بخش ۵۰ - انجامش اقبال‌نامه

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵۰ - انجامش اقبال‌نامه

۳۴ بازديد


چو گوهر برون آمد از كان كوه
ز گوهرخران گشت گيتي ستوه
ميان بسته هر يك به گوهرخري
خريدار گوهر بود گوهري
من آن گوهر آورده از ناف سنگ
به گوهر فروشي ترازو به چنگ
نه از بهر آن كاين چنين گوهري
فروشم به گنجينهٔ كشوري
به قاروني قفل داران گنج
طمع دارم اندازهٔ دست رنج
فروماندن از بهر كم بيش نيست
بلي ماه با مشتري خويش نيست
نيوشنده‌اي باز جويم به هوش
كزو نشكند نام گوهر فروش
كمر خواني كوه كردن چو ديو
همان چون ددان بر كشيدن غريو
به سيلاب در گنج پرداختن
جواهر به دريا در انداختن
از آن بر كه به گوش تاريك مغز
گشادن در داستانهاي نغز
سخن را نيوشنده بايد نخست
گهر بي خريدار نايد درست
مرا مشتري هست گوهرشناس
همان گوهر افشاندن بي قياس
وليكن ز سنگ آزمايان كوه
پي من گرفتند چندين گروه
چو لعل شب افروزم آمه به چنگ
زهر منجنيقي گشادند سنگ
كه ما را ده اين گوهر شب‌چراغ
وگرني گراني برون بر زباغ
بر آشفتم از سختي كارشان
ز بيوزني بيع بازارشان
كه بياعي در نه سرهنگيست
پسند نوا درهم آهنگيست
زدر درگذر بيع درياست اين
بها كو كه بيعي مهياست اين
چو در بيع دريا نشيند كسي
خزينه به درياش بايد بسي
به دريا كند بيع دريا پديد
كه دريا به دريا تواند خريد
هر آوازه كان شد به گيتي بلند
از اندازه‌اي بود گيتي پسند
چو بيوزنيي باشد اندازه را
بلندي كجا باشد آوازه را
درين نكته كز گل برد رنگ را
جوابيست پوشيده فرهنگ را
وگرنه من در به تاراج ده
كمر دزد را دانم از تاج ده
نه زانست چندين سخن راندنم
همان آيت فاقه برخواندنم
كه با من جهان سختيي مي‌كند
ستورم سبك رختيي مي‌كند
تهي نيست از ترهٔ خوان من
ز ناتندرستيست افغان من
چو پرگار بنيت نباشد درست
قلم چون نگردد ز پرگار سست
غرابي كه با تندرستي بود
همه دانش انجير بستي بود
بلي گرچه شد سال بر من كهن
نشد رونق تازگيم از سخن
هنوزم كهن سرو دارد نوي
همان نقره خنگم كند خوش روي
هنوزم به پنجاه بيت از قياس
صد اندر ترازو نهد حق شناس
هنوزم زمانه به نيروي بخت
دهد در به دامان ديبا به تخت
ولي دارم انديشهٔ سربلند
كه بر صيد شيران گشايم كمند
چو شير افكنم صيد و خود بگذرم
خورد سينه روباه و من خون خورم
چو سر سينه را گربه از ديگ برد
چه سود ار عجوزه كند سينه خرد
جهاني چنين در غلط باختن
سپهري چنين در كج انداختن
به شصت آمد اندازهٔ سال من
نگشت از خود اندازهٔ حال من
همانم كه بودم به ده سالگي
همان ديو با من به دلالگي
گذشته چنان شد با دي به دشت
فرومانده هم زود خواهد گذشت
درازي و كوتاهي سال و ماه
حساب رسن دارد و دلو و چاه
چو دلو آبي از چه نيارد فراز
رسن خواه كوتاه و خواهي دراز
من اين گفتم و رفتم و قصه ماند
به بازي نمي‌بايد اين قصه خواند
نيوشنده به گرغم خود خورد
كه او نيز از اين كوچگه بگذرد
نگويد كه او چون گذشت از جهان
كند چاره خويش با همرهان
يكي روز من نيز در عهد خويش
سخن ياد مي‌كردم از عهد پيش
غم رفتگان در دلم جاي كرد
دو چشم مرا اشك پيماي كرد
شب آمد يكي زان عريقان آب
چنين گفت با من به هنگام خواب
غم ما بدان شرط خوردن توان
كه باشي تو بيرون ازين همرهان
چوبا كارواني درين تاختن
همي كار خود بايدت ساختن
از آن شب بسيچ سفر ساختم
دل از كار بيهوده پرداختم
كه ايمن بود مرد بيدارهش
ز غوغاي اين باد قنديل كش
به ار در خم مي فرو شد خزم
چو مي جامه‌اي را به خون مي‌رزم
گر از پشت گوران ندارم كباب
ز گور شكم هم ندارم عذاب
وگر نيست پالوده نغز پيش
كنم مغز پالوده را قوت خويش
و گر خشك شد روغنم در اياغ
به بي روغني جان كنم چون چراغ
چو از نان طبلي تهي شد تنم
چو طبل از طپانچه خوري نشكنم
گرم بشكند گردش سال و ماه
مرا موميائي بس اقبال شاه
خدايا تو اين عقد يك رشته را
برومند باغ هنر كشته را
به بي‌ياري اندر جهان يار باش
شب و روزش از بد نگهدار باش
به پايان شد اين داستان دري
به فيروز فالي و نيك اختري
چو نام شهش فال مسعود باد
وزين داستان شاه محمود باد
دري بود ناسفته من سفتمش
به فرخ‌ترين طالعي گفتمش
از آنجا كه بر مقبلان نقش بست
عجب نيست گر مقبل آمد به دست
چو برخواند اين نامه را شهريار
خرد ياورش باد و فرهنگ يار
همين داستان باد از او سر بلند
هم او باد ازين داستان بهره‌مند
نظامي بدو عالي آوازه باد
به نظمي چنين نام او تازه باد
بدو باد فرخنده چون نام او
از آغاز او تا به انجام او
سرش سبز باد و دلش شادمان
از او دور چشم بد بدگمان
جهانش مطيع و زمانش به كام
فلك بنده و روزگارش غلام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد