه فرمود تا به مجلس خاص
بر محكها زنند زر خلاص
خود درون رفت و جاي خوش بماند
ميهمان را به جاي خويش نشاند
پيش دختر نشست روي به روي
تا چه بازيگري كند با شوي
بازيآموز لعبتان طراز
از پس پرده گشت لعبت باز
از بناگوش خود دو لؤلؤي خرد
برگشاد و به خازني بسپرد
كين به مهمان ما رسان به شتاب
چون رسانيده شد به يار جواب
شد فرستاده پيش مهمان زود
وآنچه آورده بد بدو بنمود
مرد لؤلؤي خرد بر سنجيد
عيره كردش چنانكه در گنجيد
زان جوهر كه بود در خور آن
سه ديگر نهاد بر سر آن
هم بدان پيك نامهور دادش
سوي آن نامور فرستادش
سنگدل چون كه ديد لؤلؤ پنج
سنگ برداشت گشت لؤلؤ سنج
چون كم و بيش ديدشان به عيار
هم برآن سنگ سودشان چو غبار
قبضهواري شكر بران افزود
آن در و آن شكر به يكجا سود
داد تا نزد ميهمان بشتافت
ميهمان باز نكته را دريافت
از پرستنده خواست جامي شير
هردو دروي فشاند و گفت بگير
شد پرستنده سوي بانوي خويش
وان ره آورد را نهاد به پيش
بانو آن شير بر گرفت و بخورد
وآنچه زو مانده بد خمير بكرد
بركشيدش به وزن اول بار
يك سر موي كم نكرد عيار
حالي انگشتري گشاد ز دست
داد تا برد پيك راه پرست
مرد بخرد ستد ز دست كنيز
پس در انگشت كرد و داشت عزيز
داد يكتا دري جهان افروز
شب چراغي به روشنائي روز
باز پس شد كنيز حور نژاد
در يكتا به لعل يكتا داد
بانو آن در نهاد بر كف دست
عقد خود را ز يك دگر بگسست
تا دري يافت هم طويله آن
شبچراغي هم از قبيله آن
هردو در رشتهاي كشيد بهم
اين و آن چون؟ يكي نه بيش و نه كم
شد پرستنده در به دريا داد
بلكه خورشيد را ثريا داد
چون كه بخرد نظر بران انداخت
آن دو هم عقد را ز هم نشناخت
جز دوئي در ميان آن در خوشاب
هيچ فرقي نبد به رونق و آب
مهرهاي ازرق از غلامان خواست
كان دويم را سوم نيامد راست
بر سر در نهاد مهره خرد
داد تا آنكه آوريد ببرد
مهربانش چو مهره با در ديد
مهر بر لب نهاد وخوش خنديد
ستد آن مهره و در از سر هوش
مهره در دست بست و در در گوش
با پدر گفت خيز و كار بساز
بس كه بر بخت خويش كردم ناز
بخت من بين چگونه يار منست
كاين چنين ياري اختيار منست
همسري يافتم كه همسر او
نيست كس در ديار و كشور او
ما كه دانا شديم و دانا دوست
دانش ما به زير دانش اوست
پدر از لطف آن حكايت خوش
با پري گفت كاي فريشته وش
آنچه من ديدم از سئوال و جواب
روي پوشيده بود زير نقاب
هرچه رفت از حديثهاي نهفت
يك به يك با منت بيايد گفت
نازپرورده هزار نياز
پرده رمز بر گرفت ز راز
گفت اول كه تيز كردم هوش
عقد لؤلؤ گشادم از بن گوش
در نمودار آن دو لؤلؤ ناب
عمر گفتم دو روزه شد درياب
او كه بر دو سه ديگر بفزود
گفت اگر پنج بگذرد هم زود
من كه شكر به در درافزودم
وآن در و آن شكر به هم سودم
گفتم اين عمر شهوتآلوده
چون در و چون شكر بهم سوده
به فسون و به كيميا كردن
كه تواند ز هم جدا كردن
او كه شيري در آن ميان انداخت
تا يكي ماند و ديگري بگداخت
گفت شكر كه با در آميزد
به يكي قطره شير برخيزد
من كه خوردم شكر ز ساغر او
شير خواري بدم برابر او
وانكه انگشتري فرستادم
به نكاح خودش رضا دادم
او كه داد آن گهر نهاني گفت
كه چو گوهر مرا نيابي جفت
من كه هم عقد گوهرش بستم
وا نمودم كه جفت او هستم
او كه در جستجوي آن دو گهر
سومي در جهان نديد دگر
مهره ازرق آوريد به دست
وز پي چشم بد در ايشان بست
من كه مهره به خود برآمودم
سر به مهر رضاي او بودم
مهره مهر او به سينه من
مهر گنج است بر خزينه من
بروي از پنچ راز پنهاني
پنج نوبت زدم به سلطاني
شاه چون ديد توسني را رام
رفته خامي به تازيانه خام
كرد بر سنت زناشوئي
هرچه بايد ز شرط نيكوئي
در شكر ريز سور او بنشست
زهره را با سهيل كابين بست
بزمي آراست چون بساط بهشت
بزمگه را به مشك و عود سرشت
كرد پيرايه عروسي راست
سرو و گل را نشاند و خود برخاست
دو سبك روح را به هم بسپرد
خويشتن زان ميان گراني برد
كان كن لعل چون رسيد به كان
جان كني را مدد رسيد از جان
گاه رخ بوسه داد و گاه لبش
گاه نارش گزيد و گه رطبش
آخر الماس يافت بر در دست
باز بر سينه تذرو نشست
مهره خويش ديد در دستش
مهر خود در دو نرگس مستش
گوهرش را به مهر خود نگذاشت
مهر گوهر ز گنج او برداشت
زيست با او به ناز و كامه خويش
چون رخش سرخ كرد جامه خويش
كاولين روز بر سپيدي حال
سرخي جامه را گرفت به فال
چون بدان سرخي از سياهي رست
زيور سرخ داشتي پيوست
چون به سرخي برات راندندش
ملك سرخ جامه خواندندش
سرخي آرايشي نو آيينست
گوهر سرخ را بها زاينست
زر كه گوگرد سرخ شد لقبش
سرخي آمد نكوترين سلبش
خون كه آميزش روان دارد
سرخ ازآن شد كه لطف جان دارد
در كسانيكه نيكوئي جوئي
سرخ روئيست اصل نيكوئي
سرخ گل شاه بوستان نبود
گر ز سرخي درو نشان نبود
چون به پايان شد اين حكايت نغز
گشت پر سرخ گل هوا را مغز
روي بهرام از آن گل افشاني
سرخ شد چون رحيق ريحاني
دست بر سرخ گل كشد دراز
در كنارش گرفت و خفت به ناز
چونكه روز دوشنبه آمد شاه
چتر سرسبز بركشيد به ماه
شد برافروخته چو سبز چراغ
سبز در سبز چون فرشته باغ
رخت را سوي سبز گنبد برد
دل به شادي و خرمي بسپرد
چون برين سبزه زمردوار
باغ انجم فشاند برگ بهار
زان خردمند سرو سبز آرنگ
خواست تا از شكر گشايد تنگ
پري آنگه كه برده بود نماز
بر سليمان گشاد پرده راز
گفت كايجان ما به جان تو شاد
همه جانها فداي جان تو باد
خانه دولتست خرگاهت
تاج و تخت آستان درگاهت
تاج را سربلندي از سر تست
بخت را پايگاهي از در تست
گوهرت عقد مملكت را تاج
همه عالم به درگهت محتاج
چون دعا گفت بر سرير بلند
برگشاد از عقيق چشمه قند
گفت شخصي عزيز بود به روم
خوب و خوشدل چو انگبين در موم
هرچه بايد در آدمي ز هنر
داشت آن جمله نيكوي بر سر
با چنان خوبي و خردمندي
بود ميلش به پاك پيوندي
مردمان در نظر نشاندندش
بشر پرهيزگار خواندندش
ميخراميد روزي از سر ناز
در رهي خالي از نشيب و فراز
بر رهش عشق تركتازي كرد
فتنه با عقل دستيازي كرد
پيكري ديد در لفافه خام
چون در ابر سياه ماه تمام
فارغ از بشر ميگذشت به راه
باد ناگه ربود برقع ماه
فتنه را باد رهنمون آمد
ماه از ابر سيه برون آمد
بشر كان ديد سست شد پايش
تير يك زخمه دوخت برجايش
صورتي ديد كز كرشمه مست
آنچنان صدهزار توبه شكست
خرمني گل ولي به قامت سرو
شسته روئي ولي به خون تذرو
خواب غمزش به سحر كاري خويش
بسته خواب هزار عاشق بيش
لب چو برگ گلي كه تر باشد
برگ آن گل پر از شكر باشد
چشم چون نرگسي كه خفته بود
فتنه در خواب او نهفته بود
عكس رويش به زير زلف به تاب
چون حواصل به زير پر عقاب
خالي از زلف عنبر افشانتر
چشمي از خال نامسلمانتر
با چنان زلف و خال ديده فريب
هيچ دل را نبود جاي شكيب
آمد از بشر بيخود آوازي
چون ز طفلي كه بر گرد گازي
ماه تنها خرام از آن آواز
بند برقع بهم كشيد فراز
پي تعجيل برگرفت به پيش
كرده خوني چنان به گردن خويش
بشر چون باز كرد ديده ز خواب
خانه بر رفته ديد و خانه خراب
گفت اگر بر پيش روم نه رواست
ور شكيبا شوم شكيب كجاست
چاره كام هم شكيبائيست
هرچه زين درگذشت رسوائيست
شهوتي گر مرا ز راه ببرد
مردم آخر ز غم نخواهم كرد
ترك شهوت نشان دين باشد
شرط پرهيزگاري اين باشد
به كه محمل برون برم زين كوي
سوي بينالمقدس آرم روي
تا خدائي كه خير و شر داند
بر من اين كار سهل گرداند
رفت از آنجا و برگ راه بساخت
به زيارتگه مقدس تاخت
در خداوند خود گريخت ز بيم
كرد خود را به حكم او تسليم
تا چنان داردش ز ديو نگاه
كه بدو فتنه را نباشد راه
چون بسي سجده زد بران سر خاك
بازگشت از حريم خانه پاك
بود همسفرهاي دران راهش
نيك خواهي به طبع بدخواهش
نكتهگيري به كار نكته شگفت
بر حديثي هزار نكته گرفت
بشر با او چو نيك و بد گفتي
او بهر نكتهاي برآشفتي
كاين چنين بايد آن چنان شايد
كس زبان بر گزاف نگشايد
بشر گوينده را ز خاموشي
داده بد داروي فراموشي
گفت نام تو چيست تا دانم
پس ازينت به نام خود خوانم
پاسخش داد و گفت نام رهي
بشر شد تا تو خود چه نام نهي
گفت بشري تو ننگ آدميان
من مليخا امام عالميان
هرچه در آسمان و در زميست
وآنچه در عقل و راي آدميست
همه دانم به عقل خويش تمام
واگهي دارم از حلال و حرام
يك تنم بهتر از دوازده تن
يك فني بوده در دوازده فن
كوه و دريا و دشت و بيشه و رود
هرچه هستند زير چرخ كبود
اصل هريك شناختم به درست
كين وجود از چه يافت و آن ز چه رست
از فلك نيز و آنچه هست در او
آگهم نارسيده دست بر او
در هر اطراف كاوفتد خطري
دانم آنرا به تيزتر نظري
گر رسد پادشاهيي به زوال
پيش از آن دانمش به پنجه سال
ور درآيد به دانه كم بيشي
من به سالي خبر دهم پيشي
نبض و قاروره را چنان دانم
كافت تب ز تن بگردانم
چون به افسون در آتش آرم نعل
كهربا را كنم به گوهر لعل
سنگ از اكسير من گهر گردد
خاك در دست من به زر گردد
باد سحري چو بردمم ز دهن
مار پيسه كنم ز پيسه رسن
كان هر گنج كافريد خداي
منم آن گنج را طلسم گشاي
هرچه پرسند از آسمان و زمين
هم از آن آگهي دهم هم ازين
نيست در هيچ دانش آبادي
فحل و داناتر از من استادي
چون ازين برشمرد لافي چند
خيره شد بشر از آن گزافي چند
ابري از كوه بردميد سياه
چون مليخا در ابر كرد نگاه
گفت كابري سيه چراست چو قير
وابر ديگر سپيد رنگ چو شير
بشر گفتا كه حكم يزداني
اين چنين پر كند تو خود داني
گفت ازين بگذر اين بهانه بود
تير بايد كه بر نشانه بود
ابر تيره دخان محترقست
بر چنين نكته عقل متفقست
وابر كو شيرگون و در فامست
در مزاجش رطوبتي خامست
جست بادي ز بادهاي نهفت
باز بنگر كه بوالفضول چه گفت
گفت برگو كه بادجنبان چيست
خيره چون گاو و خر نبايد زيست
گفت بشر اينهم از قضاي خداست
هيچ بي حكم او نگردد راست
گفت در دست حكمت آر عنان
چند گوئي حديث پير زنان
اصل باد از هوا بود به يقين
كه بجنباندش به خار زمين
ديد كوهي بلند و گفت اين كوه
از دگرها چرا بود به شكوه
گفت بشر ايزديست اين پيوند
كه يكي پست و ديگريست بلند
گفت بازم ز حجت افكندي
نقش تا چند بر قلم بندي
ابر چون سيل هولناك آرد
كوه را سيل در مغاك آرد
وانكه تيغش بر اوج دارد ميل
دورتر باشد از گذرگه سيل
بشر بانگي بر او زد از سر هوش
گفت با حكم كردگار مكوش
من نه كز سر كار بيخبرم
در همه علمي از تو بيشترم
ليك علت به خود نشايد گفت
ره بپندار خود نبايد رفت
ما كه در پرده ره نميدانيم
نقش بيرون پرده ميخوانيم
پي غلط راندن اجتهادي نيست
بر غلط خواندن اعتمادي نيست
ترسم اين پرده چون براندازند
با غلط خواندگان غلط بازند
به كه با اين درخت عالي شاخ
نشود دست هركسي گستاخ
اين عزيمت كه بشر بر وي خواند
هم دران ديو بوالفضولي ماند
روزكي چند ميشدند بهم
وانفضولي نكرد يك مو كم
در بيابان گرم و بيآبي
مغزشان تافته ز بيخوابي
ميدويدند با نفير و خروش
تا رسيدند از آن زمين به جوش
به درختي سطبر و عالي شاخ
سبز و پاكيزه و بلند و فراخ
سبزه در زير او چو سبز حرير
ديده از ديدنش نشاط پذير
آكنيده خمي سفال درو
آبيالحق خوش و زلال درو
چون كه ديد آن فضول آب زلال
همچو ريحان تر ميان سفال
گفت با بشر كاي خجسته رفيق
باز پرسم بگو كه از چه طريق
اين سفالين خم گشاده دهان
تا به لب هست زير خاك نهان
وآب اين خم بگو كه تا به كجاست
كوه پايه نه گرد او صحراست
گفت بشر از براي مزد كسي
كرده باشد كه كردهاند بسي
تا نگردد به صدمهاي به دو نيم
در زمين آكنيدهاند ز بيم
گفت تا پاسخ تو زين نمطست
هرچه گوئي و گفتهاي غلطست
آري آري كسي ز بهر كسي
كشد آبي به دوش هر نفسي
خاصه در واديي كه از تف و تاب
صد در صد درو نيابي آب
اين وطنگاه داميارانست
جاي صياد و صيد كارانست
آب اين خم كه در نشاختهاند
از پي دام صيد ساختهاند
تا چو غرم و گوزن و آهو و گور
در بيابان خورند طعمه شور
تشنه گردند و قصد آب كنند
سوي اين آبخور شتاب كنند
مرد صياد راه بسته بود
با كمان در كمين نشسته بود
بزند صيد را به خوردن آب
كند از صيد زخم خورده كباب
بندها را چنين گشاي گره
تا نيوشنده بر تو گويد زه
بشر گفت اي نهفته گوي جهان
هركسي را عقيدهايست نهان
من و تو زآنچه در نهان داريم
به همه كس ظن آنچنان داريم
بد مينديش گفتمت پيشي
عاقبت بد كند بدانديشي
چون بران آب سفره بگشادند
نان بخوردند و آب در دادند
آبيالحق به تشنگان در خورد
روشن و خوشگوار و صافي و سرد
بانگ بر بشر زد مليخا تيز
كه از آنسو تركنشين برخيز
تا در اين آب خوشگوار شوم
شويم اندام و بيغبار شوم
از عرقهاي شور تن فرساي
چرك بر من نشسته سر تا پاي
چرك تن را ز تن فرو شويم
پاك و پاكيزه سوي ره پويم
وانگه اين خم به سنگ پاره كنم
صيد را از گزند چاره كنم
بشر گفت اي سليم دل برخيز
در چنين خم مباش رنگآميز
آب او خورده با دلانگيزي
چرك تن را چرا در او ريزي
هركه آبي خورد كه بنوازد
در وي آب دهن نيندازد
سركه نتوان بر آينه سودن
صافيي را به درد آلودن
تا دگر تشنه چون به تاب رسد
زآب نوشين او به آب رسد
مرد بد رأي گفت او نشنيد
گوهر زشت خويش كرد پديد
جامه بر كند و جمله بر هم بست
خويشتن گرد كرد و در خم جست
چون درون شد نه خم كه چاهي بود
تا بن چه دراز راهي بود
با اجل زيركي به كار نشد
جان بسي كند و رستگار نشد
ز آب خوردن تنش به تاب افتاد
عاقبت غرقه شد در آب افتاد
بشر از آنسو نشسته دل زده تاب
از پي آب كرده ديده پرآب
گفت باز اين حرام زاده خام
كرد بر من سلام خويش حرام
ترسم اين چرگن نمونه خصال
آرد آلودگي به آب زلال
آب را چرك او كند به درنگ
وانگهي در سفال دارد سنگ
اين بدانديشي از بدان آيد
نه ز پاكان و بخردان آيد
هيچكس را چنين رفيق مباد
اين چنين سفله جز غريق مباد
چون درين گفتگوي زد نفسي
مرد نامد برين گذشت بسي
سوي خم شد به جستجوي رفيق
واگهي نه كه خواجه گشت غريق
غرقهاي ديد جان او شده گم
سر چون خم نهاده بر سر خم
طرفه در ماند كاين چه شايد بود
چوبي از شاخ آن درخت ربود
هم به بالاي نيزهاي كم و بيش
ساده كردش به چنگ و ناخن خويش
چون مساحت گران دريائي
زد در آن خم به آب پيمائي
خم رها كن كه ديد چاهي ژرف
سر به آجر بر آوريده شگرف
نيمه خم نهاده بر سر او
تا دده كم شود شناور او
بركشيد آن غريق را به شتاب
در چه خاك بردش از چه آب
چون در انباشتش به خاك و به سنگ
بر سرينش نشست با دل تنگ
گفت كان گربزي ورايت كو
وان درفش گره گشايت كو
وانهمه دعويت به چارهگري
با دد و ديو و آدمي و پري
وانكه گفتي ز هفت چرخ بلند
غيب را سر در آورم به كمند
كو شد آن دعوي دوازده فن
وانهمه مردي اي نه مرد و نه زن
وان نمودن كه بنگرم پيشي
كارها را به چابك انديشي
چاهي آنگاه سر گشاده به پيش
چون نديدي به دور بيني خويش
وانكه ما را بر آنچنان آبي
فصلها گفته شد ز هر بابي
فصل ما گر به هم شماري داشت
آن نگفتيم كاصل كاري داشت
هرچه در آب آن خم افكنديم
آتش اندر خم خود آگنديم
نقش آن كارگه دگرگون بود
از حساب من و تو بيرون بود
تا فلك رشته را گره دادست
بر سر رشته كس نيفتادست
گرچه هرچه اندر آن نمط گفتيم
هردو ز انديشه غلط گفتيم
تو بدان غرقهاي و من رستم
كه تو شاكر نهاي و من هستم
تو كه دام بهايمش خواندي
چون بهايم به دام درماندي
من به نيكي بدو گمان بردم
نيك من نيك بود و جان بردم
اين سخن گفت و از زمين برخاست
رخت او باز جست از چپ و راست
رفت و برداشت يك به يك سلبش
دق مصري عمامه قصبش
چونكه مهر از نورد بازگشاد
كيسهاي زان ميان به زير افتاد
زر مصري درو هزار درست
زان كهن سكهها كه بود نخست
مهر بنهاد و مهر ازو برداشت
همچنان سر به مهر خود بگذاشت
گفت شرط آن بود كه جامه او
با زر و زينت و عمامه او
جمله در بندم و نگهدارم
به كسي كاهل اوست بسپارم
باز پرسم سراي او به كجاست
برسانم به آنكه اهل سراست
چون زمن نامد استعانت او
نكنم غدر در امانت او
گر من آنها كنم كه او كردست
هم از آنها خورم كه او خوردست
همچنان آن نورد را در بست
چونكه در بسته شد گرفت به دست
رهروي در گرفت و راه نوشت
سوي شهر آمد از كرانه دشت
چون درآسود يك دو روز به شهر
داد ز خواب و خورد خود را بهر
آن عمامه به هر كسي بنمود
كه خداوند اين كه شايد بود
زاد مردي عمامه را بشناخت
گفت لختي رهت ببايد تاخت
در فلان كوي چندمين خانه
هست كاخي بلند و شاهانه
در بزن كان در آستانه اوست
بيگمان شو كه خانه خانه اوست
بشر با جامه و عمامه و زر
سوي آن خانه شد كه يافت خبر
در زد آمد شكر لبي دلبند
باز كرد آن در رواق بلند
گفت كاري و حاجتي بنماي
تا بر آرم چنانكه باشد راي
بشر گفتا بضاعتي دارم
بانوي خانه كو كه بسپارم
گر درون آمدن به خانه رواست
تا درآيم سخن بگويم راست
كه مليخاي آسمان فرهنگ
از زمانه چو ريو ديد و چه رنگ
زن درون بردش از برون سراي
بر كنار بساط كردش جاي
خويشتن روي كرد زير نقاب
گفت برگو سخن كه هست صواب
بشر هر قصهاي كه بود تمام
گفت با ماهروي سيم اندام
آن به هم صحبتي رسيدن او
در هنرها سخن شنيدن او
وان برآشفتش چو بد مستان
دعوي انگيختن به هر دستان
وان به هر چيز بدگمان بودن
خوبيي را به زشتي آلودن
وان چه از بهر ديگران كندن
خويشتن را دران چه افكندن
وان شدن چون محيط موج زنش
عاقبت ماندن آب در دهنش
چون فرو گفت هرچه ديد همه
وآنچه زان بيوفا شنيد همه
گفت كاو غرقه شد بقاي تو باد
جاي او خاك خانه جاي تو باد
جيفهاي كاب شسته بودش پاك
در سپردم به گنج خانه خاك
رخت او هرچه بود در بستم
واينك اينك گرفته در دستم
جامه و زر نهاد حالي پيش
كرد روشن درست كاري خويش
زن زني بود كاردان و شگرف
آن ورق باز خواند حرف به حرف
ساعتي زان سخن پريشان گشت
آبي از چشم ريخت و زآب گذشت
پاسخش داد كاي هميون راي
نيك مردي ز بندگان خداي
آفرين بر حلال زادگيت
بر لطيفي و رو گشادگيت
كه كند هرگز اين جوانمردي
كه تو در حق بي كسان كردي
نيك مردي نه آن بود كه كسي
ببرد انگبيني از مگسي
نيكمرد آن رود كه در كارش
رخنه نارد فريب دينارش
شد مليخا و تن به خاك سپرد
جان به جائي كه لايق آمد برد
آنچه گفتي ز بد پسندان بود
راست گفتي هزار چندان بود
بود كارش همه ستمگاري
بيوفائي و مردم آزاري
كرد بسيار جور بر زن و مرد
بر چناني چنين بود درخورد
به عقيدت جهود كينه سرشت
مار نيرنگ و اژدهاي كنشت
سالها شد كه من برنجم ازو
جز بدي هيچ بر نسنجم ازو
من به بالين نرم او خفته
او به من بر دروغها گفته
من ز بادش سپر فكنده چو ميغ
او كشيده چو برق بر من تيغ
چون خدا دفع كردش از سر من
رفت غوغاي محنت از در من
گر بد ار نيك بود روي نهفت
از پس مرده بد نشايد گفت
پاي او از ميانه بيرون شد
حال پيوند ما دگرگون شد
تو از آنجا كه مرد كار مني
به زناشوئي اختيار مني
مايه و ملك هست و ستر و جمال
به ازين كي رسد به جفت حلال
به نكاحي كه آن خدا فرمود
كار ما را فراهم آور زود
من به جفتي ترا پسنديدم
كه جوانمردي ترا ديدم
تو به من گر ارادتي داري
تا كنم دعوي پرستاري
قصه شد گفته حسب حال اينست
مال دارم بسي جمال اينست
وانگهي برقع از قمر برداشت
مهر خشك از عقيقتر برداشت
بشر چون خوبي و جمالش ديد
فتنه چشم و سحر خالش ديد
آن پريچهره بود كاول روز
ديده بودش چنان جهان افروز
نعرهاي زد چنانكه رفت از هوش
حلقه در گوش يار حلقه به گوش
چون چنان ديد نوش لب بشتافت
بوي خوش كرد و جان او دريافت
هوش رفته چو هوش يافته شد
سرش از تاب شرم تافته شد
گفت اگر شيفتم ز عشق پري
تا به ديوانگي گمان نبري
گر بود ديو ديده افتاده
من پري ديدم اي پريزاده
وين كه بيني نه مهر امروزست
دير باشد كه در من اين سوزست
كه فلان روز در فلان ره تنگ
برقعت را ربود باد از چنگ
من ترا ديدم و ز دست شدم
مي وصلت نخورده مست شدم
سوختم در غم نهاني تو
رفت جانم ز مهرباني تو
گرچه يك دم نرفتي از يادم
با كسي راز خويش نگشادم
چونكه صبرم در اوفتاد ز پاي
رفتم و در گريختم به خداي
تا خدايم به فضل و رحمت خويش
آوريد آنچه شرط باشد پيش
چون نكردم طمع چو بوالهوسان
در حريم جمال و مال كسان
دولتي كو جمال و مالم داد
نز حرام اينك از حلالم داد
زن چو از رغبت وي آگه شد
رغبتش زآنچه بد يكي ده شد
بشر كان حور پيكرش بنواخت
رفت بيرون و كار خويش بساخت
گشت با او به شرط كاوين جفت
نعمتي يافت شكر نعمت گفت
با پريچهره كام دل ميراند
بر خود افسون چشم بد ميخواند
از جهودي رهاند شاهي را
دور كرد از كسوف ماهي را
از پرندش غيار زردي شست
برگ سوسن ز شنبليدش رست
چون نديد از بهشتيان دورش
جامه سبز دوخت چون حورش
سبزپوشي به از علامت زرد
سبزي آمد به سرو بن در خورد
رنگ سبزي صلاح كشته بود
سبزي آرايش فرشته بود
جان به سبزي گرايد از همه چيز
چشم روشن به سبزه گردد نيز
رستني را به سبزي آهنگست
همه سر سبزيي بدين رنگست
قصه چون گفت ماه بزم آراي
شه در آغوش خويش كردش جاي
چارشنبه كه از شكوفه مهر
گشت پيروزهگون سواد سپهر
شاه را شد ز عالم افروزي
جامه پيروزهگون ز پيروزي
شد به پيروزه گنبد از سر ناز
روز كوتاه بود و قصه دراز
زلف شب چون نقاب مشكين بست
شه ز نقابي نقيبان رست
خواست تا بانوي فسانه سراي
آرد آيين بانوانه به جاي
گويد از راه عشقبازي او
داستاني به دلنوازي او
غنچه گل گشاد سرو بلند
بست بر برگ گل شمامه قند
گفت كاي چرخ بنده فرمانت
واختر فرخ آفرين خوانت
من و بهتر ز من هزار كنيز
از زمين بوسي تو گشته عزيز
زشت باشد كه پيش چشمه نوش
درگشايد دكان سركهفروش
چون ز فرمان شاه نيست گزير
گويم ار شه بود صداع پذير
بود مردي به مصر ماهان نام
منظري خوبتر ز ماه تمام
يوسف مصريان به زيبائي
هندوي او هزار يغمائي
جمعي از دوستان و همزادان
گشته هريك به روي او شادان
روزكي چند زير چرخ كبود
دل نهادند بر سماع و سرود
هريك از بهر آن خجسته چراغ
كرده مهمانيي به خانه و باغ
روزي آزادهاي بزرگ نه خرد
آمد او را به باغ مهمان برد
بوستاني لطيف و شيرين كار
دوستان زو لطيفتر صدبار
تا شب آنجا نشاط ميكردند
گاه مي گاه ميوه ميخوردند
هر زمان از نشاط پرورشي
هردم از گونه دگر خورشي
شب چو از مشك بركشيد علم
نقره را قير دركشيد قلم
عيش خوش بودشان در آن بستان
باده در دست و نغمه در دستان
هم در آن باغ دل گرو كردند
خرمي تازه عيش نو كردند
بود مهتابي آسمان افروز
شبي الحق به روشنائي روز
مغز ماهان چو گرم شد ز شراب
تابش ماه ديد و گردش آب
گرد آن باغ گشت چون مستان
تا رسيد از چمن به نخلستان
ديد شخصي ز دور كامد پيش
خبرش داد از آشنائي خويش
چون كه بشناختش همالش بود
در تجارت شريك مالش بود
گفت چون آمدي بدين هنگام
نه رفيق و نه چاكر و نه غلام
گفت كامشب رسيدم از ره دور
دلم از ديدنت نبود صبور
سودي آوردهام برون ز قياس
زان چنان سود هست جاي سپاس
چون رسيدم به شهر بيگه بود
شهر در بسته خانه بيره بود
هم در آن كاروانسراي برون
بر دم آنبار مهر كرده درون
چون شنيدم كه خواجه مهمانست
آمدم باز رفتن آسانست
گر تو آيي به شهر به باشد
داور ده صلاح ده باشد
نيز ممكن بود كه در شب داج
نيمه سودي نهان كنيم از باج
دل ماهان ز شادماني مال
برگرفت آن شريك را دنبال
در گشادند باغ را ز نهفت
چون كسيشان نديد هيچ نگفت
هردو در پويه گشته باد خرام
تا ز شب رفت يك دو پاس تمام
پيش ميشد شريك راه نورد
او به دنبال ميدويد چو گرد
راه چون از حساب خانه گذشت
تير انديشه از نشانه گذشت
گفت ماهان ز ما به فرضه نيل
دوري راه نيست جز يك ميل
چار فرسنگ ره فزون رفتيم
از خط دايره برون رفتيم
باز گفتا مگر كه من مستم
بر نظر صورتي غلط بستم
او كه در رهبري مرا يارست
راه دانست و نيز هشيارست
همچنان ميشدند در تك و تاب
پس رو آهسته پيشرو به شتاب
گرچه پس رو ز پيش رو ميماند
پيش رو باز مانده را ميخواند
كم نكردند هردو زان پرواز
تا بدان گه كه مرغ كرد آواز
چون پر افشاند مرغ صبحگهي
شد دماغ شب از خيال تهي
ديده مردم خيال پرست
از فريب خيال بازي رست
شد ز ماهان شريك ناپيدا
ماند ماهان ز گمرهي شيدا
مستي و ماندگي دماغش سفت
مانده و مست بود بر جا خفت
اشك چون شمع نيمسوز فشاند
خفته تا وقت نيم روز بماند
چون ز گرماي آفتاب سرش
گرمتر گشت از آتش جگرش
ديده بگشاد بر نظاره راه
گرد بر گرد خويش كرد نگاه
باغ گل جست و گل به باغ نديد
جز دلي با هزار داغ نديد
غار بر غار ديد منزل خويش
مار هر غار از اژدهائي بيش
گرچه طاقت نماند در پايش
هم به رفتن پذيره شد رايش
پويه ميكرد و زور پايش نه
راه ميرفت و رهنمايش نه
تا نزد شاه شب سه پايه خويش
بود ترسان دلش ز سايه خويش
شب چو نقش سياهكاري بست
روزگار از سپيدكاري رست
بيخود افتاد بر در غاري
هر گياهي به چشم او ماري
او در آن ديوخانه رفته ز هوش
كامد آواز آدميش به گوش
چون نظر برگشاد ديد دوتن
زو يكي مرد بود و ديگر زن
هردو بر دوش پشتها بسته
ميشدند از گراني آهسته
مرد كو را بديد بر ره خويش
ماند زن را به جاي و آمد پيش
بانگ بر زد برو كه هان چه كسي
با كه داري چو باد هم نفسي
گفت مردي غريب و كارم خام
هست ماهان گوشيارم نام
گفت كاينجا چگونه افتادي
كين خرابي ندارد آبادي
اين بر و بوم جاي ديوانست
شير از آشوبشان غريوانست
گفت لله و في اللهاي سره مرد
آن كن از مردمي كه شايد كرد
كه من اينجا به خود نيفتادم
ديو بگذار كادميزادم
دوش بودم به ناز و آساني
بر بساط ارم به مهماني
مردي آمد كه من همال توام
از شريكان ملك و مال توام
زان بهشتم بدين خراب افكند
گم شد از من چو روح گشت بلند
با من آن يار فارغ از ياري
يا غلط كرد يا غلط كاري
مردمي كم تو از براي خداي
راه گم كرده را به من بنماي
مرد گفت اي جوان زيباروي
به يكي موي رستي از يك موي
ديو بود آنكه مردمش خواني
نام او هايل بياباني
چون تو صد آدمي زره بر دست
هريكي بر گريوه مردست
من و اين زن رفيق و يار توايم
هردو امشب نگاهدار توايم
دل قوي كن ميان ما به خرام
پي ز پي بر مگيرد و گام از گام
رفت ماهان ميان آن دو دليل
راه را مينوشت ميل به ميل
تا دم صبح هيچ دم نزدند
جز پي يكدگر قدم نزدند
چون دهل بر كشيد بانگ خروس
صبح بر ناقه بست زرين كوس
آندو زندان كه بي كليد شدند
هردو از ديده ناپديد شدند
باز ماهان در اوفتاد ز پاي
چون فرو ماندگان بماند به جاي
روز چون عكس روشنائي داد
خاك بر خون شب گوائي داد
گشت ماهان در آن گريوه تنگ
كوه بر كوه ديد جاي پلنگ
طاقتش رفت از آنكه خورد نبود
خورشي جز دريغ و درد نبود
بيخ و تخم گيا طلب ميكرد
اندك اندك به جاي نان ميخورد
باز ماندن ز راه روي نداشت
ره نه و رهروي فرو نگذاشت
تا شب آن روز رفت كوه به كوه
آمد از جان و از جهان به ستوه
چون جهان سپيد گشت سياه
راهرو نيز باز ماند ز راه
در مغاكي خزيد و لختي خفت
روي خويش از روند كان نهفت
ناگه آواز پاي اسب شنيد
بر سر راه شد سواري ديد
مركب خويش گرم كرده سوار
در دگر دست مركبي رهوار
چون درآمد به نزد ماهان تنگ
پيكري ديد در خزيده به سنگ
گفت كاي رهنشين زرق نماي
چه كسي و چه جاي تست اينجاي
گر خبر باز دادي از رازم
ور نه حالي سرت بيندازم
گشت ماهان ز بيم او لرزان
تخمي افشاند چون كشاورزان
گفت كاي رهنورد خوب خرام
گوش كن سرگذشت بنده تمام
وآنچه دانست از آشكار و نهفت
چون نيوشنده گوش كرد بگفت
چون سوار آن فسانه زو بشنيد
در عجب ماند و پشت دست گزيد
گفت بردم به خويشتن لاحول
كه شدي ايمن از هلاك دو هول
نر و ماده و غول چاره گرند
كادمي را ز راه خود ببرند
در مغاك افكنند و خون ريزند
چون شود بانگ مرغ بگريزند
ماده هيلا و نام نر غيلاست
كارشان كردن بدي و بلاست
شكر كن كز هلاكشان رستي
هان سبك باش اگر كسي هستي
بر جنيبت نشين عنان دركش
وز همه نيك و بد زبان دركش
بر پيم باد پاي را ميران
در دل خود خداي را ميخوان
عاجز و ياوه گشت زان در غار
بر پر آن پرنده گشت سوار
آنچنان بر پيش فرس ميراند
كه ازو باد باز پس ميماند
چون قدر مايه راه بنوشتند
وز خطرگاه كوه بگذشتند
گشت پيدا ز كوهپايه پست
ساده دشتي چگونه چون كف دست
آمد از هر طرف نوازش رود
ناله بربط و نواي سرود
بانگ از آن سو كه سوي ما به خرام
نعره زين سو كه نوش بادت جام
همه صحرا به جاي سبزه و گل
غول در غول بود و غل در غل
كوه و صحرا ز ديو گشته ستوه
كوه صحرا گرفته صحرا كوه
بر نشسته هزار ديو به ديو
از در و دشت بركشيد غريو
همه چون ديو باد خاك انداز
بلكه چون ديو چه سياه و دراز
تا بدانجا رسيد كز چپ و راست
هاي و هوئي بر آسمان برخاست
صفق و رقص بركشيده خروش
مغز را در سر آوريده به جوش
هر زمان آن خروش ميافزود
لحظه تا لحظه بيشتر ميبود
چون برين ساعتي گذشت ز دور
گشت پيدا هزار مشعل نور
ناگه آمد پديد شخصي چند
كالبدهاي سهمناك و بلند
لفچهائي چو زنگيان سياه
همه قطران قبا و قير كلاه
همه خرطوم دار و شاخگراي
گاو و پيلي نموده در يكجاي
هريكي آتشي گرفته به دست
منكر و زشت چون زباني مست
آتش از حلقشان زبانه زنان
بيت گويان و شاخشانه زنان
زان جلاجل كه دردم آوردند
رقص در جمله عالم آوردند
هم بدان زخمه كان سياهان داشت
رقص كرد آن فرس كه ماهان داشت
كرد ماهان در اسب خويش نظر
تا ز پايش چرا برآمد پر
زير خود محنت و بلائي ديد
خويشتن را بر اژدهائي ديد
اژدهائي چهارپاي و دو پر
وين عجبتر كه هفت بودش سر
فلكي كو به گرد ما كمرست
چه عجب كاژدهاي هفت سرست
او بران اژدهاي دوزخ وش
كرده بر گردنش دو پاي بكش
وآن ستمگاره ديو بازي گر
هر زماني بازيي نمود دگر
پاي ميكوفت با هزار شكن
پيچ در پيچتر ز تاب رسن
او چو خاشاك سايه پرورده
سيلش از كوه پيش در كرده
سو به سو ميفكند و ميبردش
كرد يكباره خسته و خردش
ميدواندش ز راه سرمستي
ميزدش بر بلندي و پستي
گه برانگيختش چو گوي از جاي
گه به گردن درآوريدش پاي
كرد بر وي هزار گونه فسوس
تا به هنگام صبج و بانگ خروس
صبح چون زد دم از دهانه شير
حالي از گردنش فكند به زير
رفت و رفت از جهان نفير و خروش
ديگهاي سيه نشست ز جوش
چون ز ديو اوفتاد ديو سوار
رفت چون ديو ديدگان از كار
ماند بيخود در آن ره افتاده
چون كسي خسته بلكه جان داده
تا نتفسيد از آفتاب سرش
نه ز خود بود و نز جهان خبرش
چون ز گرمي گرفت مغزش جوش
در تن هوش رفته آمد هوش
چشم ماليد و از زمين برخاست
ساعتي نيك ديد در چپ و راست
ديد بر گرد خود بياباني
كز درازي نداشت پاياني
ريگ رنگين كشيده نخ بر نخ
سرخ چون خون و گرم چون دوزخ
تيغ چون بر سري فراز كشند
ريگ ريزند و نطع باز كشند
آن بيابان علم به خون افراخت
ريگ از آن ريخت نطع از آن انداخت
مرد محنت كشيده شب دوش
چون تنومند شد به طاقت و هوش
يافت از دامگاه آن ددگان
كوچه راهي به كوي غمزدگان
راه برداشت ميدويد چو دود
سهم زد زان هواي زهرآلود
آنچنان شد كه تير در پرتاب
باز ماند از تكش به گاه شتاب
چون درآمد به شب سياهي شام
آن بيابان نوشته بود تمام
زمي سبز ديد و آب روان
دل پيرش چو بخت گشت جوان
خورد از آن آب و خويشتن را شست
وز پي خواب جايگاهي جست
گفت به گر به شب برآسايم
كز شب آشفته ميشود رايم
من خود اندر مزاج سودائي
وين هوا خشك و راه تنهائي
چون نباشد خيالهاي درشت؟
خاطرم را خيالبازي كشت
خسبم امشب ز راه دمسازي
تا نبينم خيال شب بازي
پس ز هر منزلي و هر راهي
باز ميجست عافيت گاهي
تا به بيغولهاي رسيد فراز
ديد نقيبي درو كشيده دراز
چاهساري هزار پايه درو
ناشده كس مگر كه سايه درو
شد در آن چاهخانه يوسفوار
چون رسن پايش اوفتاده ز كار
چون به پايان چاهخانه رسيد
مرغ گفتي به آشيانه رسيد
بي خطر شد از آن حجاب نهفت
بر زمين سر نهاد و لختي خفت
چون درامد ز خواب نوشين باز
كرد بالين خوابگه را ساز
ديده بگشاد بر حوالي چاه
نقش ميبست بر حرير سياه
يك درم وار ديد نور سپيد
چون سمن بر سواد سايه بيد
گرد آن روشنائي از چپ و راست
ديد تا اصل روشني ز كجاست
رخنهاي ديد داده چرخ بلند
نور مهتاب را بدو پيوند
چون شد آگه كه آن فواره نور
تابد از ماه و ماه از آنجا دور
چنگ و ناخن نهاد در سوراخ
تنگيش را به چاره كرد فراخ
تا چنان شد كه فرق تا گردن
ميتوانست ازو برون كردن
سر برون كرد و باغ و گلشن ديد
جايگاهي لطيف و روشن ديد
رخنه كاويد تا به جهد و فسون
خويشتن را ز رخنه كرد برون
ديد باغي نه باغ بلكه بهشت
به ز باغ ارم به طبع و سرشت
روضه گاهي چو صد نگار درو
سرو و شمشاد بيشمار درو
ميوه دارانش از برومندي
كرده با خاك سجده پيوندي
ميوههائي برون ز اندازه
جان ازو تازه او چو جان تازه
سيب چون لعل جامهاي رحيق
نار بر شكل درجهاي عقيق
به چه گوئي بر آگنيده به مشك
پسته با خندهتر از لب خشك
رنگ شفتالو از شمايل شاخ
كرده ياقوت سرخ و زرد فراخ
موز با لقمه خليفه به راز
رطبش را سه بوسه برده به گاز
شكر امرود در شكر خندي
عقد عناب در گهر بندي
شهد انجير و مغز بادامش
صحن پالوده كرده در جامش
تاك انگور كج نهاده كلاه
ديده در حكم خود سپيد و سياه
ز آب انگور و نار آتش گون
همچو انگور بسته محضر خون
شاخ نارنج و برگ تاره ترنج
نخلبندي نشانده بر هر كنج
بوستان چون مشعبد از نيرنگ
خربزه حقههاي رنگارنگ
ميوه بر ميوه سيب و سنجد و نار
چون طبرخون ولي طبرزد وار
چونكه ماهان چنان بهشتي يافت
دل ز دوزخ سراي دوشين تافت
او دران ميوهها عجب مانده
خورده برخي و برخي افشانده
ناگه از گوشه نعرهاي برخاست
كه بگيريد دزد را چپ و راست
پيري آمد ز خشم و كيه به جوش
چوبدستي بر آوريده به دوش
گفت كاي ديوميوه دزد كئي
شب به باغ آمده ز بهر چئي
چند سالست تا در اين باغم
از شبيخون دزد پي داغم
تو چه خلقي چه اصل دانندت
چوني و كيستي كه خوانندت
چون به ماهان بر اين حديث شمرد
مرد مسكين به دست و پاي بمرد
گفت مردي غريبم از خانه
دور مانده به جاي بيگانه
با غريبان رنج ديده به ساز
تا فلك خواندت غريب نواز
پير چون ديد عذر سازي او
كرد رغبت به دلنوازي او
چوبدستي نهاد زود ز دست
فارغش كرد و پيش او بنشست
گفت برگوي سرگذشته خويش
تا چه ديدي ترا چه آمد پيش
چه ستم ديدهاي ز بيخردان
چه بدي كردهاند با تو بدان
چونكه ماهان ز روي دلداري
ديد در پير نرم گفتاري
كردش آگه ز سرگذشته خويش
وز بلاها كه آمد او را پيش
آن ز محنت به محنت افتادن
هر شبي دل به محنتي دادن
وان سرانجام نااميد شدن
گه سياه و گهي سپيد شدن
تا بدان چاه و آن خجسته چراغ
كه ز تاريكيش رساند به باغ
قصه خود يكان يكان برگفت
كرد پيدا بر او حديث نهفت
پيرمرد از شگفتي كارش
خيره شد چون شنيد گفتارش
گفت بر ما فريضه گشت سپاس
كايمني يافتي ز رنج و هراس
زان فرومايه گوهران رستي
به چنين گنج خانه پيوستي
چونكه ماهان ز رفق و ياري او
ديد بر خود سپاسداري او
باز پرسيد كان نشيمن شوم
چه زمين است وز كدامين بوم
كان قيامت نمود دوش به من
كافرينش نداشت گوش به من
آتشي برزد از دماغم دود
كانهمه شور يك شراره نمود
ديو ديدم ز خود شدم خالي
ديو ديده چنان شود حالي
پيشم آمد هزار ديو كده
در يكي صد هزار ديو و دده
اين كشيد آن فكند و آنم زد
دده و ديو هر دو بد در بد
تيرگي را ز روشني است كليد
در سياهي سپيد شايد ديد
من سيه در سيه چنان ديدم
كز سياهي ديده ترسيدم
ماندم از كار خويش سرگشته
دهنم خشك و ديدهتر گشته
گاهي از دست ديده ناليدم
گاه بر ديده دست ماليدم
ميزدم گام و ميبريدم راه
اين به لاحول و آن بسمالله
تا ز رنجم خداي داد نجات
ظلمتم شد بدل به آب حيات
يافتم باغي از ارم خوشتر
باغباني ز باغ دلكشتر
ترس دوشينم از كجا برخاست
وامشبم كام ايمني ز كجاست؟
پير گفت اي ز بند غم رسته
به حريم نجات پيوسته
آن بيابان كه گرد اين طرفست
ديو لاخي مهول و بي علفست
وان بيابانيان زنگي سار
ديو مردم شدند و مردم خوار
بفريبند مرد را ز نخست
بشكنندش شكستني به درست
راست خواني كنند و كج بازند
دست گيرند و در چه اندازند
مهرشان رهنماي كين باشد
ديو را عادت اين چنين باشد
آدمي كو فريب ناك بود
هم ز ديوان آن مغاك بود
وين چنين ديو در جهان چندند
كابلهند و بر ابلهان خندند
گه دروغي به راستي پوشند
گاه زهري در انگبين جوشند
در خيال دروغ بي مدديست
راستي حكم نامه ابديست
راستي را بقا كليد آمد
معجز از سحر از آن پديد آمد
ساده دل شد در اصل و گوهر تو
كين خيال اوفتاد در سر تو
اينچنين بازيي كريه و كلان
ننمايند جز به سادهدلان
ترس تو بر تو تركتازي كرد
با خيالت خيال بازي كرد
آن همه بر تو اشتلم كردن
بود تشويش راه گم كردن
گر دلت بودي آن زمان بر جاي
نشدي خاطرت خيال نماي
چون از آن غولخانه جان بردي
صافي آشام تا كي از دردي
مادر انگار امشب زادست
و ايزدت زان جهان به ما دادست
اين گرانمايه باغ مينو رنگ
كه به خون دل آمدست به چنگ
ملك من شد دران خلافي نيست
در گلي نيست كاعترافي نيست
ميوههائيست مهر پرورده
هر درختي ز باغي آورده
دخل او آنگهي كه كم باشد
زو يكي شهر محتشم باشد
بجز اينم سرا و انبارست
زر به خرمن گهر به خروارست
اين همه هست و نيست فرزندم
كه دل خويشتن درو بندم
چون ترا ديدم از هنرمندي
در تو دل بستهام به فرزندي
گر بدين شادي اي غلام تو من
كنم اين جمله را به نام تو من
تا درين باغ تازه ميتازي
نعمتي ميخوري و مينازي
خواهمت آنچنان كه راي بود
نو عروسي كه دلرباي بود
دل نهم بر شما و خوش باشم
هرچه خواهيد نازكش باشم
گر وفا ميكني بدين فرمان
دست عهدي بده بدين پيمان
گفت ماهان چه جاي اين سخنست
خار بن كي سزاي سرو بنست
چون پذيرفتم به فرزندي
بنده گشتم بدين خداوندي
شاد بادي كه كرديم شادان
اي به تو خان و مانم آبادان
دست او بسه داد شاد بدو
وآنگهي دست خويش داد بدو
پير دستش گرفت زود به دست
عهد و ميثاق كرد و پيمان بست
گفت برخيز ميهمان برخاست
بردش از دست چپ به جانب راست
بارگاهي بدو نمود بلند
گسترشهاي بارگاه پرند
صفحهاي تا فلك سر آورده
گيلويي طاق او برآورده
همه ديوار و صحن او ز رخام
به فروزندگي چو نقره خام
پيشگاهي فراخ و اوجي تنگ
از بسي شاخ سرو و بيد و خدنگ
درگهي بسته بر جناح درش
كاسمان بوسه داد بر كمرش
پيش آن صفه كياني كاخ
رسته صندل بني بلند و فراخ
شاخ در شاخ زيور افكنده
زيورش در زمين سر افكنده
كرده بر وي نشستگاهي چست
تخت بسته به تختههاي درست
فرشهائي كشيده بر سر تخت
نرم و خوش بو چو برگهاي درخت
پير گفتش برين درخت خرام
ور نياز آيدت به آب و طعام
سفره آويخته است و كوزه فرود
پر زنان سپيد و آب كبود
من روم تا كنم ز بهر تو ساز
خانهاي خوش كنم ز بهر تو باز
تا نيايم صبور باش به جاي
هيچ ازين خوابگه فرود مياي
هركه پرسد ترا به گردان گوش
در جوابش سخن مگوي و خموش
به مداراي هيچكس مفريب
از مراعات هر كسي به شكيب
گر من آيم ز من درستي خواه
آنگهي ده مرا به پيشت راه
چون ميان من وتو از سر عهد
صحبتي تازه شد چو شير و چو شهد
باغ باغ تو خانه خانه تست
آشيان من آشيانه تست
امشب از چشم بد هراسان باش
همه شبهاي ديگر آسان باش
پير چون داد يك به يك پندش
داد با پند نيز سوگندش
نردبان پايه دوالين بود
كز پي آن بلند بالين بود
گفت بر شو دوال سائي كن
يكي امشب دوال پائي كن
وز زمين بركش آن دوال دراز
تا نگردد كسي دوالك باز
امشب از مار كن كمر سازي
بامدادان به گنج كن بازي
گرچه حلواي ما شبانه رسيد
زعفرانش به روز بايد ديد
پير گفت اين و رفت سوي سراي
تا بسازد ز بهر مهمان جاي
رفت ماهان بران درخت بلند
بركشيد از زمين دوال كمند
بر سرير بلند پايه نشست
زير پايش همه بلندان پست
در چنان خانه معنبر پوش
شد چو باد شمال خانه فروش
سفره نان گشاد و لختي خورد
از رقاق سپيد و گرده زرد
خورد از آن سرد كوزه به آب زلال
پرورش يافته به باد شمال
چون بر آن تخت رومي آرايش
يافت از فرش چيني آسايش
شاخ صندل شمامه كافور
از دلش كرد رنج سودا دور
تكيه زد گرد باغ مينگريست
ناگه از دور تافت شمعي بيست
نو عروسان گرفته شمع به دست
شاه نو تخت شد عروس پرست
هفده سلطان درآمدند ز راه
هفده خصل تمام برده ز ماه
هر يك آرايشي دگر كرده
قصبي بر گل و شكر كرده
چون رسيدند پيش صفه باغ
شمع بردست و خويشتن چو چراغ
بزمهاي خسروانه بنهادند
پيشگاه بساط بگشادند
شمع بر شمع گشت روي بساط
روي در روي شد سرور و نشاط
آن پريرخ كه بود مهترشان
درهالتاج عقد گوهرشان
رفت و بر بزمگاه خاص نشست
ديگران را نشاند هم بر دست
بركشيدند مرغوار نوا
دركشيدند مرغ را ز هوا
برد آوازشان ز راه فريب
هم ز ماهان و هم ز ماه شكيب
رقص در پايشان به زخمه گري
ضرب در دستشان به خانه بري
بادي آمد نمود دستانها
درگشاد از ترنج پستانها
در غم آن ترنج طبع گشاي
مانده ماهان ز دور صندل ساي
كرد صد ره كه چارهاي سازد
خويشتن زان درخت اندازد
با چنان لعبتان حور سرشت
بي قيامت در اوفتد به بهشت
باز گفتار پيرش آمد يار
بند بر صرعيان طبع نهاد
وان بتان همچنان دران بازي
مينمودند شعبده سازي
چون زماني نشاط بنمودند
خوان نهادند و خورد را بودند
خوردهائي نديده آتش و آب
كرده خوشبو به مشك و عود و گلاب
زيربائي به زعفران و شكر
ناربائي ز زيربا خوشتر
بره شير مست بلغاري
ماهي تازه مرغ پرواري
گردهاي سپيد چون كافور
نرم و نازك چو پشت و سينه حور
صحن حلواي پروريده به قند
بيشتر زانكه گفت شايد چند
وز كليچه هزار جنس غريب
پرورش يافته به روغن و طيب
چون بدين گونه خواني آوردند
خوان مخوان بل جهاني آوردند
شاه خوبان به نازنيني گفت
طاق ما زود گشت خواهد جفت
بوي عود آيدم ز صندل خام
سوي آن عود صندلي به خرام
عود بوئي بر اوست عودي پوش
صندلآميز و صندلي بر دوش
شب چو عود سياه و صندل زرد
عود ما را به صندلش پرورد
مغز ما را ز طيب هست نصيب
طيبتي نيز خوش بود با طيب
مينمايد كه آشنا نفسي
بر درختست و ميپزد هوسي
زير خوانش ز روي دمسازي
تا كند با خيال ما بازي
گر نيايد بگو كه خوان پيشست
مهر آن مهربان ازان بيشست
كه بخوان دست خويش بگشايد
مگر آنگه كه ميهمان آيد
خيز تا برخوري ز پيوندش
خوان نهاده مدار در بندش
نازنين رفت سوي صندل شاخ
دهني تنگ و لابهاي فراخ
بلبل آسا بر او درود آورد
وز درختش چو گل فرود آورد
ميهمان خود كه جاي كش بودش
بر چنان رقص پاي خوش بودش
شد به دنبال آن ميانجي چست
گو بدان كار خود ميانجي جست
زان جواني كه در سر افتادش
نامد از پند پير خود يادش
چون جوان جوش در نهاد آرد
پند پيران كجا به ياد آرد
عشق چون برگرفت شرم از راه
رفت ماهان به ميهماني ماه
ماه چون ديد روي ماهان را
سجده بردش چو تخت شاهان را
با خودش بر بساط خاص نشاند
اين شكر ريخت وان گلاب افشاند
كرد با او به خورد همخواني
كاين چنين است شرط مهماني
وز سر دوستي و اخلاصش
دادهر دم نواله خاصش
چون فراغت رسيدشان از خوان
جام ياقوت گشت قوت روان
ساغري چند چون ز مي خوردند
شرم را از ميانه پي كردند
چون ز مستي دريد پرده شرم
گشت بر ماه مهر ماهان گرم
لعبتي ديد چون شكفته بهار
نازنيني چو صد هزار نگار
نرم و نازك بري چو لور و پنير
چرب و شيرين تزي ز شكر و شير
رخ چو سيبي كه دلپسند بود
در ميان گلاب و قند بود
تن چو سيماب كاوري در مشت
از لطافت برون رود ز انگشت
در كنار آنچنان كه گل در باغ
در ميان آنچنان كه شمع و چراغ
زيور مه نثار گشته بر او
مهر ماهان هزار گشته بر او
گه گزيدش چو قند را مخمور
گه مزيدش چو شهد را زنبور
چونكه ماهان به ماه در پيچيد
ماه چهره ز شرم سر پيچيد
در برآورد لعبت چين را
گل صد برگ و سرو سيمين را
لب بران چشمه رحيق نهاد
مهر ياقوت بر عقيق نهاد
چون دران نور چشم و چشمه قند
كرد نيكو نظر به چشم پسند
ديد عفريتي از دهن تا پاي
آفريده ز خشمهاي خداي
گاو ميشي گراز دنداني
كاژدها كس نديد چنداني
ز اژدها در گذر كه اهرمني
از زمين تا به آسمان دهني
چفته پشتي نغوذ بالله كوز
چون كماني كه بركشند به توز
پشت قوسي و روي خرچنگي
بوي گندش هزار فرسنگي
بينيي چون تنور خشت پزان
دهني چون لويد رنگرزان
باز كرده لبي چو كام نهنگ
در برآورده ميهمان را تنگ
بر سر و رويش آشكار و نهفت
بوسه ميداد و اين سخن ميگفت
كاي به چنگ من اوفتاده سرت
وي به دندان من دريده برت
چنگ در من زدي و دندان هم
تا لبم بوسي و زنخدان هم
چنگ و دندان نگر چو تيغ و سنان
چنگ و دندان چنين بود نه چنان
آن همه رغبتت چه بود نخست
وين زمان رغبتت چرا شد سست
لب همان لب شدست بوسه بخواه
رخ همان رخ نظر مبند ز ماه
باده از دست ساقيي مستان
كاورد سيكيي به صد دستان
خانه در كوچهاي مگير به مزد
كه دران كوچه شحنه باشد دزد
اي چان اينچنين همي شايد
تا كنم آنچه با تو ميبايد
گر نسازم چنانكه درخور تست
پس چنانم كه ديدهاي ز نخست
هر دم آشوبي اينچنين ميكرد
اشتلمهاي آتشين ميكرد
چونكه ماهان بينوا گشته
ديد ماهي به اژدها گشته
سيم ساقي شده گراز سمي
گاو چشمي شده به گاو دمي
زير آن اژدهاي همچون قير
ميشد از زيرش آب معني گير
نعرهاي زد چو طفل زهره شكاف
يا زني طفلش اوفتاده ز ناف
وان گراز سيه چو ديو سپيد
ميزد از بوسه آتش اندر بيد
تا بدانگه كه نور صبح دميد
آمد آواز مرغ و ديو رميد
پرده ظلمت از جهان برخاست
وان خيالات از ميان برخاست
آن خزف گوهران لعل نماي
همه رفتند و كس نماند به جاي
ماند ماهان فتاده بر در كاخ
تا بدانگه كه روز گشت فراخ
چون ز ريحان روز تابنده
شد دگر بار هوش يابنده
ديده بگشاد ديد جائي زشت
دوزخي تافته به جاي بهشت
نالشي چند مانده نال شده
خاك در ديده خيال شده
زان بنا كاصل او خيالي بود
طرفش آمد كه طرفه حالي بود
باغ را ديد جمله خارستان
صفه را صفري از بخارستان
سرو و شمشادها همه خس و خار
ميوهها مور و ميوه داران مار
سينه مرغ و پشت بزغاله
همه مردارهاي ده ساله
ناي و چنگ و رباب كارگران
استخوانهاي گور و جانوران
وان تتقهاي گوهر آموده
چرمهاي دباغت آلوده
حوضهاي چو آب در ديده
پارگينهاي آب گنديده
وانچه او خورده بود و باقي ماند
وانچه از جرعه ريز ساقي ماند
بود حاشا ز جنس راحتها
همه پالايش جراحتها
وانچه ريحان و راح بود همه
ريزش مستراح بود همه
بازماهان به كار خود درماند
بر خود استغفراللهي برخواند
پاي آن ني كه رهگذار شود
روي آن ني كه پايدار شود
گفت با خويشتن عجب كاريست
اين چه پيوند و اين چه پرگاريست
دوش ديدن شكفته بستاني
ديدن امروز محنتستاني
گل نمودن به ما و خار چه بود
حاصل باغ روزگار چه بود
واگهي نه كه هرچه ما داريم
در نقاب مه اژدها داريم
بيني ار پرده را براندازند
كابلهان عشق باچه ميبازند
اين رقمهاي رومي و چيني
زنگي زشت شد كه ميبيني
پوستي بركشيده بر سر خون
راح بيرون و مستراح درون
گر ز گرمابه بركشند آن پوست
گلخني را كسي ندارد دوست
بس مبصر كه مار مهره خريد
مهره پنداشت مار در سله ديد
بس مغفل در اين خريطه خشك
گره عود يافت نافه مشك
چونكه ماهان ز چنگ بدخواهان
رست چون من ز قصه ماهان
نيت كار خير پيش گرفت
توبهها كرد و نذرها پذرفت
از دل پاك در خداي گريخت
راه ميرفت و خون ز رخ ميريخت
تا به آبي رسيد روشن و پاك
شست خود را و رخ نهاد به خاك
سجده كرد و زمين به خواري رفت
با كس بيكسان به زاري گفت
كاي گشاينده كار من بگشاي
وي نماينده راه من بنماي
تو گشائيم كار بسته و بس
تو نمائيم ره نه ديگر كس
نه مرا رهنماي تنهائي
كيست كورا تو راه ننمائي
ساعتي در خداي خود ناليد
روي در سجده گاه خود ماليد
چونكه سر برگفت در بر خويش
ديد شخصي به شكل و پيكر خويش
سبز پوشي چو فصل نيساني
سرخ روئي چو صبح نوراني
گفت كاي خواجه كيستي به درست
قيمتي گوهرا كه گوهر تست
گفت من خضرم اي خداي پرست
آمدم تا ترا بگيرم دست
نيت نيك تست كامد پيش
ميرساند ترا به خانه خويش
دست خود را به من ده از سر پاي
ديده برهم ببند و باز گشاي
چونكه ماهان سلام خضر شنيد
تشنه بود آب زندگاني ديد
دست خود را سبك به دستش داد
ديده در بست و در زمان بگشاد
ديد خود را دران سلامتگاه
كاولش ديو برده بود ز راه
باغ را درگشاد و كرد شتاب
سوي مصر آمد از ديار خراب
ديد ياران خويش را خاموش
هريك از سوگواري ازرق پوش
هرچه ز آغاز ديد تا فرجام
گفت با دوستان خويش تمام
با وي آن دوستان كه خو كردند
ديد كازرق ز بهر او كردند
با همه در موافقت كوشيد
ازرقي راست كرد و در پوشيد
رنگ ازرق برو قرار گرفت
چون فلك رنگ روزگار گرفت
ازرق آنست كاسمان بلند
خوشتر از رنگ او نيافت پرند
هر كه همرنگ آسمان گردد
آفتابش به قرص خوان گردد
گل ازرق كه آن حساب كند
قرصه از قرص آفتاب كند
هر سوئي كافتاب سر دارد
گل ازرق در او نظر دارد
لاجرم هر گلي كه ازرق هست
خواندش هندو آفتاب پرست
قصه چون گفت ماه زيبا چهر
در كنارش گرفت شاه به مهر
روز آدينه كاين مقرنس بيد
خانه را كرد از آفتاب سپيد
شاه با زيور سپيد به ناز
شد سوي گنبد سپيد فراز
زهره بر برج پنجم اقليمش
پنج نوبت زنان به تسليمش
تا نزد بر ختن طلايه زنگ
شه ز شادي نكرد ميدان تنگ
چون شب از سرمه فلك پرورد
چشم ماه و ستاره روشن كرد
شاه ازان جان نواز دل داده
شب نشين سپيدهدم زاده
خواست تا از صداي گنبد خويش
آرد آواز ارغنونش پيش
پس ازان كافريني آن دلبند
خواند بر تاج و بر سرير بلند
وان دعاها كه دولت افزايد
وانچنان تاج و تخت را شايد
گفت شه چون ز بهر طبيعت خواست
آنچه از طبيعت من آيد راست
مادرم گفت و او زني سره بود
پيرهزن گرگ باشد او بره بود
كاشنائي مرا ز همزادان
برد مهمان كه خانش آبادان
خواني آراسته نهاد به پيش
خوردهائي چه گويم از حد بيش
بره و مرغ و زيرباي عراق
گردها و كليچها و رقاق
چند حلوا كه آن نبودش نام
برخي از پسته برخي از بادام
ميوههاي لطيف طبع فريب
از ري انگور و از سپاهان سيب
بگذر از نار نقل مستان بود
خود همه خانه نار پستان بود
چون به اندازه زان خورش خورديم
به مي آهنگ پرورش كرديم
درهم آميختيم خنداخند
من و چون من فسانه گوئي چند
هركسي سرگذشتي از خود گفت
يكي از طاق و ديگري از جفت
آمد افسانه تا به سيمبري
شهد در شير و شير در شكري
دلفريبي كه چون سخن گفتي
مرغ و ماهي بران سخن خفتي
برگشاد از عقيق چشمه نوش
عاشقانه برآوريد خروش
گفت شيرين سخن جواني بود
كز ظريفي شكرستاني بود
عيسيي گاه دانش آموزي
يوسفي وقت مجلس افروزي
آگه از علم و از كفايت نيز
پارسائيش بهتر از همه چيز
داشت باغي به شكل باغ ارم
باغها گرد باغ او چو حرم
خاكش از بوي خوش عبير سرشت
ميوههايش چو ميوههاي بهشت
همه دل بود چون ميانه نار
همه گل بود بي ميانجي خار
تيز خاري كه در گلستان بود
از پي چشم زخم بستان بود
آب در زير سروهاي جوان
سبزه در گرد آبهاي روان
مرغ در مرغ بركشيده نوا
ارغنون بسته در ميان هوا
سرو بن چون زمردين كاخي
قمريي بر سرير هر شاخي
زير سروش كه پاي در گل بود
به نوا داده هركه را دل بود
بركشيده ز خط پرگارش
چار مهره به چار ديوارش
از بناهاي بركشيده به ماه
چشم بد را نبود در وي راه
در تمناي آنچنان باغي
بر دل هر توانگري داغي
مرد هر هفتهاي ز راه فراغ
به تماشا شدي به ديدن باغ
سرو پيراستي سمن كشتي
مشك سودي و عنبر آغشتي
تازه كردي به دست نرگس جام
سبزه را دادي از بنفشه پيام
ساعتي گرد باغ برگشتي
باز بگذاشتي و بگذشتي
رفت روزي به وقت پيشين گاه
تا دران باغ روضه يابد راه
باغ را بسته ديد در چون سنگ
باغبان خفته بر نوازش چنگ
باغ پر شور ازان خوش آوازي
جان نوازان درو به جان بازي
رقص بر هر درختي افتاده
ميوه دل برده بلكه جان داده
خواجه كاواز عاشقانه شنيد
جانش حاضر نبود و جامه دريد
نه شكيبي كه برگرايد سر
نه كليدي كه برگشايد در
در بسي كوفت كس نداد جواب
سرو در رقص بود و گل در خواب
گرد بر گرد باغ برگرديد
در همه باغ هيچ راه نديد
بر در خويشتن چو بار نيافت
ركن ديوار خويشتن بشكافت
شد درون تا كند تماشائي
صوفيانه برآورد پائي
گوش بر نغمه ترانه نهد
ديدن باغ را بهانه نهد
شورش باغ بنگرد كه ز كيست
باغ چونست و باغبان را چيست
زان گلي چند بوستان افروز
كه در آن بوستان بدند آنروز
دو سمن سينه بلكه سيمين ساق
بر در باغ داشتند يتاق
تا بران حور پيكران چو ماه
چشم نامحرمي نيابد راه
چون درون رفت خواجه از سوراخ
يافتندش كنيزكان گستاخ
زخم برداشتند و خستندش
دزد پنداشتند و بستندش
خواجه در داده تن بدان خواري
از چه از تهمت گنه كاري
بعد از آزردنش به چنگ و به مشت
بانگهائي برو زدند درشت
كاي ز داغ تو باغ ناخشنود
نيست اينجا نقيب باغ چه سود
چون به باغ كسان درايد دزد
زدنش هست باغبان را مزد
ما كه لختي به چوب خستيمت
شايد ار دست و پاي بستيمت
تا تو اي نقبزن درين پرگار
درگذاري درايي از ديوار
مرد گفتا كه باغ باغ منست
بر من اين دود از چراغ منست
با دري چون دهان شير فراخ
چون درايم چو روبه از سوراخ
هركه در ملك خود چنين آيد
ملك ازو زود بر زمين آيد
چون كنيزان نشان او ديدند
وز نشانهاي باغ پرسيدند
يافتندش دران گواهي راست
مهر بنشست و داوري برخاست
صاحب باغ چون شناخته شد
هر دو را دل به مهر آخته شد
آشتي كردنش روا ديدند
زانكه با طبعش آشنا ديدند
شاد گشتند از آشنائي او
سعي كردند در رهايي او
دست و پايش ز بند بگشادند
بوسه بر دست و پاي او دادند
عذرها خواستند بسيارش
هر دو يكدل شدند در كارش
پس به عذري كه خصم يار شود
رخنه باغ استوار شود
خار بردند و رخنه را بستند
وز شبيخون رهزنان رستند
بنشستند پيش خواجه به ناز
باز گفتند قصهها دراز
كه درين باغ چون شكفته بهار
كه ازو خواجه باد برخوردار
ميهمانيست دلستانان را
ماهرويان و مهربانان را
هر زن خوبرو كه در شهرست
ديده را از جمال او بهرست
همه جمع آمده درين باغند
شمع بي دود و نقش بي داغند
عذر آنرا كه با تو بد كرديم
خاك در آبخورد خود كرديم
خيز و با ما يكي زمان به خرام
تا براري ز هركه خواهي كام
روي دركش به كنج پنهاني
شادمان بين دران گل افشاني
هر بتي را كه دل درو بندي
مهر بروي نهي و بپسندي
آوريمش به كنج خانه تو
تا نهد سر بر آستانه تو
خواجه اركان سخن به گوش آمد
شهوت خفته در خروش آمد
گرچه در طبع پارسائي داشت
طبع با شهوت آشنائي داشت
مرديش مردميش را بفريفت
مرد بود از دم زنان نشكيفت
با سمن سينگان سيم اندام
پاي برداشت بر اميد تمام
تا به جائي رسيدشان ناورد
كه بدانجاي دل قرار آورد
پيش آن شاهدان قصر بهشت
غرفهاي بود بركشيده ز خشت
خواجه بر غرفه رفت و بست درش
بازگشتند رهبران ز برش
بود در ناف غرفه سوراخي
روشني تافته درو شاخي
چشم خواجه ز چشمه سوراخ
چشمه تنگ ديد و آب فراخ
كرده بر هر طرف گل افشاني
سيم ساقي و نار پستاني
روشناني چراغ ديده همه
خوشتر از ميوه رسيده همه
هر عروس از ره دلانگيزي
كرده بر سور خود شكر ريزي
اژدهائي نشسته بر گنجش
به ترنجي رسيده نارنجش
نار پستان بديد و سيب زنخ
نام آن سيب بر نبشته به يخ
بود در روضه گاه آن بستان
چمني بر كنار سروستان
حوضهاي ساخته ز سنگ رخام
حوض كوثر بدو نوشته غلام
ميشد آبي چو آب ديده در او
ماهياني ستم نديده در او
گرد آن آبدان رو شسته
سوسن و نرگس و سمن رسته
آمدند آن بتان خرگاهي
حوض ديدند و ماه با ماهي
گرمي آفتاب تافتهشان
واب چون آفتاب يافتهشان
سوي حوض آمدند ناز كنان
گره از بند فوطه باز كنان
صدره كندند و بي نقاب شدند
وز لطافت چو در در آب شدند
ميزدند آب را به سيم مراد
مي نهفتند سيم را به سواد
ماه و ماهي روانه هردو در آب
ماه تا ماهي اوفتاده به تاب
ماه در آب چون درم ريزد
هر كجا ماهيي است برخيزد
ماه ايشان در آن درم ريزي
خواجه را كرد ماهي انگيزي
ساعتي دست بند ميكردند
پر سمن ريشخند ميكردند
ساعتي بر ببر در افشردند
ناز و نارنج را كرو كردند
اين شد آن را به مار ميترساند
مار ميگفت و زلف ميافشاند
بيستون همه ستون انگيز
كشته فرهاد را به تيشه تيز
جوي شيري كه قصر شيرين داشت
سر بدان حوضهاي شيرين داشت
خواجه كان ديد جاي صبر نبود
ياري و يارگي نداشت چه سود
بود چون تشنهاي كه باشد مست
آب بيند بر او نيابد دست
يا چو صرعي كه ماه نو بيند
برجهد گاه و گاه بنشيند
سوي هر سرو قامتي ميديد
قامتي ني قيامتي ميديد
رگ به رگ خونش از گرفتن جوش
از هر اندام بركشيد خروش
ايستاده چو دزد پنهاني
وانچه داني چنانكه ميداني
خواست تا در ميان جهد گستاخ
مرغش از رخنه مارش از سوراخ
ليك مارش نكرد گستاخي
از چه از راه تنگ سوراخي
شسته رويان چو روي گل شستند
چون سمن بر پرند گل رستند
آسمانگون پرند پوشيدند
بر مه آسمان خروشيدند
در ميان بود لعبتي چنگي
پيش رومي رخش همه زنگي
آفتابي هلال غبغب او
رطبي ناگزيده كس لب او
غمزش از غمزه تيز پيكانتر
خندش از خنده شكر افشانتر
اوفتاده ز سرو پر بارش
نار در آب و آب در نارش
به فريبي هزار دل برده
هركه ديده برابرش مرده
چون به دستان زدن گشادي دست
عشق هشيار و عقل گشتي مست
خواجه بر فتنهاي چنان از دو
فتنهترزانكه هندوان بر نور
زاهد از راه رفت پنهاني
كافري بين زهي مسلماني
بعد يك ساعت آن دو آهو چشم
كاتش برق بودشان در پشم
واهوانگيز آن ختن بودند
آهوان را به يوز بنمودند
آمدند از ره شكر باري
كرده زير قصب گله داري
خواجه را در خجابگه ديدند
حاجبانه و كار پرسيدند
كز همه لعبتان حور نژاد
ميل تو بر كدام حور افتاد
خواجه نقشي كه در پسند آورد
در ميان دو نقشبند آورد
اين نگفته هنوز برجستند
گفتي آهو نه شير سرمستند
آن پريزاده را به تنبل و رنگ
آوريدند با نوازش چنگ
به طريقي كه كس گمان نبرد
ور برد زان دو شحنه جان نبرد
طرفه را چون به غرفه پيوستند
غرفه را طرفه بين كه دربستند
خواجه زان بيخبر كه او اهلست
يار او اهل و كار او سهلست
وان بت چنگزن كه تاخته بود
كار او را چو چنگ ساخته بود
گفته بودندش آن دو مايه ناز
قصه خواجه كنيز نواز
وان پري پيكر پسنديده
دل درو بسته بود ناديده
چون درو ديد ازان بهيتر بود
آهنش سيم و سيم او زر بود
خواجه كز مهر ناشكيب آمد
با سهي سرو در عتيب آمد
گفت نام تو چيست گفتا بخت
گفت جايت كجاست گفتا تخت
گفت اصل تو چيست گفتا نور
گفت چشم بد از تو گفتا دور
گفت پردت چه پرده گفتا ساز
گفت شيوت چه شيوه گفتا ناز
گفت بوسه دهيم گفتا شصت
گفت هان وقت هست گفتا هست
گفت آيي به دست گفتا زود
گفت باد اين مراد گفتا بود
خواجه را جوش از استخوان برخاست
شرم و رعنائي از ميان برخاست
زلف دلبر گرفت چون چنگش
در بر آورد چون دل تنگش
بوسه و گاز بر شكر ميزد
از يكي تا ده و ز ده تا صد
گرم شد بوسه در دلانگيزي
داد گرمي نشاط را تيزي
خاست تا نوش چشمه را خارد
مهر از آب حيات بردارد
چون درامد سياه شير به گور
زير چنگ خودش كشيد به زور
جايگه سست بود سختي يافت
خشت بر خشت رخنهها بشكافت
غرفه ديرينه بد فرود آمد
كار نيكان به بد نينجامد
اين ز مويي و آن به مويي رست
اين ازين سو شد آن ازان سو جست
تا نبينندشان بران سر راه
دور گشتند ازان فراخيگاه
خواجه گوشه گرفت از آن غم و درد
رفت در گوشهاي و غم ميخورد
شد كنيزك نشست با ياران
بر دو ابرو گره چو غمخواران
رنجهاي گذشته پيش نهاد
چنگ را بر كنار خويش نهاد
ناله چنگ را چو پيدا كرد
عاشقان را ز ناله شيدا كرد
گفت كز چنگ من به ناله رود
باد بر خستگان عشق درود
عاشق آن شد كه خستگي دارد
به درستي شكستگي دارد
عشق پوشيده چند دارم چند
عاشقم عاشقم به بانگ بلند
مستي و عاشقيم برد ز دست
صبر نايد ز هيچ عاشق مست
گرچه بر جان عاشقان خواريست
توبه در عاشقي گنه كاريست
عشق با توبه آشنا نبود
توبه در عاشقي روا نبود
عاشق آن به كه جان كند تسليم
عاشقان را ز تيغ تيز چه بيم
ترك چنگي چو درز لعل افشاند
حسب حالي بدين صفت برخواند
آن دو گوهر كه رشته كش بودند
در نشاط و سماع خوش بودند
در دل افتادشان كه درد و چراغ
تند بادي رسيده است به باغ
يوسف ياوه گشته را جستند
چون زليخا ز دامنش رستند
باز جستندش از حقيقت كار
داد شرحي كه گريه آرد بار
هر دو تشوير كار او خوردند
باز تدبير كار او كردند
كامشب اين جايگه وطن سازيم
از تو با كار كس نپردازيم
نگذاريم بر بهانه خويش
كه كس امشب رود به خانه خويش
مگر آن ماه را كه دلبر تست
امشب اندر كنارگيري چست
روز روشن سپيد كار بود
شب تاريك پردهدار بود
كاين سخن گفته شد روانه شدند
با بتان بر سر فسانه شدند
شب چو زير سمور انقاسي
كرد پنهان دواج بر طاسي
تيغ يك ميخ آفتاب گذشت
جوشن شب هزار ميخي گشت
آمدند آن بتان وفا كردند
وان صنم را بدو رها كردند
سرو تشنه به جوي آب رسيد
آفتابي به ماهتاب رسيد
جاي خالي و آنچنان ياري
كه كند صبر در چنان كاري
خواجه را در عروق هفت اندام
خون به جوش آمده به جستن كام
وانچه گفتن نشايدش با كس
با تو گفتم نعوذبالله و بس
خواست تا در به لعل سفته شود
طوق با طاق هر دو جفته شود
گربه وحشي از سر شاخي
ديد مرغي به كنج سوراخي
جست بر مرغ و بر زمين افتاد
صدمهاي بر دو نازنين افتاد
هر دو جستند دل رميده ز جاي
تاب در دل فتاده تك در پاي
دور گشتند نا رسيده به كام
تابه پخته بين كه چون شد خام
نوش لب رفت پيش نوش لبان
چنگ را برگرفت نيم شبان
چنگ ميزد به چنگ در ميگفت
كارغوان آمد و بهار شكفت
سرو بن بركشيد قد بلند
خنده گل گشاد حقه قند
بلبل آمد نشست بر سر شاخ
روز بازار عيش گشت فراخ
باغبان باغ را مطرا كرد
شاهي آمد درو تماشا كرد
جام ميديد و برگرفت به دست
سنگي افتاد و جام را بشكست
اي به تاراج برده هرچه مراست
جز به تو كار من نگردد راست
گرچه با تو ز كار خود خجلم
بي توي نيست در حساب دلم
راز داران پرده سازش
آگهي يافتند از رازش
باز رفتند و غصه ميخوردند
خواجه را جستجوي ميكردند
باز رفتند و غصه ميخوردند
خواجه را جستجوي ميكردند
خواجه چون بندگان روغن دزد
در رهش حجرهاي گرفته به مزد
در خزيده به جويباري تنگ
زير شمشاد و سرو بيد و خدنگ
خيره گشته ز خام تدبيري
بر دميده ز سوسنش خيري
باز جستند از آنچه داشت نهفت
يك به يك با دو رازدار بگفت
فرض گشت آن نهفته كاران را
كه به ياري رسند ياران را
بازگشتند و راه بگشادند
آب گل را به گل فرستادند
آمد آن دستگير دستان ساز
مهر نوكرده مهربان را باز
خواجه دستش گرفت و رفت از پيش
تا به جائي كه ديد لايق خويش
تاك بر تاك شاخهاي درخت
بسته بر اوج كله تخت به تخت
زير آن تخت پادشاهي تاخت
به فراغت نشستنگاهي ساخت
دلستان را به مهر پيش كشيد
چون دل اندر كنار خويش كشيد
زاد سروي بدان خراماني
چون سمن بر بساط ساماني
در كنارش كشيد و شادي كرد
سرو باگل قران بادي كرد
خواجه را مه درآمده به كنار
دست بر كار و پاي رفته ز كار
مهره خواجه خانه گير شده
همبساطش گرو پذير شده
چون بران شد كه قلعه بستاند
آتشي را به آب بنشاند
موش دشتي مگر ز تاك بلند
ديده بد آخته كدوئي چند
كرد چون مرغ بر رسن پرواز
از كدوها رسن بريد به گاز
بر زمين آمد آنچنان حبلي
هر كدوئي به شكل چون طبلي
بانگ آن طبل رفت ميل به ميل
طبل و آنگه چه طبل طبل رحيل
باز بانگ اندر اوفتاد به هوز
آهو آزاد شد ز پنجه يوز
خواجه پنداشت كامدست به جنگ
شحنه با كوس و محتسب با سنگ
كفش بگذاشت و راه پيش گرفت
باز دنبال كار خويش گرفت
وان صنم رفت با هزار هراس
پيش آن همدمان پرده شناس
چون زماني بران نمود درنگ
پرده در گشت و ساخت پرده چنگ
گفت گفتند عاشقان باري
رفت ياري به ديدن ياري
خواست كز راه آرزومندي
يابد از وصل او برومندي
در كنارش كشد چنانكه هواست
سرخ گل در كنار سرو رواست
از ره سينه و زنخدانش
سيب و ناري خورد ز بستانش
دست بر گنج در دراز كند
تا در گنج خانه باز كند
به طبرزد شكر براميزد
به طبرخون ز لاله خون ريزد
ناگه آورد فتنه غوغايي
تا غلط شد چنان تمنايي
ماند پروانه را در انده نور
تشنهاي گشت از آب حيوان دور
اي همه ضرب تو به كج بازي
ضربهاي زن به راست اندازي
تو مرا پرده كج دهي و رواست
نگذرم با تو من ز پرده راست
كاين غزل گفته شد چو دمسازان
زو خبر يافتند همرازان
سوي خواجه شدند پوزش ساز
يافتندش كشيده پاي دراز
شرم زد گشته دل رميده شده
بر سر خاك آرميده شده
به نوازش گري و دلداري
بركشيدندش از چنان خواري
حال پرسيده شد حكايت كرد
آنچه در دوزخ آورد دم سرد
چاره سازان به چارهاي خودش
دور كردند از خيال بدش
بر دل بسته بند بگشادند
بي دلي را به وعده دل دادند
كه درين كار كاردانتر باش
مهرباني و مهربانتر باش
وقت كار آشيانه جائي ساز
كافت آنجا نياورد پرواز
ما خود از دور پي نگهداريم
پاس دارانه پاس ره داريم
آمدند آنگهي پذيره كار
پيش آن سرو قد گل رخسار
تا دگر باره تركتازي كرد
خواجه را يافت دلنوازي كرد
آمد از خواجه بار غم برداشت
خواجه كان ديد خواجگي بگذاشت
سر زلفش گرفت چون مستان
جست بيغولهاي در آن بستان
بود در كنج باغ جائي دور
ياسمن خرمني چو گنبد نور
بركشيده علم به ديواري
بر سرش بيشه در بنش غاري
خواجه به زان نيافت بارگهي
ساخت اندر ميانه كارگهي
ياسمن را ز هم دريد بساز
نازنين را درو كشيد به ناز
بند صدرش گشاد و شرم نهفت
بند صدري دگر كه نتوان گفت
خرمن گل درآوريد به بر
مغز بادام در ميان شكر
ميل در سرمهدان نرفته هنوز
بازيي باز كرد گنبد كوز
روبهي چند بود در بن غار
به هم افتاده از براي شكار
گرگي آورده راه بر سرشان
تا كند دور سر ز پيكرشان
روبهان از حرام خواري گرگ
كافتي بود سهمناك و بزرگ
به هزيمت شدند و گرگ از پس
راهشان بر بساط خواجه و بس
بر دويدند بر دو چاره سگال
روبهان پيش و گرگ در دنبال
خواجه را بارگه فتاد از پاي
ديد لشگرگهي و جست از جاي
خود ندانست كان چه واقعه بود
سو به سو ميدويد خاك آلود
دل پر انديشه و جگر پر خون
تا چگونه رود ز باغ برون
آن دو سروش برابر افتادند
كان همه نار و نرگسش دادند
دامن دلبرش گرفته به چنگ
چون دري در ميانه دو نهنگ
بانگ بر وي زدند كاين چه فنست
در خصال تو اين چه اهرمنست
چند برهم زني جواني را
كشتي از كينه مهرباني را
با غريبي ز روي دمسازي
نكند هيچكس چنين بازي
چند بار امشبش رها كردي
چند نيرنگ و كيميا كردي
او به سوگند عذرها ميخواست
نشنيدند ازو حكايت راست
تا ز بنگه رسيد خواجه فراز
شمع را ديد در ميان دو گاز
در خجالت ز سرزنش كردن
زخم اين و قفاي آن خوردن
گفت زنهار دست ازو داريد
يار آزرده را ميازاريد
گوهر او ز هر گنه پاكست
هر گناهي كه هست ازين خاكست
چابكان جهان و چالاكان
همه هستند بنده پاكان
كار ما را عنايت ازلي
از خطا داده بود بي خللي
وان خللها كه كرد ما را خرد
آفتي را به آفتي ميبرد
بخت ما را چو پارسائي داد
از چنان كار بد رهائي داد
آنكه ديوش به كام خود نكند
نيك شد هيچ نيك بد نكند
بر حرام آنكه دل نهاده بود
دور اينجا حرام زاده بود
با عروسي بدين پريچهري
نكند هيچ مرد بدمهري
خاصه آن كو جوانيي دارد
مردي و مهربانيي دارد
ليك چون عصمتي بود در راه
نتوان رفت باز پيش گناه
كس ازان ميوهدار برنخورد
كه يكي چشم بد درو نگرد
چشم صد گونه دام و دد بر ما
حال ازينجا شدست بد بر ما
آنچه شد شد حديث آن نكنم
و آنچه دارم بدو زيان نكنم
توبه كردم به آشكار و نهان
در پذيرفتم از خداي جهان
كه اگر در اجل بود تأخير
وين شكاري بود شكار پذير
به حلالش عروس خويش كنم
خدمتش ز آنچه بود بيش كنم
كار بينان كه كار او ديدند
از خدا ترسيش بترسيدند
سر نهادند پيش او بر خاك
كافرين بر چنان عقيدت پاك
كه درو تخم نيكوئي كارند
وز سرشت بدش نگه دارند
اي بسا رنجها كه رنج نمود
رنج پنداشتند و راحت بود
و اي بسا دردها كه بر مردست
همه جاندارويي دران دردست
چون برآمد ز كوه چشمه نور
كرد از آفاق چشم بد را دور
صبج چون عنكبوت اصطرلاب
بر عمود زمين تنيد لعاب
بادي آمد به كف گرفته چراغ
باغبان را به شهر برد ز باغ
خواجه برزد علم به سلطاني
رست ازان بند و بنده فرماني
ز آتش عشقبازي شب دوش
آمده خاطرش چو ديگ به جوش
چون به شهر آمد از وفاداري
كرد مقصود را طلبكاري
ماه دوشينه را رساند به مهد
بست كابين چنانكه باشد عهد
در ناسفته را به مرجان سفت
مرغ بيدار گشت و ماهي خفت
گر بيني ز مرغ تا ماهي
همه را باشد اين هواخواهي
دولتي بين كه يافت آب زلال
وانگهي خورد ازو كه بود حلال
چشمهاي يافت پاك چون خورشيد
چون سمن صافي و چو سيم سپيد
در سپيديست روشنائي روز
وز سپيديست مه جهان افروز
همه رنگي تكلف اندودست
جز سپيدي كه او نيالودست
هرچ از آلودگي شود نوميد
پاكيش را لقب كنند سپيد
در پرستش به وقت كوشيدن
سنت آمد سپيد پوشيدن
چون سمن سينه زين سخن پرداخت
شه در آغوش خويش جايش ساخت
وين چنين شب بسي به ناز و نشاط
سوي هر گنبدي كشيد بساط
به روي اين آسمان گنبدساز
كرده درهاي هفت گنبد باز
شه چو تنگ آمدي ز تنگي كار
يك سواره برون شدي به شكار
صيد كردي و شادمانه شدي
چون شدي شاد سوي خانه شدي
چون شد آن روز غم عنان گيرش
رغبت آمد به سوي نخجيرش
يك تنه سوي صيد رفت برون
تا ز دل هم به خون بشويد خون
كرد صيدي چنانكه بودش راي
غصه را دست بست و غم را پاي
چون ز صيد پلنگ و شير و گراز
خواست تا سوي خانه گردد باز
در تك و تاب زانكه تاخته بود
مغزش از تشنگي گداخته بود
گرد برگرد آن زمين بشتافت
آب تا بيش جست كمتر يافت
ديد دودي چو اژدهاي سياه
سر برآورده در گرفتن ماه
كوهه بر كوهه پيچ پيچ كنان
برصعود فلك بسيچ كنان
گفت آن دود گرچه زاتش خاست
از فروزندش آب بايد خواست
چون بر آن دود رفت گامي چند
خرگهي ديد بركشيده بلند
گلهٔ گوسفند سم تا گوش
گشته در آفتاب يخني جوش
سگي آويخته ز شاخ درخت
بسته چون سنگ دست و پايش سخت
سوي خرگاه راند مركب تيز
ديد پيري چو صبح مهرانگيز
پير چون ديد ميهمان برجست
به پرستشگري ميان دربست
چون زمين ميهمان پذيري كرد
و آسمان را لگامگيري كرد
اولش پيشكش درود آورد
وانگه از مركبش فرود آورد
هر چه در خانه داشت ما حضري
پيشش آورد و كرد لابه گري
گفت شك نيست كاين چنين خواني
نيست درخورد چون تو مهماني
ليك از آبادي اينطرف دورست
خوان اگر بينواست معذورست
شه چو نان پاره شبان را ديد
شربتي آب خورد و دست كشيد
گفت نان آنگهي خورم كه نخست
زانچه پرسم خبردهي به درست
كين سگ بسته مستمند چراست
شيرخانه است گرگ بند چراست
پير گفت اي جوان زيبا روي
گويمت آنچه رفت موي به موي
اين سگي بود پاسبان گله
من بدو كرده كار خويش يله
از وفاداري و اميني او
شاد بودم به همنشيني او
گر كله دور داشتي همه سال
دزد را چنگ و گرگ را چنگال
من بدو داده حرز خانه خويش
خوانده او را نه سگ شبانهٔ خويش
و او به دندان و چنگ دشمن سوز
بازوي آهنين من شب و روز
گر من از دشت رفتمي سوي شهر
گله از پاس او گرفتي بهر
ور شدي شغل من به شهر دراز
گله را او به خانه بردي باز
چند سالم يتاق داري كرد
راست بازي و راست كاري كرد
تا يكي روز بر صحيفهٔ كار
گله را نقش بر زدم به شمار
هفت سر گوسفند كم ديدم
غلطم در حساب ترسيدم
بعد يك هفته چون شمردم باز
هم كم آمد به كس نگفتم راز
پاس ميداشتم به راي و به هوش
در خطاي كسم نيامد گوش
گر چه ميداشتم به شبها پاس
نشدم هيچ شب حريف شناس
وانك آگاهتر به كار از من
پاسبانتر هزار بار از من
باز چون كردم آن شمار درست
هم كم آمد چنانكه روز نخست
همه شب خاطرم به غم ميبود
كز گله گوسفند كم ميبود
ده ده و پنج پنچ ميپرداخت
چون يخي كو به آفتاب گداخت
تا به حدي كه عامل صدقات
آنچه ماند از منش ستد به زكات
اوفتادم من بياباني
از گله صاحبي به چوپاني
نرم كرد آن غم درشت مرا
در جگر كار كرد و كشت مرا
گفتم اين رخنه گر ز چشم بدست
دستكار كدام دام و ددست
با سگي اين چنين كه شيري كرد
كيست كاين آشنا دليري كرد
تا يكي روز بر كناره آب
خفته بودم درآمدم از خواب
همچنان سرنهاده بر سر چوب
دست و پائي كشيده بي آشوب
ماده گرگي ز دور ديدم چست
كامد و شد سگش برابر سست
خواند سگ را به سگ زباني خويش
سگ دويدش به مهرباني پيش
گرد او گشت و گرد ميافشاند
گه دم و گه دبوس ميجنباند
عاقبت بر سرين گرگ نشست
كام دل راند و رفت كار از دست
آمد و خفت و آرميد تنش
مهر حق السكوت بر دهنش
گرگ چون رشوه داده بود ز پيش
جست حق القدوم خدمت خويش
گوسفندي قوي كه سر گله بود
پايش از بار دنبه آبله بود
برد و خوردش به كمترين نفسي
وين چنين رشوه خورده بود بسي
سگ ملعون به شهوتي كه براند
گلهاي را به دست گرگ بماند
گلهاي را كه كارسازي كرد
در سر كار عشقبازي كرد
چند نوبت معاف داشتمش
او خطا كرد و من گذاشتمش
تا هم آخر گرفتمش با گرگ
بستمش بر چنين خطاي بزرگ
كردمش در شكنجه زنداني
تاكند بنده بنده فرماني
سگ من گرگ راه بند منست
بلكه قصاب گوسفند منست
بر امانت خيانتي بردوخت
وان اميني به خائني بفروخت
رخصت آن شد كه تا نخواهد مرد
از چنين بند جان نخواهد برد
هر كه با مجرمان چنين نكند
هيچكس بر وي آفرين نكند
شاه بهرام ازان سخنداني
عبرتي برگرفت پنهاني
اين سخن رمز بود چون دريافت
خورد چيزي و سوي شهر شتافت
گفت با خود كزين شبانهٔ پير
شاهي آموختم زهي تدبير
در نمودار آدميت من
من شبانم گله رعيت من
اين كه دستور تيزبين منست
در حفاظ گله امين منست
چون نماند اساس كار درست
از امين رخنه باز بايد جست
تا بگويد كه اين خرابي چيست
اصل و بنياد اين خرابي كيست
چون به شهر آمد از گماشتگان
خواست مشروح بازداشتگان
چون در آن روزنامه كرد نگاه
روز بر وي چو نامه گشت سياه
ديد سرگشته يك جهان مجروح
نام هر يك نبشته در مشروح
گفته در شرحهاي ماتم و سور
كشتن از شه شفاعت از دستور
نام شه را به جور بد كرده
نيكنامي به نام خود كرده
شاه دانست كان چه شيوه گريست
دزد خانه به قصد خانه بريست
چون سگي كو گله به گرگ سپرد
شيون انگيخت با شبانه كرد
خود سگان در سگي چنين باشند
بخروشند چونكه بخراشند
مصلحت ديد بازداشتنش
روز كي ده فرو گذاشتنش
گفت اگر مانمش به منصب خويش
كس به رفعش قلم نيارد پيش
چون ز حشمت كنم درش را دور
در شب تيره به نمايد نور
بامدادان كه روز روشن گشت
شب تاريك فرش خود بنوشت
صبح يك زخمي دو شمشيري
داد مه را ز خون خود سيري
بارگه بر سپهر زد بهرام
بار خود كرد بر خلايق عام
مهتران آمدند از پس و پيش
صف كشيدند بر مراتب خويش
راست روشن درآمد از در كاخ
رفت بر صدرگاه خود گستاخ
شه در او ديد خشمناك و درشت
بانگ برزد چنانكه او را كشت
كاي همه ملك من خراب از تو
رفته رونق ز ملك و آب از تو
گنج خود را به گوهر آكندي
گوهر و گنج من پراكندي
ساز و برگ از سپه گرفتي باز
تا سپه را نه برگ ماند و نه ساز
خانهٔ بندگان من بردي
پاي در خون هركس افشردي
از رعيت بجاي رسم و خراج
گه كمر خواستي و گاهي تاج
حق نعمت گذاشتي از ياد
نيست شرمت ز من كه شرمت باد
هست بر هر كسي به ملت خويش
كفر نعمت ز كفر ملت پيش
حق نعمت شناختن در كار
نعمت افزون دهد به نعمت خوار
از تو بر من چه راست روشن گشت
راستي رفت و روشني بگذشت
لشگر و گنج را رساندي رنج
تا نه لشگر به جاي ماند و نه گنج
چه گمان بردهاي كه وقت شراب
غافلانه مرا ربايد خواب
رخنه سازي تو دست مستان را
بشكني پاي زيردستان را
بهر من باد خاك اگر بهرام
تيغ فرمش كند چون گيرد جام
گر ز خود غافلم به باده و رود
نيستم غافل از سپهر كبود
زين سخن صد هزار چنبر ساخت
همه در گردن وزير انداخت
پس بفرمود تا زباني زشت
سوي دوزخ دواندش ز بهشت
از عمامه كمند كردنش
در كشيدند و بند كردنش
پاي در كنده دست در زنجير
اين چنين كس وزر بود نه وزير
چون بدان قهرمان در آمد قهر
شه منادي روانه كرد به شهر
تا ستمديدگان در آن فرياد
داد خواهند و شه دهدشان داد
چون شنيدند جمله خيل و سپاه
سرنهادند سوي حضرت شاه
شه به زندانيان چنين فرمود
كز دل دردناك خون آلود
هركسي جرم خود پديد كند
بند خود را بدان كليد كند
بنديان ز بند جسته برون
آمدند از هزار شخص فزون
شاه از آن جمله هفت شخص گزيد
هر يكي را ز حال خود پرسيد
گفت با هر يكي گناه تو چيست
از كجائي و دودمان تو كيست
چون به تثليث مشتري و زحل
شاه انجم ز حوت شد به حمل
سبزه خضر وش جواني يافت
چشمهٔ آب زندگاني يافت
ناف هر چشمه رود نيلي شد
هر سبيلي به سلسبيلي شد
مشك برگشت خاك عودي پوش
نافه خر گشت باد نافه فروش
اعتدال هواي نوروزي
راست رو شد به عالم افروزي
باد نوروزي از قباله نو
با رياحين نهاد جان به گرو
رستني سر برون زد از دل خاك
زنگ خورشيد گشت از آينه پاك
شبنم از دامن اثير نشست
گرمي اندام زمهرير شكست
برف كافوري از گريوه كوه
رود را زاب ديده داد شكوه
سبزه گوهر زدود بينش را
داد سرسبزي آفرينش را
نرگستر به چشم خواب آلود
هر كرا چشم بود خواب ربود
باد صبح از نسيم نافه گشاي
بر سواد بنفشه غاليه ساي
سرو كز سايه بادبانه زده
جعد شمشاد را به شانه زده
چشم نيلوفر از شكنجهٔ خواب
جان در انداخته به قلعهٔ آب
غنچههاي نو از شكوفه شاخ
كرده لؤلوا چو برگ لاله فراخ
سوسن از بهر تاج نرگس مست
شوشه زر نهاده بر كف دست
از شمايل شمامههاي بهار
بيقيامت ستاره كرده نثار
شنبليد سرشك در ديده
زعفران خورده باز خنديده
كاتب الوحي گل به آب حيات
بر شقايق به خون نوشته برات
برگ نسرين به گوهر آمودن
شاخ سوسن به توتيا سودن
جعد بر جعد بسته مرزنگوش
ديلم آسا فكنده بر سر دوش
گشته هم برگ و هم گيا راضي
اين به مقراضه آن به مقراضي
سنبل از خوشهاي مشگ انگيز
برقرنفل گشاده عطسهٔ تيز
داده خيري به شرط هم عهدي
ياسمن را خط وليعهدي
بوي سيسنبر از حرارت خويش
عقرب چرخ را گداخته نيش
غنچه با چشم گاو چشم به ناز
مرغ با گوش پيلگوش به راز
گل كافور بوي مشك نسيم
چون بناگوش يار در زر و سيم
مشك بيد از درخت عود نشان
گاه كافور و گاه مشك فشان
ارغوان و سمن برابر ديد
رايتي بركشيده سرخ و سپيد
ز آفت بيد برگ بادخزان
شاخ پر برگ بيد دست گزان
گل كمر بسته در شهنشاهي
خاك چون باد در هوا خواهي
بلبل آواز بركشيده چو كوس
همه شب تا به وقت بانگ خروس
سرخ گل را به سبز ميداني
پنج نوبت زنان به سلطاني
برسر سرو بانگ فاختگان
چون طرب رود دلنواختگان
ناي قمري به ناله سحري
خنده برده ز كام كبك دري
بانگ دراج بر حوالي كشت
كرده تقطيع بيتهاي بهشت
زند باف از بهشت نامه زند
در شب آورد و خواند حرفي چند
عندليب از نواي تيز آهنگ
گشته باريك چون بريشم چنگ
باغ چون لوح نقشبند شده
مرغ و ماهي نشاطمند شده
شاه بهرام در چنين روزي
كرد شاهانه مجلس افروزي
از نمودار هفت گنبد خويش
گنبدي ز آسمان فراخته بيش
چاربندي رسيد پيكي چست
راه شش طاق هفت گنبد جست
چون درآمد در آن بهشتي كاخ
شد دلش چون در بهشت فراخ
كرد بر خسروآفرين دراز
كافرين كرده بود برد نماز
گفت باز از نگارخانه چين
جوش لشگر گرفت روي زمين
ماند پيمان شاه را فغفور
شد دگر ره ز نيك عهدي دور
چينيان را وفا نباشد و عهد
زهرناك اندرون و بيرون شهد
لشگري تيغ بركشيده به اوج
تا به جيحون رسيده موج به موج
سيلي آمد گرفت صحرائي
هر نهنگي درو چو دريائي
گر شه اين شغل را بدارد پاس
چينيان خون ما خورند به طاس
شه چو از فتنه يافت آگاهي
در بلا ديد عافيت خواهي
پيشتر زانكه در سرآيد دام
دامن از مي كشيد و دست از جام
راي آن زد كه از كفايت و راي
خصم را چون به سر درارد پاي
جز به گنج و سپه نديد پناه
كالت نصرت است گنج و سپاه
چون سپه باز جست پنج نديد
چون به گنجينه رفت گنج نديد
هم تهي ديد گنج آكنده
هم سليح و سپه پراكنده
ماند عاجز چو شير بي دندان
طوق زنجير و مملكت زندان
شه شنيدم كه داشت دستوري
ناخدا ترسي از خدا دوري
نام خود كرده زان جريده كه خواست
راست روشن ولي نه روشن و راست
روشن و راستيش بس باريك
راستي كوژ و روشني تاريك
داده شه را به نام نيك غرور
واو ز تعليق نيكنامي دور
تا وزارت به حكم نرسي بود
در وزارت خداي ترسي بود
راست روشن چو زو وزارت برد
راستيها و روشنيها مرد
شه چو مشغول شد به نوش و به ناز
او به بيداد كرد دست دراز
فتنه ميساخت مصلحت ميسوخت
ملك ميجست و مال مياندوخت
نايب شاه را به زر و به زيب
داد بر كيمياي فتنه فريب
گفت خلق آرزو طلب شدهاند
شوخ و گستاخ و بيادب شدهاند
نعمت ما ز راه سيريشان
داده در كار ما دليريشان
گر نماليمشان به رأي و به هوش
ملك را چشم بد بمالد گوش
مردماني بدند و بد گهرند
يوسفاني ز گرگ و سگ بترند
گرگ را گرگ بند بايد كرد
رقص روباه چند بايد كرد
خاكياني كه زاده ز ميند
ددگاني به صورت آدميند
ددگان بر وفا نظر ننهند
حكم را جز به تيغ سرننهند
خوانده باشي ز درس غمزدگان
كه سياوش چه ديد از ددگان
جاه جمشيد خوار چون كردند
سر دارا به دار چون كردند
مالشان حوضه است و ايشان سير
گندد آب را به حوض ماند دير
آب كز خاك تيرهفش گردد
هم به تدبير خاك خوش گردد
شاه اگر مست خصم هشيارست
شحنه گر خفته دزد بيدارست
چون سياست زياد شاه شود
پادشاهي برو تباه شود
از شهي كو سياست انگيزد
دشمن و ديو هر دو بگريزد
ديو باشد رعيت گستاخ
چون گذاري نهند پاي فراخ
جهد آن كن كه از سياست خويش
نشكني رونق رياست خويش
نفريبي به آشنائي كس
كس خود تيغ خودشناسي و بس
شه به اميد ماست باده پرست
من قلم دارم و تو تيغ به دست
از تو قهر آيد و زمن تدبير
هر كه گويم گرفتني است بگير
محتشم را به مال مالش كن
بيدرم را به خون سگالش كن
نيك و بد هر دو هست بر تو حلال
از بدان جان ستان ز نيكان مال
خوار كن خلق را به جاه و به چيز
تا بماني به چشم خلق عزيز
چون رعيت زبون و خوار بود
ملك پيوسته برقرار بود
نايب شه ز روي سرمستي
كرد با او به جور همدستي
به جفائي كه او نمودش راه
جور ميكرد بر رعيت شاه
تا به حدي كه خواري از حد برد
هيچكس را به هيچ كس نشمرد
در ستمكارگي پي افشردند
ميگرفتند و خانه ميبردند
در ده و شهر جز نفير نبود
سخني جز گرفت و گير نبود
تا در آن مملك به اندك سال
هيچكس را نه ملك ماند و نه مال
همه را راست روشن از كم و بيش
راست و روشن ستد به رشوت خويش
از زر و گوهر و غلام و كنيز
در ولايت نماند كس را چيز
اوفتاد از كمي نه از بيشي
محتشمتر كسي به درويشي
خانهداران ز جور خانه بران
خانه خويش مانده بر دگران
شهري و لشگري ز جان بستوه
همه آواره گشته كوه به كوه
در نواحي نه گاو ماند و نه كشت
دخل را كس فذالكي ننوشت
چون ولايت خراب شد حالي
دخل شاه از خزانه شد خالي
جز وزيري كه خانه بودش و گنج
حاصل كس نبود جز غم و رنج
شاه را چون به ساز كردن جنگ
گنج و لشگر نبود شد دلتنگ
منهيان را يكان يكان به درست
يك به يك حال آن خرابي جست
كس ز بيم وزير عالم سوز
آنچه شب رفت و انگفت به روز
هركسي عذري از دروغ انگيخت
كاين تهي دست گشت و آن بگريخت
بر زمين هيچ دخل و دانه نماند
لاجرم گنج در خزانه نماند
شد ز بي مكسبي و بي مالي
ملك شه از مؤديان خالي
شه چو شفقت برد فراز آيند
بر عملهاي خويش باز آيند
شاه را آن بهانه سير نكرد
ليك بي وقت جنگ شير نكرد
از بد گنبد جفا پيشه
كرد چندانكه بايد انديشه
ره به سامان كار خويش نبرد
جهد خود با زمانه پيش نبرد
لعل پيوند اين علاقه در
كز گهر كرد گوش گيتي پر
گفت چون هفت گنبد از مي و جام
آن صدا باز داد با بهرام
عقل در گنبد دماغ سرش
داد از ين گنبد روان خبرش
كز صنم خانههاي گنبد خاك
دور شو كز تو دور باد هلاك
گنبد مغز شاه جوش گرفت
كز فسون و فسانه گوش گرفت
ديد كين گنبد بساط نورد
از همه گنبدي برآرد گرد
هفت گنبد بر آسمان بگذاشت
اوره گنبد ديگر برداشت
گنبدي كز فنا نگردد پست
تا قيامت برو بخفتد مست
هفت موبد بخواند موبد زاد
هفت گنبد به هفت موبد داد
در زد آتش به هر يكي ناگاه
معني آن شد كه كردش آتشگاه
سرو بن چون به شصت رسيد
ياسمن بر سر بنفشه دميد
از سر صدق شد خداي پرست
داشت از خويشتن پرستي دست
روزي از تخت و تاج كرد كنار
رفت با ويژگان خود به شكار
در چنان صيد و صيد ساختنش
بود بر صيد خويش تاختنش
لشگر از هر سوئي پراكندند
هر يكي گور و آهو افكندند
ميل هر يك به گور صحرائي
او طلبكار گور تنهائي
گور جست از براي مسكن خويش
آهو افكند ليك از تن خويش
گور و آهو مجوي ازين گل شور
كاهوش آهوست و گورش گور
عاقبت گوري از كناره دشت
آمد و سوي گورخان بگذشت
شاه دانست كان فرشته پناه
سوي مينوش مينمايد راه
كرد بر گور مركب انگيزي
داد يكران تند را تيزي
از پي صيد مينمود شتاب
در بيابان و جايهاي خراب
پر گرفته نوند چار پرش
وز وشاقان يكي دو بر اثرش
بود غاري در آن خرابستان
خوشتر از چاه يخ به تابستان
رخنهٔ ژرف داشت چون ماهي
هيچكس را نه بر درش راهي
گور در غار شد روان و دلير
شاه دنبال او گرفته چو شير
اسب در غار ژرف راند سوار
گنج كيخسروي رساند به غار
شاه را غار پردهدار شده
و او هم آغوش يار غار شده
وان وشاقان به پاسداري شاه
بر در غار كرده منزلگاه
نه ره آنكه در خزند به غار
نه سرباز پس شدن به شكار
ديده بر راه مانده با دم سرد
تاز لشگر كجا برآيد گرد
چون زماني بران كشيد دراز
لشگر از هر سوئي رسيد فراز
شاه جستند و غار ميديدند
مهره در مغز مار ميديدند
آن وشاقان ز حال شاه جهان
باز گفتند آنچه بود نهان
كه چو شه بر شكار كرد آهنگ
راند مركب بدين كريچهٔ تنگ
كس بدين داوري نشد ياور
وين سخن را نداشت كس باور
همه گفتند كاين خيال بدست
قول نابالغان بيخرد است
خسرو پيلتن به نام خداي
كي در اين تنگناي گيرد جاي
و آگهي نه كه پيل آن بستان
ديد خوابي و شد به هندوستان
بند بر پيلتن زمانه نهاد
پيل بند زمانه را كه گشاد
بر نشان دادن خليفهٔ تخت
ميزدند آن وشاقگان را سخت
ز آه آن طفلگان دردآلود
گردي از غار بردميد چو دود
بانگي آمد كه شاه در غارست
باز گرديد شاه را كارست
خاصگاني كه اهل كار شدند
شاه جويان درون غار شدند
غار بن بسته بود و كس نه پديد
عنكبوتيان بسي مگس نه پديد
صدره از آب ديده شستندش
بلكه صد باره باز جستندش
چون نديدند شاه را در غار
بر در غار صف زدند چو مار
ديدها را به آب تر كردند
مادر شاه را خبر كردند
مادر آمد چو سوخته جگري
وز ميان گم شده چنان پسري
جست شه را نه چون كسان دگر
كو به جان جست و ديگران به نظر
گل طلب كرد و خار در بريافت
تا پسر بيش جست كمتر يافت
زر فرو ريخت پشته پشته چو كوه
تا كنند آن زمين گروه گروه
چاه كند و به كنج راه نيافت
يوسف خويش را به چاه نيافت
زان زمينها كه رخنه كرد عجوز
مانده آن خاك رخنه رخنه هنوز
آن شناسندگان كه دانندش
غار بهرام گور خوانندش
تا چهل روز خاك ميكندند
در جهان گوركن چنين چندند
شد زمين كنده تا دهانه آب
كسي آن گنج را نديد به خواب
آنكه او را بر آسمان رختست
در زمين باز جستنش سخت
در زمين جرم و استخوان باشد
و آسماني بر آسمان باشد
هر جسد را كه زير گردونست
مادري خاك و مادري خونست
مادر خون بپرورد در ناز
مادر خاك ازو ستاند باز
گرچه بهرام را دو مادر بود
مادر خاك ازو ستاند باز
كانچنانش ستد كه باز نداد
ساز چاره به چاره ساز نداد
مادر خون ز جور مادر خاك
كرد خود را به درد و رنج هلاك
چون تبش برزد از دماغش جوش
آمد آواز هاتفيش به گوش
كي به غفلت چو دام و دد پويان
شير مرغان غيب را جويان
به تو يزدان وديعتي بسپرد
چونكه وقت آمد آن وديعت برد
بر وداع وديعت دگران
خويشتن را مكش چو بيخبران
باز پس گرد و كارخويش بساز
دست كوتاه كن ز رنج دراز
چون ز هاتف چنين شنيد پيام
مهر برداشت مادر از بهرام
رفت و آن دل كه داشت دربندش
كرد مشغول كار فرزندش
تاج و تختش به وارثان بسپرد
هر كه زو وارثي بماند نمرد
اي ز بهرام گور داده خبر
گور بهرام جوي ازين بگذر
نه كه بهرام گور باما نيست
گور بهرام نيز پيدا نيست
آن چه بيني كه وقتي از سر زور
نام داغي نهاد بر تن گور
داغ گورش مبين به اول بار
گور داغش نگر به آخر كار
گر چه پاي هزار گور شكست
آخر از پايمال گور نرست
خانه خاكدان دو در دارد
تا يكي را برد يكي آرد
اي سه گز خاك و پهني تو گزي
چار خم در دكان رنگرزي
هر نواله كه معده تو پزد
خلطي آن را به رنگ خود برزد
از سرو پاي تا به گردن و گوش
هست ازين چار خلط عاريه پوش
بر چنين رنگهي عاريه ساز
چه نهي دل كه داد بايد باز
غايباني كه روي بسته شدند
از چنين رنگ و بوي رسته شدند
تا قيامت قيام ننمايد
كس رخ بسته باز نگشايد
ره ره خوف و شب شب خطرست
شحنه خفتست و دزد بر گذرست
خاكساران به خاك سير شوند
زير دستان به دست زير شود
چون تو باري ز دست بالايي
زير هر دست خون چه پالائي
آسمان زير دست خواهي خيز
پاي بالا نه از زمين بگريز
ميرو و هيچگونه باز مبين
تا نيفتي از آسمان به زمين
انجم آسمان حمايل تست
چيستند آنهمه وسايل تست
تنگي جمله را مجال توئي
تنگلوشاي اين خيال توئي
هر يك از تو گرفته تمثالي
تو چهگيري ز هر يكي فالي
آنچه آنهاكند توئي آن نور
وانچه اينها خرد توئي زان دور
جز يكي خط كه نقطه پرور تست
آن دگر حرفها ز دفتر تست
آفرين را توئي فرشته پاس
و آفريننده را دليل شناس
نيك مردي ببين كه بد نشوي
با دداني نگر كه دد نشوي
آنچه داري حساب نيك و بدست
و آنچه خواهي ولايت خردست
يا دري زن كه قحط نان نبود
يا چنان شو كه كس چنان نبود
ديده كو در حجاب نور افتد
ز آسمان و فرشته دور افتد
چاشني گير آسمان زميست
ميزبان فرشته آدميست
روي ازين چار سوي غم برتاب
چند ازين خاك و باد و آتش و آب
حجرهاي با چهار دود آهنگ
بر دل و ديده چون نباشد تنگ
دو دري شد چون كوي طراران
چار بندي چو بند عياران
پيش ازان كت برون كنند ز ده
رخت بر گاو و بار بر خر نه
ره به جان رو كه كالبد كندست
بار كم كن كه باركي تندست
مردهاي را كه حال بد باشد
ميل جان سوي كالبد باشد
وانكه داند كه اصل جانش چيست
جان او بي جسد تواند زيست
تانپنداري اي بهانه بسيچ
كاين جهان و آن جهان و ديگرهيچ
طول و عرض وجود بسيارست
وانچه در غور ماست اين غارست
هست چند آفريده زينها دور
كاگهي نيستشان ز ظلمت و نور
آفرينش بسي است نيست شكي
و آفريننده هست ليك يكي
نقش اين هفت لوح چار سرشت
ز ابتدا جز يكي قلم ننبشت
گر نه هفت ار چهار صد باشد
زير يك داد و يك ستد باشد
اولين نقطه و آخرين پرگار
از يكي و يكي نگردد كار
در دويها مبين و در وصلش
در يكي بين و در يكي اصلش
هر دوي اول از يكي شد راست
هم يكي ماند چون دوي برخاست
هر كه آيد درين سپنج سراي
بايدش باز رفتن از سرپاي
در وي آهسته رو كه تيز هشست
دير گير است ليك زود كشست
گر چه در داوري زبونكش نيست
از حسابش كسي فرامش نيست
گر كني صد هزار باز چست
نخوري بيش از آنكه روزي توست
حوضهاي دارد آسمان يخ بند
چند ازين يخ فقع گشائي چند
در هوائي كزان فسرده شوي
پيش از آن زنده شو كه مرده شوي
آنكه چون چرخگرد عالم گشت
عاقبت جمله را گذاشت و گذشت
عالم هيچكس به هيچش كشت
چرخ پيچان به چرخ پيچش گشت
از غرضهاي اين جهاني خويش
باز برخور به زندگاني خويش
تا چو شمشير و تير جان آهنج
هرچ ازانت برد نداري رنج
از جهان پيش ازانكه در گذري
جان ببر تا ز مرگ جان ببري
خانه را خوار كن خورش را خرد
از جهان جان چنين تواني برد
در دو چيز است رستگاري مرد
آنكه بسيار داد و اندك خورد
هر كه در مهتري گذارد گام
زين دو نام آوري برارد نام
هيچ بسيار خوار پايه نديد
هيج كم ده به پايگه نرسيد
دره محتسب كه داغ نهست
از پي دوغ كم دهان دهست
در چنين ده كسي دها دارد
كه بهي را به از بها دارد
در جهان خاص و عام هر دو بسيست
نه كه خاص اين جهان ز بهر كسيست
چه توان دل در آن عمل بستن
كو به عزل تو باشد آبستن
هر عمارت كه زير افلاكست
خاك بر سر كنش كه خود خاكست
بگذر از دام اوي و دير مباش
منبرت دار شد دلير مباش
زنده رفتن به دار بر هوسست
زنده بر دار يك مسيح بست
گر زميني رسد به چرخ برين
هم زمينش فرو كشد به زمين
گر كسي بر فلك رساند تاج
هفت كشور كشد به زير خراج
بينيش ناگهان شبي مرده
سر فرو برده درد سر برده
خاك بي خسف لاابالي نيست
گنج دانش ز مار خالي نيست
رطبي كو كه نيستش خاري
يا كجا نوش مهره بي ماري
حكم هر نيك و بد كه در دهرست
زهر در نوش و نوش در زهرست
كه خورد؟ نوش پارهاي در پيش
كز پي آن نخورد بايد نيش
نيش و نوش جهان كه پيش و پسست
دردم و در دم يكي مگسست
نبود در حجاب ظلمت و نور
مهره خر ز مهر عيسي دور
كيست كو بر زمين فرازد تخت
كاخرش هم زمين نگيرد سخت
يارب آن ده كه آرد آساني
ناورد عاقبت پشيماني
بر نظامي در كرم بگشاي
در پناه تو سازش جاي
اولش دادهاي نكو نامي
آخرش ده نكو سرانجامي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد