شماره ۳۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۳۹

۳۶ بازديد


حيف از فاطمه آن نخل جوان
كه خم از باد اجل شد ناگاه
حيف از آن گوهر ارزنده كه بود
در جهان خيل نكويان را شاه
حيف از آن شمع فروزنده كه بود
پرتو آن طرب‌افزا غم‌گاه
بود از پاكي طينت تا بود
عفتش همدم و عصمت همراه
بود ذيل وي از آلايش دور
پاك دامان وي از لوث گناه
روز و شب تا به جهان داشت مقام
بود آن رشك خور و خجلت ماه
خرم از چهره‌اش اين هفت اقليم
روشن از عارضش اين نه خرگاه
چون شد آن سرو قد لاله عذار
از سموم اجلش حال تباه
سرو ازين غصه به بر جامه دريد
لاله زين غم ز سرافكنده كلاه
ريخت در فرقتش آن خاك بسر
كرد در ماتمش اين جامه سياه
چون شد از دار فنا سوي بهشت
جانش از شوق ملاقات الله
رخت بربست از اين غمخانه
بار بگشاد در آن عشرتگاه
كلك هاتف پي تاريخ نوشت
رفت از دار فنا فاطمه آه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد