حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۳ بازديد


قضا زنده‌اي رگ جان بريد
دگر كس به مرگش گريبان دريد
چنين گفت بيننده‌اي تيز هوش
چو فرياد و زاري رسيدش به گوش
ز دست شما مرده بر خويشتن
گرش دست بودي دريدي كفن
كه چندين ز تيمار و دردم مپيچ
كه روزي دو پيش از تو كردم بسيچ
فراموش كردي مگر مرگ خويش
كه مرگ منت ناتوان كرد و ريش
محقق چو بر مرده ريزد گلش
نه بروي كه برخود بسوزد دلش
ز هجران طفلي كه در خاك رفت
چه نالي؟ كه پاك آمد و پاك رفت
تو پاك آمدي بر حذرباش و پاك
كه ننگ است ناپاك رفتن به خاك
كنون بايد اين مرغ را پاي بست
نه آنگه كه سررشته بردت ز دست
نشستي به جاي دگر كس بسي
نشيند به جاي تو ديگر كسي
اگر پهلواني و گر تيغ زن
نخواهي بدربردن الا كفن
خر وحش اگر بگسلاند كمند
چو در ريگ ماند شود پاي بند
تو را نيز چندان بود دست زور
كه پايت نرفته‌ست در ريگ گور
منه دل بر اين سالخورده مكان
كه گنبد نپايد بر او گردكان
چو دي رفت و فردا نيامد به دست
حساب از همين يك نفس كن كه هست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد