حكايت زليخا با يوسف (ع)

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت زليخا با يوسف (ع)

۳۵ بازديد


زليخا چو گشت از مي عشق مست
به دامان يوسف درآويخت دست
چنان ديو شهوت رضا داده بود
كه چون گرگ در يوسف افتاده بود
بتي داشت بانوي مصر از رخام
بر او معتكف بامدادان و شام
در آن لحظه رويش بپوشيد و سر
مبادا كه زشت آيدش در نظر
غم آلوده يوسف به كنجي نشست
به سر بر ز نفس ستمگاره دست
زليخا دو دستش ببوسيد و پاي
كه اي سست پيمان سركش درآي
به سندان دلي روي در هم مكش
به تندي پريشان مكن وقت خوش
روان گشتش از ديده بر چهره جوي
كه برگرد و ناپاكي از من مجوي
تو در روي سنگي شدي شرمناك
مرا شرم باد از خداوند پاك
چه سود از پشيماني آيد به كف
چو سرمايهٔ عمر كردي تلف؟
شراب از پي سرخ رويي خورند
وز او عاقبت زرد رويي برند
به عذرآوري خواهش امروز كن
كه فردا نماند مجال سخن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد