من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۳ - ديدن بهرام صورت هفت پيكر را در خورنق

۳۳ بازديد


شاه روزي رسيده بود ز دشت
در خورنق به خرمي مي‌گشت
حجره‌اي خاص ديد در بسته
خازن از جستجوي آن رسته
شه در آن حجره نانهاده قدم
خاصگان و خزينه‌داران هم
گفت اين خانه قفل بسته چراست
خازن خانه كو كليد كجاست
خازن آمد به شه سپرد كليد
شاه چون قفل بر گشاد چه ديد
خانه‌اي ديد چون خزانه گنج
چشم بيننده زو جواهر سنج
خوشتر از صد نگار خانه چين
نقش آن كارگاه دست گزين
هرچه در طرز خرده كاري بود
نقش ديوار آن عماري بود
هفت پيكر در او نگاشته خوب
هر يكي زان به كشوري منسوب
دختر راي هند فورك نام
پيكري خوبتر ز ماه تمام
دخت خاقان بنام يغما ناز
فتنه لعبتان چين و طراز
دخت خوارزم شاه نازپري
كش خرامي بسان كبك دري
دخت قلاب شاه نسرين نوش
ترك چيني طراز رومي پوش
دختر شاه مغرب آزريون
آفتابي چو ماه روز افزون
دختر قيصر همايون راي
هم همايون و هم به نام هماي
دخت كسري ز نسل كيكاووس
درستي نام و خوب چون طاوس
در يكي حلقه حمايل بست
كرده اين هفت پيكر از يك دست
هر يكي با هزار زيبائي
گوهر افروز نور بينائي
در ميان پيكري نگاشته نغز
كان همه پوست بود وين همه مغز
نوخطي در نشانده در كمرش
غاليه خط كشيده بر قمرش
چون سهي سرو برفراخته سر
زده در سيم تاج تا به كمر
آن بتان ديده برنهاده بدو
هر يكي دل به مهر داده بدو
او در آن لعبتان شكر خنده
وانهمه پيش او پرستنده
بر نوشته دبير پيكر او
نام بهرام گور بر سر او
كان چنانست حكم هفت اختر
كاين جهان جوي چون برآرد سر
هفت شهزاده راز هفت اقليم
در كنار آورد چو در يتيم
مانه اين دانه را به خود كشتيم
آنچه اختر نمود بنوشتيم
گفت تا باشد از نمونش راي
گفتن از ما و ساختن ز خداي
شاه بهرام كين فسانه بخواند
در فسون فلك شگفت بماند
مهر آن دختران زيباروي
در دلش جاي كرده موي به موي
ماديانان گشن و فحل شموس
شيرمردي جوان و هفت عروس
رغبت كام چون فزون فكند
دل تقاضاي كام چون نكند
گرچه آن كارنامه راه زدش
شادماني شد از يكي به صدش
زانكه بر عمرش استواري داد
بر مرادش اميدواري داد
در مداراي مرد كار كند
هرچه او را اميدوار كند
شه چو زان خانه رخت بيرون برد
قفل بر زد به خازنش بسپرد
گفت اگر بشنوم كه هيچكسي
قفل ازين در جدا كند نفسي
هم در اين خانه خون او ريزم
سرش از گردنش درآويزم
در همه خيل خانه از زن و مرد
سوي آن خانه كس نگاه نكرد
وقت وقتي كه شاه گشتي مست
سوي آن در شدي كليد به دست
در گشادي و در شدي به بهشت
ديدي آن نقشهاي خوب سرشت
مانده چون تشنه‌اي برابر آب
به تمناي آن شدي در خواب
تا برون شد سر شكارش بود
كامد آن خانه غمگسارش بود


بخش ۱۷ - پاسخ دادن بهرام ايرانيان را

۳۲ بازديد


چونكه خواننده خواند نامه تمام
جوش آتش برآمد از بهرام
باز خود را به صد توانائي
داد چون زيركان شكيبائي
با چنان گرميي نكرد شتاب
بعد از انديشه باز داد جواب
كانچه در نامه كاتبان راندند
گوش كردم چو نامه بر خواندند
گرچه كاتب نبوده چابك دست
پند گوينده را عياري هست
آنچه بر گفته شد ز راي بلند
مي‌پسندم كه هست جاي پسند
من كه در پيش من چه خاك و چه سيم
سر فرو ناورم به هفت اقليم
ليك ملكي كه ماندم از پدران
عيب باشد كه هست با دگران
گر پدر دعوي خدائي كرد
من خدا دوستم خرد پرورد
هست بسيار فرق در رگ و پوست
از خدا دوست تا خدائي دوست
من به جرم نكرده معذورم
كز بزهكاري پدر دورم
پدرم ديگر است و من دگرم
كان اگر سنگ بود من گهرم
صبح روشن ز شب پديد آيد
لعل صافي ز سنگ مي‌زايد
نتوان بر پدر گوائي داد
كه خداتان از او رهائي داد
گر بدي كرد چون به نيكي خفت
از پس مرده بد نبايد گفت
هركجا عقل پيش رو باشد
بد بد گو ز بد شنو باشد
هركه او در سرشت بد گهرست
گفتنش بد شنيدنش بترست
بگذريد از جنايت پدرم
بگذاريد از آنچه بي‌خبرم
من اگر چشم بدنگيرد راه
عذر خواهم از آنچ رفت گناه
پيش از اين گر چو غافلان خفتم
اينك اينك به ترك آن گفتم
مقبلي را كه بخت يار بود
خفتنش تا به وقت كار بود
به كه با خواب ديده نستيزد
خسبد اما به وقت برخيزد
خواب من گرچه بود خوابي سخت
از سرم هم نبود خالي بخت
كرد بيدار بختيم ياري
دادم از خواب سخت بيداري
بعد ازين روي در بهي دارم
دل ز هر غفلتي تهي دارم
نكنم بي‌خودي و خودكامي
چون شدم پخته كي كنم خامي
مصلحان را نظر نواز شوم
مصلحت را به پيش باز شوم
در خطاي كسي نظر نكنم
طمع مال و قصد سر نكنم
از گناه گذشته نارم ياد
با نمودار وقت باشم شاد
باشما آن كنم كه بايد كرد
وز شما آن خورم كه شايد خورد
ناورم رخنه در خزينه كس
دل دشمن كنم هزينه و بس
نيك راي از درم نباشد دور
بد و بد راي را كنم مهجور
جز به نيكان نظر نيفروزم
از بدآموز بدنياموزم
دور دارم ز داوري آزرم
آن كنم كز خداي دارم شرم
زن و فرزند و ملك و مال همه
بر من ايمن‌تر از شبان و رمه
نان كس را به زور نگشايم
بلكه نانش به نان‌بر افزايم
نبرد ديو آرزوم از راه
آرزو را گرو كنم به گناه
ننمايم به چشم بيننده
آنچه نپسندد آفريننده
چون شه اين گفت ورايها شد راست
پيرتر موبد از ميان برخاست
گفت ما را تو از خداوندي
هم خرد بخش و هم خردمندي
هرچه گفتي ز راي خوب سرشت
خردش بر نگين دل بنوشت
سر تو زيبي كه سروري همه را
سر شبان هم تو شايي اين رمه را
تاجداري سزاي گوهر تست
تاج با ماست ليك بر سر تست
زند گشتاسبي به جز تو كه خواند
زنده‌دار كيان به جز تو كه ماند
زند گشتاسبي به جز تو كه خواند
زنده‌داركيان به جز تو كه ماند
تخمه بهمني و دارائي
ازتو مي‌پايد آشكارائي
ميوه نو توئي سيامك را
يادگار اردشير بابك را
تا كيومرث از سرير و كلاه
مي‌رود نسبت تو شاه به شاه
ملك با تو به اختياري نيست
در جهان جز تو تاجداري نيست
موبدان گر نوند و گر كهنند
همه از يك زبان در اين سخنند
ليك ما بندگان در اين بنديم
كه گرفتار عهد و سوگنديم
با نشيننده‌اي كه دارد تخت
دست عهدي شدست ما را سخت
كه نخواهيم تاج بي‌سر او
بر نتابيم چهره از در او
حجتي بايد استوار كنون
كارد آن عهد را ز عهده برون
تا در آيين خود خجل نشويم
نشكند عهد و تنگدل نشويم
شاه بهرام كاين جواب شنيد
پاسخي دادشان چنانكه سزيد
گفت عذر از شما روا نبود
عاقل آن به كه بي وفا نبود
اين مخالف كه تخت گير شماست
طفل من شد اگرچه پير شماست
تاجش از سر چنان به زير آرم
كه يكي موي ازو نيازارم
گرچه موقوف نيست شاهي من
بر مدارا و عذر خواهي من
شاهم و شاهزاده تا جمشيد
ملك ميراث من سياه و سپيد
تاج و تخت آلتست و شاهي نه
آلتي خواه باش و خواهي نه
هركه شد تاجدار و تخت‌نشين
تاج او آسمان و تخت زمين
تخت جمشيد و تاج افريدون
هردو دايم نماند تا اكنون
هركرا مايه بود سر به فراخت
از پي خويش تاج و تختي ساخت
من كه بر تاج و تخت ره دانم
تيغ دارم به تيغ بستانم
جاي من گر گرفت غداري
عنكبوتي تنيد بر غاري
اژدهائي رسيد بر در غار
وآنگه از عنكبوت خواهد بار؟
مور كي جنس جبرئيل بود
پشه كي مرد پاي پيل بود
گور چندان زند ترانه دلير
كه ننالند سپيد مهره شير
نزد خورشيد خاصه برج حمل
اين چنين صد چراغ را چه محل
خر كه با بالغان زبون گردد
چون به طفلان رسد حرون گردد
من به سختي به خانه دگران
خانه من به دست خانه بران
خورش خصم شهد يا شكر است
خورد من يا دلست يا جگر است
تيغ و دشنه به از جگر خوردن
دشنه بر ناف و تيغ برگردن
همه ملك عجم خزانه من
در عرب مانده خيلخانه من
گاه منذر فرستدم خواني
گاه نعمان فدا كند جاني
نان دهانم بدين كله‌داري
نان خورانم بدان گنه كاري
من چو شير جوان ولايت گير
جاي من كي رسد به روبه پير
كي منم كي برد مخالف تاج
جز به كي‌زاده كي دهند خراج
هست جاي كيان سزاي كيان
جز كيان را مباد جاي كيان
شاه مائيم و ديگران رهيند
ما پريم آن ديگر كسان تهيند
شاه بايد كه لشگر انگيزد
از سواري چه گرد برخيزد
مي كه پير مغان ز دست نهاد
جز به پور مغان نشايد داد
نيك دانيد كان چه مي‌گويم
راست كاري و راستي جويم
ليك از راه نيك پيماني
نز سر سركشي و سلطاني
آن كنم من كه وفق راي شماست
راي من جستن رضاي شماست
وانكه گفتيد حجتي بايد
كه بدو عهد بسته بگشايد
حجت آنست كز ميان دو شير
بهره آنرا بود كه هست دلير
بامدادان دو شير غرنده
خورشي در شكم نياكنده
وحشي تيز چنگ خشم‌آلود
كز دم آتشين برآرد دود
شير دار آورد به ميدانگاه
گرد بر گرد صف كشند سپاه
تاج شاهان ز سر به زير نهند
در ميان دو شرزه شير نهند
هركه تاج از دو شير بستاند
خلقش آنروز تاجور داند
چون سخن گفته شد به رفق و به راز
سخن دلفريب طبع نواز
نامه را مهر خود نهاد بر او
شرح و بسطي تمام داد بر او
به پرستندگان خويش سپرد
تا برندش چنانكه بايد برد
شه‌پرستان كه مهر شه ديدند
وان سخنهاي نغز بشنيدند
بازگشتند سوي خانه خويش
صورت شاه نو نهاده به پيش
گشته هريك ز مهرباني او
عاشق فر خسرواني او
همه گفتند شاه بهرامست
كه ملك گوهر و ملك نامست
نتوان برخلاف او بودن
آفتابي به گل بر اندودن
تند شيريست آن نبرده سوار
كاژدها را كند به تير شكار
چون شود تند شير پنجه گشاي
هيچكس پيش او ندارد پاي
بستاند سرير و تاج به زور
سروران را برد به پاي ستور
به كه گرمي در او نياموزيم
آتش كشته بر نيفروزيم
قصه شير و برگرفتن تاج
به چنين شرط نيست او محتاج
ليكن اين شير حجتي است بزرگ
كاگهي ماندهد ز روبه و گرگ
سوي درگه شدند جمله ز راه
باز گفتند شرط شاه به شاه
نامه خواندند و حال بنمودند
يك سخن بر شنوده نفزودند
پير تخت آزماي تاج‌پرست
تاج بنهاد و زير تخت نشست
گفت ازان تاج و تخت بي‌زارم
كه ازو جان به شير بسپارم
به كه زنده شوم ز تخت به زير
تا شوم كشته در ميان دو شير
مرد زيرك كجا دلير خورد
طعمه‌اي كز دهان شير خورد
وارث مملكت به تيغ و به جام
هيچكس نيست جز ملك بهرام
وارث ملك را دهيد سرير
صاحب افسر جوان بهست كه پير
من ازين شغل دركشيدم دست
نيستم شاه ليك شاه‌پرست
پاسخ آراستند ناموران
كاي سر خسروان و تاج‌سران
شرط ما با تو در خداوندي
نيست الا بدين خردمندي
چون به فرمان ما شدي بر تخت
هم به فرمان ما رها كن رخت
نيست بازي ز شير بردن تاج
تا چه شب بازي آورد شب داج
شرط او را به جاي خويش آريم
شير بنديم و تاج پيش آريم
گر بترسد سرير عاج تراست
ور شود كشته نيز تاج تراست
گر شود چير و تاج بردارد
وز ولايت خراج بردارد
در خور تخت و آفرين باشد
ليك هيهات اگر چنين باشد
ختم قصه بر اين شد آخر كار
كانچه شرطست نگذرد ز قرار
روز فردا چو در شمار آيد
شاه با شير در شكار آيد


بخش ۱۶ - نامه پادشاه ايران به بهرام‌گور

۳۳ بازديد


اول نامه بود نام خداي
گمرهان را به فضل راهنماي
كردگار بلندي و پستي
نيستي يافته به در هستي
ز آدمي تا به جمله جانوران
وز سپهر بلند و كوه گران
همه را در نگارخانه جود
قدرت اوست نقشبند وجود
در تمناي هيچ پيوندي
نيست بيرون ازو خداوندي
آفرينش گره گشاده اوست
و آفرين مهر بر نهاده اوست
اوست دارنده زمين و زمان
پيرو حكم او همين و همان
چون فرو گفت آفرين پيوند
آفرين ز آفريدگار بلند
گفت بر شاه و شاهزاده درود
كاي برآورده سر به چرخ كبود
هم ملك فرو هم ملك‌زاده
داد مردي و مردمي داده
من كه هستم در اصل كسري نام
كسر چون گيرم از خصومت خام
هم هنرمند و هم جهانديده
هم به چشم جهان پسنديده
از هنرمنديم نوازد بخت
بي‌هنر كي رسد به تاج و به تخت
سر بلنديم هست و تاج و سرير
نبود هيچ سر بلند حقير
گرچه صاحب ولايت زميم
پيشواي پري و آدميم
هم بدين خسروي نيم خشنود
كانگبيني است سخت زهرآلود
آنقدر داشتم ز توش و توان
كاخترم بود ازو هميشه جوان
به اگر بودمي بدان خرسند
كز خطر دور نيست جاي بلند
ليكن ايرانيان به زور و به شرم
نرم كردندم از نوازش گرم
داشتندم بر آنكه شاه شوم
گردن افراز تاج و گاه شوم
ملك را پاسدارم از تبهي
پاسبانيست اين نه پادشهي
اين مثل در فسانه سخت نكوست
كارزو دشمنست عالم دوست
از چنين عالمي تو بي‌خبري
مالك‌الملك عالم دگري
خوشتر آيد ترا كيابي گور
از هزاران چنين كيائي شور
جرعه‌اي باده بر نوازش رود
بهتر از هرچه زير چرخ كبود
كار جز باده و شكارت نيست
با صداع زمانه كارت نيست
راست خواهي جهان تو داري و بس
كه نداري غم ولايت كس
شب و شبگير در شكار و شراب
گاه با خورد خوش گهي با خواب
نه چو من روز و شب ز شادي دور
از پي كار خلق در رنجور
گاهم اندوه دوستان پيشه
گاهي از دشمنان در انديشه
كمترين محنت آنكه با چو تو شاه
تيغ بايد زدن ز بهر كلاه
اي خنك جان عيش پرور تو
كز چنين فتنه دور شد در تو
كاش كان پيشه كار من بودي
تا مگر كار من بياسودي
كردمي عيش و لهو ساختمي
به مي و رود جان نواختمي
اين نگويم كه دوري از شاهي
داري از دين و دولت آگاهي
وارث مملكت توئي بدرست
ملك ميراث پادشاهي تست
ليكن از خامكاري پدرت
سايه چتر دور شد ز سرت
كان نكردست با رعيت خويش
كان شكايت كسي بيارد پيش
از بزه كردنش عجب ماندند
بزه‌گر زين جنايتش خواندند
از بسي جور كو به خون ريزي
گاه تندي نمود و گه تيزي
كس بر اين تخمه آفرين نكند
تخم كاري در اين زمين نكند
چون نخواهد ترا به شاهي كس
به كز اين پايه بازگردي پس
آتش گرم يابي ارجوشي
آهن سرد كوبي ار كوشي
من خود از گنجهاي پنهاني
وقت حاجت كنم زرافشاني
آنچه برگ ترا پسند بود
خرج آن بر تو سودمند بود
نگذارم به هيچ تدبيري
در كفاف تو هيچ تقصيري
نايبي باشم ازتو در شاهي
بنده فرمان به هرچه درخواهي
چون ز من خلق نيز گردد سير
خود ولايت تراست بي‌شمشير


بخش ۲۰ - داستان بهرام با كنيزك خويش

۳۷ بازديد


شاه روزي شكار كرد پسند
در بيابان پست و كوه بلند
اشقر گور سم به صحرا تاخت
شور مي‌كرد و گور مي‌انداخت
مشتري را ز قوس باشد جاي
قوس او گشت مشتري پيماي
از سواران پره بسته به دشت
رمه گور سوي شاه گذشت
شاه در مطرح ايستاده چو شير
اشقرش رقص برگرفته به زير
دستش از زه نثار در مي‌كرد
شست خالي و تير پر مي‌كرد
بر زمين ز آهن بلارك تير
گاهي آتش فكند و گه نخجير
چون بود ران گور و باده ناب
آتشي بايد از براي كباب
ياسج شه كه خون گوران ريخت
مگر آتش ز بهر آن انگيخت
گرمي ناچخش به زخم درشت
پخته مي‌كرد هركرا مي‌كشت
وانچه زو درگذشت هم نگذاشت
يا پيش كرد يا پيش برداشت
داشت به خود كنيزكي چون ماه
چست و چابك به همركابي شاه
فتنه نامي هزار فتنه در او
فتنه شاه و شاه فتنه بر او
تازه‌روئي چو نو بهار بهشت
كش خرامي چو باد بر سر كشت
انگبيني به روغن آلوده
چرب و شيرين چو صحن پالوده
با همه نيكوئي سرود سراي
رود سازي به رقص چابك پاي
ناله چون بر نواي رود آورد
مرغ را از هوا فرود آورد
بيشتر در شكار و باده و رود
شاه از او خواستي سماع و سرود
ساز او چنگ و ساز خسرو تير
اين زدي چنگ و آن زدي نخچير
گور برخاست از بيابان چند
شاه بر گور گرم كرد سمند
چون درآمد به گور تيز آهنگ
تند شيري كمان گرفته به چنگ
تير در نيم گرد شست نهاد
پس كمان دركشيد و شست گشاد
بر كفل گاه گور شد تيرش
بوسه بر خاك داد نخچيرش
در يكي لحظه زان شكار شگفت
چند را كشت و چند را بگرفت
وان كنيزك ز ناز و عياري
در ثنا كرد خويشتن‌داري
شاه يك ساعت ايستاد صبور
تا يكي گور شد روانه ز دور
گفت كاي تنگ چشم تاتاري
صيد ما را به چشم مي ناري ؟
صيد ما كز صفت برون آيد
در چنان چشم تنگ چون آيد
گوري آمد بگو كه چون تازم
وز سرش تاسمش چه اندازم
نوش لب زان منش كه خوي بود
زن بد و زن گزافه گوي بود
گفت بايد كه رخ برافروزي
سر اين گور در سمش دوزي
شاه چون ديد پيچ پيچي او
چاره‌گر شد ز بد بسيچي او
خواست اول كمان گروهه چو باد
مهره‌اي در كمان گروهه نهاد
صيد را مهره درفكند به گوش
آمد از تاب مهره مغز به جوش
سم سوي گوش برد صيد زبون
تا ز گوش آرد آن علاقه برون
تير شه برق شد جهان افروخت
گوش و سم را به يكديگر بردوخت
گفت شه باكنيزك چيني
دستبردم چگونه مي بيني
گفت پر كرده شهريار اين كار
كار پر كرده كي بود دشوار
هرچه تعليم كرده باشد مرد
گرچه دشوار شد بشايد كرد
رفتن تير شاه برسم گور
هست از ادمان نه از زيادت زور
شاه را اين شنيده سخت آمد
تبر تيز بر درخت آمد
دل بدان ماه بي‌مدارا كرد
كينه خويش آشكارا كرد
پادشاهان كه كينه كش باشند
خون كنند آن زمان كه خوش باشند
با چه آهو كه اسب زين نكنند
چه سگي را كه پوستين نكنند
گفت اگر مانمش ستيزه‌گرست
ور كشم اين حساب ازان بترست
زن كشي كار شير مردان نيست
كه زن از جنس هم نبردان نيست
بود سرهنگي از نژاد بزرگ
تند چون شير و سهمناك چو گرگ
خواند شاهش به نزد خويش فراز
گفت رو كار اين كنيز بساز
فتنه بارگاه دولت ماست
فتنه كشتن ز روي عقل رواست
برد سرهنگ داد پيشه ز پيش
آن پري چهره را به خانه خويش
خواست تا كار او بپردازد
شمع‌وار از تنش سر اندازد
آب در ديده گفتش آن دلبند
كاينچنين ناپسند را مپسند
مكن ار نيستي تو دشمن خويش
خون من بيگنه به گردن خويش
مونس خاص شهريار منم
مز كنيزانش اختيار منم
تا بدان حد كه در شراب و شكار
جز منش كس نبود مونس و يار
گر ز گستاخيي كه بود مرا
ديو بازيچه‌اي نمود مرا
شه ز گرمي سياستم فرمود
در هلاكم مكوش زودا زود
روزكي چند صبر كن به شكيب
شاه را گو به كشتمش به فريب
گر بدان گفته شاه باشد شاد
بكشم خون من حلالت باد
ور شود تنگدل ز كشتن من
ايمني باشدت به جان و به تن
تو ز پرسش رهي و من ز هلاك
زاد سروي نيوفتد بر خاك
روزي آيد اگرچه هيچكسم
كانچه كردي به خدمتت برسم
اين سخن گفت و عقد باز گشاد
پيش او هفت پاره لعل نهاد
هر يكي زان خراج اقليمي
دخل عمان ز نرخ او نيمي
مرد سرهنگ از آن نمونش راست
از سر خون آن صنم برخاست
گفت زنهار سر ز كار مبر
با كسي نام شهريار مبر
گو من اين خانه را پرستارم
كار ميكن كه من بدين كارم
من خود آن چارها كه بايد ساخت
سازم ار خواهدت زمانه نواخت
بر چنين عهد رفتشان سوگند
اين ز بيداد رست و آن ز گزند
بعد يك هفته چون رسيد به شاه
شاه از او باز جست قصه ماه
گفت مه را به اژدها دادم
كشتم از اشك خونبها دادم
آب در چشم شهريار آمد
دل سرهنگ با قرار آمد
بود سرهنگ را دهي معمور
جايگاهي ز چشم مردم دور
كوشكي راست بركشيده به اوج
از محيط سپهر يافته موج
شصت پايه رواق منظر او
كرده جاي نشست بر سر او
بود بر وي هميشه جاي كنيز
به عزيزان دهند جاي عزيز
ماده گاوي دران دو روز بزاد
زاد گوساله‌اي لطيف نهاد
آن پري چهره جهان افروز
برگرفتي به گردنش همه روز
پاي در زير او بيفشردي
پايه پايه به كوشك بر بردي
مهر گوساله كش بود به بهار
ماه گوساله كش كه ديد؟ بيار
همه روز آن غزال سيم اندام
برد گوساله را ز خانه به بام
روز تا روز از اين قرار نگشت
كارگر بود چون ز كار نگشت
تا به جائي رسيد گوساله
كه يكي گاو گشت شش ساله
همچنانه آن بت گلندامش
بردي از زير خانه بر بامش
هيچ رنجش نيامدي زان بار
زآنكه خو كرده بود با آن كار
هرچه در گاو گوشت مي‌افزود
قوت او زياده‌تر مي‌بود
روزي آن تنگ چشم با دل تنگ
بود تنها نشسته با سرهنگ
چار گوهر ز گوش گوهر كش
برگشاد آن نگار حورافش
گفت كاين نقدها ببر بفروش
چون بها بستدي به يار خموش
گوسفندان خر و بخور و گلاب
وآنچه بايد ز نقل و شمع و شراب
مجلسي راست كن چو روضه حور
از شراب و كباب و نقل و بخور
شه چو آيد بدين طرف به شكار
از ركابش چو فتح دست مدار
دل درانداز و جان پذيري كن
يك زمانش لگام‌گيري كن
شاه بهرام خوي خوش دارد
طبع آزاد ناز كش دارد
چون ببيند نيازمندي تو
سر در آرد به سربلندي تو
بر چنين منظري ستاره سرير
گاه شهدش دهيم و گاهي شير
گر چنين كار سودمند شود
كار ما هردو زو بلند شود
مرد سرهنگ لعل ماند به جاي
كانچنانش هزار داد خداي
رفت و از گنجهاي پنهاني
يك به يك ساخت برگ مهماني
خوردهاي ملوك‌وار سره
مرغ و ماهي و گوسپند و بره
راح و ريحان كه مجلس آرايد
نوش و نقلي كه بزم را شايد
همه اسباب كار ساخت تمام
تا كي آيد به صيدگه بهرام


بخش ۱۹ - بر تخت نشستن بهرام به جاي پدر

۳۵ بازديد


طالع تخت و پادشاهي او
فرخ آمد ز نيك خواهي او
پيش از آن راصد ستاره‌شناس
از پي بخت بود داشته پاس
اسدي بود كرده طالع تخت
طالعي پايدار و ثابت و سخت
آفتابي در اوج خويش بلند
در قران با عطاردش پيوند
زهره در ثور و مشتري در قوس
خانه از هردو گشته چون فردوس
در دهم ماه و در ششم بهرام
مجلس آراسته به تيغ و به جام
دست كيوان شده ترازوسنج
سخته از خاك تا به كيوان گنج
چون بدين طالع مبارك فال
رفت بر تخت شاه خوب خصال
از بسي لعل ريخت با در
كشتي بخت شد چو دريا پر
گنجداران فزون زحد شمار
گنج بر گنج ساختند نثار
آنكه اول سرير شاهي داشت
بيعت شهري و سپاهي داشت
چونكه ديد آن شكوه بهرامي
كافسر و تخت شد بدو نامي
اول او گفتش از كهان و مهان
شاه آفاق و شهريار جهان
موبدانش شه جهان خواندند
خسروانش خدايگان خواندند
همچنين هر كه آشكار و نهفت
آفريني به قدر خود مي‌گفت
شاه چون سر بلند عالم گشت
سربلنديش از آسمان بگذشت
خطبه عدل خويشتن برخواند
لؤلؤتر ز لعل تازه فشاند
گفت كافسر خداي داد به من
اين خدا داد شاد باد به من
بر خدا خوانم آفرين و سپاس
كافرين باد بر خداي شناس
پشت بر نعمت خدا نكنم
شكر نعمت كنم چرا نكنم
تاج برداشتن ز كام دو شير
از خدا دانم آن نه از شمشير
چون رسيدم به تخت و تاج بلند
كارهائي كنم خداي پسند
آن كنم گر خداي بگذارد
كه زمن هيچكس نيازارد
مگر آن كو گناه‌كار بود
دزد و خوني و راهدار بود
با من اي خاصگان درگه من
راست خانه شويد چون ره من
از كجي به كه روي برتابيد
رستگاري به راستي يابيد
گر نگيريد گوش راست به دست
اي بسا گوش چپ كه خواهد خست
روزكي چند چون برآسايم
در انصاف و عدل بگشايم
آنچه ما را فريضه افتادست
ظلم را ظلم و داد را دادست
نيست از هيچ مردميم هراس
به جز از مردم خداي شناس
اعتمادي نمي‌كنم بر كس
بر خداي اعتماد كردم و بس
طاعت هيچكس ندارم دوست
به جز از طاعتي كه طاعت اوست
تا بماند به جاي چرخ كبود
باد بر خفتگان دهر درود
بيش از اندازه سياه و سپيد
زندگان را ز ما امان و اميد
كار من جز درود و داد مباد
هرك ازين شاد نيست شاد مباد
چون شه انصاف خويش كرد پديد
سجده شكر كرد هر كه شنيد
يك دو ساعت نشست بر سر تخت
پس به خلوت كشيد از آنجا رخت
عدل مي‌كرد و داد مي‌فرمود
خلق ازو راضي و خدا خشنود
انجمن با بزرگواران كرد
استواري به استواران كرد
چون ز بهرام‌گور تاج و سرير
سازور گشت و شد شكوه پذير
كمر هفت چشمه را در بست
بر سر تخت هفت پايه نشست
چيني‌ئي بر برش چو سينه باز
روميي بر تنش به رسم طراز
واو به خوبي ز روم باج‌ستان
به نكوئي ز چين خراج ستان
چار بالش نهاده چون جمشيد
پنج نوبت رسانده بر خورشيد
رسم انصاف در جهان آورد
عدل را سر بر آسمان آورد
كرد با دادپروران ياري
با ستمكارگان ستمكاري
قفل غم را درش كليد آمد
كامد او فرخي پديد آمد
كار عالم ز نو گرفت نوا
بر نفسها گشاده گشت هوا
گاو نازاده گشت زاينده
آب در جويها فزاينده
ميوه‌ها بر درخت بار گرفت
سكه‌ها بر درم قرار گرفت
حل و عقل جهان بدو شد راست
دو هوائي ز مملكت برخاست
پادشه زادگان به هر طرفي
يافتند از شكوه او شرفي
كارداران ز حمل كشور او
حمل‌ها ريختند بر در او
قلعه داران خزينها بردند
قلعه را با كليد بسپردند
هركسي روزنامه نو مي‌كرد
جان به توقيع او گرو مي‌كرد
او چو در كار مملكت پرداخت
هركسي را به قدر پايه نواخت
كار بي‌رونقان بساز آورد
رفتگان را به ملك باز آورد
ستم گرگ برگرفت از ميش
باز را كرد با كبوتر خويش
از سر فتنه برد مستيها
كرد كوته دراز دستيها
پايه گاه دشمنان به شكست
بر جهان داد دوستان را دست
مردمي كرد در جهان داري
مردمي به ز مردم آزاري
خصم را نيز چون ادب كردي
ده بكشتي يكي نيازردي
كادمي را به وقت پروردن
كشتن اولي‌تر است از آزردن
مردمي كرد و مردم اندوزي
هيچكس را نماند بي‌روزي
ديد كين خيل خانه خاكي
نارد الا غبار غمناكي
خويشتن را به عشوه كش مي‌داشت
عيش خود را به عشوه خوش مي‌داشت
ملك بي‌تكيه را شناخته بود
تكيه بر ملك عشق ساخته بود
روزي از هفته كار سازي كرد
شش ديگر به عشقبازي كرد
نفس از عاشقي برون نزدي
عشق را در زدي و چون نزدي
كيست كز عاشقي نشانش نيست
هركه را عشق نيست جانش نيست
سكه عشق شد خلاصه او
عاشقان مونسان خاصه او
كار و باري بر آسمان او را
زير فرمان همه جهان او را
او جهان را به خرمي مي‌خورد
داد مي‌داد و خرمي مي‌كرد
گنج در حضرتش روانه شده
غارت تيغ و تازيانه شده
آوريدي جهان به تيغ فراز
به سر تازيانه دادي باز
ملك ازو گرچه سبز شاخي داشت
او چو خورشيد پي فراخي داشت
مردمان از غرور نعمت و مال
تكيه كردند بر فراخي سال
شكر يزدان ز دل رها كردند
شفقت از سينه‌ها جدا كردند
هرگهي كافريدگان خداي
شكر نعمت نياورند به جاي
آن فراخي شود بر ايشان تنگ
روزي آرند ليك از آهن و سنگ
سالي از دانه بر نرستن شاخ
تنگ شد دانه بر جهان فراخ
برخورش تنگي آنچنان زد راه
كادمي چون ستور خورد گياه
تنگدل شد جهان از آن تنگي
يافت نان عزت‌گران سنگي
باز گفتند قصه با بهرام
كه در آفاق تنگيي است تمام
مردمان همچو گرگ مردم‌خوار
گاه مردم خورند و گه مردار
شاه چون ديد قدر دانه بلند
در انبار برگشاد زبند
سوي هر شهر نامه‌اي فرمود
كه دراواز ذخيره چيزي بود
تا امينان شهر جمع آيند
در انبار بسته بگشايند
با توانگر به نرخ در سازند
بي‌درم را دهند و بنوازند
وانچه ز انبار خانه ماند باز
پيش مرغان نهند وقت نياز
تا در ايام او ز بي‌خوردي
كس نميرد زهي جوانمردي
آنچه از دانه بود در بارش
هر كسي مي‌كشيد از انبارش
اشترانش ز مرز بيگانه
مي‌كشيدند نو به نو دانه
جهد مي‌كرد و گنج مي‌پرداخت
چاره كار هركسي مي‌ساخت
لاجرم چارسال بي‌بر و كشت
روزي خلق بر خزينه نوشت
كارش آن بود كان كيائي يافت
از چنان پيشه پادشائي يافت
جمله خلق جان ز تنگي برد
جز يكي تن كه او به تنگي مرد
شاه از آن مرد بينوا مرده
تنگدل شد چو آب افسرده
روي از آن رنج در خداي آورد
عذر تقصير خود به جاي آورد
گفت كاي رزق بخش جانوران
رزق بخشيدنت نه چون دگران
به يكي قدرت خدائي خويش
بيش را كم كني و كم را بيش
نايد از من و گرچه كوشم دير
كاهوئي را كنم به صحرا سير
توئي آن كز برات پيروزي
يك به يك خلق را دهي روزي
گر ز تنگي تني ز جانوران
مرد، جرمي مرا نبود در آن
كز حسابش خبر نبود مرا
چونكه مرد او خبر چه سود مرا
شاه چون شد چنين تضرع ساز
هاتفي دادش از درون آواز
كايزد از بهر نيك رائي تو
برد فترت ز پادشائي تو
چون تو در چار سال خرسندي
مرده‌اي را ز فاقه نپسندي
چار سالت نوشته شد منشور
كز ديار تو مرگ باشد دور
از بزرگان ملك او تا خرد
كس شنيدم كه چارسال نمرد
فرخ آن شه كه او به نعمت و ناز
مرگ را داشت از رعيت باز
هركه ميزاد در جهان ميزيست
دخل بي‌خرج شد ازين به چيست
از خلايق كه گشته بود انبوه
بي‌عمارت نه دشت ماند و نه كوه
از صفاهان شنيده‌ام تا ري
خانه بر خانه شد تنيده چوني
بام بر بام اگر شدي خواهان
كوري از ري شدي به اسپاهان
گر ترا اين حديث روشن نيست
عهده بر روايست بر من نيست
بود نعمت خورندگان بسيار
ليك نعمت فزون ز نعمت خوار
مردم ايمن شده به دشت و به كوه
ناز و عشرت كنان گروه گروه
بر كشيده صفي دو فرسنگي
بربطي و ربابي و چنگي
حوضه مي به گرد هر جوئي
مجلسي در ميان هر كوئي
هركسي مي خريد و تيغ فروخت
درع آهن دريد و زركش دوخت
خلق يكبارگي سلاح نهاد
همه را تيغ و تير رفت از ياد
هر كرا بود برگ عشرت ساز
عيش مي‌كرد با تنعم و ناز
وانكه برگش نبود شه فرمود
او ز بخت و جهان از او خشنود
هركسي را گماشت بر كاري
دادش از عيش روز بازاري
روز فرمود تا دو قسمت كرد
نيمه‌اي كسب و نيمه‌اي مي‌خورد
هفت سال از جهان خراج افكند
بيخ هفتاد ساله غم بركند
شش هزار اوستاد دستان ساز
مطرب و پاي كوب و لعبت باز
گرد كرد از سواد هر شهري
داد هر بقعه را ازان بهري
تا به هرجا كه رخت كش باشند
خلق را خوش كنند و خوش باشند
داشت دور زمانه طالع ثور
صاحبش زهره زهره صاحب دور
در چنان دور غم كجا باشد
كه درو زهره كدخدا باشد


بخش ۱۸ - برگرفتن بهرام تاج را از ميان دو شير

۳۴ بازديد


بامدادان كه صبح زرين تاج
كرسي از زر نهاد و تخت از عاج
كار داران و كار فرمايان
هم قوي‌دست و هم قوي‌رايان
از عرب تا عجم سوار شدند
سوي شيران كارزار شدند
شيرداران دو شير مردم خوار
يله كردند بر نشانه كار
شير با شير درهم افكندند
گور بهرام گور مي‌كندند
شير داري ازان ميانه دلير
تاج بنهاد در ميان دو شير
تاج زر در ميان شير سياه
چون به كام دو اژدها يك ماه
مه به آواز طشت رسته ز ميغ
نه به طشت تهي به طشت و به تيغ
مي‌زدند آن دو شير كينه سگال
بر زمين چون دو اژدها دنبال
يعني اين تاج زر ز ما كه برد
غارت از شير و اژدها كه برد
آگهي‌شان نه ز آهنين جگري
شيرگيري و اژدها شكري
گرد بر گرد آن دو شير عظيم
كس يك آماجگه نگشت از بيم
فتوي آن شد كه شير دل بهرام
سوي شيران كند نخست خرام
گر ستاند ز شير تاج اوراست
جام زرين و تخت عاج اوراست
ورنه از تخت راي بردارد
روي بر سوي جاي خويش آرد
شاه بهرام ازين قرار نگشت
سوي شير آمد از تنيزه دشت
در در و دشت هيچ پشته نبود
كه بران پشته شير كشته نبود
سر صد شير كنده بود زيال
بود عمرش هنوز بيست و دو سال
آنكه صد شير ازو زبون باشد
او زبون دو شير چون باشد
در كمر چست كرد عطف قبا
در دم شير شد چو باد صبا
بانگ بر زد به تند شيران زود
وز ميان دو شير تاج ربود
چونكه شيران دليريش ديدند
شيرگيري و شيريش ديدند
حمله بردند چون تنومندان
دشنه در دست و تيغ در دندان
تا سر تاجور به چنگ آرند
بر جهانگير كار تنگ آرند
شه به تاديبشان چو راي افكند
سر هردو به زير پاي افكند
پنجه‌شان پاره كرد و دندان خرد
سرو تاج از ميان شيران برد
تاج بر سر نهاد و شد بر تخت
بختياري چنين نمايد بخت
بردن تاجش از ميان دو شير
روبهان را ز تخت كرد به زير


بخش ۲۱ - بردن سرهنگ بهرام‌گور را به مهماني

۳۶ بازديد


شاه بهرام روزي از سر تخت
برد سوي شكار صحرا رخت
پيشتر زانكه رفت و صيد انداخت
صيد بين تا چگونه صيدش ساخت
چون بر آن ده گذشت كان سرهنگ
داشت آن منظر بلند آهنگ
ديد نزهتگهي گران پايه
سبزه در سبزه سايه در سايه
باز پرسيد كاين ديار كراست
ده خداوند اين ديار كجاست
بود سرهنگ خاص پيش ركاب
چون ز خسرو چنين شنيد خطاب
بر زمين بوسه داد و برد نماز
گفت كاي شهريار بنده نواز
بنده دارد دهي كه داده تست
لطفش از جرعه‌ريز باده تست
شاه اگر جاي آن پسند كند
بنده پست را بلند كند
بي‌تكلف چنانكه عادت اوست
سنت رأي با سعادت اوست
سر درآرد بدين دريچه تنگ
سربلند جهان شود سرهنگ
دارم از داده عنايت شاه
كوشكي بركشيد سر تا ماه
باغ در باغ گرد بر گردش
خلد مولي و روضه شاگردش
گر خورد شاه باده بر سر او
خاك بوسد ستاره بر در او
گرد شه خانه را عبير دهد
مگسم شهد و گاو شير دهد
شاه چون ديد كو ز يك رنگي
پيش برد آن سخن به سرهنگي
گفت فرمان تراست كار بساز
تا ز نخچير گه من آيم باز
داد سرهنگ بوسه بر سر خاك
رفت و زنگار كرد از آينه پاك
منظر از فرش چون بهشت آراست
كرد هر زينتي كه بايد راست
چون شهنشه ز صيدگاه رسيد
باز چترش به اوج ماه رسيد
ميزبان از نوردهاي گزين
كسوت رومي و طرايف چين
فرش بر فرش چند جامه نغز
كز فروغش گشاده شد دل و مغز
زير ختلي خرام شاه افكند
بر سر آن نثار گوهر چند
شاه بر شد به شصت پايه رواق
ديد طاقي به سر بلندي طاق
طرح كرده رخش خورنق را
فرش افكنده چرخ ازرق را
ميزبان آمد آنچه بايد كرد
از گلاب و بخور و شربت و خورد
چون شه از خوردهاي خوش پرداخت
مي روان كرد و بزم شادي ساخت
شاه چون خورد ساغري دو سه مي
از گل جبهتش برآمد خوي
گفت كاي ميزبان زرين كاخ
جايگاهت خوش است و برگ فراخ
ليكن اين شصت پايه كاخ بلند
كاسمان بر سرش رود به كمند
از پس شصت سال كز تو گذشت
چون تواني به زير پاي نوشت
ميزبان گفت شاه باقي باد
كوثرش باده حور ساقي باد
اين ز من نيست طرفه من مردم
از چنين پايه مانده كي گردم
طرفه آن شد كه دختريست چو ماه
نرم و نازك چو خز و قاقم شاه
نره گاوي چو كوه بر گردن
آرد آينجا گه علف خوردن
شصت پايه چنان برد يكدست
كه نسازد به هيچ پايه نشست
گاوي آنگه چه گاو چون پيلي
نكشد پيه خويش را ميلي
به خدا گر در اين سپاه كسي
از زمين برگرايدش نفسي
زني آنگه به شصت پايه حصار
بر برد چون عجب نباشد كار
چونكه سرهنگ اين حكايت گفت
شه سرانگشت خود به دندان سفت
گفت از اينگونه كار چون باشد
نبود ور بود فسون باشد
باورم نايد اين سخن به درست
تا نبينم به چشم خويش نخست
وآنگه از مرد ميزبان درخواست
تا كند دعوي سخن را راست
ميزبان كاين شنيد رفت به زير
كرد با گاو كش حكايت شير
سيمتن وقت را شناخته بود
پيش از آن كار خويش ساخته بود
زيور و زيب چينيان بربست
داد گل را خمار نرگس مست
ماه را مشك راند بر تقويم
غمزه را داد جادوئي تعليم
چشم را سرمه فريب كشيد
ناز را بر سر عتيب كشيد
سرو را رنگ ارغواني داد
لاله را قد خيزراني داد
در بر آمود سرو سيمين را
بست بر ماه عقد پروين را
درج ياقوت را به در يتيم
كرد چون سيب عاشقان به دو نيم
تاج عنبر نهاد بر سر دوش
طوق غبغب كشيد تا بن گوش
زنگي زلف و خال هندو رنگ
هردو بر يك طرف ستاده به جنگ
شه كه تختش بود ز تخته عاج
ناگزيرش بود ز تخت وز تاج
شبه خال بر عقيق لبش
مهر زنگي نهاده بر رطبش
فرقش از دانهاي در خوشاب
بسته گرد مه از ستاره نقاب
گوهر گوش گوهر آويزش
كرده بازار عاشقان تيزش
ماه را در نقاب كافوري
بسته چون در سمن گل سوري
چونكه ماه دو هفته از سر ناز
كرد هر هفت از آنچه بايد ساز
پيش آن گاو رفت چون مه بدر
ماه در برج گاو يابد قدر
سر فرو برد و گاو را برداشت
گاو بين تا چگونه گوهر داشت
پايه بر پايه بر دويد به بام
رفت تا تخت پايه بهرام
گاو بر گردن ايستاد به پاي
شير چون گاو ديد جست ز جاي
در عجب ماند كاين چه شايد بود
سود او بود و در نيافت چه سود
مه ز گردن نهاد گاو به زير
به كرشمه چنان نمود به شير
كانچه من پيش تو به تنهائي
پيشكش كردم از توانائي
در جهان كيست كو به زور و به راي
از رواقش برد به زير سراي
شاه گفت اين نه زورمندي تست
بلكه تعليم كرده‌اي ز نخست
اندك اندك به سالهاي دراز
كرده بر طريق ادمان ساز
تا كنونش ز راه بي‌رنجي
در ترازوي خويشتن سنجي
سجده بردش نگار سيم اندام
با دعائي به شرط خويش تمام
گفت بر شه غرامتي‌ست عظيم
گاو تعليم و گور بي‌تعليم؟
من كه گاوي برآورم بر بام
جز به تعليم بر نيارم نام
چه سبب چون زني تو گوري خرد
نام تعليم كس نيارد برد
شاه تشنيع ترك خود بشناخت
هندوي كرد و پيش او در تاخت
برقع از ماه باز كرد و چو ديد
ز اشك بر مه فشاند مرواريد
در كنارش گرفت و عذر انگيخت
وآن گل از نرگس آب گل مي‌ريخت
از بدو نيك خانه خالي كرد
با پريرخ سخن سگالي كرد
گفت اگر خانه گشت زندانت
عذر خواهم هزار چندانت
آتش گر زدم ز خود رائي
من از آن سوختم تو بر جائي
چون ز فتنه گران تهي شد جاي
پيش خود فتنه را نشاند از پاي
فتنه بنشست و برگشاد زبان
گفت كاي شهريار فتنه نشان
اي مرا كشته در جدائي خويش
زنده كرده به آشنائي خويش
غمت از من نماند هيچ به جاي
كوه را غم در آورد از پاي
خواست رفتن از مهرباني من
در سر مهر زندگاني من
شه چو بر گوش گور در نخجير
آن سم سخت را بدوخت به تير
نه زمين كز گشادن شستش
آسمان بوسه داد بر دستش
من كه بودم در آن پسند صبور
چشم بد را ز شاه كردم دور
هرچه را چشم در پسند آرد
چشم زخمي در او گزند ارد
غبنم آمد كه اژدهاي سپهر
تهمت كينه بر نهاد به مهر
شاه را آن سخن چنان بگرفت
كز دلش در ميان جان بگرفت
گفت حقا كه راست گوئي راست
بر وفاي تو چند چيز گواست
مهرهائي چنان به اول بار
عذرهائي چنين به آخر كار
اي هزار آفرين بر آن گهري
كارد ز طبع اين چنين هنري
اين گهر پاره گشته بود به سنگ
گر نبودي حفاظ آن سرهنگ
خواند سرهنگ را و خوشدل كرد
دست در گردنش حمايل كرد
تحفهاي بزرگوارش داد
بر يكي در عوض هزارش داد
از پس چند چيزهاي لطيف
ري بدو داد با دگر تشريف
شد سوي شهر شادي انگيزان
كرد در بزم خود شكرريزان
موبدان را به شرط پيش آورد
ماه را در نكاح خويش آورد
بود با او به لهو و عشرت و ناز
تا برين رفت روزگار دراز


بخش ۲۳ - عتاب كردن بهرام با سران لشگر

۴۳ بازديد


روزي از طالع مبارك بخت
رفت بهرم‌گور بر سر تخت
هركجا شاه و شهرياري بود
تاج بخشي و تاجداري بود
همه در زير تخت پايه شاه
صف كشيدند چون ستاره و ماه
شه زبان برگشاد چون شمشير
گفت كاي مير و مهتران دلير
لشگر از بهر صلح بايد و جنگ
كاين نباشد چه آدمي و چه سنگ
از شما كيست كو به هيچ نبرد
مرديي كان ز مردم آيد كرد
من كه از دهر بر گزيدمتان
در كدامين مصاف ديدمتان
كامد از هيچكس چنان كاري
كايد از پر دلي و عياري
از سر تيغتان به وقت گزند
بر كدامين مخالف آمد بند
يا كه ديدم كه پاي پيش نهاد
دشمني بست و كشوري بگشاد
اين زند لاف كايرجي گهرم
وان به دعوي كه آرشي هنرم
اين ز گيو آن ز رستم آرد نام
اين نه كنيت هژبر و آن ضرغام
كس نديدم كه كارزاري كرد
چون گه كار بود كاري كرد
خوشتر آن شد كه هركسي به نهفت
گويد افسوس شاه ما كه بخفت
مي‌خورد وز كسي نيارد ياد
از چنين شه كسي نباشد شاد
گرچه من مي‌خورم چنان نخورم
كه ز مستي غم جهان نخورم
گر خورم حوضه مي از كف حور
تيغم از جوي خون نباشد دور
برق‌وارم به وقت بارش ميغ
به يكي دست مي به ديگر تيغ
مي‌خورم كار مجلس آرايم
تيغ را نيز كار فرمايم
خواب خرگوش من نهفته بود
خصم را بيند ارچه خفته بود
خنده و مستيم به تأويلست
خنده شير و مستي پيلست
شير در وقت خنده خون ريزد
كيست كز پيل مست نگريزد
ابلهان مست و بي‌خبر باشند
هوشياران مي دگر باشند
آنكه در عقل پستيش نبود
مي‌خورد ليك مستيش نبود
بر سر باده چونكه راي آرم
تاج قيصر به زير پاي آرم
چون منش را به باده تيز كنم
بر سر خصم جرعه‌ريز كنم
دوستان را چو در مي‌آويزم
گنج قارون ز آستين ريزم
دشمنان را گهي كه بيخ زنم
به كبابي جگر به سيخ زنم
نيك‌خواهان من چه پندارند
كاختران سپهر بيكارند
من اگر چند خفته باشم و مست
بخت بيدار من به كاري هست
به چنين خوابها كه من مستم
خواب خاقان نگر كه چون بستم
به يكي پي غلط كه افشردم
رخت هندو نگر كه چون بردم
سگ بود كو ز ناتواني خويش
خوش نخسبد به پاسباني خويش
اژدها گرچه خسبد اندر غار
شير نر بر درش نيابد بار
شه چو اين داستان خوش بر گفت
روي آزادگان چو گل بشكفت
همه سر بر زمين نهادندش
پاسخي عاجزانه دادندش
كانچه شه گفت با كمربندان
هست پيرايه خردمندان
همه راحرز جان و تن كرديم
حلقه گوش خويشتن كرديم
تاج بر فرق شه خداي نهاد
كوشش خلق باد باشد باد
سروراني كه سروري كردند
با تو بسيار همسري كردند
هيچكس با تو تاجور نشدند
همه در سر شدند و سر نشدند
آنچه ما بنده ديده‌ايم ز شاه
كس نديدست از سپيد و سياه
ديو را بست و اژدها را سوخت
پيل را كشت و كرگدن را دوخت
شير بگذار و گور نخچيرست
دام و دد خود نشانه تيرست
به جز او كيست كو به وقت شكار
گردن گور دركشد به كنار
گاه سازد هدف ز خال پلنگ
گاه دندان كند ز كام نهنگ
گه در ابروي هند چين فكند
گه به هندي سپاه چين شكند
گه ز فغفور باج بستاند
گه ز قيصر خراج بستاند
گرچه شير افكنان بسي بودند
كز دهن مغز شير پالودند
شير مرد اوست كو به سيصد مرد
قهر سيصد هزار دشمن كرد
قصه خسروان پيشينه
هست پيدا ز مهر و از كينه
گر برآورد هر كسي نامي
بود با لشگري به ايامي
در مصافي چنين به چندان مرد
آنچه او كرد كس نيارد كرد
چون ز شاهان شمار برگيرند
زو يكي با هزار برگيرند
هريكي را يكي نشان باشد
او به تنها همه جهان باشد
لخت بر هر سري كه سخت كند
چون در طارمش دو لخت كند
تيرش ار سوي سنگ خاره شود
سنگ چون ريگ پاره‌پاره شود
نوش بخشد به مهره مار سنان
مار گيرد به اژدهاي عنان
هر تني كو خلاف او سازد
شمع‌وارش زمانه بگدازد
سر كه بر تيغ او برون آيد
زان سر البته بوي خون آيد
مستي او نشان هشياريست
خواب او خواب نيست بيداريست
وان زماني كه مي‌پرست شود
او خورد مي عدوش مست شود
اوست از جمله خلق داناتر
بر همه نيك و بد تواناتر
كاردان اوست در زمانه و بس
نيست محتاج كارداني كس
تا زمين زير چرخ دارد پاي
بر فلك باد حكم او را جاي
هم زمين در پناه سايه او
هم فلك زير تخت پايه او
كاردانان چو اين سخن گفتند
پيش ياقوت كهربا سفتند
شاه نعمان از آن ميان برخاست
بزم شه را به آفرين آراست
گفت هرجا كه تخت شاه رسد
گرچه ماهي بود به ماه رسد
آدمي كيست تا به تارك شاه
راست يا كج كند حساب كلاه
افسر ايزد نهاد بر سر تو
سبز باد از سر تو افسر تو
ما كه مولاي بارگاه توايم
سرور از سايه كلاه توايم
از تو داريم هرچه ما را هست
بر تر و خشك ما تو داري دست
از عرب تا عجم به مولائي
سر فشانيم اگر بفرمائي
مدتي هست كز هنرمندي
بر در شه كنم كمربندي
چون شدم سر بزرگ درگاهش
يافتم راه توشه از راهش
كر مثالم دهد به معذوري
تا به خانه شوم به دستوري
لختي از رنج ره برآسايم
چون رسد حكم شاه باز آيم
گر نه تا زنده‌ام به خدمت شاه
سر نگردانم از پرستش گاه
شاه فرمود تا ز گوهر و گنج
دست خازن شود جواهرسنج
آورد تحفهاي سلطاني
مصري و مغربي و عماني
حمل‌داران در آمدند به كار
حمل بر حمل ساختند نثار
زر به خروار و مشك نافه به گيل
وز غلام و كنيز چندين خيل
مرتفع جامه‌هاي قيمت مند
بيشتر زانكه گفت شايد چند
تازي اسبان پارسي پرورد
همه دريا گذار و كوه نورد
تيغ هندي و ذرع داودي
كشتي جود راند بر جودي
لعل و در بيش از آنكه قدر و قياس
داندش در فروش و لعل شناس
گوهر آموده تاجي از سر خويش
با قبائي ز دخل ششتر بيش
داد تا زان دهش رخش رخشيد
وز يمن تا عدن به او بخشيد
با چنين نعمتي ز درگه شاه
رفت نعمان چو زهره از بر ماه


بخش ۲۲ - لشكر كشيدن خاقان چين به جنگ بهرام‌گور

۳۲ بازديد


چون برآمد ز ماه تا ماهي
نام بهرام در شهنشاهي
دل قوي شد بزرگواران را
زنده شد نام نامداران را
زرد گوشان به گوشه‌ها مردند
سر به آب سيه فرو بردند
بود پيري بزرگ نرسي نام
هم لقب با برادر بهرام
هم قوي رأي و هم تمام انديش
كارها را شناخته پس و پيش
نسلش از نسل شاه دارا بود
وين نه پنهان كه آشكارا بود
شاه ازو يك زمان نبودي دور
شاه را هم رفيق و هم مستور
سه پسر داشت اوي و هر پسري
بسر خويش عالم هنري
آنكه مه بود ازان سه فرزندش
نام كرده پدر زراوندش
شه عيارش يكي به صد كرده
موبد موبدان خود كرده
غايت انديش بود و راه‌شناس
پارسائيش را نبود قياس
وان دگر مشرف ممالك بود
باج خواه همه مسالك بود
كرده شاه از درستي قلمش
نافذالامر جمله عجمش
وآن سه ديگر به شغل شهر و سپاه
نايب خاصتر به حضرت شاه
شه برايشان عمل رها كرده
عاملان با عمل وفاكرده
او همه شب به باده بزم افروز
عاملانش به كار خود همه روز
آسياوار گرد خود مي‌تاخت
هرچه اندوخت باز مي‌انداخت
گرد عالم شد اين حكايت فاش
تيز شد تيشه‌ها ز بهر تراش
گفت هركس كه مست شد بهرام
دين به دينار داد و تيغ به جام
با حريفان به مي در افتاده است
حاصلش باد و خوردنش باده است
هركسي را بران طمع برخاست
كه شود كار ملك بر وي راست
خان خانان روانه گشت ز چين
تا شود خانه گير شاه زمين
در ركابش چو اژدهاي دمان
بود سيصدهزار سخت كمان
ستد از نايبان شاه به قهر
جمله ملك ماوراء النهر
زاب جيحون گذشت و آمد تيز
در خراسان فكند رستاخيز
شه چو زان تركتاز يافت خبر
اعتمادي نديد بر لشگر
همه را ديد دست پرور ناز
دست از آيين جنگ داشته باز
وانك بودند سروران سپاه
يكدليشان نبود در حق شاه
هريكي در نهفتهاي نورد
پيشرو كرده سوي خاقان مرد
طبع با شاه خويش بد كرده
چاره ملك و مال خود كرده
گفته ما بنده نيكخواه توايم
قصد ره كن كه خاك راه توايم
شاه عالم توئي به ما به خرام
پاشاهي نيايد از بهرام
تيغ اگر بايدت در او آريم
ورنه بندش كنيم و بسپاريم
منهيي زانكه نامه داند خواند
اين سخن را به سمع شاه رساند
شاه از ايرانيان طمع برداشت
مملكت را به نايبان بگذاشت
خويشتن رفت و روي پنهان كرد
با چنان حربه حرب نتوان كرد
در جهان گرم شد كه شاه جهان
روي كرد از سپاه و ملك نهان
مرد خاقان نبود و لشگر او
به هزيمت گريخت از بر او
چون به خاقان رسيد پيك درود
كه شه آمد ز تخت خويش فرود
از كلاه و كمر تو داري بخت
پاي درنه نه تاج‌مان و نه تخت
خان خانان چو گوش كرد پيام
كز جهان ناپديد شد بهرام
داشت از تيغ و تيغ بازي دست
فارغانه به رود و باده نشست
غم دشمن نخورد و مي مي‌خورد
كارهاي نكردني مي‌كرد
آنچه از خصم خويش نپسنديد
كرد تا خصم او بر او خنديد
شاه بهرام روز و شب به شكار
قاصدانش روانه بر سر كار
از سپهدار چين خبر مي‌جست
تا خبر داد قاصدش به درست
كو ز شاه ايمن است و فارغ بال
شاه را سخت فرخ آمد فال
زانهمه لشگرش به گاه بسيچ
بود سيصد سوار و ديگر هيچ
هريكي ديده و آزموده به جنگ
بر زمين اژدها در آب نهنگ
همه يكدل چو نار صد دانه
گرچه صد دانه از يكي خانه
شاه با خصم حقه سازي كرد
مهره پنهان و مهره بازي كرد
آتشي خواست خصم دودش داد
خواب خرگوش داد و زودش داد
تير خوش كرد بر نشانه او
كاگهي داشت از فسانه او
بر سرش ناگهان شبيخون برد
گرد بالاي هفت گردون برد
در شبي تيره كز سيه‌كاري
كرد با چشمها سيه‌ماري
شبي از پيش برگرفته چراغ
كوه و صحرا سيه‌تر از پر زاغ
گفتيي صدهزار زنگي مست
سو به سو مي‌دويد تيغ به دست
مردم از بيم زنگيي كه دويد
چشم بگشاد اگرچه هيچ نديد
چرخ روشن دل سياه حرير
چون خم زر سرش گرفته به قير
در شبي عنبرين بدين خامي
كرد بهرام جنگ بهرامي
در دليران چين گشاد عنان
جمله بر گه به تيغ و گه بسنان
تير بر هر كجا زدي حالي
تير گشتي ز تير خور خالي
از خدنگش كه خاره را مي‌سفت
چشم پرهيز دشمنان مي‌خفت
زخم ديدند و تير پيدا ني
تير پيدا و زخمي آنجا ني
همه گفتند كاين چه تدبير است
تير بي‌زخم و زخم بي‌تير است
تا چنان شد كه كس به يك فرسنگ
گرد ميدان او نيامد تنگ
او چو ابري به هر طرف مي‌گشت
دشت ازو كوه و كوه ازو شده دشت
كشت چندان از آن سپاه به تير
كه زمين نرم شد ز خون چو خمير
بر تن هركه رفت پيكانش
رخت برداشت از تنش جانش
صبح چون تيغ آفتاب كشيد
طشت خون آمد از سپهر پديد
تيغ بي‌خون و طشت چون باشد؟
هركجا تيغ و طشت خون باشد
از بسي خون كه خون خدايش مرد
جوي خون رفت و گوي سر مي‌برد
وز بسي تن كه تيغ پي مي‌كرد
زهره صفرا و زهره قي مي‌كرد
تير مار جهنده در پيكار
بد بود چون جهنده باشد مار
شاه بهرام در ميان مصاف
نوك تيرش چو موي موي شكاف
تيغ اگر بر زدي به فرق سوار
تا كمر گه شكافتي چو خيار
ور به تحريف تيغ دادي بيم
مرد را كردي از كمر به دو نيم
تيغ از اينسان و تير از انسان بود
شايد از خصم ازو هراسان بود
ترك از اين تركتاز ناگه او
وآنچنان زخم سخت بر ره او
همه را در بهانه گاه گريز
تيغها كند گشت و تكها تيز
آهن شه چو سخت جوشي كرد
لشگر ترك سست كوشي كرد
شه نمودار فتح را به شناخت
تيغ مي‌راند و تير مي‌انداخت
درهم افكندشان به صدمه تيغ
گفتي او باد بود و ايشان ميغ
لشگر خويش را به پيروزي
گفت هان روزگار و هان روزي
باز كوشيد تا سري بزنيم
قلبگه را ز جايگه بكنيم
حمله بردند جمله پشتاپشت
شير در زير و اژدها در مشت
لشگري بيشتر ز ريگ و ز خاك
گشت از صدمهاي خويش هلاك
ميمنه رفت و ميسره بگريخت
قلب در ساقه مقدمه ريخت
شاه را در ظفر قوي شد دست
قلب و داراي قلب را بشكست
سختي پنجه سيه شيران
كوفته مغز نرم شمشيران
تير چون مار بيوراسب شده
زو سوار افتاده اسب شده
لشگر ترك را ز دشنه تيز
تا به جيحون رسيد گرد گريز
شاه چندان گرفت گوهر و گنج
كه دبير آمد از شمار برنج
گشت با فتح ازان ولايت باز
با رعيت شده رعايت ساز
بر سر تخت شد به پيروزي
بر جهان تازه كرد نوروزي
هركسي پيش او زمين مي‌رفت
در خور فتح آفرين مي‌گفت
پهلوي خوان پارسي فرهنگ
پهلوي خواند بر نوازش چنگ
شاعران عرب چو در خوشاب
شعر خواندند بر نشيد رباب
شاه فرهنگ دان شعر شناس
بيش از آن دادشان كه بود قياس
كرد از آن گنج و آن غنيمت پر
وقف آتشكده هزار شتر
در به دامن فشاند و زر به كلاه
بر سر موبدان آتشگاه
داد چندان زر از خزانه خويش
كه به گيتي نماند كس درويش


بخش ۲۶ - نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سياه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقليم اول

۳۳ بازديد


چونكه بهرام شد نشاط پرست
ديده در نقش هفت پيكر بست
روز شنبه ز دير شماسي
خيمه زد در سواد عباسي
سوي گنبد سراي غاليه فام
پيش بانوي هند شد به سلام
تا شب آنجا نشاط و بازي كرد
عود سازي و عطرسازي كرد
چون برافشاند شب به سنت شاه
بر حرير سپيد مشك سياه
شاه ازان نوبهار كشميري
خواست بوئي چو باد شبگيري
تا ز درج گهر گشايد قند
گويدش مادگانه لفظي چند
زان فسانه كه لب پر آب كند
مست را آرزوي خواب كند
آهوي ترك چشم هندو زاد
نافه مشك را گره بگشاد
گفت از اول كه پنج نوبت شاه
باد بالاي چار بالش ماه
تا جهان ممكنست جانش باد
همه سرها بر آستانش باد
هرچه خواهد كه آورد در چنگ
دولتش را در آن مباد درنگ
چون دعا ختم كرد برد سجود
برگشاد از شكر گوارش عود
گفت و از شرم در زمين مي‌ديد
آنچه زان كس نگفت و كس نشنيد
كه شنيدم به خردي از خويشان
خرده‌كاران و چابك‌انديشان
كه ز كدبانوان قصر بهشت
بود زاهد زني لطيف سرشت
آمدي در سراي ما هر ماه
سر به سر كسوتش حرير سياه
بازجستند كز چه ترس و چه بيم
در سوادي تو اي سبيكه سيم
به كه ما را به قصه يار شوي
وين سيه را سپيد كار شوي
بازگوئي ز نيك خواهي خويش
معني آيت سياهي خويش
زن چو از راستي نديد گزير
گفت كاحوال اين سياه حرير
چونكه ناگفته باز نگذاريد
گويم ارزان كه باورم داريد
من كنيز فلان ملك بودم
كه ازو گرچه مرد خوشنودم
ملكي بود كامگار و بزرگ
ايمني داده ميش را با گرگ
رنجها ديده باز كوشيده
وز تظلم سياه پوشيده
فلك از طالع خروشانش
خوانده شاه سياه پوشانش
داشت اول ز جنس پيرايه
سرخ و زردي عجب گرانمايه
چون گل باغ بود مهمان دوست
خنده مي‌زد چو سرخ گل در پوست
ميهمانخانه‌اي مهيا داشت
كزثري روي در ثريا داشت
خوان نهاده بساط گسترده
خادماني به لطف پرورده
هركه آمد لگام گير شدند
به خودش ميهمان پذير شدند
چون به ترتيب خوان نهادندش
در خور پايه نزل دادندش
شاه پرسيد ازو حكايت خويش
هم ز غربت هم از ولايت خويش
آن مسافر هران شگفت كه ديد
شاه را قصه كرد و شاه شنيد
همه عمرش بران قرار گذشت
تا نشد عمرش از قرار نگشت
مدتي گشت ناپديد از ما
سر چو سيمرغ دركشيد از ما
چون بر اين قصه برگذشت بسي
زو چو عنقانشان نداد كسي
ناگهان روزي از عنايت بخت
آمد آن تاجدار بر سر تخت
از قبا و كلاه و پيرهنش
پاي تا سر سياه بود تنش
تا جهان داشت تيزهوشي كرد
بي‌مصيبت سياه پوشي كرد
در سياهي چو آب حيوان زيست
كس نگفتش كه اين سياهي چيست
شبي از مشفقي و دلداري
كردم آن قبله را پرستاري
بر كنارم نهاد پاي به مهر
گله مي‌كرد از اختران سپهر
كاسمان بين چه تركتازي كرد
با چو من خسروي چه بازي كرد
از سواد ارم بريد مرا
در سواد قلم كشيد مرا
كس نپرسيد كان سواد كجاست
بر سر سيمت اين سواد چراست
پاسخ شاه را سگاليدم
روي در پاي شاه ماليدم
گفتم اي دستگير غم‌خواران
بهترين همه جهانداران
بر زمين ياريي كرا باشد
كاسمان را به تيشه بتراشد
باز پرسيدن حديث نهفت
هم تو داني و هم تواني گفت
صاحب من مرا چو محرم يافت
لعل را سفت و نافه را بشكافت
گفت چون من در اين جهانداري
خو گرفتم به ميهمانداري
از بد و نيك هركرا ديدم
سرگذشتي كه داشت پرسيدم
روزي آمد غريبي از سر راه
كفش و دستار و جامه هرسه سياه
نزل او چون به شرط فرمودم
خواندم و حشمتش بيفزودم
گفتم اي من نخوانده نامه تو
سيه از بهر چيست جامه تو
گفت بگذار از اين سخن بگذر
كه ز سيمرغ كس نداد خبر
گفتمش بازگو بهانه مگير
خبرم ده ز قيروان و ز قير
گفت بايد كه داريم معذور
كارزوئيست اين ز گفتن دور
زين سياهي خبر ندارد كس
مگر آن كاين سياه دارد و بس
كردمش لابهاي پنهاني
من عراقي و او خراساني
با وي از هيچ لابه در نگرفت
پرده از روي كار بر نگرفت
چون زحد رفت خواستاري من
شرمش آمد ز بيقراري من
گفت شهريست در ولايت چين
شهري آراسته چو خلد برين
نام آن شهر شهر مدهوشان
تعزيت خانه سيه پوشان
مردماني همه به صورت ماه
همه چون ماه در پرند سياه
هركرا زان شهر باده‌نوش كند
آن سوادش سياه‌پوش كند
آنچه در سر نبشت آن سلبست
گرچه ناخوانده قصه‌اي عجبست
گر به خون گردنم بخواهي سفت
بيشتر زين سخن نخواهم گفت
اين سخن گفت و رخت بر خر بست
آرزوي مرا در اندر بست
چون بران داستان غنود سرم
داستان گوي دور شد ز برم
قصه گو رفت و قصه ناپيدا
بيم آن بد كه من شوم شيدا
چند ازين قصه جستجو كردم
بيدق از هر سوئي فرو كردم
بيش از آن كرده بود فرزين بند
كه بر آن قلعه بر شوم به كمند
دادم انديشه را به صبر فريب
تا شكيبد دلم نداد شكيب
چند پرسيدم آشكار و نهفت
اين خبر كس چنانكه بود نگفت
عاقبت مملكت رها كردم
خويشي از خانه پادشا كردم
بردم از جامه و جواهر و گنج
آنچه ز انديشه باز دارد رنج
نام آن شهر باز پرسيدم
رفتم وآنچه خواستم ديدم
شهري آراسته چو باغ ارم
هريك از مشك بركشيده علم
پيكر هريكي سپيد چو شير
همه در جامه سياه چو قير
در سرائي فرو نهادم رخت
بر نهادم ز جامه تخت به تخت
جستم احوال شهر تا يك سال
كس خبر وا نداد ازآن احوال
چون نظر ساختم ز هر بابي
ديدم آزاده مرد قصابي
خوب روي و لطيف و آهسته
از بد هر كسي زبان بسته
از نكوئي و نيك رائي او
راه جستم به آشنائي او
چون بهم صحبتش پيوستم
به كله داريش كمر بستم
دادمش نقدهاي رو تازه
چيزهائي برون ز اندازه
روز تا روز قدرش افزودم
آهني را به زر بر اندودم
كردمش صيد خويش موي به موي
گه به دنيا و گه به ديبا روي
مرد قصاب از آن زرافشاني
صيد من شد چو گاو قرباني
آنچنان كردمش به دادن گنج
كامد از بار آن خزانه به رنج
برد روزي مرا به خانه خويش
كرد برگي ز رسم و عادت بيش
اولم خوان نهاد و خورد آورد
خدمتي خوب در نورد آورد
هرچه بايست بود بر خوانش
به جز از آرزوي مهمانش
چون ز هرگونه خوردها خورديم
سخن از هر دري فرو كرديم
ميزبان چون ز كار خوان پرداخت
بيش از اندازه پيشكشها ساخت
وانچه من دادمش به هم پيوست
پيشم آورد و عذر خواه نشست
گفت چندين نورد گوهر و گنج
بر نسنجيده هيچ گوهر سنج
من كه قانع شدم به اندك سود
اين همه دادنم ز بهر چه بود
چيست پاداش اين خداوندي
حكم كن تا كنم كمربندي
جان يكي دارم ار هزار بود
هم در اين كفه كم عيار بود
گفتم اي خواجه اين غلامي چيست
پخته‌تر پيشم آي خامي چيست
در ترازوي مرد با فرهنگ
اين محقر چه وزن دارد و سنگ
به غلامان دست پروردم
به كرشمه اشارتي كردم
تا دويدند و از خزانه خاص
آوريدند نقدهاي خلاص
زان گرانمايه نقدهاي درست
بيش از آن دادمش كه بود نخست
مرد كاگه نبد ز نازش من
در خجالت شد از نوازش من
گفت من خود ز وامداري تو
نرسيدم به حق گزاري تو
داديم نعمتي دگرباره
جاي شرمست چون كنم چاره
داده‌اي تو نه زان نهادم پيش
تا رجوع افتدت به داده خوش
زان نهادم كه اين چنين گنجي
نبود بي جزا و پارنجي
چون تو بر گنج گنج افزودي
من خجل گشتم ار تو خشنودي
حاجتي گر به بنده هست بيار
ور نه اينها كه داده‌اي بر دار
چون قوي دل شدم به ياري او
گشتم آگه ز دوستداري او
باز گفتم بدو حكايت خويش
قصه شاهي و ولايت خويش
كز چه معني بدين طرف راندم
دست بر پادشاهي افشاندم
تا بدانم كه هر كه زين شهرند
چه سبب كز نشاط بي‌بهرند
بي‌مصيبت به غم چرا كوشند
جامهاي سيه چرا پوشند
مرد قصاب كاين سخن بشنيد
گوسپندي شد و ز گرگ رميد
ساعتي ماند چون رميده دلان
ديده بر هم نهاده چون خجلان
گفت پرسيدي آنچه نيست صواب
دهمت آنچنانكه هست جواب
شب چو عنبر فشاند بر كافور
گشت مردم ز راه مردم دور
گفت وقتست كانچه مي‌خواهي
بيني و يابي از وي آگاهي
خيز ا بر تو راز بگشايم
صورت نانموده بنمايم
اين سخن گفت و شد ز خانه برون
شد مرا سوي راه راهنمون
او همي شد من غريب از پس
وز خلايق نبود با ما كس
چون پري زاد مي بريد مرا
سوي ويرانه‌اي كشيد مرا
چون در آن منزل خراب شديم
چون پري هردو در نقاب شديم
سبدي بود در رسن بسته
رفت و آورد پيشم آهسته
بسته كرده رسن در آن پرگار
اژدهائي به گرد سله مار
گفت يك دم درين سبد بنشين
جلوه‌اي كن بر آسمان و زمين
تا بداني كه هركه خاموشست
از چه معني چنين سيه پوشست
آنچه پوشيده شد ز نيك و بدت
ننمايد مگر كه اين سبدت
چون دمي ديدم از خلل خالي
در نشستم در آن سبد حالي
چون تنم در سبد نوا بگرفت
سبدم مرغ شد هوا بگرفت
به طلسمي كه بود چنبر ساز
بركشيدم به چرخ چنبر باز
آن رسن كش به ليميا سازي
من بيچاره در رسن بازي
شمع وارم رسن به گردن چست
رسنم سخت بود و گردن سست
چون اسيري ز بخت خود مهجور
رسن از گردنم نمي‌شد دور
من شدم بر خره به گردن خرد
خر بختم شد و رسن را برد
گرچه بود از رسن به تاب تنم
رشته جان نشد جز آن رسنم
بود ميلي برآوريده به ماه
كه ز بر ديدنش فتاد كلاه
چون رسيد آن سبد به ميل بلند
رسنم را گره رسيد به بند
كار سازم شد و مرا بگذاشت
كرم افغان بسي و سود نداشت
زير و بالا چو در جهان ديدم
خويشتن را بر آسمان ديدم
آسمان بر سرم فسون خوانده
من معلق چو آسمان مانده
زان سياست كه جان رسيد به ناف
ديده در كار ماند زهره شكاف
سوي بالا دلم نديد دلير
زهره آن كرا كه بيند زير
ديده بر هم نهادم از سر بيم
كرده خود را به عاجزي تسليم
در پشيماني از فسانه خويش
آرزومند خويش و خانه خويش
هيچ سودم نه زان پشيماني
جز خدا ترسي و خدا خواني
چون بر آمد بر اين زماني چند
بر سر آن كشيده ميل بلند
مرغي آمد نشست چون كوهي
كامدم زو به دل در اندوهي
از بزرگي كه بود سرتاپاي
ميل گفتي در اوفتاده ز جاي
پر و بالي چو شاخهاي درخت
پايها بر مثال پايه تخت
چون ستوني كشيده منقاري
بيستوني و در ميان غاري
هردم آهنگ خارشي مي‌كرد
خويشتن را گزارشي مي‌كرد
هر پري را كه گرد مي‌انگيخت
نافه مشك بر زمين مي‌ريخت
هر بن بال را كه مي‌خاريد
صدفي ريخت پر ز مرواريد
او شده بر سرين من در خواب
من در او مانده چون غريق در آن
گفتم ار پاي مرغ را گيرم
زير پاي آورد چو نخجيرم
ور كنم صبر جاي پر خطر است
كافتم زير و محنتم زبر است
بي‌وفائي ز ناجوان مردي
كرد با من دمي بدين سردي
چه غرض بودش از شكنجه من
كاين چنين خرد كرد پنجه من
مگر اسباب من ز راهش برد
به هلاكم بدين سبب بسپرد
به كه در پاي مرغ پيچم دست
زين خطر گه بدين توانم رست
چونكه هنگام بانگ مرغ رسيد
مرغ و هر وحشيي كه بود رميد
دل آن مرغ نيز تاب گرفت
بال برهم زد و شتاب گرفت
دست بردم به اعتماد خداي
و آن قوي پاي را گرفتم پاي
مرغ پا گرد كرد و بال گشاد
خاكيي را بر اوج برد چو باد
ز اول صبح تا به نيمه روز
من سفر ساز و او مسافر سوز
چون به گرمي رسيد تابش مهر
بر سر ما روانه گشت سپهر
مرغ با سايه هم نشستي كرد
اندك اندك نشاط پستي كرد
تا بدانجاي كز چنان جائي
تا زمين بود نيزه بالائي
بر زمين سبزه‌اي به رنگ حرير
لخلخه كرده از گلاب و عبير
من بر آن مرغ صد دعا كردم
پايش از دست خود رهاكردم
اوفتادم چو برق با دل گرم
بر گلي نازك و گياهي نرم
ساعتي نيك ماندم افتاده
دل به انديشه‌هاي بد داده
چون از آن ماندگي برآسودم
شكر كردم كه بهترك بودم
باز كردم نظر به عادت خويش
ديدم آن جايگاه را پس و پيش
روضه‌اي ديدم آسمان زميش
نارسيده غبار آدميش
صدهزاران گل شكفته درو
سبزه بيدار و آب خفته درو
هر گلي گونه گونه از رنگي
بوي هر گلي رسيده فرسنگي
زلف سنبل به حلقه‌هاي كمند
كرده جعد قرنفلش را بند
لب گل را به گاز برده سمن
ارغوان را زبان بريده چمن
گرد كافور و خاك عنبر بود
ريگ زر سنگلاخ گوهر بود
چشمه‌هائي روان بسان گلاب
در ميانش عقيق و در خوشاب
چشمه‌اي كاين حصار پيروزه
كرده زو آب و رنگ دريوزه
ماهيان در ميان چشمه آب
چون درمهاي سيم در سيماب
كوهي از گرد او زمرد رنگ
بيشه كوه سرو و شاخ و خدنگ
همه ياقوت سرخ بد سنگش
سرخ گشته خدنگش از رنگش
صندل و عود هر سوئي بر پاي
باد ازو عود سوز و صندل ساي
حور سر در سرشتش آورده
سر گزيت از بهشتش آورده
ارم آرام دل نهادش نام
خوانده مينوش چرخ مينو فام
من كه دريافتم چنين جائي
شاد گشتم چو گنج پيمائي
از نكوئي در او عجب ماندم
بر وي الحمدللهي خواندم
گردبر گشتم از نشيب و فراز
ديدم آن روضه‌هاي ديده نواز
ميوه‌هاي لذيذ مي‌خوردم
شكر نعمت پديد مي‌كردم
عاقبت رخت بستم از شادي
زير سروي چو سرو آزادي
تا شب آنجايگه قرارم بود
نشدم گر هزار كارم بود
اندكي خوردم اندكي خفتم
در همه حال شكر مي‌گفتم
چون شب آرايشي دگرگون ساخت
كحلي اندوخت قرمزي انداخت
بر سر كوه مهر تافته تافت
زهره صبح چون شكوفه شكافت
بادي آمد ز ره فشاند غبار
بادي آسوده‌تر ز باد بهار
ابري آمد چو ابر نيساني
كرد بر سبزها در افشاني
راه چون رفته گشت و نم زده شد
همه راه از بتان چو بتكده شد
ديدم از دور صدهزاران حور
كز من آرام و صابري شد دور
يك جهان پر نگار نوراني
روح‌پرور چو راح ريحاني
هر نگاري بسان تازه بهار
همه در دستها گرفته نگار
لب لعلي چو لاله در بستان
لعلشان خونبهاي خوزستان
دست و ساعد پر از علاقه زر
گردن و گوش پر ز لؤلؤ تر
شمعهائي به دست شاهانه
خالي از دود و گاز و پروانه
آمدند از كشي و رعنائي
با هزاران هزار زيبائي
بر سر آن بتان حور سرشت
فرش و تختي چو فرش و تخت بهشت
فرش انداختند و تخت زدند
راه صبرم زدند و سخت زدند
چون زماني بر اين گذشت نه دير
گفتي آمد مه از سپهر به زير
آفتابي پديد گشت از دور
كاسمان ناپديد گشت از نور
گرد بر گرد او چو حور و پري
صدهزاران ستاره سحري
سرو بود او كنيزكان چمنش
او گل سرخ و آن بتان سمنش
هر شكر پاره شمعي اندر دست
شكر و شمع خوش بود پيوست
پر سهي سرو گشت باغ همه
شب چراغان با چراغ همه
آمد آن بانوي همايون بخت
چون عروسان نشست بر سر تخت
عالم آسوده يكسر از چپ و راست
چون نشست او قيامتي برخاست
پس به يك لحظه چون نشست به جاي
برقع از رخ گشود و موزه ز پاي
شاهي آمد برون ز طارم خويش
لشگر روم و زنگش از پس و پيش
رومي و زنگيش چو صبح دو رنگ
رزمه روم داد و بزمه زنگ
تنگ چشمي ز تنگ چشمي دور
همه سروي ز خاك و او از نور
بود لختي چو گل سرافكنده
به جهان آتش در افكنده
چون زماني گذشت سر برداشت
گفت با محرمي كه دربر داشت
كه ز نامحرمان خاك‌پرست
مي‌نمايد كه شخصي اينجاهست
خيز و بر گرد گرد اين پرگار
هركه پيش آيدت به پيش من آر
آن پريزاده در زمان برخاست
چون پري مي‌پريد از چپ و راست
چون مرا ديد ماند از آن بشگفت
دستگيرانه دست من بگرفت
گفت برخيز تا رويم چو دود
بانوي بانوان چنين فرمود
من بدان گفته هيچ نفزودم
كارزومند آن سخن بودم
پر گرفتم چو زاغ با طاوس
آمدم تا به جلوه‌گاه عروس
پيش رفتم ز روي چالاكي
خاك بوسيدمش من خاكي
خواستم تا به پاي بنشينم
در صف زير جاي بگزينم
گفت برخيز جاي جاي تو نيست
پايه بندگي سزاي تو نيست
پيش چون من حريف مهمان دوست
جاي مهمان ز مغز به كه ز پوست
خاصه خوبي و آشنا نظري
دست پرورد رايض هنري
بر سرير آي و پيش من بنشين
سازگارست ماه با پروين
گفتم اي بانوي فريشته خوي
با چو من بنده اين حديث مگوي
تخت بلقيس جاي ديوان نيست
مرد آن تخت جز سليمان نيست
من كه ديوي شدم بياباني
چون كنم دعوي سليماني
گفت نارد بها بهانه مگير
با فسون خوانده‌اي فسانه مگير
همه جاي آن تست و حكم تراست
ليك با من نشست بايد و خاست
تا شوي آگه ز نهاني من
بهرهٔابي ز مهرباني من
گفتمش همسر تو سايه تست
تاج من خاك تخت پايه تست
گفت سوگندها به جان و سرم
كه برآيي يكي زمان ببرم
ميهمان مني تو اي سره مرد
ميهمان را عزيز بايد كرد
چون به جز بندگي نديدم راي
ايستادم چو بندگان بر پاي
خادمي دست من گرفت به ناز
بر سريرم نشاند و آمد باز
چون نشستم بر آن سرير بلند
ماه ديدم گرفتمش به كمند
با من آن مه به خوش زبانيها
كرد بسيار مهربانيها
پس بفرمود كاورند به پيش
خوان و خوردي ز شرح دادن بيش
خوان نهادند خازنان بهشت
خوردهائي همه عبير سرشت
خوان ز پيروزه كاسه از ياقوت
ديده را زو نصيب و جان را قوت
هرچه انديشه در گمان آورد
مطبخي رفت و در ميان آورد
چون فراغت رسيدمان از خورد
از غذاهاي گرم و شربت سرد
مطرب آمد روانه شد ساقي
شد طرب را بهانه در باقي
هر نسفته دري دري مي‌سفت
هر ترانه ترانه‌اي مي‌گفت
رقص ميدان گشاد و دايره بست
پر در آمد به پاي و پويه به دست
شمع را ساختند بر سر جاي
و ايستادند همچو شمع به پاي
چون ز پا كوفتن برآسودند
دستبردي به باده بنمودند
شد به دادن شتاب ساقي گرم
برگرفت از ميان وقايه شرم
من به نيروي عشق و عذر شراب
كردم آنها كه رطليان خراب
وان شكر لب ز روي دمسازي
باز گفتي نكرد از آن بازي
چونكه ديدم به مهر خود رايش
اوفتادم چو زلف در پايش
بوسه بر پاي يار خويش زدم
تا مكن بيش گفت بيش زدم
مرغ اميد بر نشست به شاخ
گشت ميدان گفتگوي فراخ
عشق مي‌باختم ببوس و به مي
به دلي و هزار جان با وي
گفتمش دلپسند كام تو چيست
نامداريت هست نام تو چيست
گفت من ترك نازنين اندام
نازنين تركتاز دارم نام
گفتم از همدمي و هم كيشي
نامها را به هم بود خويشي
تركتاز است نامت اين عجبست
تركتازي مرا همين لقبست
خيز تا ترك‌وار در تازيم
هندوان را در آتش اندازيم
قوت جان از مي مغانه كنيم
نقل و مي نوش عاشقانه كنيم
چون مي تلخ و نقل شيرين هست
نقل برخوان نهيم و مي بر دست
يافتم در كرشمه دستوري
كز ميان دور گردد آن دوري
غمزه مي‌گفت وقت بازي تست
هان كه دولت به كار سازي تست
خنده مي‌داد دل كه وقت خوشست
بوسه بستان كه يار ناز كشست
چونكه بر گنج بوسه بارم داد
من يكي خواستم هزارم داد
گرم گشتم چنانكه گردد مست
يار در دست و رفته كار از دست
خونم اندر جگر به جوش آمد
ماه را بانگ خون به گوش آمد
گفت امشب به بوسه قانع باش
بيش از اين رنگ آسمان متراش
هرچه زين بگذرد روا نبود
دوست آن به كه بي‌وفا نبود
تا بود در تو ساكني بر جاي
زلف كش گاز گير و بوسه رباي
چون بدانجا رسي كه نتواني
كز طبيعت عنان بگرداني
زين كنيزان كه هر يكي ماهيست
شب عشاق را سحرگاهيست
آنكه در چشم خوبتر يابي
وارزو را درو نظر يابي
حكم كن كز خودش كنم خالي
زير حكم تو آورم حالي
تا به مولائيت كمر بندد
به شبستان خاص پيوندند
كندت دلبري و دلداري
هم عروسي و هم پرستاري
آتشت را ز جوش بنشاند
آبي از بهر جوي ما ماند
گر دگر شب عروس نوخواهي
دهمت بر مراد خود شاهي
هر شبت زين يكي گهر بخشم
گر دگر بايدت دگر بخشم
اين سخن گفت و چون ازين پرداخت
مشفقي كرد و مهرباني ساخت
در كنيزان خود نهاني ديد
آنكه در خورد مهرباني ديد
پيش خواند و به من سپرد به ناز
گفت برخيز و هرچه خواهي ساز
ماه بخشيده دست من بگرفت
من در آن ماه روي مانده شگفت
كز شگرفي و دلبري و كشي
بود ياري سزاي نازكشي
او همي‌رفت و من به دنبالش
بنده زلف و هندوي خالش
تا رسيدم به بارگاهي چست
در نشد تا مرا نبرد نخست
چون در آن قصر تنگ بار شديم
چون بم و زير سازگار شديم
ديدم افكنده بر بساط بلند
خوابگاهي ز پرنيان و پرند
شمعهاي بساط بزم افروز
همه ياقوت ساز و عنبر سوز
سر به بالين بستر آورديم
هردو برها ببر در آورديم
يافتم خرمني چو گل دربيد
نازك و نرم و گرم و سرخ و سپيد
صدفي مهر بسته بر سر او
مهر بر داشتم ز گوهر او
بود تا گاه روز در بر من
پر ز كافور و مشك بستر من
گاه روز او چو بخت من برخاست
ساز گرمابه كرد يك يك راست
غسل گاهم به آباداني كرد
كز گهر سرخ بود و از زر زرد
خويشتن را به آب گل شستم
در كلاه و كمر چو گل رستم
آمدم زان نشاطگاه برون
بود يك‌يك ستاره بر گردون
در خزيدم به گوشه‌اي خالي
فرض ايزد گزاردم حالي
آن عروسان و لعبتان سراي
همه رفتند و كس نماند به جاي
من بر آن سبزه مانده چون گل زرد
بر لب مرغزار و چشمه سرد
سر نهادم خمار مي در سر
بر گل خشك با گلاله تر
خفتم از وقت صبح تا گه شام
بخت بيدار و خواجه خفته به كام
آهوي شب چو گشت نافه گشاي
صدفي شد سپهر غاليه‌ساي
سر برآوردم از عماري خواب
بنشستم چو سبزه بر لب آب
آمد آن ابرو باد چون شب دوش
اين درافشان و آن عبيرفروش
باد مي‌رفت و ابر مي‌افشاند
اين سمن كاشت و آن بنفشه نشاند
چون شد آن مرغزار عنبر بوي
آب گل سر نهاد جوي به جوي
لعبتان آمدند عشرت ساز
آسمان بازگشت لعبت باز
تختي از تخته زر آوردند
تخت پوشي ز گوهر آوردند
چون شد انگيخته سرير بلند
بسته شد بر سرش بساط پرند
بزمي آراستند سلطاني
زيور بزم جمله نوراني
شور و آشوبي از جهان برخاست
آمدند آن جماعت از چپ و راست
در ميان آن عروس يغمائي
برده از عاشقان شكيبائي
بر سر تخت شد قرار گرفت
تخت ازو رنگ نوبهار گرفت
باز فرمود تا مرا جستند
نامم از لوح غايبان شستند
رفتم و بر سرير خواندندم
هم به آيين خود نشاندندم
هم به ترتيب و ساز روز دگر
خوان نهادند و خوردها بر سر
هر ابائي كه در خورد به بساط
وآورد در خورنده رنگ نشاط
ساختند آنچنان كه بايد ساخت
چونكه هركس از آن خورش پرداخت
مي نهادند و چنگ ساخته شد
از زدن رودها نواخته شد
نوش ساقي و جام نوشگوار
گرم‌تر كرد عشق را بازار
در سر آمد نشاط سرمستي
عشق با باده كرد همدستي
ترك من رحمت آشكارا كرد
هندوي خويش را مدارا كرد
رغبت افزود در نواختنم
مهربان شد به كار ساختنم
كرد شكلي به غمزه با ياران
تا شدند از برش پرستاران
خلوتي آنچنان و ياري نغز
تابم از دل در اوفتاد به مغز
دست بردم چو زلف در كمرش
دركشيدم چو عاشقان به برش
گفت هان وقت بي‌قراري نيست
شب شب زينهار خواري نيست
گر قناعت كني به شكر و قند
گاز مي‌گير و بوسه در مي‌بند
به قناعت كسي كه شاد بود
تا بود محتشم نهاد بود
وانكه با آرزو كند خويشي
اوفتد عاقبت به درويشي
گفتمش چاره كن ز بهر خداي
كابم از سر گذشت و خار از پاي
هست زنجير زلف چون قيرت
من ز ديوانگان زنجيرت
در به زنجير كن ترا گفتم
تا چو زنجيريان نياشفتم
شب به آخر رسيد و صبح دميد
سخن ما به آخري نرسيد
گر كشي جانم از تو نيست دريغ
اينك اينك سر آنك آنك تيغ
اين همه سر كشيدن از پي چيست
گل نخنديد تا هوا نگريست
جوي آبي و آب جويت من
خاكي و آب دست شويت من
تشنه‌اي را كه او گلوده تست
آب در ده كه آب در ده تست
ندهي آب من بقاي تو باد
آب من نيز خاك پاي تو باد
خاكيي را بگير كابي برد
آب جوئي در آب جوئي مرد
قطره‌اي به تشنگي مگداز
تشنه‌اي را به قطره‌اي بنواز
رطبي در فتاده گير به شير
سوزني رفته در ميان حرير
گر جز اينست كار تا خيزم
خاك در چشم آرزو ريزم
مرغي انگاشتم نشست و پريد
نه خر افتاده شد نه خيك دريد
پاسخم داد كامشبي خوش باش
نعل شبديز گو در آتش باش
گر شبي زين خيال گردي دور
يابي از شمع جاوداني نور
چشمه‌اي را به قطره‌اي مفروش
كاين همه نيش دارد آن همه نوش
در يك آرزو به خود در بند
همه ساله به خرمي مي‌خند
بوسه ميگير و زلف و مي‌انداز
نرد رو با كنيزكان مي‌باز
باغ داري به ترك باغ مگوي
مرغ با تست شير مرغ مجوي
كام دل هست و كامراني هست
در خيانت گري چه آري دست
امشبي با شكيب ساز و مكوش
دل بنه بر وظيفه شب دوش
من ازين پايه چون به زير آيم
هم به دست آيم ارچه دير آيم
ماهي از حوضه ار بشست آري
ماه را ديرتر به دست آري
چون گران ديدمش در آن بازي
كردم آهستگي و دمسازي
دل نهادم به بوسه چو شكر
روزه بستم به روزهاي دگر
از سر عشوه باده مي‌خوردم
بر سر تابه صبر مي‌كردم
باز تب كرده را در آمد تاب
رغبتم تازه شد به بوس و شراب
چون دگرباره ترك دلكش من
در جگر ديد جوش آتش من
كرد از آن لعبتان يكي را ساز
كايد و آتشم نشاند باز
ياري الحق چنانكه دل خواهد
دل همه چيز معتدل خواهد
خوشدل آن شد كه باشدش ياري
گر بود كاچكي چنان باري
رفتم آن شب چنانكه عادت بود
وان شب كام دل زيادت بود
تا گه روز قند مي‌خوردم
با پري دست بند مي‌كردم
روز چون جامه كرد گازر شوي
رنگرزوار شب شكست سبوي
آن همه رنگهاي ديده فريب
دور گشت از بساط زينت و زيب
در تمنا كه چون شب آيد باز
مي‌خورم با بتان چين و طراز
زلف تركي برآورم به كمر
دلنوازي درافكنم به جگر
گه خورم با شكر لبي جامي
گه بر آرم ز گلرخي كامي
چون شب آمد غرض مهيا بود
مسندم بر تراز ثريا بود
چندگاه اين چنين برود و به مي
هر شبم عيش بود پي در پي
اول شب نظاره‌گاهم نور
وآخر شب هم آشيانم حور
روز بودم به باغ و شب به بهشت
خاك مشگين و خانه زرين خشت
بودم اقليم خوشدلي را شاه
روز با آفتاب و شب با ماه
هيچ كامي نه كان نبود مرا
بخت بود كان نمود مرا
چون در آن نعمتم نبود سپاس
حق نعمت زياده شد ز قياس
ورق از حرف خرمي شستم
كز زيادت زيادتي جستم
چون بسي شب رسيد وعده ماه
شب جهان بر ستاره كرد سياه
عنبرين طره سراي سپهر
طره ماه دركشيد به مهر
ابرو بادي كه آمدي زان پيش
تازه كردند تازه‌روئي خويش
شورشي باز در جهان افتاد
بانگ زيور بر آسمان افتاد
وآن كنيزان به رسم پيشينه
سيب در دست و نار در سينه
آمدند آن سرير بنهادند
حلقه بستند و حلق بگشادند
آمد آن ماه آفتاب نشان
در بر افكنده زلف مشك‌فشان
شمعها پيش و پس به عادت خويش
پس رها كن كه شمع باشد پيش
با هزاران هزار زينت و ناز
بر سر بزمگاه خود شد باز
مطربان پرده را نوا بستند
پرده‌داران به كار بنشستند
ساقيان صرف ارغواني رنگ
راست كردند بر ترنم چنگ
شاه شكر لبان چنان فرمود
كاوريد آن حريف ما را زود
باز خوبان به ناز بردندم
به خداوند خود سپردندم
چون مرا ديد مهربان برخاست
كرد بر دست راست جايم راست
خدمتش كردم و نشستم شاد
آرزوي گذشته آمد ياد
خوان نهادند باز بر ترتيب
بيش از اندازه خوردهاي غريب
چون ز خوانريزه خورده شد روزي
مي در آمد به مجلس افروزي
از كف ساقيان دريا كف
درفشان گشت كامهاي صدف
من دگرباره گشته واله و مست
زلف او چون رسن گرفته به دست
باز ديوانم از رسن رستند
من ديوانه را رسن بستند
عنكبوتي شدم ز طنازي
وان شب آموختم رسن‌بازي
شيفتم چون خري كه جو بيند
يا چو صرعي كه ماه نو بيند
لرز لرزان چو دزد گنج‌پرست
در كمرگاه او كشيدم دست
دست بر سيم ساده ميسودم
سخت مي‌گشت و سست مي‌بودم
چون چنان ديد ماه زيبا چهر
دست بر دست من نهاد به مهر
بوسه زد دستم آن ستيزه‌حور
تا ز گنجينه دست كردم دور
گفت بر گنج بسته دست مياز
كز غرض كوتهست دست دراز
مهر برداشتن ز كان نتوان
كان به مهر است چون توان نتوان
صبر كن كان تست خرما بن
تا به خرما رسي شتاب مكن
باده مي‌خور كه خود كباب رسد
ماه مي بين كه آفتاب رسد
گفتم اي آفتاب گلشن من
چشمه نور و چشم روشن من
صبح رويت دميده چون گل باغ
چون نميرم برابرت چو چراغ
مي‌نمائي به تشنه آب شكر
گوئي آنگه كه لب بدوز و مخور
چون درآمد رخت به جلوه‌گري
عقل ديوانه شد كه ديد پري
نعلك گوش را چو كردي ساز
نعل در آتشم فكندي باز
با شبيخون ماه چون كوشم
آفتابي به ذره چون پوشم
دست چون دارمت كه در دستي
اندهي نيستم چو تو هستي
از زميني تو من هم از زميم
گر تو هستي پري من آدميم
لب به دندان گزيدنم تا چند
وآب دندان مزيدنم تا چند
چاره‌اي كن كه غم رسيده كسم
تا يك امشب به كام دل برسم
بس كه جانم به لب رسيده ز درد
بوسه گرم ده مده دم سرد
بختم از ياري تو كار كند
ياري بخت بختيار كند
گوئي انده مخور كه يار توام
كار خود كن كه من به كار توام
كار ازين صعب‌تر كه بار افتاد
وارهان وارهان كه كار افتاد
گرچه آهو سريني اي دلبند
خواب خرگوش دادنم تا چند
ترسم اين پير گرگ روبه‌باز
گرگي و روبهي كند آغاز
شير گيرانه سوي من تازد
چون پلنگي به زيرم اندازد
آرزوهاست با تو بگذارم
كارزوي خود از تو بردارم
گر در آرزوم در بندي
ميرم امشب در آرزومندي
ناز ميكش كه ناز مهمانان
تاجداران كشند و سلطانان
چون شكيبم نماند ديگربار
گفت چونين كنم تو دست بدار
ناز تو گر به جان بود بكشم
گر تو از خلخي من از حبشم
چه محل پيش چون تو مهماني
پيشكش كردن را اين چنين خواني
ليكن اين آرزو كه مي‌گوئي
ديريابي و زود مي‌جوئي
گر برايد بهشتي از خاري
آيد از چون مني چنين كاري
وگر از بيد بوي عود آيد
از من اينكار در وجود آيد
بستان هرچه از منت كامست
جز يكي آرزو كه آن خامست
رخ ترا لب ترا و سينه ترا
جز دري آن دگر خزينه ترا
گر چنين كرده‌اي شبت بيش است
اين چنين شب هزار در پيش است
چون شدي گرم دل ز باده خام
ساقيي بخشمت چو ماه تمام
تا ازو كام خويش برداري
دامن من ز دست بگذاري
چون فريب زبان او ديدم
گوش كردم وليك نشيندم
چند كوشيدم از سكونت و شرم
آهنم تيز بود و آتش گرم
بختم از دور گفت كاي نادان
(ليس قريه وراء عبادان)
من خام از زيادت انديشي
به كمي اوفتادم از بيشي
گفتم اي سخت كرده كار مرا
برده يكبارگي قرار مرا
صدهزار آدمي در اين غم مرد
كه سوي گنج راه داند برد
من كه پايم فروشداست به گنج
دست چون دارم ارچه بينم رنج
نيست ممكن كه تا دمي دارم
سر زلف ز دست بگذارم
يا بر اين تخت شمع من بفروز
يا چو تختم به چارميخ بدوز
يا بر اين نطع رقص كن برخيز
يا دگر نطع خواه و خونم ريز
دل و جاني و هوش و بينائي
از تو چون باشدم شكيبائي
غرضي كز تو دلستان يابم
رايگانست اگربه جان يابم
كيست كو گنج رايگان نخرد
وارزوئي چنين به جان نخرد
شمع‌وار امشبي برافروزم
كز غمت چون چراغ مي‌سوزم
سوز تو زنده دادم چو چراغ
زنده با سوز و مرده هست به داغ
آفتاب ار بگردد از سر سوز
تنگ روزي شود ز تنگي روز
اين نه كامست كز تو مي‌جويم
خوابي از بهر خويش مي‌گويم
مغز من خفته شد درين چه شكيست
خفته و مرده بلكه هردو يكيست
گرنه چشمم رخ ترا ديدي
اين چنين خوابها كجا ديدي
گر بر آني كه خون من ريزي
تيز شو هان كه خون كند تيزي
وانگه از جوش خون و آتش مغز
حمله بردم بران شكوفه نغز
در گنجينه را گرفتم زود
تا كنم لعل را عقيق آمود
زارزوئي چنانكه بود نداشت
لابها كرد و هيچ سود نداشت
در صبوري بدان نواله نوش
مهل مي‌خواست من نكردم گوش
خورد سوگند كين خزينه تراست
امشب اميد و كام دل فرداست
امشبي بر اميد گنج بساز
شب فردا خزينه مي‌پرداز
صبر كردن شبي محالي نيست
آخر امشب شبيست سالي نيست
او همي‌گفت و من چو دشنه تيز
در كمر كرده دست كور آويز
خواهشي كو ز بهر خود مي‌كرد
خارشم را يكي به صد مي‌كرد
تا بدانجا رسيد كز چستي
دادم آن بند بسته را سستي
چونكه ديد او ستيزه كاري من
ناشكيبي و بي‌قراري من
گفت يك لحظه ديده را در بند
تا گشايم در خزينه قند
چون گشادم بر آنچه داري راي
در برم گير و ديده را بگشاي
من به شيريني بهانه او
ديده بر بستم از خزانه او
چون يكي لحظه مهلتش دادم
گفت بگشاي ديده بگشادم
كردم آهنگ بر اميد شكار
تا درآرم عروس را به كنار
چونكه سوي عروس خود ديدم
خويشتن را در آن سبد ديدم
هيچكس گرد من نه از زن و مرد
مونسم آه گرم و بادي سرد
مانده چون سايه‌اي ز تابش نور
تركتازي ز تركتازي دور
من درين وسوسه كه زير ستون
جنبشي زان سبد گشاد سكون
آمد آن يار و زان رواق بلند
سبدم را رسن گشاد ز بند
لخت چون از بهانه سير آمد
سبدم زان ستون به زير آمد
آنكه از من كناره كرد و گريخت
در كنارم گرفت و عذر انگيخت
گفت اگر گفتمي ترا صد سال
باورت نامدي حقيقت حال
رفتي و ديدي آنچه بود نهفت
اين چنين قصه با كه شايد گفت
من درين جوش گرم جوشيدم
وز تظلم سياه پوشيدم
گفتمش كاي چو من ستمديده
راي تو پيش من پسنديده
من ستمديده را به خاموشي
ناگزير است ازين سيه‌پوشي
رو پرند سياه نزد من آر
رفت و آورد پيش من شب تار
در سر افكندم آن پرند سياه
هم در آن شب بسيچ كردم راه
سوي شهر خود آمدم دلتنگ
بر خود افكنده از سياهي رنگ
من كه شاه سياه پوشانم
چون سيه ابر ازان خروشانم
كز چنان پخته آرزوي به كام
دور گشتم به آرزوئي خام
چون خداوند من ز راز نهفت
اين حكايت به پيش من برگفت
من كه بودم درم خريده او
برگزيدم همان گزيده او
با سكندر ز بهر آب حيات
رفتم اندر سياهي ظلمات
در سياهي شكوه دارد ماه
چتر سلطان از آن كنند سياه
هيچ رنگي به از سياهي نيست
داس ماهي چو پشت ماهي نيست
از جواني بود سيه موئي
وز سياهي بود جوان روئي
به سياهي بصر جهان بيند
چرگني بر سياه ننشيند
گر نه سيفور شب سياه شدي
كي سزاوار مهد ماه شدي
هفت رنگست زير هفتو رنگ
نيست بالاتر از سياهي رنگ
چون كه بانوي هند با بهرام
باز پرداخت اين فسانه تمام
شه بر آن گفته آفرينها گفت
در كنارش گرفت و شاد بخفت