گفتار اندر پوشيدن راز خويش (پايان باب اول)

۳۶ بازديد


به تدبير جنگ بد انديش كوش
مصالح بينديش و نيت بپوش
منه در ميان راز با هر كسي
كه جاسوس همكاسه ديدم بسي
سكندر كه با شرقيان حرب داشت
درخيمه گويند در غرب داشت
چو بهمن به زاولستان خواست شد
چپ آوازه افگند و از راست شد
اگر جز تو داند كه عزم تو چيست
بر آن راي و دانش ببايد گريست
كرم كن، نه پرخاش و كين‌آوري
كه عالم به زير نگين آوري
چو كاري برآيد به لطف و خوشي
چه حاجت به تندي و گردن كشي؟
نخواهي كه باشد دلت دردمند
دل درمندان برآور زبند
به بازو توانا نباشد سپاه
برو همت از ناتوانان بخواه
دعاي ضعيفان اميدوار
ز بازوي مردي به آيد به كار
هر آن كاستعانت به درويش برد
اگر بر فريدون زد از پيش برد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد