دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۷ ۳۴ بازديد
چند روزي كه شاه بندهنواز
سوي درويش جلوه كرد به ناز
مردمان پي به حال او بردند
ره به فكر و خيال او بردند
عيبجويان به عيب رو كردند
وز سر طعنه گفتگو كردند
كه چرا شاه با گدا يارست؟
پادشه را خود از گدا عارست
مسند شاه و بورياي گدا؟
الله! الله! كجاست تا به كجا؟
از گدا عشق شاه لايق نيست
بلكه او مدعيست، عاشق نيست
پاكبازان دعاي شه گفتند
در معني در اين سخن سفتند
كه بدينسان شه پسنديده
كس نديدست بلكه نشنيده
شاه گر با گدا چنين بازد
همه كس را گداي خود سازد
زين سخنها رقيب واقف شد
طبع ناساز او مخالف شد
از غضب خون او به جوش آمد
چون خم باده در خروش آمد
گفت اگر خون اين گدا ريزم
بهر خود فتنهاي برانگيزم
شاه ازين قصه گر خبر يابد
رخ ز من تا به حشر ميتابد
گر بگويم به او، گران آيد
ور نگويم دلمبه جان آيد
پس همان به كه حيلهاي بكنم
شاه را از گدا جدا فگنم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد