بخش ۴۹ - ستايش ملك عز الدين مسعود بن ارسلان

۳۴ بازديد


مغني ره رامش آور پديد
كه غم شد به پايان و شادي رسيد
رونده رهي زن كه بر رود ساز
چو عمر شه آن راه باشد دراز
گر آن بخردان را ستد روزگار
خرد ماند بر شاه ما يادگار
بقا باد شه را به نيروي بخت
بدو باد سرسبزي تاج و تخت
ملك عزدين آنكه چرخ بلند
بدو داد اورنگ خود را كمند
گشايندهٔ راز هفت اختران
ولايت خداوند هشتم قران
نشيننده بزم كسري و كي
فريدون كمر شاه فيروز پي
لبش حقه نوش‌داروي عهد
فروزندهٔ چرخ فيروزه مهد
ز شيريني چشمهٔ نوش او
شده گوش او حلقه در گوش او
چو نرمي برآرايد از بامداد
نشيند در آن بزم چون كيقباد
در آن انگبين خانه بيني چو نحل
به جوش آمده ذوفنونان فحل
چو هر دو فنوني به فرهنگ و هوش
بسا يكفنان را كه ماليده گوش
نشسته به هر گوشه گوهر كشي
برانگيخته آبي از آتشي
ملك پروراني ملايك سرشت
كليد در باغهاي بهشت
وزيري به تدبير بيش از نظام
به اكفي الكفاتي برآورده نام
چو شه چون ملكشه بود دستگير
نظام دوم بايد او را وزير
زهر كشوري كرده شخصي گزين
بزرگ آفرينش بزرگ آفرين
چو گل خوردن باده‌شان نوشخند
چو بلبل به مستي همه هوشمند
همه نيم هوشيار و شه نيم مست
همه چرب گفتار و شه چرب دست
كه دارد چنان بزمي ازخسروان
جز آن هم ملك هم جهان پهلوان
در آن بزم كاشوب را كار نيست
جز اين نامه نغز را بار نيست
بدان تا جهان را تماشا كند
رصد بندي كوه و دريا كند
گهي تاختن در طراز آورد
گهي بر حبش تركتاز آورد
نشسته جهان‌جوي بر جاي خويش
جهان ملك آفاقش آورده پيش
به پيروزي اين نامهٔ دل‌نواز
در هفت كشور بر او كرده باز
بدو مجلس شاه خرم شده
تصاوير پرگار عالم شده
خه‌اي وارث بزم كيخسروي
به بازوي تو پشت دولت قوي
نظر كن درين جام گيتي نماي
ببين آنچه خواهي ز گيتي خداي
خيال چنين خلوتي زاده‌اي
دهد مژدهٔ شه به شه‌زاده‌اي
به من برچنان درگشاد اين كليد
كه دري ز دريائي آيد پديد
كه تا ميل زد صبح بر تخت عاج
چنان در نپيوست بر هيچ تاج
چو مهد آمد اول به تقرير كار
اگر مهدي آيد شگفتي مدار
بر آراي بزمي بدين خرمي
كمر بند چون آسمان برزمي
چه بودي كه در خلد آن بزمگاه
مرا يك زمان دادي اقبال راه
مگر زان بهي بزم آراسته
زكارم شدي بند برخاسته
چو آن ياوري نيست در دست و پاي
كه در مهد مينو كنم تكيه جاي
فرستادن جان به مينوي پاك
به از زحمت آوردن تيره خاك
دو گوهر برآمد ز درياي من
فروزنده از رويشان راي من
يكي عصمت مريمي يافته
يكي نور عيسي بر او تافته
بخوبي شد اين يك چو بدر منير
چو شمس آن به روشن دلي بي نظير
به نوبتگه شه دو هندوي بام
يكي مقبل و ديگر اقبال نام
فرستاده‌ام هر دو را نزد شاه
كه ياقوت را درج دارد نگاه
عروسي كه با مهر مادر بود
به ار پرده دارش برادر بود
ببايد چو آيد بر شهريار
چنين پردگي را چنان پرده‌دار
چو من نزل خاص تو جان داده‌ام
جگر نيز با جان فرستاده‌ام
چنان باز گردانش از نزد خويش
كز اميد من باشد آن رفق بيش
مرا تا بدينجا سرآيد سخن
تو داني دگر هر چه خواهي بكن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد