حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۳ بازديد


يكي پارسا سيرت حق پرست
فتادش يكي خشت زرين به دست
سر هوشمندش چنان خيره كرد
كه سودا دل روشنش تيره كرد
همه شب در انديشه كاين گنج و مال
در او تا زيم ره نيابد زوال
دگر قامت عجزم از بهر خواست
نبايد بر كس دوتا كرد و راست
سرايي كنم پاي بستش رخام
درختان سقفش همه عود خام
يكي حجره خاص از پي دوستان
در حجره اندر سرا بوستان
بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت
تف ديگدان چشم و مغزم بسوخت
دگر زير دستان پزندم خورش
براحت دهم روح را پرورش
بسختي بكشت اين نمد بسترم
روم زين سپس عبقري گسترم
خيالش خرف كرده كاليوه رنگ
به مغزش فرو برده خرچنگ چنگ
فراغ مناجات و رازش نماند
خور و خواب و ذكر و نمازش نماند
به صحرا برآمد سر از عشوه مست
كه جايي نبودش قرار نشست
يكي بر سر گور گل مي سرشت
كه حاصل كند زان گل گور خشت
به انديشه لختي فرو رفت پير
كه اي نفس كوته نظر پند گير
چه بندي در اين خشت زرين دلت
كه يك روز خشتي كنند از گلت؟
طمع را نه چندان دهان است باز
كه بازش نشيند به يك لقمه آز
بدار اي فرومايه زين خشت دست
كه جيحون نشايد به يك خشت بست
تو غافل در انديشهٔ سود مال
كه سرمايهٔ عمر شد پايمال
غبار هوي چشم عقلت بدوخت
سموم هوس كشت عمرت بسوخت
بكن سرمهٔ غفلت از چشم پاك
كه فردا شوي سرمه در چشم خاك


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد