من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۴۰

۳۴ بازديد

 

سحر با باد مي‌گفتم حديث آرزومندي
خطاب آمد كه واثق شو به الطاف خداوندي
دعاي صبح و آه شب كليد گنج مقصود است
بدين راه و روش مي‌رو كه با دلدار پيوندي
قلم را آن زبان نبود كه سر عشق گويد باز
وراي حد تقرير است شرح آرزومندي
الا اي يوسف مصري كه كردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر كجا شد مهر فرزندي
جهان پير رعنا را ترحم در جبلت نيست
ز مهر او چه مي‌پرسي در او همت چه مي‌بندي
همايي چون تو عالي قدر حرص استخوان تا كي
دريغ آن سايه همت كه بر نااهل افكندي
در اين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است
خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي
به شعر حافظ شيراز مي‌رقصند و مي‌نازند
سيه چشمان كشميري و تركان سمرقندي


غزل شماره ۴۴۴

۳۶ بازديد


شهريست پرظريفان و از هر طرف نگاري
ياران صلاي عشق است گر مي‌كنيد كاري
چشم فلك نبيند زين طرفه‌تر جواني
در دست كس نيفتد زين خوبتر نگاري
هرگز كه ديده باشد جسمي ز جان مركب
بر دامنش مبادا زين خاكيان غباري
چون من شكسته‌اي را از پيش خود چه راني
كم غايت توقع بوسيست يا كناري
مي بي‌غش است درياب وقتي خوش است بشتاب
سال دگر كه دارد اميد نوبهاري
در بوستان حريفان مانند لاله و گل
هر يك گرفته جامي بر ياد روي ياري
چون اين گره گشايم وين راز چون نمايم
دردي و سخت دردي كاري و صعب كاري
هر تار موي حافظ در دست زلف شوخي
مشكل توان نشستن در اين چنين دياري


غزل شماره ۴۴۳

۳۹ بازديد


چو سرو اگر بخرامي دمي به گلزاري
خورد ز غيرت روي تو هر گلي خاري
ز كفر زلف تو هر حلقه‌اي و آشوبي
ز سحر چشم تو هر گوشه‌اي و بيماري
مرو چو بخت من اي چشم مست يار به خواب
كه در پي است ز هر سويت آه بيداري
نثار خاك رهت نقد جان من هر چند
كه نيست نقد روان را بر تو مقداري
دلا هميشه مزن لاف زلف دلبندان
چو تيره راي شوي كي گشايدت كاري
سرم برفت و زماني به سر نرفت اين كار
دلم گرفت و نبودت غم گرفتاري
چو نقطه گفتمش اندر ميان دايره آي
به خنده گفت كه اي حافظ اين چه پرگاري


غزل شماره ۴۴۷

۴۰ بازديد


بيا با ما مورز اين كينه داري
كه حق صحبت ديرينه داري
نصيحت گوش كن كاين در بسي به
از آن گوهر كه در گنجينه داري
وليكن كي نمايي رخ به رندان
تو كز خورشيد و مه آيينه داري
بد رندان مگو اي شيخ و هش دار
كه با حكم خدايي كينه داري
نمي‌ترسي ز آه آتشينم
تو داني خرقه پشمينه داري
به فرياد خمار مفلسان رس
خدا را گر مي‌دوشينه داري
نديدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآني كه اندر سينه داري


غزل شماره ۴۴۶

۳۳ بازديد


صبا تو نكهت آن زلف مشك بو داري
به يادگار بماني كه بوي او داري
دلم كه گوهر اسرار حسن و عشق در اوست
توان به دست تو دادن گرش نكو داري
در آن شمايل مطبوع هيچ نتوان گفت
جز اين قدر كه رقيبان تندخو داري
نواي بلبلت اي گل كجا پسند افتد
كه گوش و هوش به مرغان هرزه گو داري
به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد
خود از كدام خم است اين كه در سبو داري
به سركشي خود اي سرو جويبار مناز
كه گر بدو رسي از شرم سر فروداري
دم از ممالك خوبي چو آفتاب زدن
تو را رسد كه غلامان ماه رو داري
قباي حسن فروشي تو را برازد و بس
كه همچو گل همه آيين رنگ و بو داري
ز كنج صومعه حافظ مجوي گوهر عشق
قدم برون نه اگر ميل جست و جو داري


غزل شماره ۴۴۵

۳۹ بازديد


تو را كه هر چه مراد است در جهان داري
چه غم ز حال ضعيفان ناتوان داري
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان
كه حكم بر سر آزادگان روان داري
ميان نداري و دارم عجب كه هر ساعت
ميان مجمع خوبان كني ميانداري
بياض روي تو را نيست نقش درخور از آنك
سوادي از خط مشكين بر ارغوان داري
بنوش مي كه سبكروحي و لطيف مدام
علي الخصوص در آن دم كه سر گران داري
مكن عتاب از اين بيش و جور بر دل ما
مكن هر آن چه تواني كه جاي آن داري
به اختيارت اگر صد هزار تير جفاست
به قصد جان من خسته در كمان داري
بكش جفاي رقيبان مدام و جور حسود
كه سهل باشد اگر يار مهربان داري
به وصل دوست گرت دست مي‌دهد يك دم
برو كه هر چه مراد است در جهان داري
چو گل به دامن از اين باغ مي‌بري حافظ
چه غم ز ناله و فرياد باغبان داري


غزل شماره ۴۴۹

۳۳ بازديد


اي كه مهجوري عشاق روا مي‌داري
عاشقان را ز بر خويش جدا مي‌داري
تشنه باديه را هم به زلالي درياب
به اميدي كه در اين ره به خدا مي‌داري
دل ببردي و بحل كردمت اي جان ليكن
به از اين دار نگاهش كه مرا مي‌داري
ساغر ما كه حريفان دگر مي‌نوشند
ما تحمل نكنيم ار تو روا مي‌داري
اي مگس حضرت سيمرغ نه جولانگه توست
عرض خود مي‌بري و زحمت ما مي‌داري
تو به تقصير خود افتادي از اين در محروم
از كه مي‌نالي و فرياد چرا مي‌داري
حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند
سعي نابرده چه اميد عطا مي‌داري


غزل شماره ۴۴۸

۳۴ بازديد


اي كه در كوي خرابات مقامي داري
جم وقت خودي ار دست به جامي داري
اي كه با زلف و رخ يار گذاري شب و روز
فرصتت باد كه خوش صبحي و شامي داري
اي صبا سوختگان بر سر ره منتظرند
گر از آن يار سفركرده پيامي داري
خال سرسبز تو خوش دانه عيشيست ولي
بر كنار چمنش وه كه چه دامي داري
بوي جان از لب خندان قدح مي‌شنوم
بشنو اي خواجه اگر زان كه مشامي داري
چون به هنگام وفا هيچ ثباتيت نبود
مي‌كنم شكر كه بر جور دوامي داري
نام نيك ار طلبد از تو غريبي چه شود
تويي امروز در اين شهر كه نامي داري
بس دعاي سحرت مونس جان خواهد بود
تو كه چون حافظ شبخيز غلامي داري


غزل شماره ۴۵۲

۳۷ بازديد


طفيل هستي عشقند آدمي و پري
ارادتي بنما تا سعادتي ببري
بكوش خواجه و از عشق بي‌نصيب مباش
كه بنده را نخرد كس به عيب بي‌هنري
مي صبوح و شكرخواب صبحدم تا چند
به عذر نيم شبي كوش و گريه سحري
تو خود چه لعبتي اي شهسوار شيرين كار
كه در برابر چشمي و غايب از نظري
هزار جان مقدس بسوخت زين غيرت
كه هر صباح و مسا شمع مجلس دگري
ز من به حضرت آصف كه مي‌برد پيغام
كه ياد گير دو مصرع ز من به نظم دري
بيا كه وضع جهان را چنان كه من ديدم
گر امتحان بكني مي خوري و غم نخوري
كلاه سروريت كج مباد بر سر حسن
كه زيب بخت و سزاوار ملك و تاج سري
به بوي زلف و رخت مي‌روند و مي‌آيند
صبا به غاليه سايي و گل به جلوه گري
چو مستعد نظر نيستي وصال مجوي
كه جام جم نكند سود وقت بي‌بصري
دعاي گوشه نشينان بلا بگرداند
چرا به گوشه چشمي به ما نمي‌نگري
بيا و سلطنت از ما بخر به مايه حسن
و از اين معامله غافل مشو كه حيف خوري
طريق عشق طريقي عجب خطرناك است
نعوذبالله اگر ره به مقصدي نبري
به يمن همت حافظ اميد هست كه باز
اري اسامر ليلاي ليله القمر


غزل شماره ۴۵۱

۳۸ بازديد


خوش كرد ياوري فلكت روز داوري
تا شكر چون كني و چه شكرانه آوري
آن كس كه اوفتاد خدايش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوري
در كوي عشق شوكت شاهي نمي‌خرند
اقرار بندگي كن و اظهار چاكري
ساقي به مژدگاني عيش از درم درآي
تا يك دم از دلم غم دنيا به دربري
در شاهراه جاه و بزرگي خطر بسيست
آن به كز اين گريوه سبكبار بگذري
سلطان و فكر لشكر و سوداي تاج و گنج
درويش و امن خاطر و كنج قلندري
يك حرف صوفيانه بگويم اجازت است
اي نور ديده صلح به از جنگ و داوري
نيل مراد بر حسب فكر و همت است
از شاه نذر خير و ز توفيق ياوري
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوي
كاين خاك بهتر از عمل كيمياگري