در سوگواري قاسم‌بيگ قسمي

مشاور شركت بيمه پارسيان

در سوگواري قاسم‌بيگ قسمي

۳۷ بازديد


پشت من بشكست كوه درد جان فرساي من
باز افزايد همان اين درد كار افزاي من
گشت چشمم ژرف دريايي وآتش خون دل
شاخ مرجان اندر او مژگان خون پالاي من
تخته‌اي زين نه سفينه كس نبيند بر كنار
گر رود بر اوج از اينسان موجهٔ درياي من
پاسبان گنج را ماند، شده گنجش به باد
الحذر از دود آه اژدها آساي من
گه چو مرغابي و گاهم چون سمندر پرورند
اشك درياآفرين و آه دوزخ زاي من
زان چو سيمابم در آتش زين در آبم چون نمك
تا بخود بينم نه تركيب است و نه اجزاي من
روز عيشي خواستم زايد چه دانستم كه چرخ
حامله دارد به سد ماتم شب يلداي من
چون به خاك گلخنم شد جبهه فرسا روزگار
دفع درد سر مكن گو بخت سندل ساي من
ماتمي گشتند اجزاي وجودم دور نيست
گر ز داغ تو سيه پوشيد سر تا پاي من
پاي تا سر داغ گشتم دل سرا پا درد شد
چند نالم واي دل تا چند سوزم واي من

چرخ نيلي خم پلاسم برد و ازرق فام كرد
و ز تپانچه روي من رنگ پلاسم وام كرد

جامه نيلي گشت و از سيلي رخم نيلوفري
عاقبت اين بود رنگم زين خم خاكستري
آب چشم از دامنم نيل آب و بر اطراف خاك
رود نيلي ديده‌ام در فرش ماتم گستري
بسكه موج رود نيل چشم من بر اوج رفت
شد گياه نيل سبز از مرغزار اخضري
در مصيبت خانه‌ام پاگشت كاهي لاجرم
كاه برگي شد تن كاهيده‌ام از لاغري
بود در دستم سليماني نگيني ، گم شده‌ست
بي جهت قدم نشد چون حلقهٔ انگشتري
ديده مكروه بين را نوك مژگان بهر چيست
باري از خنجر نگردد كاش كردي نشتري
زور بازو مي‌نمايد چرخ چون پشتم شكست
بيش از ين بايست با من كردش اين زور آوري
در ربود از حقه‌ام ترياق چرخ مهره باز
وين زمانم مي‌كند در جيب افعي پروري
گور خود كندم به ناخن خاك آن بر سركنان
دستم آمد با كفن دوزي ز پيراهن دري
سوگواران مجلسي دارند و خون در گردش است
من در آن مجلس فرو رفته ز جام آخري
افسر افشار بردي تا نهي برفرق خويش
فكر خود كن اي فلك كاري نكردي سرسري

اينكه قاسم بيگ قسمي كشته شد تحريك تست
هر چه شد از شومي روي شب تاريك تست

يارب آن شب كز جهان مي‌بست بار درد عشق
برد ازين عالم به آن عالم چه راه آورد عشق
خون او گلگونهٔ رخسارهٔ جور است از آنك
شد شهيد و رو نگردانيد از ناورد عشق
عاشق مردانه رفت و حسرت سد مرده برد
پر بگردد حسن چون او كم بيابد مرد عشق
حسن باقي اي بسا لطفي كه در كارش كند
زانكه روحي برد از اين عالم بلا پرورد عشق
رفت تا بي دوست سوزد از تف جانش بهشت
واتش دوزخ كند افسرده ز آه سرد عشق
روز استقبال روحش آمدند از راه خلد
روح مجنون پيش و در پس سد بيابان گرد عشق
بد قماريهاي شترنج مجازي خوش نكرد
رفت تا جايي كه مي‌بازند خاصان نرد عشق
مي‌شد و مي‌گفت روحش با تن بسمل شده
حلق خونين و رخ زرد است سرخ و زرد عشق
عشق باخود برد و عالم با هوسناكان گذشت
زانكه عشق اندر خور او بود و او در خورد عشق

ماتم عشق وعزاي او چه با عالم نكرد
كيست در عالم كه برخود نوحه ماتم نكرد

اهل نطق از گريه شست وشوي دفتر كرده‌اند
رخت بخت خود بدان آب سيه تر كرده‌اند
سوخته اهل سخن اوراق و كلك و هر چه هست
كرده پس خاكسترش در مشت و بر سر كرده‌اند
برق كز دل جسته تا عالم بسوزد هم ز راه
باز گردانيده وندر سينه خنجر كرده‌اند
توتيان را ني شكر زار تمنا خورده خاك
نوحه خوان چون زاغ مشكين جامه در بر كرده‌اند
در كسوف گل شده خورشيد و حربا فطرتان
خويش را زنداني سوراخ شپر كرده‌اند
در زده آتش به آب بحر غواصان فكر
مسكن مرغابيان جاي سمندر كرده‌اند
گرم طبعان در فلك آتش فكنده و اختران
كسوت خاكستري در بر چو اخگر كرده‌اند
گشته در كوه و كمر وحشي نهادان و ز عقاب
بهر پرواز عدم دريوزهٔ پر كرده‌اند
خانه‌اي ترتيب داده فرقه گم كرده گنج
وندر آن دهليزه كام و حلق اژدر كرده‌اند
بهر ثبت اين مصيبت نامه ارباب قلم
در دوات ديده كلك از نوك نشتر كرده‌اند

ماتم صعب است كامد پيش ارباب سخن
گو سخن هم در سياهي شو چو اصحاب سخن

سخت نادانسته كاري كرد چرخ و اخترش
درسر اين كار خواهد رفت زرين افسرش
واي بر اختر كه مردي را كه خنجر بر شكافت
زهرهٔ چرخ آب مي‌گردد هنوز از خنجرش
بي گمان ناگاه تيرش مي‌جهد بر پشت چرخ
سوده خود بر دست او يك بار پيكان و برش
شهسوار ما كه چوبين اسب زير ران كشيد
مركب زرينه زين گو خاك مي‌خور بر درش
مركبي كش دم بريدند ار بود رخش سپهر
غاشيه شال سيه زيبد پي زين زرش
بر سر تربت چه حاصل تاج زر بر سندلي
تاجداري را كه بر خاك لحد باشد سرش
گر بود تاج زر خور چون ز سر خالي بماند
تاج پوشي نيست از خاك سيه لايقترش
در جهان ناياب شد خاك سيه چون كيميا
بس كزين ماتم به سر كردند در هر كشورش
سوگواران رايگان دانند و از گردون خزند
قيمت مشك ار نهد بر تودهٔ خاكسترش
اين كه مي‌خواني شبش روز است رفته در عزا
گشته شب عريان و كردهٔ جامهٔ خود در برش

ني همين ما را سيه پوشيد و ماتم دار كرد
اين مصيبت در شب و روز زمانه كار كرد

بومي آمد نامهٔ عنوان سيه بر بال او
نامه‌اي بتر ز روي نامبارك فال او
خانه شهري سيه گردد ز بال افشانيش
بر كه خواهد سايه افكندن بدا احوال او
هر گه اين بوم آمد و بر طرف بامش پر گشاد
صحن گلخن گشت سقف خانه اقبال او
از همه ديوار ما كوتاه‌تر ديد و نشست
نامه‌اي چون پر زاغ او زبان حال او
نامه‌اي پيچيده طومار مصيبت را تنور
گريه‌ها پوشيده در تفصيل و در اجمال او
نامه‌اي سر تا سر او اي دريغا اي دريغ
در نوشتن كرده كاتب اشكي از دنبال او
نام قاسم بيگي قسمي به خون‌آغشته حرف
بسكه در وقت رقم مي‌رفت اشك آل او
زخم موري كشته شيري را بلي لغزد چو پاي
پشه اي پيش آيد و پيلي شود پامال او
آن بريده سر كه بر دست اين خطا رفتش كه بود
زهره‌اش بشكافت خوف خنجر قتال او
پردلي بود او كه روبر تير رفتي سينه چاك
عاشقي مي‌كرد مي‌گفتي به خط و خال او
نقش هستي شست و شير از بيشه انديشد هنوز
بر كنار بيشه بگذارند اگر تمثال او

همچو او مردانه مردي در صف مردان نبود
مرد جنگش اژدها گر بود رو گردان نبود

صولتش كار گوزن و گور آسان كرده بود
كوه و بيشه بر پلنگ و شير زندان كرده بود
اژدها را روزگاري هول مار نيزه‌اش
برده در سوراخ تنگ مور پنهان كرده بود
برق تيغش ساختي چون بيشهٔ آتش زده
نيزهٔ شيران اگر دشتي نيستان كرده بود
اي دريغا آن سبكدستي كه خنجر بر كفش
بوسه ناداده ز خون خصم توفان كرده بود
كاسه گو خود را اگر دادي به سگبانش سپهر
او كنون اين نه قرابه سنگباران كرده بود
سينه ماهي و پشت گاو در هم داشت راه
تيغ را تا دست او ايما به يلمان كرده بود
آگهي زين زود رفتن داشت كز آغاز عمر
خير بادا هرچه بودش تا سر و جان كرده بود
دخل مستقبل به راه خرج ماضي ريخته
نقد حال خويش را با نسيه يكسان كرده بود
هر چه در دامان دريا بود و اندر جيب كان
اهل حاجت را همه در جيب و دامان كرده بود
اينكه جان و سر نمي‌بخشيد بود از بهر آنك
سرطفيل دوستان ، جان وقت جانان كرده بود

همت او چشم بر دنيا و مافيها نداشت
نسبتي با مردم بي‌حالت دنيا نداشت

تاجداران را سري بود و سران را افسري
كش نيابي سد يك او گر بگردي كشوري
روز احسان جود سر تا پا ، سر تا پا كرم
قلزمي نيسان ، غلامي ابر، عمان چاكري
روز ميدان پاي تا سر دل ، ز سر تا پا جگر
شير هيبت ، صف شكافي ، تير صولت ، صفدري
تيغ او چون در نبردي با اجل گشتي قرين
تا اجل كشتي يكي ، او كشته بودي لشكري
دود روزن بودي آتشگاه قهرش را سپهر
دوزخ تابيده در خاكستر او اخگري
همچو او يي زين كهن تركيب نايد در وجود
عنصري ازنو مگر سازند و چرخ و اختري
چرخ خوش دير آشكارا كرد و پنهان ساخت زود
گوهر ذاتش كه مثلش كس نديده جوهري
درج را سر بر گشايد دير و زودش سر نهد
جوهري را چون بود در درج نادر گوهري
لاف يكرنگي و او خونين كفن در خاك و من
ني به سينه دشنه‌اي رانده نه بر دل خنجري
شرم بادا روي خويشم اين عزا باشد كه كس
مشت كاهي پاشد و بر سر كند خاكستري

بود اين حق وفا الحق كه ريزم خون خويش
هم درون خود كشم در خون و هم بيرون خويش

بود اين شرط عزا كاول وداع جان كنم
جسم را آنگه سزاي خوش در دامان كنم
سنگ بردارم هنوزم جان برون ننهاده رخت
تا رود غمخانهٔ تن بر سرش ويران كنم
ليكن اين تدبيرها خواهد فراغ خاطري
خود كرا پروا كه گويد اين كنم يا آن كنم
غير از اين نايد ز من كه آتش برآرم از جگر
اشك و آهي از پي تسكين دل سامان كنم
سردهم هر دم شط خوني به روي روزگار
لخت ابري هر نفش در چرخ سر گردان كنم
ياد خواهد كرد عالم زاب توفان زاي نوح
گر تنور سينه خواهم كاتشين توفان كنم
از شكاف سينه اين توفان برون خواهد نهاد
در قفس اين باد را تا چند در زندان كنم
دود برمي‌آورد از آب برق آه من
به كه بر قلزم بگريم نوحه بر عمان كنم
آب ابر چشم من توفان آتش چون كشد
دجله‌اي گيرم كه در هر قطره‌اش پنهان كنم
اينهمه دشوار در راه است عالم را ز من
خنجري كو تا من اين دشوارها آسان كنم

بر شكافم سينه وز تشويش عالم وارهم
عالم از من وارهد من هم ز ماتم وارهم

خشك شد بحري كه دهرش كان گوهر مي‌نهاد
گوهري از وي به خشك و تر برابر مي‌نهاد
آفتابي شد فرو كز خاطرش در كان عهد
آسمان گنجينه‌هاي پر ز گوهر مي‌نهاد
مهر بر لب زد سخن سنجي كه چون لب مي‌گشود
قفل حيرت بر زبان هر سخنور مي‌نهاد
فاقدي پرداخت جاي از خود كه در ميزان قدر
نكته‌اي را در مقابل بدره زر مي‌نهاد
طايري پر ريخت كاو را وقت پرواز بلند
مرغ شاخ سدره ، سدره بوسه بر پر مي‌نهاد
خسروي منشور معني شست كز ديوان او
چرخ هر جا يك رقم ميديد بر سر مي‌نهاد
آب مي‌شد اختر از شرم و فرو مي‌شد به خاك
در نطقش كز فلك پهلوي اختر مي‌نهاد
در مبارز خانهٔ معني زبان تير او
بر گلوي حرف گيران نوك خنجر مي‌نهاد
دفتر او را زمان شيرازه مي‌بست و سپهر
دفتر اقران براي جلد دفتر مي‌نهاد
دست ننهادي اگر بر سينهٔ او روزگار
پاي بر معراج نطق از جمله برتر مي‌نهاد

از سخن گر طالعي مي‌داشتند آيندگان
اي بسا دفتر كزو مي‌ماند با پايندگان

طاير روحش كه مرغي بود علوي آشيان
چند روزي گشت صيد دام اين سفلي مكان
در مضيق اين قفس سد كسرش اندر بال و پر
ز آفت اين دامگه سد نقصش اندر جسم و جان
چنگل شاهين آزارش به جاي دست شاه
كلبهٔ صياد خونخوارش به جاي بوستان
كرده گم بستان اصلي پرفشان بي‌اختيار
در خزان بي‌بهار و در بهار بي‌خزان
ز آشيان بي‌نشان در چار ديوار مقيم
و آمده بال و پرش سنگ حوادث را نشان
سر به زير بال دايم ز آفت گرد فتور
وز غبار آن هميشه بال و پروازش گران
ناگهان آمد صفيري ز آشيان سدره‌اش
گرد بال افشاند و مرغ سدره شد زين خاكدان
جاي پروازش فراز سدره كن يارب كه هست
درخور پرواز بال همتش جاي جنان
مرغ شاخ سدره گردد هر كه اين پرواز يافت
آن پرش ده كاو تواند شد به سدره پرفشان
آشيانش بر كنار قصر لطف خويش ساز
كاي خوشا آن مرغ كش آنجاي باشد آشيان

وحشي او رفت و نيايد باز از درالسلام
ظل نواب ولي سلطان بماند مستدام

باد تا جاويد عمر و دولت عباس بيگ
ناگزير دور بادا مدت عباس بيگ
باد چون اقبال و دولت در سجود دايمي
سلطنت در قبله‌گاه شوكت عباس بيگ
باد تا هستي‌ست بر لشكر گه گيتي محيط
ظل ممتد لواي همت عباس بيگ
در امور معظم ار ايام سوگندي خورد
باد سوگند عظيمش عزت عباس بيگ
زلزله فرماي نخلستان جان يعني اجل
باد لزران همچو بيد از هيبت عباس بيگ
آسمان بربود اگر يك در ز بهر تاج خويش
از سه عالي گوهر پر قيمت عباس بيگ
اين دو باقي مانده در را تا ابد بادا بقا
بهر زيب و زين تاج رفعت عباس بيگ
گر ز پا افتاد نخلي زان دو سرو تازه باد
جاودان سر سبز باغ حشمت عباس بيگ
باد روشن زان دو مصباحش شبستان مراد
رفت اگر شمعي ز بزم عشرت عباس بيگ
اين دو را تا رستخيز از وصل نوميدي مباد
تا به حشر ار برد آن يك حسرت عباس بيگ

تا ابد اين خاندان را باغ دولت تازه باد
طاير اقبالشان دايم بلند آوازه باد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد