حكايت عداوت در ميان دو شخص

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت عداوت در ميان دو شخص

۴۰ بازديد


ميان دو تن دشمني بود و جنگ
سر از كبر بر يكديگر چون پلنگ
ز ديدار هم تا به حدي رمان
كه بر هر دو تنگ آمدي آسمان
يكي را اجل در سر آورد جيش
سرآمد بر او روزگاران عيش
بدانديش او را درون شاد گشت
به گورش پس از مدتي برگذشت
شبستان گورش در اندوده ديد
كه وقتي سرايش زر اندوده ديد
خرامان به بالينش آمد فراز
همي گفت با خود لب از خنده باز
خوشا وقت مجموع آن كس كه اوست
پس از مرگ دشمن در آغوش دوست
پس از مرگ آن كس نبايد گريست
كه روزي پس از مرگ دشمن بزيست
ز روي عداوت به بازوي زور
يكي تخته بركندش از روي گور
سر تا جور ديدش اندر مغاك
دو چشم جهان بينش آگنده خاك
وجودش گرفتار زندان گور
تنش طعمه كرم و تاراج مور
چنان تنگش آگنده خاك استخوان
كه از عاج پر توتيا سرمه دان
ز دور فلك بدر رويش هلال
ز جور زمان سرو قدش خلال
كف دست و سرپنجهٔ زورمند
جدا كرده ايام بندش ز بند
چنانش بر او رحمت آمد ز دل
كه بسرشت بر خاكش از گريه گل
پشيمان شد از كرده و خوي زشت
بفرمود بر سنگ گورش نبشت
مكن شادماني به مرگ كسي
كه دهرت نماند پس از وي بسي
شنيد اين سخن عارفي هوشيار
بناليد كاي قادر كردگار
عجب گر تو رحمت نياري بر او
كه بگريست دشمن به زاري بر او
تن ما شود نيز روزي چنان
كه بروي بسوزد دل دشمنان
مگر در دل دوست رحم آيدم
چو بيند كه دشمن ببخشايدم
به جايي رسد كار سر دير و زود
كه گويي در او ديده هرگز نبود
زدم تيشه يك روز بر تل خاك
به گوش آمدم ناله‌اي دردناك
كه زنهار اگر مردي آهسته‌تر
كه چشم و بناگوش و روي است و سر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد