بخش ۷ - در شرف اين نامه بر ديگر نامه‌ها

۵۰ بازديد


بيا ساقي از سر بنه خواب را
مي ناب ده عاشق ناب را
ميي گو چو آب زلال آمده است
بهر چار مذهب حلال آمده است
دلا تا بزرگي نياري به دست
به جاي بزرگان نشايد نشست
بزرگيت بايد در اين دسترس
به ياد بزرگان برآور نفس
سخن تا نپرسند لب بسته دار
گهر نشكني تيشه آهسته‌دار
نپرسيده هر كو سخن ياد كرد
همه گفته خويش را باد كرد
به بي ديده نتوان نمودن چراغ
كه جز ديده را دل نخواهد به باغ
سخن گفتن آنگه بود سودمند
كز آن گفتن آوازه گردد بلند
چو در خورد گوينده نايد جواب
سخن ياوه كردن نباشد صواب
دهن را به مسمار بر دوختن
به از گفتن و گفته را سوختن
چه مي‌گويم اي نانيوشنده مرد
ترا گوش بر قصهٔ خواب و خورد
چه داني كه من خود چه فن ميزنم
دهل بر در خويشتن ميزنم
متاع گران مايه دارم بسي
نيارم برون تا نخواهد كسي
خريدار در چون صدف ديده دوخت
بدين كاسدي در نشايد فروخت
مرا با چنين گوهري ارجمند
همي حاجت آيد به گوهر پسند
نيوشنده‌اي خواهم از روزگار
كه گويم به دور از آموزگار
بكاوم به الماس او كان خويش
كنم بسته در جان او جان خويش
زمانه چنين پيشه‌ها پر دهد
يكي درستاند يكي در دهد
دلي كو كه بي جان خراشي بود
كمندي كه بي دور باشي بود
مگر مار برد گنج از آن رو نشست
كه تا رايگان مهره نايد به دست
اگر نخل خرما نباشد بلند
ز تاراج هر طفل يابد گزند
به شحنه توان پاس ره داشتن
به خاكستر آتش نگه داشتن
ازين خوي خوش كو سرشت منست
بسي رخنه در كار و كشت منست
دگر رهروان كاين كمر بسته‌اند
به خوي بد از رهزنان رسته‌اند
بدان تا گريزند طفلان راه
چو زنگي چرا گشت بايد سياه
به راهي كه خواهم شدن رخت كش
ره آورد من بس بود خوي خوش
به خوي خوش آموده به گوهرم
بدين زيستم هم بدين بگذرم
چو از بهر هر كس دري سفتني است
سرودي هم از بهر خود گفتني است
ز چندين سخن گو سخن ياد دار
سخن را منم در جهان يادگار
سخن چون گرفت استقامت به من
قيامت كند تا قيامت به من
منم سرو پيراي باغ سخن
به خدمت ميان بسته چون سرو بن
فلك‌وار دور از فسوس همه
سرآمد ولي پاي بوس همه
چو برجيس در جنگ هر بدگمان
كمان دارم و برندارم كمان
چو زهره درم در ترازو نهم
ولي چون دهم بي ترازو دهم
نخندم بر اندوه كس برق‌وار
كه از برق من در من افتد شرار
به هر خار چون گل صلائي زنم
به هر زخم چون ني نوائي زنم
مگر كاتش است اين دل سوخته
كه از خار خوردن شد افروخته
چو دريا شوم دشمني عيب شوي
نه چون آينه دوستي عيب گوي
به خواهنده آن به خشم از مال و گنج
كه از باز دادن نيايم به رنج
نمايم جو و گندم آرم به جاي
نه چون جو فروشان گندم نماي
پس و پيش چون آفتابم يكيست
فروغم فراوان فريب‌اند كيست
پس هيچ پشتي چنان نگذرم
كه در پيش رويش خجالت برم
ز بدگوي بد گفته پنهان كنم
به پاداش نيكش پشيمان كنم
نگويم بدانديش را نيز بد
كزان گفته باشم بدانديش خود
بدين نيكي آرندم از دشت و رود
ز نيكان و از نيكنامان درود
وزين حال اگر نيز گردان شوم
زيارتگه نيك مردان شوم
شوم بر درم ريز خود در فشان
كنم سركشي ليك با سركشان
ز بي آلتي وانماندم به كنج
جهان باد و از باد ترسد ترنج
ز شاهان گيتي در اين غار ژرف
كه را بود چون من حريفي شگرف
كه ديد است بر هيچ رنگين گلي
ز من عالي آوازه‌تر بلبلي
به هر دانشي دفتر آراسته
به هر نكته‌اي خامه‌اي خواسته
پذيرفته از هر فني روشني
جداگانه در هر فني يك فني
شكر دانم از هر لب انگيختن
گلابي ز هر ديده‌اي ريختن
كسي را كه در گريه آرم چو آب
بخندانمش باز چون آفتاب
به دستم دراز دولت خوش عنان
طبر زد چنين شد طبر خون چنان
توانم در زهد بر دوختن
به بزم آمدن مجلس افروختن
وليكن درخت من از گوشه رست
ز جا گر بجنبد شود بيخ سست
چهله چهل گشت و خلوت هزار
به بزم آمدن دور باشد ز كار
به هنگام سيل آشكارا شدن
نشايد ز ري تا بخارا شدن
همان به كه با اين چنين باد سخت
برون ناورم چون گل از گوشه رخت
به خود كم شوم خلق را رهنماي
همايون ز كم ديدن آمد هماي
سرم پيچد از خفتن و تاختن
ندانم جز اين چاره‌اي ساختن
گه از هر سخن بر تراشم گلي
بر آن گل زنم ناله چون بلبلي
اگر به ز خود گلبني ديدمي
گل سرخ يا زرد ازو چيدمي
چو از ران خود خورد بايد كباب
چه گردم به در يوزه چون آفتاب
نشينم چو سيمرغ در گوشه‌اي
دهم گوش را از دهن توشه‌اي
ملالت گرفت از من ايام را
به كنج ارم بردم آرام را
در خانه را چون سپهر بلند
زدم بر جهان قفل و بر خلق بند
ندانم كه دور از چه سان ميرود
چه نيك و چه بد در جهان ميرود
يكي مرده شخصم به مردي روان
نه از كارواني و در كاروان
به صد رنج دل يك نفس مي‌زنم
بدان تا نخسبم جرس مي‌زنم
ندانم كسي كو به جان و به تن
مراد و ستر دارد از خويشتن
ز مهر كسان روي برتافتم
كس خويش هم خويش را يافتم
بر عاشقان نيك اگر بد شوم
همان به كه معشوق خود خود شوم
گرم نيست روزي ز مهر كسان
خدايست رزاق و روزي رسان
در حاجت از خلق بربسته به
ز درباني آدمي رسته به
مرا كاشكي بودي آن دسترس
كه نگذارمي حاجت كس به كس
در اين مندل خاكي از بيم خون
نيارم سر آوردن از خط برون
بدين حال و مندل كسي چون بود
كه زنداني مبدل خون بود
در خلق را گل براندوده‌ام
درين در بدين دولت آسوده‌ام
چهل روز خود را گرفتم زمام
كاديم از چهل روز گردد تمام
چو در چار بالش نديدم درنگ
نشستم در اين چار ديوار تنگ
ز هر جو كه انداختم در خراس
دري باز دادم به جوهر شناس
هزار آفرين بر سخن پروري
كه بر سازد از هر جوي جوهري
تر و خشكي اشك و رخسار من
به كهگل براندود ديوار من
تن اينجا به پست جوين ساختن
دل آنجا به گنجينه پرداختن
به بازي نبردم جهان را به سر
كه شغلي دگر بود جز خواب و خور
نخفتم شبي شاد بر بستري
كه نگشادم آن شب ز دانش دري
ضميرم نه زن بلكه آتش‌زنست
كه مريم صفت بكر آبستنست
تقاضاي آن شوي چون آيدش
كه از سنگ و آهن برون آيدش
بدين دل‌فريبي سخن‌هاي بكر
به سختي توان زادن از راه فكر
سخن گفتن بكر جان سفتن است
نه هر كس سزاي سخن گفتن است
به دري سفالينه‌اي سفته گير
سرودي به گرمابه در گفته گير
بينديش از آن دشتهاي فراخ
كز آواز گردد گلو شاخ شاخ
چو بر سكه شاه زر ميزني
چنان زن كه گر بشكند نشكني
جهودي مسي را زراندود كرد
دكان غارتيدن بدان سود كرد
نه انجير شد نام هر ميوه‌اي
نه مثل زبيده است هر بيوه‌اي
دو هندو برآيد ز هندوستان
يكي دزد باشد ديگر پاسبان
من از آب اين نقره تابناك
فرو شستم آلودگيهاي خاك
ازين پيكر آنگه گشايم پرند
كه باشد رسيده چو نخل بلند
چو در ميوهٔ نارسيده رسي
بجنبانيش نارسيده كسي
كند سوقيي سيب را خانه رس
ولي خوش نيايد به دندان كس
شود نرم از افشردن انجير خام
ولي چون خوري خون برآيد ز كام
شكوفه كه بيگه نخندد به شاخ
كند ميوه را بر درختان فراخ
زميني كه دارد بر و بوم سست
اساسي برو بست نتوان درست
به رونق توانم من اين كار كرد
به بي‌رونقي كار نايد ز مرد
چو در دانه باشد تمناي سود
كديور در آيد به كشت و درود
غله چون شود كاسد و كم بها
كند برزگر كار كردن رها
ترنم شناسان دستان نيوش
ز بانگ مغني گرفتند گوش
ضرورت شد اين شغل را ساختن
چنين نامه نغز پرداختن
كه چون در كتابت شود جاي گير
نيوشنده را زان بود ناگزير
به نقشي كه نزد كلان نيست خرد
نمودم بدين داستان دستبرد
از اين آشنا روي‌تر داستان
خنيده نيامد بر راستان
دگر نامه‌ها را كه جوئي نخست
به جمهور ملت نباشد درست
نباشد چنين نامه تزوير خيز
نبشته به چندين قلمهاي تيز
به نيروي نوك چنين خامه‌ها
شرف دارد اين بر دگر نامه‌ها
از آن خسروي مي كه در جام اوست
شرف نامهٔ خسروان نام اوست
سخنگوي پيشينه داناي طوس
كه آراست روي سخن چون عروس
در آن نامه كان گوهر سفته راند
بسي گفتنيهاي ناگفته ماند
اگر هر چه بشنيدي از باستان
به گفتي دراز آمدي داستان
نگفت آنچه رغبت پذيرش نبود
همان گفت كز وي گزيرش نبود
دگر از پي دوستان زله كرد
كه حلوا به تنها نشايست خورد
نظامي كه در رشته گوهر كشيد
قلم ديده‌ها را قلم دركشيد
بناسفته دري كه در گنج يافت
ترازوي خود را گهر سنج يافت
شرف‌نامه را فرخ آوازه كرد
حديث كهن را بدو تازه كرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد