بخش ۱۹ - رفتن شاپور در ارمن به طلب شيرين

۳۶ بازديد


زمين بوسيد شاپور سخندان
كه دايم باد خسرو شاد و خندان
به چشم نيك بينادش نكوخواه
مبادا چشم بد را سوي او راه
چو بر شاه آفرين كرد آن هنرمند
جوابش داد كي گيتي خداوند
چو من نقش قلم را در كشم رنگ
كشد ماني قلم در نقش ارژنگ
بجنبد شخص كو را من كنم سر
بپرد مرغ كو را من كنم پر
مدار از هيچ گونه گرد بر دل
كه باشد گرد بر دل درد بر دل
به چاره كردن كار آن چنانم
كه هر بيچارگي را چاره دانم
تو خوشدل باش و جز شادي مينديش
كه من يك دل گرفتم كار در پيش
نگيرم در شدن يك لحظه آرام
ز گوران تك ز مرغان پر كنم وام
نخسبم تا نخسبانم سرت را
نيايم تا نيارم دلبرت را
چو آتش گرز آهن سازد ايوان
چو گوهر گر شود در سنگ پنهان
برونش آرم به نيروي و به نيرنگ
چو آتش ز آهن و چون گوهر از سنگ
گهي با گل گهي با خار سازم
ببينم كار و پس با كار سازم
اگر دولت بود كارم به دستش
چو دولت خود كنم خسرو پرستش
و گر دانم كه عاجز گشتم از كار
كنم باري شهنشه را خبر دار
سخن چون گفته شد گوينده برخاست
بسيج راه كرد از هر دري راست
برنده ره بيابان در بيابان
به كوهستان ارمن شد شتابان
كه آن خوبان چو انبوه آمدندي
به تابستان در آن كوه آمدندي
چو شاپور آمد آنجا سبزه نو بود
رياحين را شقايق پيش رو بود
گرفته سنگهاي لاجوردي
ز كسوت‌هاي گل سرخي و زردي
كشيده بر سر هر كوهساري
زمرد گون بساطي مرغزاري
ز جرم كوه تا ميدان بغرا
كشيده خط گل طغرا به طغرا
در آن محراب كو ركن عراق است
كمربند ستون انشراق است
ز خارا بود ديري سال كرده
كشيشياني بدو در سالخورده
فرود آمد بدان دير كهن سال
بر آن آيين كه باشد رسم ابدال
سخن‌پيماي فرهنگي چنين گفت
به وقت آنكه درهاي دري سفت
كه زير دامن اين دير غاريست
در و سنگي سيه گوئي سواري است
ز دشت رم گله در هر قراني
به گشتن آيد تكاور مادياني
ز صد فرسنگي آيد بر در غار
در او سنبد چو در سوراخ خود مار
بدان سنگ سيه رغبت نمايد
به رغبت خويشتن بر سنگ سايد
به فرمان خدا زو گشن گيرد
خدا گفتي شگفتي دل پذيرد
هران كره كزان تخمش بود بار
ز دوران تك برد وز باد رفتار
چنين گويد هميدون مرد فرهنگ
كه شبديز آمدست از نسل آن سنگ
كنون زان دير اگر سنگي بجوئي
نيابي گردبادش برد گوئي
وزان كرسي كه خوانند انشراقش
سري بيني فتاده زير ساقش
به ماتم داري آن كوه گل رنگ
سيه جامه نشسته يك جهان سنگ
به خشمي كامده بر سنگلاخش
شكوفه‌وار كرده شاخ شاخش
فلك گوئي شد از فرياد او مست
به سنگستان او در شيشه بشكست
خدا را گر چه عبرت‌هاست بسيار
قيامت را بس اين عبرت نمودار
چو اندر چار صد سال از كم و بيش
رسد كوهي چنان را اين چنين پيش
تو بر لختي كلوخ آب خورده
چرائي تكيه جاويد كرده
نظامي زين نمط در داستان پيچ
كه از تو نشنوند اين داستان هيچ


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد