بخش ۲۰ - نمودن شاپور صورت خسرو را بار اول

۳۷ بازديد


چو مشگين جعد شب را شانه كردند
چراغ روز را پروانه كردند
به زير تخته‌نرد آبنوسي
نهان شد كعبتين سندروسي
بر آمد مشتري منشور بر دست
كه شاه از بند و شاپور از بلا رست
در آن دير كهن فرزانه شاپور
فرو آسود كز ره بود رنجور
درستي خواست از پيران آن دير
كه بودند آگه از چرخ كهن سير
كه فردا جاي آن خوبان كدامست
كدامين آب و سبزيشان مقامست
خبر دادنش آن فرزانه پيران
ز نزهت گاه آن اقليم گيران
كه در پايان اين كوه گران سنگ
چمن گاهيست گردش بيشه‌اي تنگ
سحرگه آن سهي سروان سرمست
بدان مشگين چمن خواهند پيوست
چو شد دوران سنجابي و شق دوز
سمور شب نهفت از قاقم روز
سر از البرز بر زد جرم خورشيد
جهان را تازه كرد آيين جمشيد
پگه‌تر زان بتان عشرت‌انگيز
ميان در بست شاپور سحرخيز
بر آن سبزه شبيخون كرد پيشي
كه با آن سرخ گلها داشت خويشي
خجسته كاغذي بگرفت در دست
بعينه صورت خسرو در او بست
بر آن صورت چو صنعت كرد لختي
بدوسانيد بر ساق درختي
وز آنجا چون پري شد ناپديدار
رسيدند آن پريرويان پريوار
به سرسبزي بر آن سبزه نشستند
گهي شمشاد و گه گل دسته بستند
گه از گلها گلاب انگيختندي
گه از خنده طبرزد ريختندي
عروساني زناشوئي نديده
به كابين از جهان خود را خريده
نشسته هر يكي چون دوست با دوست
نمي‌گنجد كس چون در پوست
مي‌آوردند و در مي‌دل نشاندند
گل آوردند و بر گل مي‌فشاندند
نهاده باده بر كف ماه و انجم
جهان خالي ز ديو و ديو مردم
همه تن شهوت آن پاكيزگان را
چنان كائين بود دوشيزگان را
چو محرم بود جاي از چشم اغيار
ز مستي رقصشان آورد در كار
گه اين مي‌داد بر گلها درودي
گه آن مي‌گفت با بلبل سرودي
ندانستند جز شادي شماري
نه جز خرم دلي ديدند كاري
در آن شيرين لبان رخسار شيرين
چو ماهي بود گرد ماه پروين
به ياد مهربانان عيش مي‌كرد
گهي مي‌داد باده گاه مي‌خورد
چو خودبين شد كه دارد صورت ماه
بر آن صورت فتادش چشم ناگاه
به خوبان گفت كان صورت بياريد
كه كرد است اين رقم پنهان مداريد
بياوردند صورت پيش دلبند
بر آن صورت فرو شد ساعتي چند
نه دل مي‌داد ازو دل بر گرفتن
نه ميشايستش اندر بر گرفتن
بهر ديداري ازوي مست مي‌شد
به هر جامي كه خورد از دست مي‌شد
چو مي‌ديد از هوش مي‌شد دلش سست
چو مي‌كردند پنهان باز مي‌جست
نگهبانان بترسيدند از آن كار
كز آن صورت شود شيرين گرفتار
دريدند از هم آن نقش گزين را
كه رنگ از روي بردي نقش چين را
چو شيرين نام صورت برد گفتند
كه آن تمثال را ديوان نهفتند
پري زار است ازين صحرا گريزيم
به صحراي دگر افتيم و خيزيم
از آن مجمر چو آتش گرم گشتند
سپندي سوختند و در گذشتند
كواكب را به دود آتش نشاندند
جنيبت را به ديگر دشت راندند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد