سحرگه كه سربرگرفتم ز خواب
برافروختم چهره چون آفتاب
سرير سخن بركشيدم بلند
پراكندم از دل بر آتش سپند
به پيرايش نامه خسروي
كهن سرو را باز دادم نوي
ز گنج سخن مهر برداشتم
درو در ناسفته نگذاشتم
سر كلكم از گوهر انداختن
فلك را شكم خواست پرداختن
درآمد خرامان سمن سينهاي
به من داد تيغي در آيينهاي
كه آشفتهٔ خويش چندين مباش
ببين خويشتن خويشتن بين مباش
نظر چون در آيينه انداختم
درو صورت خويش بشناختم
دگرگونه ديدم در آن سبز باغ
كه چون پرنيان بود در پرزاغ
ز نرگس تهي يافتم خواب را
نديدم جوان سرو شاداب را
سمن بر بنفشه كمين كرده بود
گل سرخ را زردي آزرده بود
از آن سكهٔ رفته رفتم ز جاي
فروماندم اندر سخن سست راي
نه پائي كه خود را سبكرو كنم
نه دستي كه نقش كهن نو كنم
خجل گشتم از روي بيرنگ خويش
نوائي گرفتم به آهنگ خويش
هراسيدم از دولت تيزگام
كه بگذارد اين نقش را ناتمام
ازين پيش كايد شبيخون خواب
به بنياد اين خانه كردم شتاب
مگر خوابگاهي به دست آورم
كه جاويد دروي نشست آورم
پژوهندهٔ دور گردنده حال
چنين گويد از گردش ماه و سال
كه چون نامه حكم اسكندري
مسجل شد از وحي پيغمبري
ز ديوان فروشست عنوان گنج
كه نامش برآمد به ديوان رنج
بفرمود تا عبره روم و روس
نبشتند برنام اسكندروس
از آن پيش كز تخت خود رخت برد
بدو داد و او را به مادر سپرد
به اندرز بگشاد مهر از زبان
چنين گفت با مادر مهربان
كه من رفتم اينك تو از داد ودين
چنان كن كه گويند بادا چنين
پدروار با بندگان خداي
چو مادر شدي مهرمادر نماي
به پروردن داد و دين زينهار
نگهدار فرمان پروردگار
به فرمانبري كوش كارد بهي
كه فرمانبري به ز فرمان دهي
ضرورت مرا رفتني شد به راه
سپردم به تو شغل ديهيم و گاه
گرفتم رهي دور فرسنگ پيش
ندانم كه آيم بر اورنگ خويش؟
گرآيم چنان كن كه از چشم بد
نه تو خيره باشي نه من چشم زد
وگر زامدن حال بيرون بود
به هش باش تا عاقبت چون بود
چنان كن كه فردا دران داوري
نگيرد زبانت به عذر آوري
سخن چون به سر برد برداشت رخت
رها كرد برمادر آن تاج و تخت
بفرمود تا لشگر روم و شام
برو عرضه كردند خود را تمام
از آن لشگر آنچ اختيار آمدش
پسنديدهتر صد هزار آمدش
گزين كرد هر مردي از كشوري
به مردانگي هريكي لشگري
چهارش هزار اشتر از بهر بار
پس و پيش لشگر كشيده قطار
هزار نخستين ازو بيسراك
به كردن كشي كوه را كرده خاك
هزار ديگر بختي باركش
همه بارهاشان خورشهاي خوش
هزار سوم ناقهٔ ره نورد
به زير زر و زيور سرخ و زرد
هزار چهارم نجيبان تيز
چو آهو گه تاختن گرم خيز
ز هر پيشه كايد جهان را به كار
گزين كرد صدصد همه پيشه كار
بدين سازمندي جهانگير شاه
برافراخت رايت زماهي به ماه
ز مقدونيه روي در راه كرد
به اسكندريه گذرگاه كرد
سرير جهانداري آنجا نهاد
بر او روزكي چند بنشست شاد
به آيين كيخسرو تخت گير
كه برد از جهان تخت خود بر سرير
بفرمود ميلي برافراختن
بر او روشن آيينهاي ساختن
كه از روي دريا به يك ماهه راه
نشان باز داد از سپيد و سياه
بدان تا بود ديده بانگاه تخت
بر او ديده بانان بيدار بخت
چو ز آيينه بينند پوشيده راز
به دارنده تخت گويند باز
اگر دشمني تركتازي كند
رقيب حرم چاره سازي كند
چو فارغ شد از تختگاهي چنان
نشست از بر بور عالي عنان
نخستين قدم سوي مغرب نهاد
به مصر آمد آنجا دو روز ايستاد
وز آنجا برون شد به عزم درست
به فرمان ايزد ميان بست چست
چو لختي زمين را طرف در نوشت
ز پهلوي وادي درآمد به دشت
ز مقدس تني چند غم يافته
ز بيداد داور ستم يافته
تظلم كنان سوي راه آمدند
عنانگير انصاف شاه آمدند
كه چون از تو پاكي پذيرفت خاك
بكن خانه پاك را نيز پاك
به مقدس رسان رايت خويش را
برافكن ز گيتي بدانديش را
در آن جاي پاكان يك اهريمنست
كه با دوستان خدا دشمنست
مطيعان آن خانهٔ ارجمند
نبينند ازو جز گداز و گزند
طريق پرستش رها ميكند
پرستندگان را جفا ميكند
به خون ريختن سربرافراختست
بسي را بناحق سرانداختست
همه در هراسيم از ين ديو زاد
توئي ديو بند از تو خواهيم داد
سكندر چو ديد آن چنان زاريي
وزانسان برايشان ستمكاريي
ستمديده را گشت فريادرس
به فرياد نامد ز فرياد كس
چو از قدسيان اين حكايت شنيد
عنان سوي بيتالمقدس كشيد
حصار جهان را كه سرباز كرد
ز بيت المقدس سرآغاز كرد
سكندر به قدس آمد از مرز روم
بدان تا برد فتنه زان مرز و بوم
چو بيدادگر دشمن آگاه گشت
كه آواز داد آمد از كوه و دشت
كمربست و آمد به پيگار او
نبود آگه از بخت بيدار او
به اول شبيخون كه آورد شاه
بران راهزن ديو بر بست راه
چو بيدادگر ديد خون ريختش
ز دروازه مقدس آويختش
منادي برانگيخت تا در زمان
ز بيداد او برگشايد زبان
كه هر كو بدين خانه بيداد كرد
بدينگونه بخت بدش ياد كرد
چوزو بستد آن خانهٔ پاك را
به عنبر برآميخت آن خاك را
برآسود ازان جاي آسودگان
فروشست ازو گرد آلودگان
جفاي ستمكاره زو بازداشت
به طاعتگران جاي طاعت گذاشت
ازو كار مقدس چو با ساز گشت
سوي ملك مغرب عنان تاز گشت
برافرنجه آورد از آنجا سپاه
وز افرنجه بر اندلس كرد راه
چو آمد گه دعوي و داوري
به دانش نمائي و دين پروري
كس از دانش و دين او سرنتافت
رهي ديد روشن بدان ره شتافت
چو آموخت بر هر كسي دين و داد
به هر بقعه طاعتگهي نو نهاد
به رفتن دگر باره لشگر كشيد
به عالم گشائي علم بركشيد
به تعجيل ميراند بر كوه و رود
كجا سبزهاي ديد آمد فرود
چو از ماندگي گشت پرداخته
دگر باره شد عزم را ساخته
نمود از بيابان به دريا شتافت
درافكند كشتي به درياي آب
سه مه بر سر آب دريا نشست
بياورد صيدي ز دريا به دست
از آنسو كه خورشيد ميشد نهان
تكاپوي ميكرد با همرهان
جزيره بسي ديد بيآدمي
برون رفت و ميشد زمي برزمي
بسي پيش باز آمدش جانور
هم از آدمي هم ز جنس دگر
دروهيچ از ايشان نياميختند
وزو كوه بر كوه بگريختند
سرانجام چون رفت راهي دراز
نشيب زمين ديگر آمد فراز
بياباني از ريگ رخشنده زرد
كه جز طين اصفر نينگيخت گرد
برآن ريگ بوم اركسي تاختي
زمين زيرش آتش برانداختي
همانا كه بر جاي تركيب خاك
ز تركيب گوگرد بود آن مغاك
چو يكمه در ان باديه تاختند
ازو نيز هم رخت پرداختند
چو پايان آن وادي آمد پديد
سكندر به درياي اعظم رسيد
در آن ژرف دريا شگفتي بماند
كه يونانيش اوقيانوس خواند
محيط جهان موج هيبت نمود
از آن پيشتر جاي رفتن نبود
فرو رفتن آفتاب از جهان
در آن ژرف دريا نبودي نهان
حجابي مغاني بد آن آب را
نپوشيدي از ديدها تاب را
فلك هر شبان روزي از چشم دور
به دريا درافكندي از چشمه نور
به ما در فرو رفتن آفتاب
اشارت به چشمه است و درياي آب
همان چشمه گرم كو راست جاي
به دريا حوالت كند رهنماي
چو آبي به يكجا مهيا شود
شود حوضه و در به دريا شود
معيب بود تا بود در مغاك
معلق بود چون بود گرد خاك
در آن بحر كورا محيطست نام
معلق بود آب دريا مدام
چو خورشيد پوشد جمال را جهان
پس عطف آن آب گردد نهان
به وقت رحيل آفتاب بلند
ز پرگار آن بحر پوشد پرند
علم چون به زير آرد از اوج او
توان ديدنش در پس موج او
چو لختي رود در سر آرد حجاب
كه آيد نورد زمين در حساب
به دانش چنين مينمايد قياس
دگر رهبري هست برره شناس
چو آن چشمه گرم را ديد شاه
نشد چشم او گرم در خوابگاه
ز دانا بپرسيد كاين چشمه چيست
هميدون نگهبان اين چشمه كيست
چنين گفت دانا كه اين آب گرم
بسا ديدها را كه برد آب شرم
درين پرده بسيار جستند راز
نيامد به كف هيچ سر رشته باز
من اين قصه پرسيدم از چند پير
جوابي ندادست كس دلپذير
دهد هر كسي شرح آن نور پاك
يكي گرد مركز يكي زير خاك
كه داند كه بيرون ازين جلوهگاه
كجا ميكند جلوه خورشيد و ماه
سكندر بران ساحل آرام جست
سوي آب دريا شد آرام سست
چو سيماب ديد آب دريا سطبر
گذر بسته بر قطره دزدان ابر
درآبي چنان كشتي آسان نرفت
وگر رفت بي ره شناسان نرفت
شه از ره شناسان بپرسيد راز
بسنجيدن كار و ترتيب ساز
كه كشتي بدين آب چون افكنم
چگونه بنه زو برون افكنم
نديدند كار آزمايان صواب
كه شاه افكند كشتي آنجا برآب
نمودند شه را كه صد رهنمون
ازين آب كشتي نيارد برون
دگر كاندرين آب سيماب فام
نهنگ اژدهائيست قصاصه نام
سياه و ستمكاره و سهمناك
چو دودي كه آيد برون از مغاك
سياست چنان دارد آن جانور
كه بيننده چون بيندش يك نظر
دهد جان و ديگر نجنبد ز جاي
كه باشد براهي چنين رهنماي
بترزين همه آن كزين خانه دور
يكي فرضه بيني چو تابنده نور
بسي سنگ رنگين در آن موجگاه
همه ازرق و سرخ و زرد و سياه
فروزنده چون مرقشيشاي زر
مني و دومن كمتر و بيشتر
چو بيند درو ديدهٔ آدمي
بخندد ز بس شادي و خرمي
وزان خرمي جان دهد در زمان
همان ديدن و دادن جان همان
ولي هر چه باشد ز مثقال كم
ز خاصيت افتد و گر صد بهم
ز بهتان جان بردنش رهنماي
همي خواندش پهنهٔ جان گزاي
چو شد گفته اين داستان شهريار
فرستاد و كرد آزمايش به كار
چنان بود كان پير گوينده گفت
تني چند از آن سنگ بر خاك خفت
بفرمود تا بر هيونان مست
به آن سنگ رنگين رسانند دست
همه ديدها باز بندند چست
كنند آنگه آن سنگ را باز جست
وزان سنگ چندانكه آيد بدست
برندش به پشت هيونان مست
همه زير كرباسها كرده بند
لفافه برو باز پيچيده چند
كنند آن هيونان ازان سنگ بار
نمانند خود را در آن سنگسار
به فرمان پذيري رقيبان راه
بجاي آوريدند فرمان شاه
شه و لشگر از بيم چندان هلاك
گذشتند چون باد ازان زرد خاك
بفرمود شه تا از آن خاك زرد
شتربان صد اشتر گرانبار كرد
چو آمد به جائي كه بود آبگير
برو بوم آنجا عمارت پذير
بفرمان او سنگها ريختند
وزان سنگ بنيادي انگيختند
همه همچنان كرده كرباس پيچ
كزيشان يكي باز نگشاد هيچ
به تركيب آن سنگها بندبند
برآورد بيدر حصاري بلند
برآورد كاخي چو بادام مغز
همه يك به ديگر برآورده نغز
گلي كرد گيرنده زان زرد خاك
برون بنا را براندود پاك
درون را نيندود و خالي گذاشت
كه رازي در آن پرده پوشيده داشت
خنيده چنينست از آموزگار
كه چون مدتي شد بر آن روزگار
فروريخت كرباس از روي سنگ
پديد آمد آن گوهر هفت رنگ
برون بنا ماند بر جاي خويش
كزاندودش گل حرم داشت پيش
درون ماندگان خرقه انداختند
بران خرقه بسيار جان باختند
هران راهرو كامد آنجا فراز
به ديدار آن حصنش آمد نياز
طلب كرد بر باره چون ره نديد
كمندي برافكند و بالا دويد
چو بر باره شد سنگ را ديد زود
چو آهن ربا زود ازو جان ربود
ز سنگي كه در يك منش خون بود
چو كوهي بهم برنهي چون بود
شنيدم ز شاهان يك آزاد مرد
شنيد اين سخن را و باور نكرد
فرستاد و اين قصه را باز جست
براو قصه شد ز آزمايش درست
چوشاه آن بنا كرد ازو روي تافت
ز دريا بسوي بيابان شتافت
چو ششماه ديگر بپيمود راه
ستوه آمد از رنج رفتن سپاه
ازان ره كه در پاي پيل آمدش
گذرگه سوي رود نيل آمدش
به سرچشمه نيل رغبت نمود
كه آن پايه را ديده ناديده بود
شب و روز برطرف آن رود بار
دو اسبه همي راند بر كوه و غار
بدان رسته كان رود را بود ميل
همي شد چو آيد سوي رود سيل
بسي كوه و دشت از جهان درنوشت
به پايان رسد آخر آن كوه و دشت
پديد آمد از دامن ريگ خشك
بلندي گهي سبز با بوي مشك
كمر در كمر كوهي از خاره سنگ
برآورده چون سبز با بوي مشك
برو راه بربسته پوينده را
گذر گم شده راه جوينده را
كشيده عمود آن شتابنده رود
از آن كوه ميناوش آمد فرود
يكي پشته بر راه آن بود تند
كه از رفتنش پايها بود كند
كسي كو بدان پشتهٔ خار پشت
برانداختي جان به چنگال و مشت
زدي قهقهه چون بر او تاختي
از آنسوي خود را در انداختي
بر او گر يكي رفتني و گر هزار
چو مرغان پريدي در آن مرغزار
فرستاده بر پشته شد چند كس
كز ايشان نيامد يكي باز پس
چو هر كس كه بردي بر آن پشته رخت
تو گفتي بر آن يافتي تاج و تخت
چنان چشم از آن خيل برتافتي
كه چشم از خيالش اثر يافتي
سكندر جهانديدگان را بخواند
درين چارهجوئي بسي قصه راند
كه نتوان برين كوه تنها شدن
دو همراه بايد به يكجا شدن
سكونت نمودن در آن تاختن
بهر ده قدم منزلي ساختن
چو بر پشته رفتن گرفتن قرار
برانداختن آنچه بايد به كار
به تدريج ديدن درآن سوي كوه
به يكره نديدن كه آرد شكوه
بكردند ازينسان و سودي نداشت
دگر باره دانا نظر برگماشت
چنين شد درآن داوري رهنماي
كه مردي هنرمند و پاكيزه راي
نويسنده باشد جهانديده مرد
همان خامه و كاغذش درنورد
بود خوب فرزندي آن مرد را
كزو دور دارد غم و درد را
چو ميل آورد سوي آن پشته گاه
بود پور هم پشت با او به راه
به بالا شود مرد و فرزند زير
بود بچه شير زنجير شير
گر او باز پس نايد از اصل و بن
به فرزند خود بازگويد سخن
وگر زانكه دارد زبان بستگي
نويسد مثالي به آهستگي
فرو افكند سوي فرزند خويش
نبرد دل از مهر پيوند خويش
بدست آوريدند مردي شگرف
كه مجموعهاي بود از آن جمله حرف
سوي كوه شد پير و با او جوان
چو بچه كه با شير باشد دوان
دگر نيمروز آن جوان دلير
ز پايان آن پشته آمد به زير
ز كاغذ گرفته نوردي به چنگ
بر شاه شد رفته از روي رنگ
به شه داد كاغذ فرو خواند شاه
نبشته چنين بود كز گرد راه
به جان آن چنان آمدم كز هراس
به دوزخ ره خويش كردم قياس
رهي گوئي از تار يك موي رست
برو هر كه آمد ز خود دست شست
درين ره كه جز شكل موئي نداشت
فرود آمد هيچ روئي نداشت
چو بر پشته خاره سنگ آمدم
ز بس تنگي ره به تنگ آمدم
ز آنسو كه ديدم دلم پاره شد
خرد زان خطرناكي آواره شد
وزينسو ره پشته بي راغ بود
طرف تا طرف باغ در باغ بود
پر از ميوه و سبزه و آب و گل
برآورده آواز مرغان دهل
هوا از لطافت درو مشك ريز
زمين از نداوت در او چشمه خيز
تكش با تلاوش در آويخته
چنين رودي از هر دو انگيخته
ازين سو همه زينت و زندگي
از آنسو همه آز و افكندگي
بهشت اين و آن هست دوزخ سرشت
به دوزخ نيايد كسي از بهشت
دگر كان بيابان كه ما آمديم
ببين كز كجا تا كجا آمديم
كرا دل دهد كز چنين جاي نغز
نهد پاي خود را در آن پاي لغز
من اينك شدم شاه بدرود باد
شما شاد باشيد و من نيز شاد
شه از راز پنهان چو آگاه گشت
سپه راند از آن كوهپايه به دشت
نگفت آنچه برخواند با هيچكس
كه تا هر دلي نارد آنجا هوس
چو دانست كانجا نشستن خطاست
گذرگه طلب كرد بر دست راست
در آن ره ز رفتن نياسود هيچ
نميكرد جز راه رفتن بسيچ
ز راه بيابان برون شد به رنج
چو ريگ بيابان روان كرده گنج
رهش ريگ و اندوهش از ريگ بيش
تف آهش از ديگ بر ديگ بيش
همه راه دشمن ز دام و دده
بهر گوشهاي لشگري صف زده
وليكن چو كردندي آهنگ شاه
ز ظلمت شدي ره برايشان سياه
كس از تيرگي ره نبردي برون
مگر رخصت شه شدي رهنمون
كسي كو كشيدي سراز راي او
شدي جاي او كندهٔ پاي او
برون از ميانجي و از ترجمه
بدانست يك يك زبان همه
سخن را به آهنگشان ساز داد
جواب سزاوارشان باز داد
بدينگونه ميكرد ره را نورد
زمان زير گردون زمين زير گرد
در آن ره نبودش جز اين هيچكار
كه چون باد بردي ز دلها غبار
دل آشنا را برافروختي
به بيگانگان دين در آموختي
چوزان دشت بگذشت چون ديو باد
قدم در دگر ديو لاخي نهاد
بياباني از آتشين جوش او
زباني سخن گفته در گوش او
جز آن زر كه باشد خداي آفريد
كس از رستنيها گياهي نديد
جهانجوي از آن كان زر تافته
بخنديد چون طفل زر يافته
چو لختي در آن دشت پيمود راه
به باغ ارم يافت آرامگاه
پديد آمد آن باغ زرين درخت
كه شداد ازو يافت آن تاج و تخت
درون رفت سالار گيتي نورد
زمين از درختان زر ديد زرد
يكايك درختانش از ميوه پر
همه ميوه بيجاده و لعل و در
ز هر سو درآويخته سيب و نار
همه نار ياقوت و ياقوت نار
ز نارنج زرين و سيمين ترنج
فريب آمده بانظرها بغنج
بهارش جواهر زمين كيميا
ز بيجاده گل وز زمرد گيا
بساطي كشيده دران سبز باغ
ز گوهر برافروخته چون چراغ
دو تنديس از زر برانگيخته
زهر صورتي قالبي ريخته
چو در چشم پيكرشناس آمدي
اگر زر نبودي هراس آمدي
ز بلورتر حوضهاي ساخته
چو يخ پارهاي سيم بگداخته
در آن ماهيان كرده از جزع ناب
نمايندهتر زانكه ماهي در آب
دوخشتي برآورده قصري عظيم
يكي خشت از زر يكي خشت سيم
چو شه شد در آن قصر زرينه خشت
گمان برد كامد به قصر بهشت
چو بسيار برگشت پيرامنش
دريده شد از گنج زر دامنش
رواقي جداگانه ديد از عقيق
ز بنياد تا سر به گوهر غريق
در او گنبدي روشن از زر ناب
درفشنده چون گنبد آفتاب
نيفتاده گردي بر آن زر خشك
بجز سونش عنبر و گرد مشك
در او رفت سالار فرهنگ و هوش
چو در گنبد آسمانها سروش
ستوداني از جزع تابنده ديد
كزو بوي كافورتر ميدميد
نهاده بر آن فرش مينا سرشت
يكي لوح ياقوت مينا نوشت
نبشته براو كاي خداوند زور
كه راني سوي اين ستودان ستور
درين دخمه خفتست شداد عاد
كزو رنگ و رونق گرفت اين سواد
به آزرم كن سوي ما تاختن
مكن قصد برقع برانداختن
بكن ستر پوشي كه پوشيدهايم
به رسوائي كس نكوشيدهايم
نگهدار ناموس ما در نهفت
كه خواهي تو نيز اندرين خاك خفت
اگر خفتهاي را درين خوابگاه
برآرند گنبد ز سنگ سياه
سرانجامش اين گنبد تيز گشت
ز ديوار گنبد درآرد به دشت
تنش را نمك سود موران كند
سرش خاك سم ستوران كند
بلي هر كسي از بهر ايوان خويش
ستوني كند بر ستودان خويش
وليكن چو بيني سرانجام كار
برد بادش از هر سوئي چون غبار
كه داند كه شداد را پاي و دست
به نعل ستور كه خواهد شكست
غبار پراكنده را در مغاك
رها كن كه هم خاك به جاي خاك
از آن تن كه بادش پراكنده كرد
نشاني نبيني جز اين كوه زرد
تو نيز اي گشايندهٔ قفل راز
بترس از چنين روز و با ما بساز
مباش ايمن ارزانكه آزادهاي
كه آخر تو نيز آدمي زادهاي
همه گنج اين گنجدان آن تست
سرو تاج ماهم به فرمان تست
گشادست پيش تو درهاي گنج
سپاه ترا بس شد اين پاي رنج
ببر گنج كان بر تو باري مباد
ترا باد و بامات كاري مباد
سكندر بر آن لوح ناريخته
چو لوحي شد از شاخي آويخته
وزان خط كه چون قطرهٔ آب خواند
بسا قطرهٔ آب كز ديده راند
چو از چشم گريندهٔ اشكبار
بر آن خوابگه كرد لختي نثار
برون رفت وزان گنجدان رخت بست
بدان گنج و گوهر نيالود دست
ز باغي كه در بيغ تيغ آمدش
يكي ميوه چيدن دريغ آمدش
چو دانست كان فرش زر ساخته
به عمري درازست پرداخته
از آن گنجدان كان همه گنج داشت
نه خود برگرفت و نه كس را گذاشت
همه راه او خود پر از گنج بود
زر ده دهي سيم ده پنج بود
دگر باره سر در بيابان نهاد
برو بوم خود را همي كرد ياد
چو يك نيمه راه بيابان بريد
گروهي دد آدمي سار ديد
بيابانياني سيهتر ز قير
به بيغوله غارها جاي گير
بپرسيدشان كاندرين ساده دشت
چه داريد از افسانها سرگذشت
گذشت از شما كيست از دام و دد
كه دارد دراين دشت ماواي خود
چنين باز دادند شه را جواب
كه دورست ازين باديه ابروآب
درين ژرف صحرا كه ماواي ماست
خورشهاي ما صيد صحراي ماست
درين دشت نخجير باني كنيم
به رسم ددان زندگاني كنيم
خوريم آنچه زان صيد يابيم نرم
كنيم آلت جامه از موي و چرم
نه آتش به كار آيد اينجا نه آب
بود آب از ابر آتش از آفتاب
به روز سپيد آفتاب بلند
بود آتش ما درين شهر بند
ز شبنم چو گردد هوا نيزتر
دم ما كند زان نسيم آبخور
درين كنج ما را جز اين ساز نيست
وزين برتر انجام و آغاز نيست
همان نيز پرسي ز ديگر گروه
كه دارند مأوا درين دشت و كوه
درين آتشين دشت بن ناپديد
كه پرنده دروي نيارد پريد
بيابانيانند وحشي بسي
كه هرگز نگيرند خو با كسي
ببرند چندان به يكروز راه
كه آن برنخيزد ز ما در دو ماه
ازيشان به ما يك يك آيد به دست
بپرسيم ازو چون شود پاي بست
كه بي آب چون زندگاني كنند
به ما بر چرا سرفشاني كنند
نمايند كاب از بنه زهر ماست
زتري هوائيست كز بهر ماست
نسازيم چون مار با هيچكس
خورشهاي ما سوسمارست و بس
ز شغل شما چون نيابيم سود
شما را پرستش چه بايد نمود
دگرگونه پرسيمشان در نهفت
چه هنگام خورد و چه هنگام خفت
كه چندانكه رفتند بالا و پست
درين باديه كاب نايد بدست
به پايان اين باديه كس رسيد
همان پيكري ديگر از خلق ديد
به پاسخ چنين گفتهاند آن گروه
كه بسيار گشتيم در دشت و كوه
دويديم چون آهوان سال و ماه
به پايان وادي نبرديم راه
بيابانياني دگر ديدهايم
وزيشان خبر نيز پرسيدهايم
كه بيرون ازين پيكر قيرگون
نشاني دگر ميدهد رهنمون؟
نشان دادهاند از بر خويش دور
بدانجا كه خورشيد را نيست نور
يكي شهر چون بيشهٔ مشك بيد
در او آدمي پيكراني سپيد
نكو روي و خوش خوي و زيبا خصال
ز پانصد يكي را فزونست سال
وگر نيز پانصد برآيد دگر
نبيني كسي را ز پيري اثر
برون از وطن گاه آن دلكشان
به ما كس ندادست ديگر نشان
از آن نيز بيرون درين خاك پست
بسي كوه و صحراي ناديده هست
درونيست روينده را آبخورد
كه گرماش گرماست و سرماش سرد
چوزو رستني برنيايد ز خاك
در آن جانور چون نگردد هلاك
همينست رازي كه ما جستهايم
ز ديگر حكايت ورق شستهايم
سكندر به آن خلق صاحب نياز
ببخشيد و بخشودشان برگ و ساز
در آموختشان رسم و آيين خويش
برافروختشان دانش از دين خويش
وزيشان به هنجارهاي درست
سوي ربع مسكون نشان بازجست
چو زو كار خود سازور يافتند
به ره بردنش زود بشتافتند
از آن خاك جوشان و باد سموم
نمودند راهش به آباد بوم
سكندر در آن دشت بيگاه و گاه
دواسبه هميراند بيراه و راه
سرانجام كان ره به پايان رسيد
دگر باره شد عطف دريا پديد
هم از آب دريا به دريا كنار
تلاوشگهي ديد چون چشمه سار
فكندند ماهي برآن چشمه رخت
بر آسوده گشتند از آن رنج سخت
دگر باره كشتي بسي ساختند
ز ساحل به دريا در انداختند
چو دريا بريدند يك ماه بيش
به خشكي رساندند بنگاه خويش
چو از تاب انجم شب تب زده
بپيچيد چون مار عقرب زده
زباده جنوبي در آمد نسيم
دل رهروان رست از اندوه و بيم
گرفتند يك ماه آنجا قرار
كه هم سايبان بود وهم چشمه سار
به مرهم رسيدند از آن خستگي
زتن رنجشان شد به آهستگي
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۳ ۳۴ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد