بخش ۲۹ - رسيدن اسكندر به پيغمبري

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۹ - رسيدن اسكندر به پيغمبري

۳۶ بازديد


مغني سحرگاه بر بانگ رود
به يادآور آن پهلواني سرود
نشاط غنا در من آور پديد
فراغت دهم زانچه نتوان شنيد
همان فيلسوف مهندس نهاد
ز تاريخ روم اين چنين كرد ياد
كه چون پيشواي بلند اختران
سكندر جهاندار صاحب قران
ز تعليم دانش به جايي رسيد
كه دادش خرد برگشايش كليد
بسي رخنه را بستن آغاز كرد
بسي بسته‌ها را گره باز كرد
به دانستن علمهاي نهان
تمامي جز او را نبود از جهان
چو برزد همه علمها را رقوم
چه با اهل يونان چه با اهل روم
گذشت از رصد بندي اختران
نبود آنچه مقصود بودش در آن
سريرش كه تاج از تباهي رهاند
عمامه به تاج الهي رساند
نزد ديگر از آفرينش نفس
جهان آفرين را طلب كرد و بس
در آن كشف كوشيد كز روي راز
براندازد اين هفت كحلي طراز
چنان بيند آن ديدني را كه هست
به دست آرد آنرا كه نايد به دست
در اين وعده مي‌كرد شبها بروز
شبي طالعش گشت گيتي فروز
سروش آمد از حضرت ايزدي
خبر دادش از خود درآن بيخودي
سروش درفشان چو تابنده هور
ز وسواس ديو فريبنده دور
نهفته بدان گوهر تابناك
رسانيد وحي از خداوند پاك
چنين گفت كافزون‌تر از كوه و رود
جهان آفرينت رساند درود
برون زانكه داد او جهانبانيت
به پيغمبري داشت ارزانيت
به فرمانبري چون توئي شهريار
چنينست فرمان پروردگار
كه برداري آرام از آرامگاه
در اين داوري سر نپيچي زراه
برآيي به گرد جهان چون سپهر
درآري سر وحشيان را به مهر
كني خلق را دعوت از راه بد
به دارندهٔ دولت و دين خود
بنا نو كني اين كهن طاق را
ز غفلت فروشوئي آفاق را
رهاني جهانرا ز بيداد ديو
گرايش نمائي به كيهان خديو
سر خفتگان را براري ز خواب
ز روي خرد برگشائي نقاب
توئي گنج رحمت ز يزدان پاك
فرستاده بر بي نصيبان خاك
تكاپوي كن گرد پرگار دهر
كه تا خاكيان از تو يابند بهر
چو بر ملك اين عالمت دست هست
به ارملك آن عالم آري به دست
در اين داوري كاوري راه پيش
رضاي خدا بين نه آزرم خويش
به بخشايش جانور كن بسيچ
به ناجانور بر مبخشاي هيچ
گر از جانور نيز يابي گزند
زمانش مده يا بكش يا ببند
سكندر بدان روي بسته سروش
چنين گفت كاي هاتف تيزهوش
چو فرمان چنين آمد از كردگار
كه بيرون زنم نوبتي زين حصار
ز مشرق به مغرب شبيخون كنم
خمار از سر خلق بيرون كنم
به هرمرز اگر خود شوم مرزبان
چگويم چو كس را ندانم زبان
چه دانم كه ايشان چه گويند نيز
وز اينم بتر هست بسيار چيز
يكي آنكه در لشگرم وقت پاس
ز دژخيم ترسم كه آيد هراس
دگر آنكه برقصد چندين گروه
سپه چون كشم در بيابان و كوه
گروهي فراوان‌تر از خاك و آب
چگونه كنم هريكي را عذاب
گر آن كور چشمان به من نگروند
ز كري سخنهاي من نشنوند
در آن جاي بيگانه از خشك و تر
چه درمان كنم خاصه با كور و كر
وگر دعوي آرم به پيغمبري
چه حجت كند خلق را رهبري
چه معجز بود در سخن ياورم
كه دارند بينندگان باورم
در آموز اول به من رسم و راه
پس آنگه زمن راه رفتن بخواه
بر آمودگاني چو دريا به در
سر و مغزي از خويشتن گشته پر
چگونه توان داد پا لغزشان
كه آن كبر كم گردد از مغزشان
سروش سرايندهٔ كار ساز
جواب سكندر چنين داد باز
كه حكم تو بر چارحد جهان
رونداست بر آشكار و نهان
به مغرب گروهي است صحرا خرام
مناسك رها كرده ناسك به نام
به مشرق گروهي فرشته سرشت
كه جز منسكش نام نتوان نوشت
گروهي چو دريا جنوبي گراي
كه بودست هابيلشان رهنماي
گروهي شماليست اقليمشان
كه قابيل خواني ز تعظيمشان
چو تو بارگي سوي راه آوري
گذر بر سپيد و سياه آوري
زناسك بمنسك در آري سپاه
ز هابيل يابي به قابيل راه
همه پيش حكمت مسخر شوند
وگر سركشند از تو در سر شوند
ندارد كس از سر كشان پاي تو
نگيرد كسي در جهان جاي تو
تو آن شب چراغي به نيك اختري
شب افروز چون ماه و چون مشتري
كه هر جا كه تابي به اوج بلند
گشائي ز گنجينه‌ها قفل و بند
چنان كن كه چون سر به راه آوري
به دارندهٔ خود پناه آوري
به هر جا كه موكب درآري به راه
كني داور داوران را پناه
نيارد جهان آفتي برسرت
گزندي نه برتو نه بر لشگرت
وگر زانكه در رهگذرهاي نو
كسي بايدت پس رو و پيش رو
به هر جا گرايش كند جان تو
بود نور و ظلمت به فرمان تو
بود نورت از پيش و ظلمت ز پس
تو بيني نبيند تو را هيچكس
كسي كو نباشد ز عهد تو دور
از آن روشنائي بدو بخش نور
كسي كاورد با تو در سرخمار
براو ظلمت خويش را برگمار
بدان تا چو سايه در آن تيرگي
فرو ميرد از خواري وخيرگي
دگر چون عنان سوي راه آوري
به كشور گشودن سپاه آوري
به هر طايفه كاوري روي خويش
لغت‌هاي بيگانت آرند پيش
به الهام ياري ده رهنمون
لغتهاي هر قومي آري برون
زبان دان شوي در همه كشوري
نپوشد سخن بر تو از هر دري
تو نيز آنچه گوئي به رومي زبان
بداند نيوشنده بي ترجمان
به برهان اين معجز ايزدي
تو نيكي و يابد مخالف بدي
چو شه ديد كان گفت بيغاره نيست
ز فرمانبري بنده را چاره نيست
پذيرفت از آرندهٔ آن پيام
كه هست او خداوند و مابنده نام
وز آنروز غافل نبود از بسيچ
جز آن شغل در دل نياورد هيچ
ز شغل دگر دست كوتاه كرد
به عزم سفر توشه راه كرد
برون زانكه پيغام فرخ سروش
خبرهاي نصرت رساندش به گوش
زهر دانشي چاره‌اي جست باز
كه فرخ بود مردم چاره ساز
سگالش گريهاي خاطر پسند
كه از رهروان باز دارد گزند
بجز سفر اعظم كه در بخردي
نشاني بد از مايهٔ ايزدي
سه فرهنگ نامه ز فرخ دبير
به مشك سيه نقش زد بر حرير
ارسطو نخستين ورق در نوشت
خبر دادش از گوهر خوب و زشت
فلاطون دگر نامه را نقش بست
ز هر دانشي كامد او را به دست
سوم درج را كرد سقراط بند
زهر جوهري كان بود دلپسند
چو گشت اين سه فهرست پرداخته
سخنهاي با يكدگر ساخته
شه آن نامه‌ها را همه مهر كرد
بپيچيد و بنهاد در يك نورد
چو هنگام حاجت رسيدي فراز
به آن درجها دست كردي دراز
ز گنجينهٔ هر ورق پاره‌اي
طلب كردي آن شغل را چاره‌اي
چو عاجز شدي رايش از داوري
ز فيض خدا خواستي ياوري
نشست اولين روز بر تخت عاج
به تارك برآورده پيروزه تاج
چنان داد فرمان به فرخ وزير
كه پيش آورد كلك فرمان پذير
نويسد يكي نامهٔ سودمند
بتابيد فرهنگ و راي بلند
مسلسل به اندرزهاي بزرگ
كزو سازگاري كند ميش و گرگ
برون شد وزير از بر شهريار
ز شه گفته را گشت پذرفتگار
خرد را به تدبير شد رهنمون
بدان تازكان گوهر آرد برون
سر كلك را چون زبان تيز كرد
به كاغذ بر از ني شكرريز كرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد