دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۶ ۳۴ بازديد
مها زورمندي مكن با كهان
كه بر يك نمط مينماند جهان
سر پنجهٔ ناتوان بر مپيچ
كه گر دست يابد برآيي به هيچ
عدو را بكوچك نبايد شمرد
كه كوه كلان ديدم از سنگ خرد
نبيني كه چون با هم آيند مور
ز شيران جنگي برآرند شور
نه موري كه مويي كزان كمترست
چو پر شد ز زنجير محكمترست
مبر گفتمت پاي مردم ز جاي
كه عاجز شوي گر درآيي ز پاي
دل دوستان جمع بهتر كه گنج
خزينه تهي به كه مردم به رنج
مينداز در پاي كار كسي
كه افتد كه در پايش افتي بسي
تحمل كن اي ناتوان از قوي
كه روزي تواناتر از وي شوي
به همت برآر از ستيهنده شور
كه بازوي همت به از دست زور
لب خشك مظلوم را گو بخند
كه دندان ظالم بخواهند كند
به بانگ دهل خواجه بيدار گشت
چه داند شب پاسبان چون گذشت؟
خورد كارواني غم بار خويش
نسوزد دلش بر خر پشت ريش
گرفتم كز افتادگان نيستي
چو افتاده بيني چرا نيستي؟
براينت بگويم يكي سرگذشت
كه سستي بود زين سخن درگذشت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد