دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۵ ۴۳ بازديد
خبر داري اي استخواني قفس
كه جان تو مرغي است نامش نفس؟
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قيد
دگر ره نگردد به سعي تو صيد
نگه دار فرصت كه عالم دمي است
دمي پيش دانا به از عالمي است
سكندر كه بر عالمي حكم داشت
در آن دم كه بگذشت و عالم گذاشت
ميسر نبودش كز او عالمي
ستانند و مهلت دهندش دمي
برفتند و هركس درود آنچه كشت
نماند بجز نام نيكو و زشت
چرا دل بر اين كاروانگه نهيم؟
كه ياران برفتند و ما بر رهيم
پس از ما همين گل دمد بوستان
نشينند با يكدگر دوستان
دل اندر دلارام دنيا مبند
كه ننشست با كس كه دل بر نكند
چو در خاكدان لحد خفت مرد
قيامت بيفشاند از موي گرد
نه چون خواهي آمد به شيراز در
سر و تن بشويي ز گرد سفر
پس اي خاكسار گنه عن قريب
سفر كرد خواهي به شهري غريب
بران از دو سرچشمهٔ ديده جوي
ور آلايشي داري از خود بشوي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد