حكايت در شناختن دوست و دشمن را

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت در شناختن دوست و دشمن را

۳۵ بازديد


شنيدم كه داراي فرخ تبار
ز لشكر جدا ماند روز شكار
دوان آمدش گله‌باني به پيش
بدل گفت داراي فرخنده كيش
مگر دشمن است اين كه آمد به جنگ
ز دورش بدوزم به تير خدنگ
كمان كياني به زه راست كرد
به يك دم وجودش عدم خواست كرد
بگفت اي خداوند ايران و تور
كه چشم بد از روزگار تو دور
من آنم كه اسبان شه پرورم
به خدمت بدين مرغزار اندرم
ملك را دل رفته آمد بجاي
بخنديد و گفت: اي نكوهيده راي
تو را ياوري كرد فرخ سروش
وگر نه زه آورده بودم به گوش
نگهبان مرعي بخنديد و گفت:
نصحيت ز منعم نبايد نهفت
نه تدبير محمود و راي نكوست
كه دشمن نداند شهنشه ز دوست
چنان است در مهتري شرط زيست
كه هر كهتري را بداني كه كيست
مرا بارها در حضر ديده‌اي
ز خيل و چراگاه پرسيده‌اي
كنونت به مهر آمدم پيشباز
نمي‌دانيم از بدانديش باز
توانم من، اي نامور شهريار
كه اسبي برون آرم از صد هزار
مرا گله‌باني به عقل است و راي
تو هم گلهٔ خويش داري، بپاي
در آن تخت و ملك از خلل غم بود
كه تدبير شاه از شبان كم بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد