در هجو ملا فهمي

مشاور شركت بيمه پارسيان

در هجو ملا فهمي

۳۵ بازديد


لازم شده كسر حرمت تو
ملا فهمي به رخصت تو
دي نوبت كيدي دگر بود
امروز شده‌ست نوبت تو
مي‌بايد گفت باز سد فحش
از نكبت كه ز نكبت تو
خوش پرده درانه مي‌زدم نيش
اي واي بر اهل عصمت تو
خود را بكشي اگر بگويم
از مردي و از حميت تو
اينست كه بهر خاطر مير
واجب شده حفظ صورت تو
ما نكبتييم ،گو چنين باش
خوش دولتي است حضرت تو
گوزت يار است ، دولتت كو
گوزم به تو و به دولت تو

شمشير بداده‌ام به زهر آب
نازم جگرت گر آوري تاب

تو هيچ به ملحدان نماني
چونست كه شهره‌اي به الحاد
سد تهمت و سد هزار بهتان
مردم به تو مي‌كنند اسناد
اين طعنهٔ خلق ، بد بلاييست
اي كاش كه مادرت نمي‌زاد
از عصمتيان تو چه گويم
دشنام به تو نمي‌توان داد
خواهند كه بند بند گردي
از بنده بگير تا به آزاد
تو يك تن و دشمن تو خلقي
يك كشتني و هزار جلاد
از شير سگت بزرگ كرده‌ست
مادر، كه به مرگ تو نشيناد

ذات تو كجا و آدميت
آدم نشوي به آدميت

از قصهٔ شب ترا خبر نيست
چون گوش تو هيچ گوش كر نيست
تا چاشتگهي، به خواب مستي
گوشت به دهل زن سحر نيست
رسواتر از اين نمي‌توان گفت
دشنامي از اين صريح تر نيست
مسخي تو چنانكه خانه‌ات را
حاجت به حليم و مغز خر نيست
اين شاخ كه از گل تو سر زد
جز طعنهٔ مردمش ثمر نيست
هر دشنامي كه مي‌توان گفت
رويش ز تو در كسي دگر نيست
هر فعل بدي كه مي‌توان گفت
از سلسلهٔ شما به در نيست

داند همه كس كه اين دروغ است
نتوان گفتن كه ماست دوغ است

گفتم كه حديث مختصر كن
وين عربده با كسي دگر كن
در هم نشوي ز گفته ما
اينها عرضي‌ست معتبر كن
گفتم كه تو شيشه باز داري
جهل است ز سنگ من حذر كن
حالا كس و كون يك قبيله
آمادهٔ ميخ چار سر كن
خود كاشته‌اي كنون بياور
از خانه جوال پر گزر كن
اين فتنه شده است از تو بر پا
خود دسته‌اش اين زمان به در كن

بر كردني است اين سخنها
بشنو كه فتاده در دهنها

دشنام به غلتبان رسيده‌ست
خود را بكش اين زمان رسيده‌ست
ناگفتنيي كه بود در دل
از دل به سر زبان رسيده‌ست
سد لقمهٔ طعمهٔ گلوگير
نزديك لب و دهان رسيده‌ست
بر باد شود كنون به رويت
كاين تير به تيردان رسيده‌ست
آن بند شكست بند ناموس
اين بند به كسرشان رسيده‌ست
اين پردهٔ تو درست ماند
مهتاب به اين كتان رسيده‌ست
اينست كه قيمه‌ات كشيدم
اين كارد به استخوان رسيده‌ست
اينست كه تير شد گذاره
شستم به زه كمان رسيده‌ست

بگريز كه باز مي‌كنم شست
بگريز كه تيرم از كمان جست

بگذار كه از نسب بگويم
وز نسبت جد و اب بگويم
تا پشت چهارم تو يعني
هيزم كش بو لهب بگويم
بگذار كه نام پشت پشتت
با كنيت و با لقب بگويم
كوتاه كنم ز كونشان دست
هيچ از دم يك وجب بگويم
سد بوبك و بوبكي نيارم
سد كيدي وزن جلب بگويم
بگذار كه من خموش باشم
سد فقره بلعجب بگويم
آن معني كدخدا عرب كن
در قافيهٔ عرب بگويم
آمد شد آن گروه معلوم
در پهلوي لفظ شب بگويم

درياب زبان رمز و ايما
درياب كنايه و معما

اي منكر حضرت رسالت
سبحان اله زهي سفاهت
انكار كسي كه شق كند ماه
از چيست ز غايت شقاوت
برگشته كسي ز دين احمد
اين است نهايت ضلالت
معبود تو ملحديست چون تو
او نيز سگي‌ست بي سعادت
هجو تو چو حاصل تبراست
فهرست جريده‌هاي طاعت
قتل تو چو معني جهاد است
سرمايهٔ طاعت و عبادت
در شرع محمدي‌ست واجب
قتل تو به سد دليل و عادت
از ما به زبان طعن و دشنام
و ز شاه به خنجر سياست

اي كشتهٔ زخم خنجر ما
اينست جهاد اكبر ما


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد