بخش ۱ - آغاز سخن

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱ - آغاز سخن

۳۶ بازديد


بسم‌الله الرحمن الرحيم
هست كليد در گنج حكيم
فاتحه فكرت و ختم سخن
نام خدايست بر او ختم كن
پيش وجود همه آيندگان
بيش بقاي همه پايندگان
سابقه سالار جهان قدم
مرسله پيوند گلوي قلم
پرده گشاي فلك پرده‌دار
پردگي پرده شناسان كار
مبدع هر چشمه كه جوديش هست
مخترع هر چه وجوديش هست
لعل طراز كمر آفتاب
حله گر خاك و حلي بند آب
پرورش‌آموز درون پروران
روز برآرنده روزي خوران
مهره كش رشته باريك عقل
روشني ديده تاريك عقل
داغ نه ناصيه داران پاك
تاج ده تخت نشينان خاك
خام كن پخته تدبيرها
عذر پذيرنده تقصيرها
شحنه غوغاي هراسندگان
چشمه تدبير شناسندگان
اول و آخر بوجود و صفات
هست كن و نيست كن كاينات
با جبروتش كه دو عالم كمست
اول ما آخر ما يكدمست
كيست درين دير گه دير پاي
كو لمن الملك زند جز خداي
بود و نبود آنچه بلندست و پست
باشد و اين نيز نباشد كه هست
پرورش آموختگان ازل
مشكل اين كار نكردند حل
كز ازلش علم چه درياست اين
تا ابدش ملك چه صحراست اين
اول او اول بي ابتداست
آخر او آخر بي‌انتهاست
روضه تركيب ترا حور ازوست
نرگس بيناي ترا نور ازوست
كشمكش هر چه در و زندگيست
پيش خداوندي او بندگيست
هر چه جز او هست بقائيش نيست
اوست مقدس كه فنائيش نيست
منت او راست هزار آستين
بر كمر كوه و كلاه زمين
تا كرمش در تتق نور بود
خار زگل ني زشكر دور بود
چون كه به جودش كرم آباد شد
بند وجود از عدم آزاد شد
در هوس اين دو سه ويرانه ده
كار فلك بود گره در گره
تا نگشاد اين گره وهم سوز
زلف شب ايمن نشد از دست روز
چون گهر عقد فلك دانه كرد
جعد شب از گرد عدم شانه كرد
زين دو سه چنبر كه بر افلاك زد
هفت گره بر كمر خاك زد
كرد قبا جبه خورشيد و ماه
زين دو كله‌وار سپيد و سياه
زهره ميغ از دل دريا گشاد
چشمه خضر از لب خضرا گشاد
جام سحر در گل شبرنگ ريخت
جرعه آن در دهن سنگ ريخت
زاتش و آبي كه بهم در شكست
پيه در و گرده ياقوت بست
خون دل خاك زبحران باد
در جگر لعل جگرگون نهاد
باغ سخا را چو فلك تازه كرد
مرغ سخن را فلك آوازه كرد
نخل زبانرا رطب نوش داد
در سخن را صدف گوش داد
پرده‌نشين كرد سر خواب را
كسوت جان داد تن آب را
زلف زمين در بر عالم فكند
خال (عصي) بر رخ آدم فكند
روي زر از صورت خواري بشست
حيض گل از ابر بهاري بشست
زنگ هوا را به كواكب سترد
جان صبا را به رياحين سپرد
خون جهان در جگر گل گرفت
نبض خرد در مجس دل گرفت
خنده به غمخوارگي لب كشاند
زهره به خنياگري شب نشاند
ناف شب از مشك فروشان اوست
ماه نو از حلقه به گوشان اوست
پاي سخنرا كه درازست دست
سنگ سراپرده او سر شكست
وهم تهي پاي بسي ره نبشت
هم زدرش دست تهي بازگشت
راه بسي رفت و ضميرش نيافت
ديده بسي جست و نظيرش نيافت
عقل درآمد كه طلب كردمش
ترك ادب بود ادب كردمش
هر كه فتاد از سر پرگار او
جمله چو ما هست طلبگار او
سدره نشينان سوي او پر زدند
عرش روان نيز همين در زدند
گر سر چرخست پر از طوق اوست
ور دل خاكست پر از شوق اوست
زندهٔ نام جبروتش احد
پايه تخت ملكوتش ابد
خاص نوالش نفس خستگان
پيك روانش قدم بستگان
دل كه زجان نسبت پاكي كند
بر در او دعوي خاكي كند
رسته خاك در او دانه‌ايست
كز گل باغش ارم افسانه‌ايست
خاك نظامي كه بتاييد اوست
مزرعه دانه توحيد اوست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد