حكايت مرزبان ستمگار با زاهد

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت مرزبان ستمگار با زاهد

۳۵ بازديد


خردمند مردي در اقصاي شام
گرفت از جهان كنج غاري مقام
به صبرش در آن كنج تاريك جاي
به گنج قناعت فرو رفته پاي
شنيدم كه نامش خدادوست بود
ملك سيرتي، آدمي پوست بود
بزرگان نهادند سر بر درش
كه در مي‌نيامد به درها سرش
تمنا كند عارف پاكباز
به در يوزه از خويشتن ترك آز
چو هر ساعتش نفس گويد بده
بخواري بگرداندش ده به ده
در آن مرز كاين پير هشيار بود
يكي مرزبان ستمگار بود
كه هر ناتوان را كه دريافتي
به سرپنجگي پنجه برتافتي
جهان سوز و بي‌رحمت و خيره‌كش
ز تلخيش روي جهاني ترش
گروهي برفتند ازان ظلم و عار
ببردند نام بدش در ديار
گروهي بماندند مسكين و ريش
پس چرخه نفرين گرفتند پيش
يد ظلم جايي كه گردد دراز
نبيني لب مردم از خنده باز
به ديدار شيخ آمدي گاه گاه
خدادوست در وي نكردي نگاه
ملك نوبتي گفتش: اي نيكبخت
بنفرت ز من درمكش روي سخت
مرا با تو داني سر دوستي است
تو را دشمني با من از بهر چيست؟
گرفتم كه سالار كشور نيم
به عزت ز درويش كمتر نيم
نگويم فضيلت نهم بر كسي
چنان باش با من كه با هر كسي
شنيد اين سخن عابد هوشيار
بر آشفت و گفت: اي ملك، هوش دار
وجودت پريشاني خلق از اوست
ندارم پريشاني خلق دوست
تو با آن كه من دوستم، دشمني
نپندارمت دوستدار مني
چرا دوست دارم به باطل منت
چو دانم كه دارد خدا دشمنت؟
مده بوسه بر دست من دوستوار
برو دوستداران من دوست دار
خدادوست را گر بدرند پوست
نخواهد شدن دشمن دوست، دوست
عجب دارم از خواب آن سنگدل
كه خلقي بخسبند از او تنگدل


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد