دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۳ ۳۴ بازديد
فلاطون كه بر جمله بود اوستاد
ز درياي دل گنج گوهر گشاد
كه روشن خرد پادشاه جهان
مباد از دلش هيچ رازي نهان
ز دولت بهر كار ياريش باد
گذر بر ره رستگاريش باد
حديثي كه پرسد دل پاك او
بگوئيم و ترسيم از ادراك او
ز حرف خطا چون نداريم ترس؟
كه از لوح ناديده خوانيم درس
در انديشهٔ من چنان شد درست
كه ناچيز بود آفرينش نخست
گر از چيز چيز آفريدي خداي
ازال تا ابد مايه بودي به جاي
تولد بود هر چه از مايه خاست
خدائي جدا كدخدائي جداست
كسي را كه خواند خرد كارساز
به چندين تولد نباشد نياز
جداگانه هر گوهري را نگاشت
كه در هيچ گوهر ميانجي نداشت
چوگوهر به گوهر شد آراسته
خلاف از ميان گشت برخاسته
از آن سركشان مخالف گراي
بدين سروري كرد شخصي به پاي
اگر گيري از پر موري قياس
توان شد بدان عبرت ايزدشناس
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد