بخش ۲۳ - پيدا شدن شاپور

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۳ - پيدا شدن شاپور

۳۷ بازديد


برآمد ناگه مرغ فسون ساز
به آيين مغان بنمود پرواز
چو شيرين ديد در سيماي شاپور
نشان آشنائي دادش از دور
به شاپور آن ظن او را بد نيفتاد
رقم زد گرچه بر كاغذ نيفتد
اشارت كرد كان مغ را بخوانيد
وزين در قصه‌اي با او برانيد
مگر داند كه اين صورت چه نامست
چه آيين دارد و جايش كدامست
پرستاران به رفتن راه رفتند
به كهبد حال صورت باز گفتند
فسوني زير لب مي‌خواند شاپور
چو نزديكي كه از كاري بود دور
چو پاي صيد را در دام خود ديد
در آن جنبش صلاح آرام خود ديد
به پاسخ گفت كين در سفتني نيست
و گر هست از سر پا گفتني نيست
پرستاران بر شيرين دويدند
بگفتند آنچه از كهبد شنيدند
چو شيرين اين سخن زيشان نيوشيد
ز گرمي در جگر خونش بجوشيد
روانه شد چو سيمين كوه در حال
در افكنده به كوه آواز خلخال
بر شاپور شد بي‌صبر و سامان
به قامت چون سهي سروي خرامان
برو بازو چو بلورين حصاري
سر وگيسو چو مشگين نوبهاري
كمندي كرده گيسوش از تن خويش
فكنده در كجا در گردن خويش
ز شيرين كاري آن نقش جماش
فرو بسته زبان و دست نقاش
رخ چون لعبتش در دلنوازي
به لعبت باز خود مي‌كرد بازي
دلش را برده بود آن هندوي چست
به تركي رخت هندو را همي جست
ز هندو جستن آن تركتازش
همه تركان شده هندوي نازش
نقاب از گوش گوهركش گشاده
چو گوهر گوش بر دريا نهاده
لبي و صد نمك چشمي و صد ناز
به رسم كهبدان در دادش آواز
كه با من يك زمان چشم آشنا باش
مكن بيگانگي يك دم مرا باش
چو آن نيرنگ ساز آواز بشنيد
درنگ آوردن آنجا مصلحت ديد
زبان دان مرد را زان نرگس مست
زباني ماند و آن ديگر شد از دست
ثناهاي پريرخ بر زبان راند
پري بنشست و او را نيز بنشاند
به پرسيدش كه چوني وز كجائي
كه بينم در تو رنگ آشنايي
جوابش داد مرد كار ديده
كه هستم نيك و بد بسيار ديده
خداي از هر نشيب و هر فرازي
نپوشيده است بر من هيچ رازي
ز حد باختر تا بوم خاور
جهان را گشته‌ام كشور به كشور
زمين بگذار كز مه تا به ماهي
خبر دارم زهر معني كه خواهي
چو شيرين يافت آن گستاخ روئي
بدو گفتا در اين صورت چه گوئي
به پاسخ گفت رنگ‌آميز شاپور
كه باد از روي خوبت چشم بد دور
حكايت‌هاي اين صورت دراز است
وزين صورت مرا در پرده راز است
يكايك هر چه مي‌دانم سر و پاي
بگويم با تو گر خالي بود جاي
بفرمود آن صنم تا آن بتي چند
بنات‌النعش وار از هم پراكند
چو خالي ديد ميدان آن سخندان
درافكند از سخن گوئي به ميدان
كه هست اين صورت پاكيزه پيكر
نشان آفتاب هفت كشور
سكندر موكبي دارا سواري
ز دارا و سكندر يادگاري
به خوبيش آسمان خورشيد خوانده
زمين را تخمي از جمشيد مانده
شهنشه خسرو پرويز كه امروز
شهنشاهي به دو گشته است پيروز
وزين شيوه سخنهائي برانگيخت
كه از جان‌پروري با جان در آميخت
سخن مي‌گفت و شيرين هوش داده
بدان گفتار شيرين گوش داده
بهر نكته فرو مي‌شد زماني
دگر ره باز مي جستش نشاني
سخن را زير پرده رنگ مي‌داد
جگر مي‌خورد و لعل از سنگ مي‌داد
ازو شاپور ديگر راز ننهفت
سخن را آشكارا كرد و پس گفت
پريرويا نهان مي‌داري اسرار
سخن در شيشه مي‌گوئي پريوار
چرا چون گل زني در پوست خنده
سخن بايد چو شكر پوست كنده
چو مي‌خواهي كه يابي روي درمان
مكن درد از طبيب خويش پنهان
بت زنجير موي از گفتن او
برآشفت اي خوشا آشفتن او
ولي چون عشق دامن‌گير بودش
دگر بار از ره غدر آزمودش
حريفي جنس ديد و خانه خالي
طبق پوش از طبق برداشت حالي
به گستاخي بر شاپور بنشست
در تنگ شكر را مهر بشكست
كه‌اي كهبد به حق كردگارت
كه ايمن كن مرا در زينهارت
به حكم آنكه بس شوريده كارم
چو زلف خود دلي شوريده دارم
در اين صورت بدانسان مهر بستم
كه گوئي روز و شب صورت پرستم
به كار آي اندرين كارم به يك چيز
كه روزي من به كار آيم ترا نيز
چو من در گوش تو پرداختم راز
تو نيز ار نكته‌اي داري در انداز
فسونگر در حديث چاره جوئي
فسوني به نديد از راستگوئي
چو ياره دست بوسي رايش افتاد
چو خلخال زر اندر پايش افتاد
به صد سوگند گفت اي شمع ياران
سزاي تخت و فخر تاجداران
ز شب بدخواه تو تاريك دين‌تر
ز ماه نو دلت باريك بين‌تر
به حق آنكه در زنهار اويم
كه چون زنهار دادي راست گويم
من آن صورتگرم كز نقش پرگار
ز خسرو كردم اين صورت نمودار
هر آنصورت كه صورتگر نگارد
نشان دارد وليكن جان ندارد
مرا صورت گري آموختستند
قباي جان دگر جا دوختستند
چو تو بر صورت خسرو چنيني
ببين تا چون بود كاو را ببيني
جهاني بيني از نور آفريده
جهان ناديده اما نور ديده
شگرفي چابكي چستي دليري
به مهر آهو به كينه تند شيري
گلي بي‌آفت باد خزاني
بهاري تازه بر شاخ جواني
هنوزش گرد گل نارسته شمشاد
ز سوسن سرو او چون سوسن آزاد
هنوزش پريغلق در عقابست
هنوزش برگ نيلوفر در آبست
هنوزش آفتاب از ابر پاكست
ز ابرو آفتاب او را چه باكست
به يك بوي از ارم صد در گشاده
به دوزخ ماه را دو رخ نهاده
بر ادهم زين نهد رستم نهاد است
به مي خوردن نشيند كيقباد است
شبي كو گنج بخشي را دهد داد
كلاه گنج قارون را برد باد
سخن گويد، در از مرجان برآرد
زند شمشير، شير از جان برآرد
چو در جنبد ركاب قطب وارش
عنان دزدي كند باد از غبارش
نسب گوئي بنام ايزد ز جمشيد
حسب پرسي به حمدالله چو خورشيد
جهان با موكبش ره تنگ دارد
علم بالاي هفت اورنگ دارد
چو زر بخشد شتر بايد به فرسنگ
چو وقت آهن آيد واي بر سنگ
چو دارد دشنه پولاد را پاس
بسنباند زره ور باشد الماس
چو باشد نوبت شمشير بازي
خطيبان را دهد شمشير غازي
قدمگاهش زمين را خسته دارد
شتابش چرخ را آهسته داد
فلك با او به ميدان كند شمشير
به گشتن نيز گه بالا و گه زير
جمالش راكه بزم آراي عيدست
هنر اصلي و زيبائي مزيد است
به اقبالش دل استقبال دارد
چو هست اقبال كار اقبال دارد
بدين فرو جمال آن عالم افروز
هواي عشق تو دارد شب و روز
خيالت را شبي در خواب ديدست
از آن شب عقل و هوش از وي رميدست
نه مي نوشد نه با كس جام گيرد
نه شب خسبد نه روز آرام گيرد
به جز شيرين نخواهد هم نفس را
بدين تلخي مبادا عيش كس را
مرا قاصد بدين خدمت فرستاد
تو داني نيك و بد كردم ترا ياد
از اين در گونه گونه در همي سفت
سخن چندان كه مي‌دانست مي‌گفت
وز آن شيرين سخن شيرين مدهوش
همي خورد آن سخنها خوشتر از نوش
بدان آمد كه صد بار افتد از پاي
به صنعت خويشتن مي‌داشت بر جاي
زماني بود و گفت اي مرد هشيار
چه مي‌داني كنون تدبير اين كار
بدو شاپور گفت اي رشك خورشيد
دلت آسوده باد و عمر جاويد
صواب آن شد كه نگشائي به كس راز
كني فردا سوي نخجير پرواز
چو مردان بر نشين بر پشت شبديز
به نخجير آي و از نخجير بگريز
نه خواهد كس ترا دامن كشيدن
نه در شبديز شبرنگي رسيدن
تو چون سياره ميشو ميل در ميل
من آيم گر توانم خود به تعجيل
يكي انگشتري از دست خسرو
بدو بسپرد كه اين بر گير و مي‌رو
اگر در راه بيني شاه نو را
به شاه نو نماي اين ماه نو را
سمندش را به زرين نعل يابي
ز سر تا پا لباسش لعل يابي
كله لعل و قبا لعل و كمر لعل
رخش هم لعل بيني لعل در لعل
و گرنه از مداين راه مي‌پرس
ره مشگوي شاهنشاه مي‌پرس
چو ره يابي به اقصاي مداين
روان بيني خزاين بر خزاين
ملك را هست مشگوئي چو فرخار
در آن مشگو كنيزانند بسيار
بدان مشگوي مشك آگين فرود آي
كنيزان را نگين شاه بنماي
در آن گلشن چو سرو آزاد مي‌باش
چو شاخ ميوه‌تر شاد مي‌باش
تماشاي جمال شاه مي‌كن
مرادت را حساب آنگاه مي‌كن
و گر من با توام چون سايه با تاج
بدين اندرز رايت نيست محتاج
چو از گفتن فراغت يافت شاپور
دمش در مه گرفت و حيله در حور
از آنجا رفت جان و دل پر اميد
بماند آن ماه را تنها چو خورشيد
دويدند آن شكرفان سوي شيرين
بنات‌النعش را كردند پروين
بفرمود اختران را ماه تابان
كز آن منزل شوند آن شب شتابان
به نعل تازيان كوه پيكر
كنند آن كوه را چون كان گوهر
روان كردند مهد آن دلنوازان
چو مه تابان و چو خورشيد تازان
سخن گويان سخن گويان همه راه
بسر بردند ره را تا وطن گاه
از آن رفتن بر آسودند يك چند
دل شيرين فرو مانده در آن بند
شبي كز شب جهان پر دود كردند
جهان را ديده خواب آلود كردند
پرند سبز بر خورشيد بستند
گلي را در ميان بيد بستند
به بانو گفت شيرين كاي جهانگير
برون خواهم شدن فردا به نخجير
يكي فردا بفرما اي خداوند
كه تا شبديز را بگشايم از بند
بر او بنشينم و صحرا نوردم
شبانگه سوي خدمت باز گردم
مهين بانو جوابش داد كاي ماه
به جاي مركبي صد ملك در خواه
به حكم آنكه اين شبرنگ شبديز
به گاه پويه بس تند است و بس تيز
چو رعد تند باشد در غريدن
چو باد تيز باشد در وزيدن
مبادا كز سر تندي و تيزي
كند در زير آب آتش ستيزي
و گر بر وي نشستن ناگزيرست
نه شب زيباتر از بدر منيرست
لكام پهلواني بر سرش كن
به زير خود رياضت پرورش كن
رخ گل چهره چون گلبرگ بشگفت
زمين بوسد و خدمت كرد و خوش خفت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد