حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۵ بازديد


شبي خفته بودم به عزم سفر
پي كارواني گرفتم سحر
كه آمد يكي سهمگين باد و گرد
كه بر چشم مردم جهان تيره كرد
به ره در يكي دختر خانه بود
به معجر غبار از پدر مي‌زدود
پدر گفتش اي نازنين چهر من
كه داري دل آشفتهٔ مهر من
نه چندان نشيند در اين ديده خاك
كه بازش به معجر توان كرد پاك
بر اين خاك چندان صبا بگذرد
كه هر ذره از ما به جايي برد
تو را نفس رعنا چو سركش ستور
دوان مي‌برد تا سر شيب گور
اجل ناگهت بگسلاند ركيب
عنان باز نتوان گرفت از نشيب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد