بخش ۳۰ - حيله كردن رقيب و خبردار نمودن شاه گدا را

۳۸ بازديد


روز ديگر كه وقت ميدان شد
باز شه را هواي جولان شد
آمد و كرد هم‌عناني او
شد مشرف به هم‌زباني او
گفت شاها رسيد فصل بهار
معتدل شد براي ليل و نهار
همه روي زمين گلستان شد
موسم باغ و وقت بستان شد
سبزه از برف شد عيان امروز
عالم پير شد جوان امروز
ابر نيسان به كوهسار آمد
باز آبي به روي كار آمد
هيچ داني كه سيل چون شده است؟
از سر كوه سرنگون شده است
سبزه بر هر طرف فگنده بساط
بر زمين پا نمي‌رسد ز نشاط
از گهرهاي شبنم و ژاله
شد مرصع پيالهٔ لاله
ژاله و لاله از سياهي داغ
آشيان كرده زاغ و بيضهٔ زاغ
آهوي مست لاله‌ها خورده
همچو مستان پياله‌ها خورده
وقت آن شد كه ما شكار كنيم
عزم صحرا و لاله‌زار كنيم
جام گل رنگ لاله را بينيم
چشم مست غزاله را بينيم
لاله را ساغر شراب كنيم
آهوي مست را كباب كنيم
شد مقرر كه چون شود نوروز
شاه فرخ به طالعي فيروز
عزم گلگشت نوبهار كند
گه خورد باده گه شكار كند
باز چون شاه عزم ميدان كرد
عالمي را هلاك از جولان كرد
مهر چندان كه بر سپهر نمود
به هوادار خويش مهر نمود
چون برفت آفتاب عالمگرد
شاه هم ميل بازگشتن كرد
گفت با اين گدا چه كار كنم؟
كه خبردارش از شكار كنم
همرهش هر كه بود غافل ساخت
جانب او تگاوري انداخت
چون گدا ديد جانب تيرش
گشت آگه ز حسن تدبيرش
گفت دانستم اين شكاري كيست
معني اين خدنگ‌كاري چيست
باشد اين تير از براي شكار
باز شد شاه را هواي شكار
سوز عشقي كه داشت افزون شد
سر به صحرا نهاد و مجنون شد
از پي آن غزال شير شكار
رفت و با آهوان گرفت قرار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد