حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۳ بازديد


يكي برد با پادشاهي ستيز
به دشمن سپردش كه خونش بريز
گرفتار در دست آن كينه توز
همي گفت هر دم به زاري و سوز
اگر دوست بر خود نيازردمي
كي از دست دشمن جفا بردمي؟
بتا جور دشمن به دردش پوست
رفيقي كه بر خود بيازرد دوست
تو با دوست يكدل شو و يك سخن
كه خود بيخ دشمن برآيد ز بن
نپندارم اين زشت نامي نكوست
به خشنودي دشمن آزار دوست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد