دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۶ ۳۵ بازديد
از محمدعلي آن گلبن بيخار افسوس
كه ز دنيا به جواني به سوي عقبي شد
رفت ناگاه ازين گلشن و ناچيد گلي
از جفاي فلكش خار اجل برپا شد
شد جوان زين چمن و پير و جوان را ز غمش
خون دل دم بدم از ديدهٔ خون پالا شد
چرخ دوري زد و شد اختري از خاك بلند
ناگه از دور دگر باز سوي غبرا شد
موجي اين بحر زد و گوهري آمد بيرون
ناگه از موج دگر باز سوي دريا شد
روحش آن سدره نشين طاير در تن محبوس
پرفشان زين قفس تنگ سوي طوبي شد
چون ازين غمكده آهنگ جنان كرد ز شوق
مرغ روحش سوي آن روضهٔ روحافزا شد
خامه بر لوح مزارش پي تاريخ نوشت
كه محمدعلي افسوس كه از دنيا شد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد